غزل شماره ۲۵۲۶
نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باریببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری
کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حققیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری
یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمدنداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری
چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از ویچو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری
شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونیبه کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری
به شاخ گل همی گفتم چه می رقصی در این گلخندرآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری
عطارد را همی گفتم به فضل و فن شدی غرهقلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری
به گوش زهره می گفتم که گوشت گرم شد از میسر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری
چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاریز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری
غزل شماره ۲۵۲۷
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باریزهی صورت بدان صورت نمی مانی که هر باری
بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینیبسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری
فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامناگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری
زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهیاگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری
بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردیبدان دم نامه گل را نمی خوانی که هر باری
غزل شماره ۲۵۲۸
مروت نیست در سرها که اندازند دستاریکجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدیرها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری
چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجانچو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری
ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلیوگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری
برو ای شاخ بی میوه تهی می گرد چون چرخیشدستی پاسبان زر هلا می پیچ چون ماری
تو زر سرخ می گویش که او زرد است و رنجوریتو خواجه شهر می خوانش که او را نیست شلواری
چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردانچرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری
نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگیغذای گوش ها گشته به هر زخمی و هر تاری
نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زادهصلای عیش می گوید به هر مخمور و خماری
کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خاراکه می جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری
چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگیچگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری
خمش کردم که رب دین نهان ها را کند تعییننماید شاخ زشتش را وگر چه هست ستاری
غزل شماره ۲۵۲۹
ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داریبه جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری
گرفتم دانه تلخم نشاید کشت و خوردن راتو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داری
تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانیمرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری
اگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردممرا بی حله وصلت بدین عوری روا داری
مرا در معرکه هجران میان خون و زخم جانمثال لشکر خوارزم با غوری روا داری
مرا گفتی تو مغفوری قبول قبله نوریچنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری
مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پرنورتبه زخم چشم بدخواهان در او کوری روا داری
جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودیمعاذالله که آزار یکی موری روا داری
تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته ستسوی تبریز واگردی و مستوری روا داری
غزل شماره ۲۵۳۰
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداریکه امشب می نویسد زی نویسد باز فردا ری
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آنقلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالدگه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی سربه یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری
کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتباگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری
سرش را می شکافد او برای آنچ او داندکه جالینوس به داند صلاح حال بیماری
نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینینداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری
اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانمدر او هوش است و بی هوشی زهی بی هوش هشیاری
نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین استچه بی ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری
غزل شماره ۲۵۳۱
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داریچو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری
چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشیچو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری
چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می باشیبراق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آریچو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدیرسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری
بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسیچو گوهر در بغل داری ز بی گوهر چه غم داری
ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست توهمه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری توفقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری
گرفتی باغ و برها را همی خور آن شکرها رااگر بستند درها را ز بند در چه غم داری
چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدیچو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه غم داری
ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانانایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری
خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش درروچو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری
غزل شماره ۲۵۳۲
کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره دارینگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری
یکی پرزهر افسونی فروخواند به گوش توز صحن سینه پرغم دهد پیغام بیماری
چو دیدی آن ترش رو را مخلل کرده ابرو رااز او بگریز و بشناسش چرا موقوف گفتاری
چه حاجت آب دریا را چشش چون رنگ او دیدیکه پرزهرت کند آبش اگر چه نوش منقاری
لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالمرمیده و بدگمان بودند همچون کبک کهساری
گر استفراغ می خواهی از آن طزغوی گندیدهمفرح بدهمت لیکن مکن دیگر وحل خواری
الا یا صاحب الدار ادر کاسا من النارفدفینی و صفینی و صفو عینک الجاری
