غزل شماره ۲۵۱
پیشتر آ پیشتر ای بوالوفااز من و ما بگذر و زوتر بیا
پیشتر آ درگذر از ما و منپیشتر آ تا نه تو باشی نه ما
کبر و تکبر بگذار و بگیردر عوض کبر چنین کبریا
گفت الست و تو بگفتی بلیشکر بلی چیست کشیدن بلا
سر بلی چیست که یعنی منمحلقه زن درگه فقر و فنا
هم برو از جا و هم از جا مروجا ز کجا حضرت بی جا کجا
پاک شو از خویش و همه خاک شوتا که ز خاک تو بروید گیا
ور چو گیا خشک شوی خوش بسوزتا که ز سوز تو فروزد ضیا
ور شوی از سوز چو خاکستریباشد خاکستر تو کیمیا
بنگر در غیب چه سان کیمیاستکو ز کف خاک بسازد تو را
از کف دریا بنگارد زمیندود سیه را بنگارد سما
لقمه نان را مدد جان کندباد نفس را دهد این علم ها
پیش چنین کار و کیا جان بدهفقر به جان داند جود و سخا
جان پر از علت او را دهیجان بستانی خوش و بی منتها
بس کنم این گفتن و خامش کنمدر خمشی به سخن جان فزا
غزل شماره ۲۵۲
نذر کند یار که امشب تو راخواب نباشد ز طمع برتر آ
حفظ دماغ آن مدمغ بودچونک سهر باید یار مرا
هست دماغ تو چو زیت چراغهست چراغ تن ما بی وفا
گر دبه پرزیت بود سود نیستصبح شود گشت چراغت فنا
دعوت خورشید به از زیت توچند چراغ ارزد آن یک صلا
چشم خوشش را ابدا خواب نیستمست کند چشم همه خلق را
جمله بخسپند و تبسم کندچشم خوشش بر خلل چشم ها
پس لمن الملک برآید به چرخکو ملکان خوش زرین قبا
کو امرا کو وزرا کو مهانبهر بلادالله حافظ کجا
اهل علم چون شد و اهل قلمدیو نیابی تو به دیوان سرا
خانه و تنشان شده تاریک و تنگچونک ببردیم یکی دم ضیا
گرد که بادش برود چون شودافتد بر خاک سیه بی نوا
چون بجهند از حجب خواب خویشبازبمالند سبال جفا
اه چه فراموش گرند این گروهدانششان هیچ ندارد بقا
زود فراموش شود سوز شمعبر دل پروانه ز جهل و عما
بازبیاید به پر نیم سوزبازبسوزد چو دل ناسزا
نذر تو کن حکم تو کن حاکمیبر شب و بر روز و سحر ای خدا
غزل شماره ۲۵۳
چند نهان داری آن خنده راآن مه تابنده فرخنده را
بنده کند روی تو صد شاه راشاه کند خنده تو بنده را
خنده بیاموز گل سرخ راجلوه کن آن دولت پاینده را
بسته بدانست در آسمانتا بکشد چون تو گشاینده را
دیده قطار شترهای مستمنتظرانند کشاننده را
زلف برافشان و در آن حلقه کشحلق دو صد حلقه رباینده را
روز وصالست و صنم حاضرستهیچ مپا مدت آینده را
عاشق زخمست دف سخت رومیل لبست آن نی نالنده را
بر رخ دف چند طپانچه بزندم ده آن نای سگالنده را
ور به طمع ناله برآرد ربابخوش بگشا آن کف بخشنده را
عیب مکن گر غزل ابتر بماندنیست وفا خاطر پرنده را
غزل شماره ۲۵۴
باده ده آن یار قدح باره رایار ترش روی شکرپاره را
منگر آن سوی بدین سو گشاغمزه غمازه خون خواره را
دست تو می مالد بیچاره وارنه به کفش چاره بیچاره را
خیره و سرگشته و بی کار کناین خرد پیر همه کاره را
ای کرمت شاه هزاران کرمچشمه فرستی جگر خاره را
طفل دوروزه چو ز تو بو بردمی کشد او سوی تو گهواره را
ترک کند دایه و صد شیر راای بدل روغن کنجاره را
خوب کلیدی در بربسته راخوب کمندی دل آواره را
کار تو این باشد ای آفتابنور فرستی مه و استاره را
منتظرش باش و چو مه نور گیرترک کن این گنگل و نظاره را
رحمت تو مهره دهد مار راخانه دهد عقرب جراره را
یاد دهد کار فراموش راباد دهد خاطر سیاره را
هر بت سنگین ز دمش زنده شدتا چه دمست آن بت سحاره را
خامش کن گفت از این عالم استترک کن این عالم غداره را
غزل شماره ۲۵۵
خیز صبوحی کن و درده صلاخیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریزخیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخستجان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگدر فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزنوقت تو خوش ای قمر خوش لقا
در سرم افکن می و پابند کنتا نروم بیهده از جا به جا
زان کف دریاصفت درنثارآب درانداز چو کشتی مرا
پاره چوبی بدم و از کفتگشته ام ای موسی جان اژدها
عازر وقتم به دمت ای مسیححشر شدم از تک گور فنا
یا چو درختم که به امر رسولبیخ کشان آمدم اندر فلا
هم تو بده هم تو بگو زین سپسای دهن و کف تو گنج بقا
خسرو تبریز تویی شمس دینسرور شاهان جهان علا
