قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۲۶ تا ۲۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۲۶

برفت یار من و یادگار ماند مرارخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیمفرات و کوثر آب حیات جان افزا
چرا رخم نکند زرگری چو متصلستبه گنج بی حد و کان جمال و حسن و بها
چراست وااسفاگوی زانک یعقوبستز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
ز ناز اگر برود تا ستاره بار شومرسد چو می زندش آفتاب طال بقا
اگر چیم ز چراگاه جان برون کردستکجاست زهره و یارا که گویمش که چرا
الست عشق رسید و هر آن که گفت بلیگواه گفت بلی هست صد هزار بلا
بلا درست و بلادر تو را کند زیرکخصوص در یتیمی که هست از آن دریا
منم کبوتر او گر براندم سر نیکجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا
منم ز سایه او آفتاب عالمگیرکه سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما
بس است دعوت دعوت بهل دعا می گومسیح رفت به چارم سما به پر دعا

غزل شماره ۲۲۷

به جان پاک تو ای معدن سخا و وفاکه صبر نیست مرا بی تو ای عزیز بیا
چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبرز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا
ز دور آدم تا دور اعور دجالچو جان بنده نبودست جان سپرده تو را
تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنینوفای عشق تو دارم به جان پاک وفا
ملامتم مکنید ار دراز می گویمبود که کشف شود حال بنده پیش شما
که آتشیست که دیگ مرا همی جوشدکز او شکاف کند گر رسد به سقف سما
اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش اوخلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما
روان شدست یکی جوی خون ز هستی منخبر ندارم من کز کجاست تا به کجا
به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنمبرو بگو تو به دریا مجوش ای دریا
به حق آن لب شیرین که می دمی در منکه اختیار ندارد به ناله این سرنا
خموش باش و مزن آتش اندر این بیشهنمی شکیبی می نال پیش او تنها

غزل شماره ۲۲۸

بیار آن که قرین را سوی قرین کشدافرشته را ز فلک جانب زمین کشدا
به هر شبی چو محمد به جانب معراجبراق عشق ابد را به زیر زین کشدا
به پیش روح نشین زان که هر نشست تو رابه خلق و خوی و صفت های همنشین کشدا
شراب عشق ابد را که ساقیش روح استنگیرد و نکشد ور کشد چنین کشدا
برو بدزد ز پروانه خوی جانبازیکه آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا
رسید وحی خدایی که گوش تیز کنیدکه گوش تیز به چشم خدای بین کشدا
خیال دوست تو را مژده وصال دهدکه آن خیال و گمان جانب یقین کشدا
در این چهی تو چو یوسف خیال دوست رسنرسن تو را به فلک های برترین کشدا
به روز وصل اگر عقل ماندت گویدنگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا
بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شیرگرفتمش همه کان است کان به کین کشدا
به راستی برسد جان بر آستان وصالاگر کژی به حریر و قز کژین کشدا
بکش تو خار جفاها از آن که خارکشیبه سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا
بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوستکه آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا
دهان ببند و امین باش در سخن داریکه شه کلید خزینه بر امین کشدا

غزل شماره ۲۲۹

شراب داد خدا مر مرا تو را سرکاچو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را
شراب آن گل است و خمار حصه خارشناسد او همه را و سزا دهد به سزا
شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شدکه هست جا و مقام شکر دل حلوا
تو را چو نوحه گری داد نوحه ای می کنمرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا
شکر شکر چه بخندد به روی من دلداربه روی او نگرم وارهم ز رو و ریا
اگر بدست ترش شکری تو از من نیزطمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا
وگر گریست به عالم گلی که تا من نیزبگریم و بکنم نوحه ای چو آن گل ها
حقم نداد غمی جز که قافیه طلبیز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا
بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهنکه فارغست معانی ز حرف و باد و هوا

غزل شماره ۲۳۰

ز سوز شوق دل من همی زند عللاکه بوک دررسدش از جناب وصل صلا
دلست همچو حسین و فراق همچو یزیدشهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا
شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیباسیر در نظر خصم و خسروی به خل
میان جنت و فردوس وصل دوست مقیمرهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا
اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیستچرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باشکه نفس ناطق کلی بگویدت افلا

غزل شماره ۲۳۱

سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صباز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا
ز دم زدن کی شود مانده یا کی سیر شودتو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی
دهان گور شود باز و لقمه ایش کندچو بسته گشت دهان تن از دم احیا
دمم فزون ده تا خیک من شود پربادکه تا شوم ز دم تو سوار بر دریا
مباد روزی کاندر جهان تو درندمیکه یک گیاه نروید ز جمله صحرا
فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر استچو بسکلد ز لب این باد آن بود برجا

غزل شماره ۲۳۲

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب هابپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها
چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماهز عقل و روح حکایت کنند قالب ها
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزدکه آن ادب نتوان یافتن ز مکتب ها
میان صد کس عاشق چنان بدید بودکه بر فلک مه تابان میان کوکب ها
خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشقاگر چه واقف باشد ز جمله مذهب ها
خضردلی که ز آب حیات عشق چشیدکساد شد بر آن کس زلال مشرب ها
به باغ رنجه مشو در درون عاشق بیندمشق و غوطه و گلزارها و نیرب ها
دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حورعقول خیره در آن چهره ها و غبغب ها
نه از نبیذ لذیذش شکوفه ها و خمارنه از حلاوت حلواش دمل و تب ها
ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعندبه عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب ها
چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریانچه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب ها
فراز نخل جهان پخته ای نمی یابمکه کند شد همه دندانم از مذنب ها
به پر عشق بپر در هوا و بر گردونچو آفتاب منزه ز جمله مرکب ها
نه وحشتی دل عشاق را چو مفردهانه خوف قطع و جداییست چون مرکب ها
عنایتش بگزیدست از پی جان هامسببش بخریدست از مسبب ها
وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کابکه تا دلش برمد از قضا و از گب ها
زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیبهزار شور درافکند در مرتب ها
گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیستکه عشق چون زر کانست و آن مذهب ها
سلبت قلبی یا عشق خدعه و دهاکذبت حاشا لکن ملاحه و بها
ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکنو لهت فیک و شوشت فکرتی و نها
به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنمفزونترست جمالش ز جمله دب ها

غزل شماره ۲۳۳

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما رابروبد از دل ما فکر دی و فردا را
چنو درخت کم افتد پناه مرغان راچنو امیر بباید سپاه سودا را
روان شود ز ره سینه صد هزار پریچو بر قنینه بخواند فسون احیا را
کجاست شیر شکاری و حمله های خوششکه پر کنند ز آهوی مشک صحرا را
ز مشرقست و ز خورشید نور عالم راز آدمست در و نسل و بچه حوا را
کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرمکه چشم های روان داده است خارا را
کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشدکه چشم بند کند سحرهاش بینا را
چنان ببندد چشمت که ذره را بینیمیان روز و نبینی تو شمس کبری را
ز چشم بند ویست آنک زورقی بینیمیان بحر و نبینی تو موج دریا را
تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کندچنانک جنبش مردم به روز اعمی را
نخوانده ای ختم الله خدای مهر نهدهمو گشاید مهر و برد غطاها را
دو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینیدو چشم باز شود پرده آن تماشا را
عجب مدار اگر جان حجاب جانانستریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را
عجبتر اینک خلایق مثال پروانههمی پرند و نبینی تو شمع دل ها را
چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کردبزار و توبه کن و ترک کن خطاها را
سزاست جسم بفرسودن این چنین جان راسزاست مشی علی الراس آن تقاضا را
خموش باش که تا وحی های حق شنویکه صد هزار حیاتست وحی گویا را

غزل شماره ۲۳۴

ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلاکه لحظه لحظه برآری ز عربده عللا
مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوحکه بزم خاص نهادم صلای عیش صلا
بلا درست بلایش بنوش و در می بارچه می گریزی آخر گریز توست بلا
پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیستمیان خلق نشستست در خلاست خلا
زهی پیاله که در چشم سر همی نایدز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا

غزل شماره ۲۳۵

مرا بدید و نپرسید آن نگار چراترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا
سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز منکه خاطرش بگرفتست این غبار چرا
ز بامداد چرا قصد خون عاشق کردچرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا
چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بوددمید از دل مسکین هزار خار چرا
چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دلدر آن لبست همیشه گشاد کار چرا
میان ابروی خود چون گره زند از خشمگره گره شود از غم دل فکار چرا
زهی تعلق جان با گشاد و خنده اویکی دمش که نبینم شوم نزار چرا
جهان سیه شود آن دم که رو بگرداندنه روز ماند و نی عقل برقرار چرا
یکی نفس که دل یار ما ز ما برمیدچرا رمید ز ما لطف کردگار چرا
مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیموگر نه خوبی او گشت بی کنار چرا
برون صورت اگر لطف محض دادی رویپیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا

غزل شماره ۲۳۶

مبارکی که بود در همه عروسی هادر این عروسی ما باد ای خدا تنها
مبارکی شب قدر و ماه روزه و عیدمبارکی ملاقات آدم و حوا
مبارکی ملاقات یوسف و یعقوبمبارکی تماشای جنه الماوی
مبارکی دگر کان به گفت درنایدنثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما
به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسلبه اختلاط و وفا همچو شکر و حلوا
مبارکی تبارک ندیم و ساقی بادبر آنک گوید آمین بر آنک کرد دعا

غزل شماره ۲۳۷

یار ما دلدار ما عالم اسرار مایوسف دیدار ما رونق بازار ما
بر دم امسال ما عاشق آمد پار مامفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما
کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ماخفتگانیم و تویی دولت بیدار ما
خستگانیم و تویی مرهم بیمار ماما خرابیم و تویی از کرم معمار ما
دوش گفتم عشق را ای شه عیار ماسر مکش منکر مشو برده ای دستار ما
پس جوابم داد او کز توست این کار ماهر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما
گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار مازانک که را اختیار نبود ای مختار ما
گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ماهر ستوری لاغری کی کشاند بار ما
گفتمش از ما ببر زحمت اخبار مابلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما
هستی تو فخر ما هستی ما عار مااحمد و صدیق بین در دل چون غار ما
می ننوشد هر میی مست دردی خوار ماخور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما
چون بخسپد در لحد قالب مردار مارسته گردد زین قفص طوطی طیار ما
خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار مابعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما
گر به بستان بی توایم خار شد گلزار ماور به زندان با توایم گل بروید خار ما
گر در آتش با توایم نور گردد نار ماور به جنت بی توایم نار شد انوار ما
از تو شد باز سپید زاغ ما و سار مابس کن و دیگر مگو کاین بود گفتار ما

غزل شماره ۲۳۸

هله ای کیا نفسی بیادر عیش را سره برگشا
این فلان چه شد آن فلان چه شدنبود مرا سر ماجرا
نهلد کسی سر زلف اونرهد دلی ز چنین لقا
نکند کسی ز خوشی سفرنرود کسی ز چنین سرا
بهل این همه بده آن قدحکه شنیده ام کرم شما
قدحی که آن پر دل شودبپرد دلم به سوی سما
خمش این نفس دم دل مزنکه فدای تو دل و جان ما

غزل شماره ۲۳۹

کرانی ندارد بیابان ماقراری ندارد دل و جان ما
جهان در جهان نقش و صورت گرفتکدامست از این نقش ها آن ما
چو در ره ببینی بریده سریکه غلطان رود سوی میدان ما
از او پرس از او پرس اسرار ماکز او بشنوی سر پنهان ما
چه بودی که یک گوش پیدا شدیحریف زبان های مرغان ما
چه بودی که یک مرغ پران شدیبرو طوق سر سلیمان ما
چه گویم چه دانم که این داستانفزونست از حد و امکان ما
چگونه زنم دم که هر دم به دمپریشانترست این پریشان ما
چه کبکان و بازان ستان می پرندمیان هوای کهستان ما
میان هوایی که هفتم هواستکه بر اوج آنست ایوان ما
از این داستان بگذر از من مپرسکه درهم شکستست دستان ما
صلاح الحق و دین نماید تو راجمال شهنشاه و سلطان ما

غزل شماره ۲۴۰

تو جان و جهانی کریما مراچه جان و جهان از کجا تا کجا
که جان خود چه باشد بر عاشقانجهان خود چه باشد بر اولیا
نه بر پشت گاویست جمله زمینکه در مرغزار تو دارد چرا
در آن کاروانی که کل زمینیکی گاوبارست و تو ره نما
در انبار فضل تو بس دانه هاستکه آن نشکند زیر هفت آسیا
تو در چشم نقاش و پنهان ز چشمزهی چشم بند و زهی سیمیا
تو را عالمی غیر هجده هزارزهی کیمیا و زهی کبریا
یکی بیت دیگر بر این قافیهبگویم بلی وام دارم تو را
که نگزارد این وام را جز فقیرکه فقرست دریای در وفا
غنی از بخیلی غنی مانده ستفقیر از سخاوت فقیر از سخا

غزل شماره ۲۴۱

نرد کف تو بردست مراشیر غم تو خوردست مرا
گشتم چو خلیل اندر غم توآتشکده ها سردست مرا
در خاک فنا ای دل بمرانکز راندن تو گردست مرا
می ران فرسی در گلشن جانکز گلشن جان وردست مرا
در شادی ما وهمی نرسدکاین خنده گری پرده ست مرا
صد رخ ز درون سرخ ست مرایک رخ ز برون زردست مرا
ای احول ده این هر دو جهانکز راحت تو دردست مرا
در رهبریت ای مرد طلببر هر سر ره مردست مرا
خاموش و مجو تو شهرت خودکز راحت تو دردست مرا

غزل شماره ۲۴۲

خیک دل ما مشک تن ماخوش نازکنان بر پشت سقا
از چشمه جان پر کرد شکمکای تشنه بیا ای تشنه بیا
سقا پنهان وان مشک عیانلیکن نبود از مشک جدا
گر رقص کند آن شیر علمرقصش نبود جز رقص هوا
دورم ز نظر فعلم بنگرتا بوی بود بر عود گوا
از بوی تو جان قانع نشودای چشمه جان ای چشم رضا

غزل شماره ۲۴۳

بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شمابه حق چشم مست تو که تویی چشمه وفا
سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشاانا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا
انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملاامه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی
دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجاگفت نی همچنین مکن همچنین در پیم بیا
در پیش چون روان شدم برگرفت تیز تیزپادر پی گام تیز او چه محل باد و برق را
انا منذ رایتهم انا صرت بلا اناصوره فی زجاجه نور الارض و السما
رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفیکل من رام نوره استضا مثله استضا
کیف یلقاه غیره کل من غیر فناتو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را
به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزاگفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا
تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقاز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا
ان علینا بیانه تو میا در میان ماچو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها
نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدابه میان روان تو صفتی هست ناسزا
که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صباشب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا
بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خداماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا
جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیاتا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا
گر چه نی را تهی کنند نگذارند بی نوارو پی شیر و شیر گیر که علیی و مرتضی
نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتیخط حقست نقش دل خط حق را مخوان خطا
الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لاهله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا
چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدیچو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا

غزل شماره ۲۴۴

چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتاهمه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهانکه دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستییکه مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنمز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیینه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمیبجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها
هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکرکه شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا

غزل شماره ۲۴۵

از برای صلاح مجنون رابازخوان ای حکیم افسون را
از برای علاج بی خبریدرج کن در نبیذ افیون را
چون نداری خلاص بی چون شوتا ببینی جمال بی چون را
دل پرخون ببین تو ای ساقیدرده آن جام لعل چون خون را
زانک عقل از برای مادونیسجده آرد ز حرص هر دون را
باده خواران به نیم جو نخرنداین دو قرص درست گردون را
نخوت عشق را ز مجنون پرستا که در سر چهاست مجنون را
گمرهی های عشق بردردصد هزاران طریق و قانون را
ای صبا تو برو بگو از مناز کرم بحر در مکنون را
گر چه از خشم گفته ای نکنمروح بخش این حماء مسنون را
شمس تبریز موسی عهدیدر فراقت مدارهارون را

غزل شماره ۲۴۶

صد دهل می زنند در دل مابانگ آن بشنویم ما فردا
پنبه در گوش و موی در چشمستغم فردا و وسوسه سودا
آتش عشق زن در این پنبههمچو حلاج و همچو اهل صفا
آتش و پنبه را چه می داریاین دو ضدند و ضد نکرد بقا
چون ملاقات عشق نزدیکستخوش لقا شو برای روز لقا
مرگ ما شادی و ملاقاتستگر تو را ماتمست رو زین جا
چونک زندان ماست این دنیاعیش باشد خراب زندان ها
آنک زندان او چنین خوش بودچون بود مجلس جهان آرا
تو وفا را مجو در این زندانکه در این جا وفا نکرد وفا

غزل شماره ۲۴۷

بانگ تسبیح بشنو از بالاپس تو هم سبح اسمه الاعلی
گل و سنبل چرد دلت چون یافتمرغزاری که اخرج المرعی
یعلم الجهر نقش این آهوستناف مشکین او و مایخفی
نفس آهوان او چو رسیدروح را سوی مرغزار هدی
تشنه را کی بود فراموشیچون سنقرئک فلا تنسی

غزل شماره ۲۴۸

گوش من منتظر پیام تو راجان به جان جسته یک سلام تو را
در دلم خون شوق می جوشدمنتظر بوی جوش جام تو را
ای ز شیرینی و دلاویزیدانه حاجت نبوده دام تو را
کرده شاهان نثار تاج و کمرمر قبای کمین غلام تو را
ز اول عشق من گمان بردمکه تصور کنم ختام تو را
سلسله ام کن به پای اشتر بندمن طمع کی کنم سنام تو را
آنک شیری ز لطف تو خوردستمرگ بیند یقین فطام تو را
به حق آن زبان کاشف غیبکه به گوشم رسان پیام تو را
به حق آن سرای دولت بخشبنمایم ز دور بام تو را
گر سر از سجده تو سود کندچه زیانست لطف عام تو را
شمس تبریز این دل آشفتهبر جگر بسته است نام تو را

غزل شماره ۲۴۹

دل بر ما شدست دلبر ماگل ما بی حدست و شکر ما
ما همیشه میان گلشکریمزان دل ما قویست در بر ما
زهره دارد حوادث طبعیکه بگردد بگرد لشکر ما
ما به پر می پریم سوی فلکزانک عرشیست اصل جوهر ما
ساکنان فلک بخور کننداز صفات خوش معنبر ما
همه نسرین و ارغوان و گلستبر زمین شاهراه کشور ما
نه بخندد نه بشکفد عالمبی نسیم دم منور ما
ذره های هوا پذیرد روحاز دم عشق روح پرور ما
گوش ها گشته اند محرم غیباز زبان و دل سخنور ما
شمس تبریز ابرسوز شدستسایه اش کم مباد از سر ما

غزل شماره ۲۵۰

هین که منم بر در در برگشابستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیستتا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلقباز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک تویراه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشیگفت برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیکجمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسیمحو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدماز خود خود روی بپوشم چرا
هین بستان از من تبلیغ کنبر همه اصحاب و همه اقربا
کوه اگر هست چو کاهش بکشداده امت من صفت کهربا
کاه ربای من که می کشدنه از عدم آوردم کوه حرا
در دل تو جمله منم سر به سرسوی دل خویش بیا مرحبا
دلبرم و دل برم ایرا که هستجوهر دل زاده ز دریای ما
نقل کنم ور نکنم سایه راسایه من کی بود از من جدا
لیک ز جایش ببرم تا شودوصلت او ظاهر وقت جلا
تا که بداند که او فرع ماستتا که جدا گردد او از عدا
رو بر ساقی و شنو باقیشتات بگوید به زبان بقا