فطفینا و عزینا فان عدنا فجازینافانا مسنا ضر فلا ترضی باضراری
ادر کاسا عهدناه فانا ما جحدناهفعندی منه آثار و انی مدرک ثاری
ادر کاسا باجفانی فدا روحی و ریحانیو انت المحشر الثانی فاحیینا بمدرار
فاوقد لی مصابیحی و ناولنی مفاتیحیو غیرنی و سیرنی بجود کفک الساری
چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابهچو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری
بگه امروز زنجیری دگر در گردنم کردیزهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله داری
چو زنجیری نهی بر سگ شود شاه همه شیرانچو زنگی را دهی رنگی شود رومی و روم آری
الا یا صاحب الکاس و یا من قلبه قاسیاتبلینی بافلاسی و تعلینی باکثاری
لسان العرب و الترک هما فی کاسک المرفناول قهوه تغنی من اعساری و ایساری
مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندرچه جای خواب می بینم جمالش را به بیداری
غزل شماره ۲۵۳۳
برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاریکبوترهای دل ها را تویی شاهین اشکاری
بود جان های پابسته شوند از بند تن رستهبود دل های افسرده ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل هاهمی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشندرآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشنبخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری
دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوشنه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری
به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لببیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستیکه سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردنازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرینفزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقیکه جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف منازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری
بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونیکه این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستیز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطانکه تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهیبرآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری
به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردمتو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری
چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردیوگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
در این دل موج ها دارم سر غواص می خارمولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری
دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردمخدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری
غزل شماره ۲۵۳۴
مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاریاگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری
مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشینمرا سلطان کن و می دو به پیشم چون سلحداری
شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من توچو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری
چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آیدکه بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری
ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمدکه موسی چون سخن بشنود در می خواست دیداری
یکی کف خاک بستان شد یکی کف خاک بستانبانکه زنده می شود زین لطف هر خاکی و مرداری
تو خود بی تخت سلطانی و بی خاتم سلیمانیتو ماهی وین فلک پیشت یکی طشت نگوساری
کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزیچه دارد با کمال تو بجز ریشی و دستاری
گلیم موسی و هارون به از مال و زر قارونچرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری
مرا باری بحمدالله چه قرص مه چه برگ کهز مستی خود نمی دانم یکی جو را ز قنطاری
سر عالم نمی دارم بیار آن جام خمارمز هست خویش بیزارم چه باشد هست من باری
سگ کهفی که مجنون شد ز شیر شرزه افزون شدخمش کردم که سرمستم نباید بسکلد تاری
بهل ای دل چو بینایی سخن گویی و رعناییهلا بگذار تا یابی از این اطلس کلهواری
غزل شماره ۲۵۳۵
هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیمارینماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شدچو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری
زمان رقت و رحمت بنالید از برای اوشما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری
ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماراننگنجد در چنین حالت بجز ناله شما یاری
بود کاین ناله ها درهم شود آن درد را مرهمدرآرد آن پری رو را ز رحمت در کم آزاری
به ناگاهان فرود آید بگوید هی قنق گلدمشود خرگاه مسکینان طربگاه شکرباری
خمار هجر برخیزد امیر بزم بنشیندقدح گردان کند در حین به قانون های خماری
همه اجزای عشاقان شود رقصان سوی کیوانهوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری
به سوی آسمان جان خرامان گشته آن مستانهمه ره جوی از باده مثال دجله ها جاری
زهی کوچ و زهی رحلت زهی بخت و زهی دولتمن این را بی خبر گفتم حریفا تو خبر داری
زره کاسد شود آن جا سلح بی قیمتی گرددسیاست های شاه ما چو درهم سوخت غداری
چو خوف از خوف او گم شد خجل شد امن از امنشبه پیش شمع علم او فضیحت گشته طراری
فضیحت شد کژی لیکن به زودی دامن لطفشبر او هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری
که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزیببیند دیده دشمن نماند کفر و انکاری
همه اضداد از لطفش بپوشد خلعتی دیگرز خجلت جمله محو آمد چو گیرد لطف بسیاری
دگربار از میان محو عجب نومستیی یابندبرویند از میان نفی چون کز خار گلزاری
پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینندهمه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری
غزل شماره ۲۵۳۶
مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیمارینه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری
چو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان مننه پر دارم که بگریزم نه بالم می کند یاری
الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونینفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری
ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینهخصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاری
بس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پرلذتکجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواری
اگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقتبه صدر حرف ها دارد چرا زان رو که آن داری
حلاوت های جاویدان درون جان عشاق استز بهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری
تن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکینیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاری
مغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن اوبه هر دم پرده می سوزد ز آتش های هشیاری
لباس خویش می درد قبای جسم می سوزدکه تا وقت کنار دوست باشد از همه عاری
به غیر دوست هر چش هست طراران همی دزدندبه معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری
که تا خلوت کند ز ایشان کند مشغول ایشان رابگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاری
ندانی سر این را تو که علم و عقل تو پرده استبرون غار و تو شادان که خود در عین آن غاری
بدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی توکه از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاری
ز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمراگر چه حافظ اهلی و استادی تو ای قاری
چه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتیو از این اشغال بی کاران نداری تاب بی کاری
تو را دم دم همی آرند کاری نو به هر لحظهکه تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری
گهی سودای استادی گهی شهوت درافتادیگهی پشت سپه باشی گهی دربند سالاری
دمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدینز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاری
غزل شماره ۲۵۳۷
مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاریهر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مهخود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانهگهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالمنبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزیمگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری
مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهداریدمگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری
غزل شماره ۲۵۳۸
حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسریجمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری
شراب عشق می جوشی از آن سوتر ز بی هوشیهزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری
نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجیز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری
بپرد دل بیابان ها شود پیش از همه جان هابه ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری
هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آریدر آن بستان بی جایی که سبحان الذی اسری
دلم هر لحظه می پرد لباس صبر می درداز آن شادی که با مایی که سبحان الذی اسری
ز هر شش سوی بگریزم در آن حضرت درآویزمکه بس دلبند و زیبایی که سبحان الذی اسری
حیاتی داد جان ها را به رقص آورده دل ها راعدم را کرده سودایی که سبحان الذی اسری
گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدینچو تو بی دست و بی پایی که سبحان الذی اسری
غزل شماره ۲۵۳۹
یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازیچه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی
دراندازد به جان عاقلان بی خبر سوزیبسازد بهر مشتاقان به رسم مطربان سازی
کند هنبازی طوطی صبا را از برای شهکه او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی
بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازهدرآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی
به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه منببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی
همه عاشق شوندش زار هم بی دین و هم بادینهمه صادق شوند او را نماند هیچ طنازی
شود گوش طبیعت هم ز سر غیب ها واقفشود دیده فروبسته ز خاک پای او بازی
شود بازار مه رویان از آن مه رو فروبستهشود دروازه عشرت از آن می روی در بازی
شود شب های تاریک فراق آن صنم روشنبگوید وصل خوش نکته به گوش هجر یک رازی
که رسم و قاعده غم ها ز جان خلق بردارندرسیده عمر ما آخر نهد از عیش آغازی
درون بحر بی پایان مرگ و نیستی جان هابود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی
به غیر ناطقه غیرت نبودت هیچ بدگویینبودستت بجز هم مشک زلفین تو غمازی
که از عشقت بسی جان ها چو چوب خشک می سوزدز غیرت گشته با خلقان یکی بدگو و همازی
الا ای آنک یک پرتو از آن رخسار بنماییخنک گردد همه دل ها نماند حسرت و آزی
الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزیرخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی
غزل شماره ۲۵۴۰
چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزیعسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی
اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تووگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی
یکی قطره شود گوهر چو یابد او علف از توکه قافی شود ذره چو دربندی و بستیزی
همه خاکیم روینده ز آب ذکر و باد دمگلی که خندد و گرید کز او فکری بینگیزی
گلستانی کنش خندان و فرمانی به دستش دهکه ای گلشن شدی ایمن ز آفت های پاییزی
گهی در صورت آبی بیایی جان دهی گل راگهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی
درختی بیخ او بالا نگونه شاخه های اوبه عکس آن درختانی که سعدی اند و شونیزی
گهی گویی به گوش دل که در دوغ من افتادیمنم جان همه عالم تو چون از جان بپرهیزی
گهی زانوت بربندم چو اشتر تا فروخسپیگهی زانوت بگشایم که تا از جای برخیزی
منال ای اشتر و خامش به من بنگر به چشم هشکه تمییز نوت بخشم اگر چه کان تمییزی
تویی شمع و منم آتش چو افتم در دماغت خوشیکی نیمه فروسوزی یکی نیمه فروریزی
به هر سوزی چو پروانه مشو قانع بسوزان سربه پیش شمع چون لافی این سودای دهلیزی
اگر داری سر مستان کله بگذار و سر بستانکله دارند و سرها نی کلهداران پالیزی
سر آن ها راست که با او درآوردند سر با سرکم از خاری که زد با گل ز چالاکی و سرتیزی
تو هر چیزی که می جویی مجویش جز ز کان اوکه از زر هم زری یابند و از ارزیز ارزیزی
خمش کن قصه عمری به روزی کی توان گفتنکجا آید ز یک خشتک گریبانی و تیریزی
غزل شماره ۲۵۴۱
الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسیالا ای کان کان کان چو با مایی چه می ترسی
ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می روبه قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی
چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی توچه جنس و نوع می جویی کز این نوعی و زین جنسی
اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیریکه از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی
غزل شماره ۲۵۴۲
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسیبزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر ناییهمه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجزنباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندموگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویموگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاهاشده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویمبگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با منبیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسدندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آییبماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسنبرای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشینبجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانابه گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی
غزل شماره ۲۵۴۳
بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامیبیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزلفلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی
در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آنبیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی
اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر دهسبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی
قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کنبه جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی
بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقانکه سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی
بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردنبگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی
بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چینچو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی
غزل شماره ۲۵۴۴
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانیبسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی
چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار رهدلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغمبرآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی
به نور مه بدید اشتر میان راه استادهز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحتکه هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی
خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوریکه تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی
شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانیتو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانی
تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست اوغم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانی
چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی جوییچو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی
غزل شماره ۲۵۴۵
مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانیز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی
مگر نشنیده ای دستان ز بی خویشان و سرمستانوگر نشنیده ای بستان به جان تو که بستانی
تو دانی من نمی دانم که چیست این بانگ از جانموزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی
صلا مستان و بی خویشان صلا ای عیش اندیشانصلا ای آنک می دانی که تو خود عین ایشانی
غزل شماره ۲۵۴۶
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانیبدین حالم که می بینی وزان نالم که می دانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می رانیچه بس بی باک سلطانی همین می کن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان ها بنگردرختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی ز مردان می برد نامینمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی باکانکه صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی
تو باخویشی به بی خویشان مپیچ ای خصم درویشانمزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی
که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزیز آتش برکند تیزی به قدرت های ربانی
غزل شماره ۲۵۴۷
شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانیدر این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی
زهی پیدای ناپیدا پناه امشب و فردازهی جانم ز تو شیدا زهی حال پریشانی
ز زلف جعد چون سلسل بشد این حال من مشکلمیان موج خون دل مرا تا چند بنشانی
چو آرم پیش تو زاری بهانه نو برون آریزهی شنگی و طراری زهی شوخی و پیشانی
زبان داری تو چون سوسن نمایی آب را روغنچرا بیگانه ای با من چو تو از عین خویشانی
زهی مجلس زهی ساقی زهی مستان زهی بادهزهی عشاق دل داده زهی معشوق روحانی
شراب عشق تو آنگه جهان حسن بر جاگهجمال روی تو آنگه کند جان کسی جانی
بکرده روح را حق بین خداوندی شمس الدینز تبریز نکوآیین به قدرت های ربانی
غزل شماره ۲۵۴۸
تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانیولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی
تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داریمشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی
فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغماولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی
زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمدتن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی
چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تنبگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی
عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمدچو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی
شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونیچو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی
چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آریچو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی
تو جویایی و ناجویا چو مقناطیس ای مولاتو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی
غزل شماره ۲۵۴۹
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانیصلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادانتو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی
بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت توتو نور نور اسراری تو روح روح را جانی
اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تاباندرافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی
چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمدزهی سرگشتگی جان ها زهی تشکیک و حیرانی
همی جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویمنمی یابم خداوندا نمی گویی که را مانی
ز درمان ها بری گشتم نخواهم درد را درمانبمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی
الا ای جان خون ریزم همی پر سوی تبریزمهمی گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی
صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت داردکه او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی
ایا دولت چو بگریزی و زین بی دل بپرهیزیز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی
غزل شماره ۲۵۵۰
یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونیدل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی
بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتشکه می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی توچو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی
نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردنکه مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
برو تو دست اندازان به سوی شاه چون بارانببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی
چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستانببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی
چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزنچو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسیز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی
چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفتهبه بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی
چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردیکه گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزیدر آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی