قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۵۷۶ تا ۲۶۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۵۷۶

ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونیای معدن زیبایی وی کان وفا چونی
در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جانکای جنت روحانی وی بحر صفا چونی
هر نور تو را گوید ای چشم و چراغ منهر رنج تو را گوید کی دفع بلا چونی
ای خدمت تو کردن چون گلبشکر خوردنزین خدمت پوسیده زین طال بقا چونی
در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشیدر وقت جفا اینی تا وقت وفا چونی
ای موسی این دوران چونی تو ز فرعونانوی شاه ید بیضا با اهل عمی چونی
گوید به تو هر گلشن هر نرگس و هر سوسنکز زحمت و رنج ما ای باد صبا چونی
ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخروی تاج همه جان ها دربند قبا چونی
ای جان عنادیده خامش که عنایت هاپرسند تو را هر دم کز رنج و عنا چونی

غزل شماره ۲۵۷۷

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینیدر کوی خرابات آ تا دردکشان بینی
درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوابربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی
بگشای دو دست خود گر میل کنارستتبشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی
از بهر عجوزی را تا چند کشی کابینوز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی
نک ساقی بی جوری در مجلس او دوریدر دور درآ بنشین تا کی دوران بینی
این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستانگرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی
شب یار همی گردد خشخاش مخور امشببربند دهان از خور تا طعم دهان بینی
گویی که فلانی را ببرید ز من دشمنرو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی
اندیشه مکن الا از خالق اندیشهاندیشه جانان به کاندیشه نان بینی
با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدیز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی
خامش کن از این گفتن تا گفت بری باریاز جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی

غزل شماره ۲۵۷۸

ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نیعشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی
بر کشته دیت باشد ای شادی این کشتهصد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی
ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این استمعشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی
امروز به بستان آ در حلقه مستان آمستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی
مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگربرخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی
در مومن و در کافر بنگر تو به چشم سرجز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی
آن جا که همی پویی زان است کز او سیریزان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی
از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحمدر مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی
شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزیاز تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی

غزل شماره ۲۵۷۹

با هر کی تو درسازی می دانک نیاساییزیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیداکان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی
بردار صراحی را بگذار صلاحی راآن جام مباحی را درکش که بیاسایی
در حلقه آن مستان در لاله و در بستانامروز قدح بستان ای عاشق فردایی
بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستیتا بگذری از هستی ای سخره هرجایی
سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشیدر مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی
شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزیجز با تو نیارامد جان های مصفایی

غزل شماره ۲۵۸۰

ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبیبیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی
صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهریک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی
گر مرد تماشایی چون دیده بنگشاییبگشادن چشم ارزد تا بانی مهتابی
محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدیاندر نظر حربی بشکافد محرابی
ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانیما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی
ره چیست میان ما جز نقص عیان ماکو پرده میان ما جز چشم گران خوابی
شش نور همی بارد زان ابر که حق آردجسمت مثل بامی هر حس تو میزانی
شش چشمه پیوسته می گردد شب بستهزان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی
خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهیبیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی
صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانیزیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی
این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آنبر کف خدا لرزان ماننده سیمابی
دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشداندر صفتش خاطر هست احول و کذابی
بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطانچون دیو که بگریزد از عمر خطابی
بکری برمد از شو معشوق جهانش اواز جان عزیز خود بیگانه و صخابی
ره داده به دام خود صد زاغ پی بازیچون باز به دام آمد برداشته مضرابی
خاموش که آن اسعد این را به از این گویدبی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی

غزل شماره ۲۵۸۱

ای سوخته یوسف در آتش یعقوبیگه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی
گه دور بگردانی گاهی شکر افشانیگه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی
خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیونوز دولت و داد او ما غرقه این خوبی
بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپدچون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی
آن دوست که می باید چون سوی تو می آیداز بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی
چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازیچون سر تو نیندازی از غصه محجوبی
ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و ششاز جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی
کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشدبی عیب خرد جان را از جمله معیوبی
اجزای درختان را چون میوه کند دارابنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی
زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زنمنگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی

غزل شماره ۲۵۸۲

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستیدل را بربودستی در دل بنشستستی
سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شدزان مه که نمودستی زان راز که گفتستی
برپر به پر روزه زین گنبد پیروزهای آنک در این سودا بس شب که نخفتستی
چون دید که می سوزم گفتا که قلاوزمراهیت بیاموزم کان راه نرفتستی
من پیش توام حاضر گر چه پس دیواریمن خویش توام گر چه با جور تو جفتستی
ای طالب خوش جمله من راست کنم جملههر خواب که دیدستی هر دیگ که پختستی
آن یار که گم کردی عمری است کز او فردیبیرونش بجستستی در خانه نجستستی
این طرفه که آن دلبر با توست در این جستندست تو گرفته ست او هر جا که بگشتستی
در جستن او با او همره شده و می جوای دوست ز پیدایی گویی که نهفتستی

غزل شماره ۲۵۸۳

آمد مه ما مستی دستی فلکا دستیمن نیست شدم باری در هست یکی هستی
از یک قدح و از صد دل مست نمی گرددگر باده اثر کردی در دل تن از او رستی
بار دگر آوردی زان می که سحر خوردیپر می دهیم گر نی این شیشه بنشکستی
بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستیاز جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی
زین باده چشید آدم کز خویش برون آمدگر مرده از این خوردی از گور برون جستی
گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگردر ماه که از بالا آید به چه پستی
ای برده نمازم را از وقت چه بی باکیگر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی
آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صفهم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی

غزل شماره ۲۵۸۴

ماییم در این گوشه پنهان شده از مستیای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
از جان و جهان رسته چون پسته دهان بستهدم ها زده آهسته زان راز که گفتستی
ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمتدستی صنما دستی می زن که از این دستی
عاشق شده بر پستی بر فقر و فرودستیای جمله بلندی ها خاک در این پستی
جز خویش نمی دیدی در خویش بپیچیدیشیخا چه ترنجیدی بی خویش شو و رستی
بربند در خانه منمای به بیگانهآن چهره که بگشادی و آن زلف که بربستی
امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردیما را غلطی دادی از خانه برون جستی
صورت چه که بربودی در سر بر ما بودیبرخاستی از دیده در دلکده بنشستی
شد صافی بی دردی عقلی که توش بردیشد داروی هر خسته آن را که توش خستی
ای دل بر آن ماهی زین گفت چه می خواهیدر قعر رو ای ماهی گر دشمن این شستی

غزل شماره ۲۵۸۵

گر نرگس خون خوارش دربند امانستیهم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی
هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما راهم ساغر سلطانی اندر دورانستی
هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستیهم بحر بدان تلخی آب حیوانستی
از طلعت مستورش بر خلق زدی نورشهم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی
با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست اوپس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی
وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکنکفو کمر وصلش ای کاش میانستی
صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودیدر مردن این صورت کس را چه زیانستی
راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانیبا هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی
بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهدور نی دهن ماهی پرگفت و زیانستی

غزل شماره ۲۵۸۶

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستیای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی
گر نقش پذیرفتی در شش جهت عالمبالا همه باغستی پستی همه کانستی
از خلق نهان زان شد تا جمله مرا باشدگر هیچ پدیدستی آن همگانستی

غزل شماره ۲۵۸۷

ای ساکن جان من آخر به کجا رفتیدر خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی
چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدیچون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی
در روح نظر کردی چون روح سفر کردیاز خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودیماننده بوی گل با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودیاز نور خدا بودی در نور خدا رفتی
ای خواجه این خانه چون شمع در این خانهوز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

غزل شماره ۲۵۸۸

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتیاز کار خود افتادی در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودمای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی
صد بار فسون کردم خار از تو برون کردمگلزار ندانستی در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهیای حال غلط کرده با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ اندر کف جولاههصد تار بریدی تو در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا در غار نمی بینمآن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگتبازار مرا دیده بازار دگر رفتی

