غزل شماره ۲۵۰۱
گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودیوگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی
خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گرداناز آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی
نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهیمکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی
بتا زیبا و نیکویی رها کن این گداروییاگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی
ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه استوگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی
بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جوگر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی
از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودیجفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی
زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی خویشیاگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی
جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچانوگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی
خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفتهوگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی
یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیدهوگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی
غزل شماره ۲۵۰۲
امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داریکه عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازیوگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامهملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری
چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنیپی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری
وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانیتو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری
عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما راتو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری
فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابهکه اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری
الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاریفاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گویدمگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام اوبه هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگیبه نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش اندهدمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مهبه شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال اینقدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحونکه بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش راکه تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری
غزل شماره ۲۵۰۳
چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشیبراق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آریچو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدیرسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی
بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسیچو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی
تویی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست توهمه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری توفقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی
چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدیچو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی
بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانانتویی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی
خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش درروچو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی
غزل شماره ۲۵۰۴
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشیکله جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامشبرون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی
مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی توبده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی خویشی
چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آییغم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی خویشی
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جاممبه پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از میمسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی
نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینشزهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی خویشی
بیا ای یار در بستان میان حلقه مستانبه دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی خویشی
یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح ها ناظرز بی خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی خویشی
غزل شماره ۲۵۰۵
چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقیبپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی
ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کنپس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی
اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانممگیر از من منم بی دل تویی فرزانه ای ساقی
چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشدبگویم از کی می ترسم تویی در خانه ای ساقی
در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گلجدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی
ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانهخلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقي
زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغرتویی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی
یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودیببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی
نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کناز آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی
سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقلگهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی
غزل شماره ۲۵۰۶
مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانیبه بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی
بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشدهم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی
دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرقدگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی
بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آردولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی
زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالینتو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی
زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولتچنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی
اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصهوگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی
اگر در شب ببینندش شود از روز روشنترور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی
که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزیکه او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی
غزل شماره ۲۵۰۷
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانیغلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست توقدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی
بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارمبنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی
چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم بادهبه حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی
به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی توبحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی
تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داریاز آن می های روحانی وزان خم های پنهانی
میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردیبه جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی
که ساقی الستی تو قرار جان مستی تودر خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی
غزل شماره ۲۵۰۸
مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانیبه من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی
یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شوسمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی
در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش روکه آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی
نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل هانمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی
سراندازان سراندازان سراندازی سراندازیمسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
خداوندا تو می دانی که صحرا از قفص خوشترولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی
کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامدزهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی
خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیدهکه هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی
غزل شماره ۲۵۰۹
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانیفغان برخاست از جان های مجنونان روحانی
میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شهکه صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانهاگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی
شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانیبر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی
به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیریکز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی
شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف مندگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی
هزاران بند بردرد به سوی دست ما پردالیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی
غزل شماره ۲۵۱۰
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خاییعجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید نمودم گوش کرانهکه یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرکه تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این رابدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیششبگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی
چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویمهمه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی
به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن توبپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی
نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارشکه شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی
مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی دانیکه حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی
مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آیدکه جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی
غزل شماره ۲۵۱۱
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشاییچرا بیگانه ای از ما چو تو در اصل از مایی
تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانمز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آبهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی
بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما راییاگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی
نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کورینباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی
برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی راکز آن گردان شده ست ای جان مه و این چرخ خضرایی
قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نهبدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی
درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تربه سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی
یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینیشوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی
ندانی خویش را از وی شوی هم شی ء و هم لاشینماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی
چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزیدرون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی
غزل شماره ۲۵۱۲
رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالاییکه آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی
چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفتکجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی
درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت مابسوزان هر چه می سوزی بفرما هر چه فرمایی
اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی راهزاران باغ برسازی ز بی عقلی و شیدایی
وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمتاز این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی
نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهرنه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی
نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردینه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی
طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیدهبگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی
بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می دیدیدو چشم خویش می کندی و می گشتی تماشایی
زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی ریزیزهی نوری که اندر چشم و در بی چشم می آیی
اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردونوگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی
غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداریچه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی
چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدینگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی
چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخوربه فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی
کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گرددبه علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی
کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمتکه حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی
مرا در دل یکی دلبر همی گوید خمش بهترکه بس جان های نازک را کند این گفت سودایی
غزل شماره ۲۵۱۳
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خوییچو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردانکه برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه اوبیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه اوالا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی
ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازشهلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی
ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویانز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی
ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشهروان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی
همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالیچو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی
فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پردکجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازیچو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی
در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردیگهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابیتو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینیهمو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی
بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستانگرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی
غزل شماره ۲۵۱۴
درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابیفنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدابرست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی
چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراندچو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی
چو که ها را شکافانید کان ها را پدید آردببینی لعل اندر لعل می تابد چو مهتابی
در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تودو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی
ز بوی خون دست او همه ارواح مست اوهمه افلاک پست او زهی بالطف وهابی
مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندشکه تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی
اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جملهچو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی
بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان رادر انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی
غزل شماره ۲۵۱۵
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبیزهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی
زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبانکه جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی
ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند می دردکز این آتش زبون آید صبوری های ایوبی
شده زرکوب و حق مانده تنش چون زرورق ماندهجواهر بر طبق مانده چو زرکوبی کروبی
بیا بنواز عاشق را که تو جانی حقایق رابزن گردن منافق را اگر از وی بیاشوبی
غزل شماره ۲۵۱۶
اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستیسوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی
گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستیولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی
چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادشکه پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی
میان خوبرویان جان شده چون ذره ها رقصانگهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی
رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن راز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی
چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دلاز این ها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی
بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان راکمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی
اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهشسزای جمله کردستی و داد حسن دادستی
نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودیدل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی
اگر در آب می دیدی خیال روی چون آتشهمه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی
ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسیغلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی
غزل شماره ۲۵۱۷
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستیمرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطفشراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی
به بزمش جان های ما ندانستی سر از پایاناگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی
الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی راچرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی
از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادیهمه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی
ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آیدولیک آن بحر می بودی و رعدش بانگ چنگستی
روان گشته میش چون خون درون دل به هر سوییتو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی
که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدسز نصرت های یزدانی بر آن افرنگ هنگستی
به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردانخرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی
ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراندتو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی
ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان راتو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی
پیاپی گردد از وصلش قدح ها بر مثال آنکه اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی
چنین عقلی که از تزویر مو در موی می بیندشمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی
ز تیزی های آن جامش که برق از وی فغان آیدقدح در رو همی آید بریزش گویی لنگستی
چه بالایی همی جوید می اندر مغز مستانشچو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی
فراوان ریز در جانم از آن می های ربانیز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی
غزل شماره ۲۵۱۸
اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستیدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی
الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیدهکه امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مهکی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نهکه مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانهکز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستمغلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدیاگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهرهزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازیزهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیرانبدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانیتو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیریعجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقیزهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی
غزل شماره ۲۵۱۹
غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستیبه چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی
غلام باغبانانم که یارم باغبانستیبه تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی
نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشدکه نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی
اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمدبسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی
گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی رانشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی
کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانهولیک از های های او در عالم در امانستی
به دست دیدبان او یکی آیینه ای شش سوکه حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی
چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهربرآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی
ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدمز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی نشانستی
همه سوها ز بی سو شد نشان از بی نشان آمدچو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی
چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاریز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی
چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستمکه هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی
از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکنازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی
ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می آیدچنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی
لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن استسخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی
به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدیدرون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی
زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بودهزبان هندوی گوید که خود از هندوانستی
زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداریکه در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی
ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش استبه چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی
بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زرکه ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی
چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پردهچه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی
میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودانماید روح از تاثیر گویی در میانستی
ز تن تا جان بسی راه است و در تن می نماند جانچنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی
نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی جان استکه چرخ ار بی روانستی بدین سان کی روانستی
زمین و آسمان ها را مدد از عالم عقل استکه عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی
جهان عقل روشن را مددها از صفات آیدصفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی
که این تیر عوارض را که می پرد به هر سوییکمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی
اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم استاگر چه سگ نگهبان است تاثیر شبانستی
چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستیچو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی
چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشیوگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی
تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کلو این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی
خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آیدغنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی
خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر رهسلام شاه می آرند و جان دامن کشانستی
خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیندو یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی
خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار استمقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی
وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار استکسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی
چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازیکه اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی
گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می یابدتجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی
ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکمدمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی
همه اجزا همی گویند هر یک ای همه تو توهمین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی
درخت جان ها رقصان ز باد این چنین بادهگران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی
درای کاروان دل به گوشم بانگ می آردگر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی
درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دموگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی
سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نیادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی
ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی دهندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی
گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم روگواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی
اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنوولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی
چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانیچو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی
کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راستتو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی
چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپو تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی
خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل استکه اندر شهر تبدیلت زبان ها چون سنانستی
عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونترتو نور شمع می سازی که اندر شمعدانستی
تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنهتو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی
ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خودتو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی
کمال لطف داند شد کمال نقص را چارهکه قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی
غزل شماره ۲۵۲۰
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستیتنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی
وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشقملالت بر برون تو نمی گویی چه کاره ستی
غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده ستو عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره ستی
چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیاندل بیچاره را می دان که او محتاج چاره ستی
وگر محتاج این طاعت نماندستی دل مسکینورای کفر و ایمان دل همیشه در نظاره ستی
تو گویی جان من لعل است مگر نبود بدین لعلیز تابش های خورشیدش مبر گو سنگ خاره ستی
به گرد قلعه ظلمت نماندی سنگ یک پارهاگر خود منجنیق صوم دایم سوی باره ستی
بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت براگر بودی مسلمانی موذن بر مناره ستی
اگر از عید قربان سرافرازان بدانندینه هر پاره ز گاو نفس آویز قناره ستی
اگر سوز دل مسکین بدیدییی از این لقمهز بهر ساکنی سوزش شکم سوزی هماره ستی
در اول منزلت این عشق با این لوت ضداننداگر این عشق باره ستی چرا او لوت باره ستی
همه عالم خر و گاوان به عیش اندرخزیدندیاگر عاشق بدی آن کس که دایم لوت خواره ستی
اگر دیدی تو ظلمت ها ز قوت های این لقمهز جور نفس تردامن گریبان هات پاره ستی
به تدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزهببینی عیسی مریم که در میدان سواره ستی
اگر امر تصوموا را نگهداری به امر رببه هر یا رب که می گویی تو لبیکت دوباره ستی
غزل شماره ۲۵۲۱
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستیمرا صد درد کان بودی مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریافلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی
وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودیخرد در کار عشق ما چرا بی دست و پایستی
وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدیچرا قید کله بودی چرا قید قبایستی
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجونچرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی
ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودیمثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی
وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندیبیابان های بی مایه پر از نوش و نوایستی
وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از مادلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی
وگر این گندم هستی سبکتر آرد می گشتیمتاع هستی خلقان برون زین آسیایستی
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن رادر این دریا همه جان ها چو ماهی آشنایستی
ستایش می کند شاعر ملک را و اگر او راز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی
وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش رانه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی
در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستننه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی
نشان از جان تو این داری که می باید نمی بایدنمی باید شدی باید اگر او را ببایستی
وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل رایکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی
فراز آسمان صوفی همی رقصید و می گفت اینزمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی
خمش کن شعر می ماند و می پرند معنی هاپر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی
غزل شماره ۲۵۲۲
دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردیاز آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی
چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما راکه امشب می نماید عشق بر عشاق پامردی
زنان در تعزیت شب ها نمی خسبند از نوحهتو مرد عاشقی آخر زبون خواب چون گردی
دلا می گرد چون بیدق به گرد خانه آن شهبترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی
مرا هم خواب می باید ولیکن خواب می نایدکه بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی
غزل شماره ۲۵۲۳
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردیبه ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی
بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می پززهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی
نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قدکه آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی
تو عقلا یاد می داری که شاه عقلم از یاریچو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی
دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزرچو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی
ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش راچه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی
ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزیور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی
غزل شماره ۲۵۲۴
اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودیبه تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی
بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیمارینماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی
چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودیاگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی
دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودیکه بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی
مبارک بادشان این ره به توفیق و امان اللهبه هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی
دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشداگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی
بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شدنحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی
روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحقروان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی
به برج عاشقان شه میان صادقان رهکه از سردان و مردودان شود جوینده مردودی
بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانیگرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی
در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شهاگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی
برون از نور و دود است او که افروزید این آتشاز این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی
دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسیبسوز از عشق نور او درون نار چون عودی
نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودیچو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی
در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهنکه گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی
چه آسان می شود مشکل به نور پاک اهل دلچنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی
ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکلتجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی
غزل شماره ۲۵۲۵
اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدیبهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی
وگر آن جان جان جان به تن ها روی بنمودیتنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی
ور آن نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدمشدی این خانه فردوسی چو گل مسکن بخندیدی
وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادیتن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی
گر آن معشوق معشوقان بدیدستی به مکر و فنروان ها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی
دریدی پرده ها از عشق و آشوبی درافتادیشدندی فاش مستوران گر او معلن بخندیدی
گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردیهمه دراعه های حسن تا دامن بخندیدی
ور آن ماه دو صد گردون به ناگه خرمنی کردیطرب چون خوشه ها کردی و چون خرمن بخندیدی
ور او یک لطف بنمودی گشادی چشم جان ها راخشونت ها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی
شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادیبه مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی
از آن می های لعل او ز پرده غیب رو دادیحسن مستک شدی بی می و بر احسن بخندیدی
ور آن لعل لبان او گهرها دادی از حکمتشدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی
ور آن قهار عاشق کش به مهر آمیزشی کردیکه خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی
وگر زالی از آن رستم بیابیدی نظر یک دمبه حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی
در آن روزی که آن شیر وغا مردی کند پیدانه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی
پیاپی ساقی دولت روان کردی می خلتکه تا ساغر شدی سرمست وز می دن بخندیدی
هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدیحیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی
بدیدی زود امن او ز مردی جنگ می جستیکراهت داشتی بر امن و بر مومن بخندیدی