غزل شماره ۲۵۶
داد دهی ساغر و پیمانه رامایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور راپیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسدصبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتابنور ده این گوشه ویرانه را
قاف تویی مسکن سیمرغ راشمع تویی جان چو پروانه را
چشمه حیوان بگشا هر طرفنقل کن آن قصه و افسانه را
مست کن ای ساقی و در کار کشاین بدن کافر بیگانه را
گر نکند رام چنین دیو راپس چه شد آن ساغر مردانه را
نیم دلی را به چه آرد که اوپست کند صد دل فرزانه را
از پگه امروز چه خوش مجلسیستآن صنم و فتنه فتانه را
بشکند آن چشم تو صد عهد رامست کند زلف تو صد شانه را
یک نفسی بام برآ ای صنمرقص درآر استن حنانه را
شرح فتحنا و اشارات آنقفل بگوید سر دندانه را
شاه بگوید شنود پیش منترک کنم گفت غلامانه را
غزل شماره ۲۵۷
لعل لبش داد کنون مر مراآنچ تو را لعل کند مر مرا
گلبن خندان به دل و جان بگفتبرگ منت هست به گلشن برآ
گر نخریدست جهان را ز غممژده چرا داد خدا کاشتری
در بن خانه ست جهان تنگ و منگزود برآیید به بام سرا
صورت اقبال شکرریز گفتشکر چو کم نیست شکایت چرا
ساغر بر دست خرامان رسیدفخر من و فخر همه ماورا
جام مباح آمد هین نوش کنبا زره از غابر و از ماجرا
ساغر اول چو دود بر سرتسجده کند عقل جنون تو را
فاش مکن فاش تو اسرار عرشدر سخنی زاده ز تحت الثری
غزل شماره ۲۵۸
گر بنخسبی شبی ای مه لقارو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیبچشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منهتا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبستنشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نورسوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش ز ده ساله راهدید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفتبرد براقیش به سوی سما
روز پی کسب و شب از بهر عشقچشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقانجمله شب قصه کنان با خدا
گفت به داوود خدای کریمهر کی کند دعوی سودای ما
چون همه شب خفت بود آن دروغخواب کجا آید مر عشق را
زان که بود عاشق خلوت طلبتا غم دل گوید با دلربا
تشنه نخسپید مگر اندکیتشنه کجا خواب گران از کجا
چونک بخسپید به خواب آب دیدیا لب جو یا که سبو یا سقا
جمله شب می رسد از حق خطابخیز غنیمت شمر ای بی نوا
ور نه پس مرگ تو حسرت خوریچونک شود جان تو از تن جدا
جفت ببردند و زمین ماند خامهیچ ندارد جز خار و گیا
من شدم از دست تو باقی بخوانمست شدم سر نشناسم ز پا
شمس حق مفخر تبریزیانبستم لب را تو بیا برگشا
غزل شماره ۲۵۹
پیش کش آن شاه شکرخانه راآن گهر روشن دردانه را
آن شه فرخ رخ بی مثل راآن مه دریادل جانانه را
روح دهد مرده پوسیده رامهر دهد سینه بیگانه را
دامن هر خار پر از گل کندعقل دهد کله دیوانه را
در خرد طفل دوروزه نهدآنچ نباشد دل فرزانه را
طفل کی باشد تو مگر منکریعربده استن حنانه را
مست شوی و شه مستان شویچونک بگرداند پیمانه را
بیخودم و مست و پراکنده مغزور نه نکو گویم افسانه را
با همه بشنو که بباید شنودقصه شیرین غریبانه را
بشکند آن روی دل ماه رابشکند آن زلف دو صد شانه را
قصه آن چشم کی یارد گزاردساحر ساحرکش فتانه را
بیند چشمش که چه خواهد شدنتا ابد او بیند پیشانه را
راز مگو رو عجمی ساز خویشیاد کن آن خواجه علیانه را
غزل شماره ۲۶۰
چرخ فلک با همه کار و کیاگرد خدا گردد چون آسیا
گرد چنین کعبه کن ای جان طوافگرد چنین مایده گرد ای گدا
بر مثل گوی به میدانش گردچونک شدی سرخوش بی دست و پا
اسب و رخت راست بر این شه طوافگر چه بر این نطع روی جا به جا
خاتم شاهیت در انگشت کردتا که شوی حاکم و فرمانروا
هر که به گرد دل آرد طوافجان جهانی شود و دلربا
همره پروانه شود دلشدهگردد بر گرد سر شمع ها
زانک تنش خاکی و دل آتشی ستمیل سوی جنس بود جنس را
گرد فلک گردد هر اختریزانک بود جنس صفا با صفا
گرد فنا گردد جان فقیربر مثل آهن و آهن ربا
زانک وجودست فنا پیش اوشسته نظر از حول و از خطا
مست همی کرد وضو از کمیزکز حدثم بازرهان ربنا
گفت نخستین تو حدث را بدانکژمژ و مقلوب نباید دعا
زانک کلیدست و چو کژ شد کلیدوا شدن قفل نیابی عطا
خامش کردم همگان برجهیدقامت چون سرو بتم زد صلا
خسرو تبریز شهم شمس دینبستم لب را تو بیا برگشا
غزل شماره ۲۶۱
هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو مایا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما
ای یوسف صد انجمن یعقوب دیدستی چو مناصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا
از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفیتجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا
صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفانالصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا
اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شدفالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی
جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگواذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا
هرگز نبینی در جهان مظلومتر زین عاشقانقولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی
گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بودمن فضل رب محسن عدل علی العرش استوی
گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقاالزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی
کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهیماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری
خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خوفالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا
غزل شماره ۲۶۲
فیما تری فیما تری یا من یری و لا یریالعیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا
ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنایا نور ضو ناظرا یا خاطرا مخاطرا
ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرافکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا
من می روم توکلی در این ره و در این سرااگر نواله ای رسد نیمی مرا نیمی تو را
خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رودکیل گهر همی رسد بر مشتری و مشترا
کیل گهر همی رسد قرص قمر همی رسدنور بصر همی رسد اندکترین چیزها
خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزنجز بر قرابی ها مزن جر بر بتان جان فزا
غزل شماره ۲۶۳
به شکرخنده اگر می ببرد جان مرامتع الله فوادی بحبیبی ابدا
جانم آن لحظه بخندد که ویش قبض کندانما یوم اجزای اذا اسکرها
مغز هر ذره چو از روزن او مست شودسبحت راقصه عز حبیبی و علا
چونک از خوردن باده همگی باده شومانا نقل و مدام فاشربانی و کلا
هله ای روز چه روزی تو که عمر تو درازیوم وصل و رحیق و نعیم و رضا
تن همچون خم ما را پی آن باده سرشتنعم ما قدر ربی لفوادی و قضا
خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگرکان فی خابیه الروح نبیذ فغلی
چون بخسپد خم باده پی آن می جوشدانما القهوه تغلی لشرور و دما
می منم خود که نمی گنجم در خم جهانبرنتابد خم نه چرخ کف و جوش مرا
می مرده چه خوری هین تو مرا خور که میمانا زق ملات فیه شراب و سقا
وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریمفانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا
غزل شماره ۲۶۴
لی حبیب حبه یشوی الحشالو یشا یمشی علی عینی مشا
روز آن باشد که روزیم او بودای خوشا آن روز و روزی ای خوشا
آن چه باشد کو کند کان نیست خوشقد رضینا یفعل الله ما یشا
خار او سرمایه گل ها بودانه المنان فی کشف الغشا
هر چه گفتی یا شنیدی پوست بودلیس لب العشق سرا قد فشا
کی به قشر پوست ها قانع شودذو لباب فی التجلی قد نشا
من خمش کردم غمش خامش نکردعافنا من شر واش قد وشا
غزل شماره ۲۶۵
راح بفیها و الروح فیهاکم اشتهیها قم فاسقنیها
این راز یارست این ناز یارستآواز یارست قم فاسقنیها
ادرکت ثاری قبلت جاریفازداد ناری قم فاسقنیها
لب بوسه بر شد جفت شکر شدخود تشنه تر شد قم فاسقنیها
الله واقی و السعد ساقینعم التلاقی قم فاسقنیها
هر چند یارم گیرد کنارممن بی قرارم قم فاسقنیها
ساقی مواسی یسخوا بکاسییحلف براسی قم فاسقنیها
در گوش من باد خوش مژده ای دادزان سرو آزاد قم فاسقنیها
کاسا اداری عقل السکاریمنهم تواری قم فاسقنیها
می گفت من خوش وی گفت می چشما در کشاکش قم فاسقنیها
غزل شماره ۲۶۶
هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفااذکرنی و امضه طیب زمان سلفا
یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفایا قمرا الفاظه اورثن قلبی شرفا
شوقنی ذوقنی ادرکنی اضحکنیافقرنی اشکرنی صاحب جود و علا
اذا حدا طیبنی و ان بدا غیبنیو ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی
اکرم بحبی سامیا اضحی لصید رامیاحتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا
یا قمر الطوارق تاجا علی المفارقلاح من المشارق بدل لیلتی ضحی
لاح مفاز حسن یفتح عنها الوسنیا ثقتی لا تهنوا و اعتجلوا مغتنما
یا نظری صل لما غمضت عنه النظرااغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری
کن دنفا مقتربا ممتثلا مضطربامنتقلا مغتربا مثل شهاب فی السما
یا من یری و لا یری زال عن العین الکریقلبی عشیق للسری فانتهضوا لماورا
غزل شماره ۲۶۷
قد اشرقت الدنیا من نور حمیاناالبدر غدا ساقی و الکاس ثریانا
الصبوه ایمانی و الخلوه بستانیو المشجر ندمانی و الورد محیانا
من کان له عشق فالمجلس مثواهمن کان له عقل ایاه و ایانا
من ضاق به دار او اعطشه نارتهدیه الی عین یسترجع ریانا
من لیس له عین یستبصر عن غیبفلیات علی شوق فی خدمه مولانا
یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریزهل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا
طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهداعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا
من کان له هم یفنیه و یردیهفلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا
غزل شماره ۲۶۸
فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتریتفسرها سرا و تکنی به جهرا
و انشرت امواتا و احییتهم بهافدیتک ما ادریک بالامر ما ادری
فعادوا سکاری فی صفاتک کلهمو ما طعموا ثما و لا شربوا خمرا
ولکن بریق القرب افنی عقولهمفسبحان من ارسی و سبحان من اسری
سلام علی قوم تنادی قلوبهمبالسنه الاسرار شکرا له شکرا
فطوبی لمن ادلی من الجد دلوهو فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری
یطالع فی شعشاع و جنه یوسفحقائق اسرار یحیط بها خبرا
تجلی علیه الغیب و اندک عقلهکما اندک ذاک الطور و استهدم الصخرا
فظل غریق العشق روحا مجسماو نورا عظیما لم یذر دونه سترا
غزل شماره ۲۶۹
تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللاو من لحظکم نجلی الفواد من الجلا
نعود الی صفو الرحیق بمجلستدور بنا الکاسات تتلو علی الولا
رحیقا رقیقا صافیا متلالاافنخلوا بها یوما و یوما علی الملا
شرابا اذا ما ینشر الریح طیبهاتحن الیها الوحش من جانب الفلا
خوابی الحمیرا افتحوها لعشرهبمفتاح لقیاکم لیرخص ما غلا
یتابع سکر الراح سکر لقائکمفیسکر من یهوی و یفنی من قلا
انا شدکم بالله تعفون اننیلقد ذبت بالاشواق و الحب و الولا
لمولا تری فی حسنه و جمالهامانا من الافات و الموت و البلا
سقی الله ارضا شمس دین یدوسهاکلا الله تبریزا باحسن ما کلا
غزل شماره ۲۷۰
افدی قمرا لاح علینا و تلالاما احسنه رب تبارک و تعالی
قد حل بروحی فتضاعفت حیاهو الیوم نای عنی عزا و جلالا
ادعوه سرارا و انادیه جهاراان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا
لو قطعنی دهری لا زلت انادیکی تخترق الجب و یروین وصالا
لا مل من العشق و لو مر قرونحاشاه ملالا بی حاشای ملالا
العاشق حوت و هوی العشق کنجرهل مل اذا ما سکن الحوت زلالا
غزل شماره ۲۷۱
تعالوا کلنا ذا الیوم سکریباقداح تخامرنا و تتری
سقانا ربنا کاسا دهاقافشکرا ثم شکرا ثم شکرا
تعالوا ان هذا یوم عیدتجلی فیه ما ترجون جهرا
طوارق زرننا و اللیل ساجیفما ابقین فی التضییق صدرا
ز کف هر یکی دریای بخششنثرن جواهرا جما و وفرا
غزل شماره ۲۷۲
حداء الحادی صباحا بهواکم فاتیناصدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا
و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفراتفتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا
عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیاان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا
و رایناکم بدورا فی سماوات المعالیفاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا
بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عیدفاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا
فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنافاذا کاسات راح کدماء بیدینا
فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنافبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا
فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمناو بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا
نور الله زمانا حازنا الوصل اماناو سقی الله مکانا بحبیب التقینا
و شربنا من مدام سکر ذات قوامفی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا
فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجدفاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا
غزل شماره ۲۷۳
طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنایا حبیب الروح این الملتقی اوحشتنا
حبذا شمس العلی من ساعه نورتنامرحبا بدر الدجی من لیله ادهشتنا
لیس نبغی غیرکم قد طال ما جربتناما لنا مولا سواکم طال ما فتشتنا
یا نسیم الصبح انی عند ما بشرتنییا خیال الوصل روحی عند ما جمشتنا
یا فراق الشیخ شمس الدین من تبریزناکم تری فی وجهنا آثار ما حرشتنا
غزل شماره ۲۷۴
ایه یا اهل الفرادیس اقروا منشورناو ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا
حورکم تصفر عشقا تنحنی من نارهلو رات فی جنح لیل او نهار حورنا
جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحیفی قیان خادمات و استقروا دورنا
الف بدر حول بدری سجدا خروا لهطیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا
قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهماستجابوا بغینا و استکثروا میسورنا
غزل شماره ۲۷۵
ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالهاانعطش روحی فقلت ویح روحی مالها
ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعهطار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها
صار روحی فی هواه غارقا حتی دریلو تلقاه ضریر تائه احوالها
فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثلهان روحی فی الهوی من لا تری امثالها
لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقترامت الاموال کی تنثر له اموالها
لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحتفی بحار العز و الاقبال یوما یالها
عین روحی قد اصابتها فاردتها بهاحین عدت فضلها و استکثرت اعمالها
افلحت من بعد هلک ان اعوان الهویاعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها
آه روحی من هوی صدر کبیر فائقکل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها
ییاس النفس اللقاء من وصال فائتحین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها
حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفثناولتها شربه صفی لها احوالها
ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مداثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها
اختفی العشق الثقیل فی ضمیری درهان روحی اثقلت من دره قد شالها
مثله ان اثقل الیوم المخاض حرهاوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها
غیر ان سیدا جادت لها الطافهان روحی ربوه و استنزلت اطلالها
سیدا مولی عزیزا کاملا فی امرهشمس دین مالک اوفت لها آمالها
صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردیمن زمان اکرمته ما رات اذلالها
جاء من تبریز سربال نسیج بالهویاکتست روحی صباحا انزعت سربالها
قالت الروح افتخارا اصطفانا فضلهثم غارت بعد حین من مقال نالها