غزل شماره ۲۵۸۹

نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردیتا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
ای آب چه می شویی وی باد چه می جوییای رعد چه می غری وی چرخ چه می گردی
ای عشق چه می خندی وی عقل چه می بندیوی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی
سر را چه محل باشد در راه وفاداریجان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی
کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشدیک موی نمی گنجد در دایره فردی
گه غصه و گه شادی دور است ز آزادیای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی
کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدیکو شعشعه مستی گر باده جان خوردی
زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسهآخر نه خر کوری بر گرد چه می گردی
با سینه ناشسته چه سود ز رو شستنکز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی
هر روز من آدینه وین خطبه من دایموین منبر من عالی مقصوره من مردی
چون پایه این منبر خالی شود از مردمارواح و ملک از حق آرند ره آوردی

غزل شماره ۲۵۹۰

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردیدل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای برده هوس ها را بشکسته قفص ها رامرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی
گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردیکو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی
آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گریدزیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زاردکز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
این جمله جفا کردی اما چو نمودی روزهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی
هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشتاز بس که کرم کردی حاجات روا کردی

غزل شماره ۲۵۹۱

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردیدل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
خورشید جهانی تو سلطان شهانی توبی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهماندر بخشش و در احسان حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردیهر پشه که پروردی صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان منشور خطا دادییک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلک ها را اجزای زمین کردیاجزای زمین ها را در لطف سما کردی
پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها راچون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی

غزل شماره ۲۵۹۲

ای صورت روحانی امروز چه آوردیآورد نمی دانم دانم که مرا بردی
ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بوییبر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی
امروز عجب چیزی می افتی و می خیزیدر باغ کی خندیدی وز دست کی می خوردی
آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانیپیران و جوانان را آموخت جوامردی
بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزددر وحدت همدردی درکش قدح دردی
هم همره و همدردی هم جمعی و هم فردیهم عاشق و معشوقی هم سرخی و هم زردی
با این همه در مجلس بنشین و میا با منترسم که میان ره بگریزی و برگردی
ور ز آنک همی آیی با خویش مبر دل راکز دل دودلی خیزد گه گرمی و گه سردی

غزل شماره ۲۵۹۳

گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باریور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری
ای یوسف کنعانی وی جان سلیمانیگر تاج و کمر خواهی نک تاج و کمر باری
ای حمزه آهنگی وی رستم هر جنگیگر تیغ و سپر خواهی نک تیغ و سپر باری
ای بلبل پوینده وی طوطی گویندهگر قند و شکر خواهی نک قند و شکر باری
ای دشمن عقل و هش وی عاشق عاشق کشگر زیر و زبر خواهی نک زیر و زبر باری
ای جان تماشاجو موسی تجلی جوگر سمع و بصر خواهی نک سمع و بصر باری
ای دیو پر از کینه وی دشمن دیرینهگر فتنه و شر خواهی نک فتنه و شر باری
خاموش مگو چندین برخیز سفر بگزینگر یار سفر خواهی نک یار سفر باری
شمس الحق تبریزی از حسن و دلاویزیگر خسته جگر خواهی نک خسته جگر باری

غزل شماره ۲۵۹۴

از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داریدر گور کجا گنجی چون نور خدا داری
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زرماننده آن دلبر بنما که کجا داری
در عشق نشسته تن در عشرت تا گردنتو روی ترش با من ای خواجه چرا داری
در عالم بی رنگی مستی بود و شنگیشیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری
چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتمهمرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری
از تابش تو جانا جان گشت چنین دانابسم الله مولانا چون ساغرها داری
شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزیبا تیره نیامیزی چون بحر صفا داری

غزل شماره ۲۵۹۵

امشب پریان را من تا روز به دلداریدر خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری
من شیوه پریان را آموخته ام شب هاوقت حشرانگیزی در چالش و میخواری
جنی پنهان باشد در ستر و امان باشدپوشیده تر از پریان ماییم به ستاری
بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافلدر مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری
خود را تو نمی دانی جویای پری ز آنیمفروش چنین ارزان خود را به سبکباری
و آن جنی ما بهتر زیبارخ و خوش گوهراز دیو و پری برده صد گوی به عیاری
شب از مه او حیران مه عاشق آن سیراننی بی مزه و رنگین پالوده بازاری
از سیخ کباب او وز جام شراب اووز چنگ و رباب او وز شیوه خماری
دیوانه شده شب ها آلوده شده لب هادر جمله مذهب ها او راست سزاواری
خواب از شب او مرده شلوار گرو کردهکس نیست در این پرده تو پشت کی می خاری
بردی ز حد ای مکثر بربند دهان آخرنی عاشق عشقی تو تو عاشق گفتاری

غزل شماره ۲۵۹۶

نظاره چه می آیی در حلقه بیداریگر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کنشاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دمگاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
بگشای دهانت را خاشاک مجو در میخاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانانبس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری
دی نامه او خواندم در قصه بی خویشیبنوشتم از عالم صد نامه بیزاری
نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ستبا ما غم دل گویی یا قصه جان آری
من با صنم معنی تن جامه برون کردمچون عشق بزد آتش در پرده ستاری
در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دیدافتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری
شمس الحق تبریزی آیی و نبینندتزیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری

غزل شماره ۲۵۹۷

گر روی بگردانی تو پشت قوی داریکان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
من بی رخ چون ماهت گر روی به ماه آرممه بی تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری
جان بی تو یتیم آمد مه بی تو دو نیم آمدگلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری
چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازیدست کی رسد در تو گر پای نیفشاری
مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمانشاید که ز بخشایش این دم سر من خاری
رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیششکی پیش رود با او بدفعلی و طراری
ای جان نه ز باغ تو رسته ست درخت منپرورده و خو کرده با عشرت و خماری
اجزای وجود من مستان تواند ای جانمستان مرا مفکن در نوحه و در زاری
آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانیمستانه به پیش آیی بی نخوت و جباری
ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانییا چشمه حیوانی یا صحت بیماری
یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تویا کان نباتی تو یا ابر شکرباری
آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزهاما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری
هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنیهم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری
خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دلنی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری

غزل شماره ۲۵۹۸

ای جان و جهان آخر از روی نکوکارییک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوشیا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری
در پیش دو چشم من پیوسته خیال توخوش خواب که می بینم در حالت بیداری
دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دلدر پوست نمی گنجد از لذت دلداری
قرص قمرت گویم نور بصرت گویمجان دگرت گویم یا صحت بیماری
از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکندهوز زاری من بلبل وامانده شد از زاری
از جمله ببر زیرا آن جا که تویی و اوتو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری
اندر شکم ماهی دم با کی زند یونسجز او کی بود مونس در نیم شب تاری
در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشترای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری
با این همه ای دیده نومید مباش از ویچون ابر بهاری کن در عشق گهرباری

غزل شماره ۲۵۹۹

ای بر سر بازارت صد خرقه به زناریوز روی تو در عالم هر روی به دیواری
هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقیهر گوشه چو منصوری آویخته بر داری
این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستنداین طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری
هر شاخ همی گوید من مست شدم دستیهر عقل همی گوید من خیره شدم باری
گل از سر مشتاقی بدریده گریبانیعشق از سر بی خویشی انداخته دستاری
از عقل گروهی مست بی عقل گروهی مستجز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری
ماییم چو کوه طور مست از قدح موسیبی زحمت فرعونی بی غصه اغیاری
ماییم چو می جوشان در خم خراباتیگر چه سر خم بسته است از کهگل پنداری
از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصانوالله که از این خوشتر نبود به جهان کاری

غزل شماره ۲۶۰۰

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاریتشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخرآن طره که دل دزدد ماننده طراری
در سوخته جان زن از آهن و از سنگشدر پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
بفروز چنین شمعی در خانه همی گردانباشد که نهان باشد او از پس دیواری
اندر پس دیواری در سایه خورشیدشدر نیم شب هجران بگشود مرا کاری
در خانه همی گشتم در دست چنین شمعیتا تیره شد این شمعم از تابش انواری
گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جاندر بی نمکی چون ره بردم به نمکساری
ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزندهوی از تو جهان زنده چون یافتمت باری
در حال نهانی شد پنهان چو معانی شدچون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری
من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر دروین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری
از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزیچون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری