قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۵۵۱ تا ۲۵۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۵۵۱

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینیچراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل هاشود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی
بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با توکه جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی
بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم منبه آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی
چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهیکه آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی
تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهریکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی
مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیرییکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی
طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است اوگداز آهنان است او به آهن داده تلبینی
کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سراز او انوار دین یابد روان و جان بی دینی
در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانششده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی
ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزیبه امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی

غزل شماره ۲۵۵۲

کجا باشد دورویان را میان عاشقان جاییکه با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی
طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشانز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی
دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جوییچه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی
که بیخ بیشه جان را همه رگ های شیران رابداند یک به یک آن را بدیده نورافزایی
بداند عاقبت ها را فرستد راتبت ها راببخشد عافیت ها را به هر صدیق و یکتایی
براندازد نقابی را نماید آفتابی رادهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی
اگر این شه دورو باشد نه آتش خلق و خو باشدبرای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی
دورویی او است بی کینه ازیرا او است آیینهز عکس تو در آن سینه نماید کین و بدرایی
مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوریتو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی
که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردننه مکری ماند و نی فن و نه دورویی نه صدتایی

غزل شماره ۲۵۵۳

کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گوییکسی را کو به جان و دل تو را جوید نمی جویی
دل افکاری که روی خود به خون دیده می شویدچرا از وی نمی داری دو دست خود نمی شویی
مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانتچرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی
چه با لذت جفاکاری که می بکشی بدین زاریپس آنگه عاشق کشته تو را گوید چو خوش خویی
ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویاندلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی
دلا گر چه نزاری تو مقیم کوی یاری تومرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی
به پیش شاه خوش می دو گهی بالا و گه در گواز او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی
دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبرمخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی
غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنمچو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی
خمش کن کز ملامت او بدان ماند که می گویدزبان تو نمی دانم که من ترکم تو هندویی

غزل شماره ۲۵۵۴

اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندیوگر ما را همی خواهی چرا تندی نمی خندی
کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانهبدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی
بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمنکند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل ها طمع کشتینباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی
خوشا آن حالت مستی که با ما عهد می بستیمرا مستانه می گفتی که ما را خویش و فرزندی
پیاپی باده می دادی به صد لطف و به صد شادیکه گیر این جام بی خویشی که باخویشی و هشمندی
سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعتنه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی
نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانینه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی
خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانهمن از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی

غزل شماره ۲۵۵۵

چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن دارینباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری
چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزیچرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری
در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزیکه خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری
مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهرهکه تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری
مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمدنمی تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری
دو چشم زشت رویان را لباس زشت می بایدو کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری
که از عریانی لطفش لباس لطف شرمندهکه از شرم صفای او عرق ها می شود جاری
و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشیدبرون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری
فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش راکه تا شد دیده ها محروم و کند از سیر و سیاری
ولیک آن نور ناپیدا همی فرمایدت هر دمشراب می که بفزاید ز بی هوشیت هشیاری
که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوهولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری
چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانینباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری
درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردوننمی بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری
کدامین سوی می دانی کدامین سوی می بینیتو آن باغی که می بینی به خواب اندر به بیداری
چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانیاز آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری
کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات اوولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری
خردهایی نمی خواهم که از دونی و طماعیسر و سرور نمی جوید همی جوید کلهداری
که بگذار و سر می جو کز آن سر سر به دست آیدبه سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری
ز جامی کز صفای آن نماید غیب ها یک یکچه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری
به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کشنشان بندگی شه که فرد است او به دلداری
به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدینزهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری

غزل شماره ۲۵۵۶

زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزیز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی
ایا خورشید رخشنده متاب از امر او سر راکه تاریک ابد گردی اگر با او تو بستیزی
ایا ای ابر گر تو یک نظر از نرگسش یابیبه جای آب آب زندگانی و گهربیزی
اگر آتش شبی در خواب لطف و حلم او دیدیگلستان ها شدی آتش نکردی ذره ای تیزی
به هنگامی که هر جانی به جانی جفت می گردندبفرمودند گر جانی به جان او نیامیزی
که جان او چنان صاف و لطیف آمد که جان ها راز روی شرم و لطف او فریضه گشت پرهیزی
هر آنچ از روح او آید به وهم روح ها نایدکه خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی
کسی کاندر جهان از بوش انا لا غیر می گفته ستگر از جاهش ببردی بو ز حسرت کرده خون ریزی
بیا ای عقل کل با من که بردابرد او بینیورای بحر روحانی بدان شرطی که نگریزی
از آن بحری گذشته ست او که دل ها دل از او یابندو جان ها جان از او گیرند و هر چیزی از او چیزی
اگر انکار خواهی کرد از عجزی است اندر توچه داند قوت حیدر مزاج حیز از حیزی
علی الله خانه کعبه و فی الله بیت معموراگهی که بشنوی تبریز از تعظیم برخیزی
ایا ای عقل و تمییزی که لاف دیدنش داریوآنگه باخودی بالله که بی الهام و تمییزی

غزل شماره ۲۵۵۷

هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامیبشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی
هر آن چشم سپیدی کو سیه کرده ست تن جامهسیاهش شد سپید آخر سپیدش شد سیه فامی
چو گریان بود آن یعقوب کنعان از پی یوسفبشارت آمدش ناگه از آن خوش روی خوش نامی
مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندرچو او بر نردبان کوشد رسد ناگاه بر بامی
حریف عشق پیش آید چو بیند مر تو را بیخودکبابی از جگر در کف ز خون دل یکی جامی
که آب لطف آن دلبر گرفته قاف تا قاف استاز آن است آتش هجران که تا پخته شود خامی
برای امتحان مرغ جان عاشق وحشیبلا چون ضربت دامی و زلف یار چون دامی
که تا زین دام و زین ضربت کشاکش یابد این وحشینماند ناز و تندی او شود همراز و هم رامی
چنان چون میوه های خام از آن پخته شود شیرینکه گاهش تاب خورشید است و گاهش طره شامی
ز رنج عام و لطف خاص حکمت ها شود پیداکه تا صافی شود دردی که تا خاصه شود عامی
گهی از خوف محرومی و هجران ابد سوزیگهی اندر امید وصل یکتا زفت انعامی
خصوصا درد این مسکین که عالم سوز طوفان استزهی تلخی و ناکامی که شیرین است از او کامی
به هر گامی اگر صد تیر آید از هوای اونگردم از هوای او نگردانم یکی گامی
منم در وام عشق شاه تا گردن بحمداللهمبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی
زهی دریای لطف حق زهی خورشید ربانیبه هر صد قرن نبود این چه جای سال و ایامی
ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جانخلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی
چه جای نور اسلام است که نورانی و روحانیشود واله اگر پیدا شود از دفترش لامی

غزل شماره ۲۵۵۸

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانیتو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی
به حق اشک گرم من به حق روی زرد منبه پیوندی که با تستم ورای طور انسانی
اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندانبس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی
اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانممبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی
بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزیبه جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی
ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا رابدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارمچو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی

غزل شماره ۲۵۵۹

الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانیروان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی
یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشمکه از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی
نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایقاز آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی
در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گرددچو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی
چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریانماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی
چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر موییدر آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی
نبیند خنده جان را مگر که دیده جان هانماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی
ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس اوز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی
تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسیبرو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی
مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دینرباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی
کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریامکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی
چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریزکه تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی

غزل شماره ۲۵۶۰

الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آییهماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی
بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستیز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی
زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی باردزهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی
چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتمنظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی
الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را توچرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی
الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبیچو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی
دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشقایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی
ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آریچرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی
فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باریسکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی
الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابیالا ای ناطقه کلی بدین الکن نمی آیی
چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آورالا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمی آیی
همه جان ها شده لرزان در این مکمن گه هجرانبرای امن این جان ها در این مکمن نمی آیی
زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازهالا گلزار ربانی بدین سوسن نمی آیی
الا ای باده شادان به عشق اندر چو استاداندرونت خنب سرمستی چرا از دن نمی آیی
معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید استچرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی
اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشیدچرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمی آیی
چو صحرای جمال او برای جان بود مومنچرا در خوف می باشی چرا مومن نمی آیی
تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهمچرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی
تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشدمبر تو آب بی روغن که بی دشمن نمی آیی
چه نقد پاک می دانی تو خود را وین نمی بینیکه اندر دست خود ماندی و در مخزن نمی آیی
ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفته ام ارنیز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی آیی

غزل شماره ۲۵۶۱

مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سوداییچو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوریبه کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابقورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی
مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دستکز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما راکه سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی
مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیریدکه مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی
مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدمبر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی
مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویمکه نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی
بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزیبه غیر تو نمی باید تویی آنک همی بایی

غزل شماره ۲۵۶۲

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی
بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی
زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشقگر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی
برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت رامن و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی
بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشتکه عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی
دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانتچو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی
به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزیچه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی

غزل شماره ۲۵۶۳

من پای همی کوبم ای جان و جهان دستیای جان و جهان برجه از بهر دل مستی
ای مست مکش محشر بازآی ز شور و شرآن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی
ترک دل و جان کردم تا بی دل و جان گردمیک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی
بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازیاشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی
آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بینگر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی
از یار مکن افغان بی جور نیامد عشقگر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی
صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا داردگر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی
با جمله جفاکاری پشتی کند و یاریگر پشتی او نبود پشت همه بشکستی
دامی که در او عنقا بی پر شود و بی پابی رحمت او صعوه زین دام کجا خستی
خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گر چهدر جنبش باد دل صد مروحه بایستی
شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشتگر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی

غزل شماره ۲۵۶۴

گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستیای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندکخاک کف پای شه کی باشد سردستی
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زنبر عمر موفر زن کز بند قفص رستی
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رودر روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
در حیرت تو ماندم از گریه و از خندهبا رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لکدر دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
آن باده فروش تو بس گفت به گوش توجان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی
ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولیبشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشدور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
چالاک کسی یارا با آن دل چون خاراتا ره نزدی ما را از پای بننشستی
درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتنیک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

غزل شماره ۲۵۶۵

ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتیما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
نوری که بدو پرد جان از قفص قالبدر تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستیآن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورتزین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
امروز چو جانستی در صدر جنانستیاز دور قمر رستی بالای قمر رفتی
اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریانچون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
از نان شده ای فارغ وز منت خبازانوز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
نانی دهدت جانان بی معده و بی دندانآبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
از جان شریف خود وز حال لطیف خودبفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهاییدر دامن دریایی چون در و گهر رفتی
هان ای سخن روشن درتاب در این روزنکز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی

غزل شماره ۲۵۶۶

آورد طبیب جان یک طبله ره آوردیگر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی جان را بدهد مستیاز دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی
آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شدتریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله روی آر بدین قبلهچون روی بدو آری مه روی جهان گردی
حبیب است در او پنهان کان ناید در دنداننی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه آیی بر آن قبهکان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجزلاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان امروز هزاران سانصدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادیغم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی
خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادتترک گروان برگو تو زان گروان فردی

غزل شماره ۲۵۶۷

افتاد دل و جانم در فتنه طراریسنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبیآب چه که می خواهد تا درفکند ناری
گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندیهین تا چه کنی سازم از آتشش انباری
گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردیبوده ست از آن من تو دانی و دیواری
دیوار ببر زین جا این عرصه به ما وادهدر عرصه جان باشد دیوار تو مرداری
آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشددر کوی همی گردد چون مشتغل کاری
ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهیناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری
جان نقش همی خواند می داند و می راندچون رخت نمی ماند در غارت او باری
ای شاه شکرخنده ای شادی هر زندهدل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری
ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشتپیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری
از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامنآموخت خرامیدن با تو به سمن زاری
زان گوش همی خارد کاومید چنین داردو آن گاه یقین دارد این از کرمت آری
تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانابشنو هله مولانا زاری چنین زاری
تا عشق حمیاخد این مهر همی کاردخامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری

غزل شماره ۲۵۶۸

یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکیچستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی
داریم سری کان سر بی تن بزید چون مهگر گردن ما دارد در عشق تو باریکی
شاهیم نه سه روزه لعلیم نه پیروزهعشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی
من بنده خوبانم هر چند بدم گویندبا زشت نیامیزم هر چند کند نیکی
عشاق بسی دارد من از حسد ایشانبیگانه همی باشم از غایت نزدیکی
روپوش کند او هم با محرم و نامحرمگویند فلان بنده گوید که عجب کی کی
طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردنتو رستم چالاکی نی کودک چالیکی

غزل شماره ۲۵۶۹

آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالیدر عشق جهانی را بدنام کنی حالی
می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آیدگر از شکرقندت در جام کنی حالی
از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگیهر نقل که پیش آید بادام کنی حالی
حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جانگر تشنه بود صادق انعام کنی حالی
ای ماه فلک پیما از منزل ما تا توصدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی
از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیدهو آن کره گردون را هم رام کنی حالی
بر بام فلک صد در بگشاید و بنمایدگر حارس بامت را بر بام کنی حالی
هر خام شود پخته هم خوانده شود تختهگر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی

غزل شماره ۲۵۷۰

پنهان به میان ما می گردد سلطانیو اندر حشر موران افتاده سلیمانی
می بیند و می داند یک یک سر یاران راامروز در این مجمع شاهنشه سردانی
اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلواگر مکر کند دزدی ور راست رود جانی
نیک و بد هر کس را از تخته پیشانیمی بیند و می خواند با تجربه خط خوانی
در مطبخ ما آمد یک بی من و بی ماییتا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی
امروز سماع ما چون دل سبکی داردیا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی
آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردانامروز همی آید پرشرم و پشیمانی
صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزدپرگریه و غم باشد بی دولت خندانی
خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازرخاموش که بازآید بلبل به گلستانی

غزل شماره ۲۵۷۱

ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
ای آتش در آتش هم می کش و هم می کشسلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی
شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهیهر حکم که می خواهی می کن که همه جانی
گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارماز شیر عجب باشد بس نادره چوپانی
گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستمور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی
گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجمکز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی
گه چون شب یغمایی هر مدرکه برباییروز از تن همچون شب چون صبح برون رانی
گه جامه بگردانی گویی که رسولم منیا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی
در رزم تویی فارس بر بام تویی حارسآن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی
ای عشق تویی جمله بر کیست تو را حملهای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی
ای عشق تویی تنها گر لطفی و گر قهریسرنای تو می نالد هم تازی و سریانی
گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی توفر تو همی تابد از تابش پیشانی
پنهان نتوان بردن در خانه چراغی راای ماه چه می آیی در پرده پنهانی
ای چشم نمی بینی این لشکر سلطان راوی گوش نمی نوشی این نوبت سلطانی
گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جانگنجی است به یک حبه در غایت ارزانی
لاحول کجا راند دیوی که تو بگماریباران نکند ساکن گردی که تو ننشانی
چون سرمه جادویی در دیده کشی دل راتمییز کجا ماند در دیده انسانی
هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمههر وهم برد دستی از عقل به آسانی
از خاک درت باید در دیده دل سرمهتا سوی درت آید جوینده ربانی
تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازدقطره سوی بحر آید از سیل کهستانی
نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جاخامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی

غزل شماره ۲۵۷۲

جانا به غریبستان چندین به چه می مانیبازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادمیا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی
گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواندور راه نمی دانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کسبا سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شستهاز دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همی جوییهم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جانآمیخته ای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لبیا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سربازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردنزهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

غزل شماره ۲۵۷۳

در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانیو اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
این صورت تن رفته و آن صورت جا ماندهای صورت جان باقی وی صورت تن فانی
گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود راتن مرده و جان پران در روضه رضوانی
ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داریچندان صفتت کردم والله که دو چندانی
المومن حلوی و العاش علویبا تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی
چندان بدوان لنگان کاین پای فروماندوآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی
می مرد یکی عاشق می گفت یکی او رادر حالت جان کندن چون است که خندانی
گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردمصدمرده همی خندم بی خنده دندانی
زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتمنیم دگرم دارد عزم شکرافشانی
هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او رابو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی
ای شهره نوای تو جان است سزای توتو مطرب جانانی چون در طمع نانی
کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گواومید کی ضایع شد از کیسه ربانی
از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزددریا ز عطای حق دارد گهرافشانی
نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزدبگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی
گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشدور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی
برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جوبر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی

غزل شماره ۲۵۷۴

از آتش ناپیدا دارم دل بریانیفریاد مسلمانان از دست مسلمانی
شهد و شکرش گویم کان گهرش گویمشمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی
زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جاییوز آتش و دود ما برخاسته ایوانی
با این همه سلطانی آن خصم مسلمانیبربود به قهر از من در راه حرمدانی
بگشاد حرمدانم بربود دل و جانمآن کس که به پیش او جانی به یکی نانی
من دوش ز بوی او رفتم سر کوی اوناگاه پدید آمد باغی و گلستانی
آن جا دل و دلداری هم عالم اسراریهم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی
در خدمت خاک او عیشی و تماشاییدر آتش عشق او هر چشمه حیوانی

غزل شماره ۲۵۷۵

هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی
از نعمت روحانی در مجلس پنهانیچندانک خوری می خور دستوری دادن نی
آن میوه که از لطفش می آب شود در کفو آن میوه نورش را بر کف به نهان نی
این بوی که از زلف آن ترک خطا آمددر مشک تتاری نی در عنبر و لادن نی
می کوبد تقدیرش در هاون تن جان راوین سرمه عشق او اندرخور هاون نی
دیدی تو چنین سرمه کو هاون ها سایدتا بازرود آن جا آن جا که تو و من نی
آن جا روش و دین نی جز باغ نوآیین نیجز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نی
بگذار تنی ها را بشنو ارنی ها راچون سوخت منی ها را پس طعنه گه لن نی
تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزیکز غلبه جان آن جا جای سر سوزن نی