قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۴۷۶ تا ۲۵۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۴۷۶

هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتیشرح نمی کنم که بس عاقل را اشارتی
فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطریباده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی
نای بنه دهان همی آرد صبح ناله ایچنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی
درده بی دریغ از آن شیره و شیر رایگانشیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی
درده باده ای چو زر پاک ز خویشمان ببرنیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی
باده شاد جان فزا تحفه بیار از سماتا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی
عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله هادانش غیب یابد و تبصره و فراستی
جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله ایمست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی
دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبیسر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی
شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتیدام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی
قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلیپاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی
نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گویافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی
ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خریز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی
هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستمطاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی
طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسیطاقت گنج نیستت این چه بود خساستی
سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمانبر سر بینیت کند سر دلت علامتی
حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تونقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی
از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای توز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی
جان و دل مرید را از شهوات ما و منجز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی
متقیان به بادیه رفته عشا و غادیهکعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی
روح سجود می کند شکر وجود می کندیافت ز بندگی تو سروری و سیادتی
بر کرم و کرامت خنده آفتاب توذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی
جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی توروی به کعبه کرم مشتغل عبادتی
پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعتیاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی
گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوشگاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی
بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزینبوی برد به خامشی هر دل باشهامتی

غزل شماره ۲۴۷۷

سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتیخاربنان خشک را از گل او طراوتی
جان و دل فسرده را از نظرش گشایشیسنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی
از گذری که او کند گردد سرد دوزخیوز نظری که افکند زنده شود ولایتی
مرده ز گور برجهد آید و مستمع شودگر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی
آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ایآنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی
آه که در فراق او هر قدمی است آتشیآه که از هوای او می رسدم ملامتی

غزل شماره ۲۴۷۸

باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندرییک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
همچو دعای صالحان دی سوی اوج می شدیباز چو نور اختران سوی حضیض می پری
کشت مرا به جان تو حیله و داستان توسیل تو می کشد مرا تا به کجام می بری
از رحموت گشته ای در رهبوت رفته ایتا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری
گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپرچونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری
خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زنگریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می گری
ترک تویی ز هندوان چهره ترک کم طلبز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری
خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شدبخت بداد خاک را تابش زر جعفری
حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلبچهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری
من چو کمینه بنده ام خاک شوم ستم کشمتو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری
مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز مندر دهنم بنه شکر چون ترشی نمی خوری
دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزیور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری
دیو شود فرشته ای چون نگری در او تو خوشای پرییی که از رخت بوی نمی برد پری
سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن توحیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری
ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر اوترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری
ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقتپرتو نور آن سری عاریتی است ای سری

غزل شماره ۲۴۷۹

پیش از آنک از عدم کرد وجودها سریبی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
بی مه و سال سال ها روح زده ست بال هانقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جانگوهر فقر در میان بر مثل سمندری
خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شودسیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دینزر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
چهره فقر را فدا فقر منزه از رداکز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
مست ز جام شمس دین میکده الست بینصد تبریز را ضمین از غم آب و آذری

غزل شماره ۲۴۸۰

ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهریآتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ایسوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری
بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنیراه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذرجز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری
گرم و شتاب می روی مست و خراب می رویگوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری
از سر کوه این جهان سیل تویی روان روانجانب بحر لامکان از دم من روانتری
باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزیسوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری
بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرشدرنرود به گوش ما چون هذیان کافری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شوچون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری
از همه من گریختم گر چه میان مردممچون به میان خاک کان نقده زر جعفری
گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرمتا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری

غزل شماره ۲۴۸۱

با همگان فضولکی چون که به ما ملولکیرو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی
ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خداچون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی
مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشکنازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی
گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ایگر چه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی
رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کنتا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی
گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیانیا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی
نور خدایگان جان در تبریز شمس دینکرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی

غزل شماره ۲۴۸۲

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنیوی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی
عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شدنرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی
هر که اسیر سر بود دانک برون در بودخاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی
آن صنم لطیف تو گر چه که شد حریف تودست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی
تا نکنی شناس او از دل خود قیاس اواو دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی
چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست اوآن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی
مست درون سینه ها بر سر آبگینه هانیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی
حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شرخیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی
یا تبریز شمس دین گر چه شدی تو همنشینتا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

غزل شماره ۲۴۸۳

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهینم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
جان منی و یار من دولت پایدار منباغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی
یا جهت ستیز من یا جهت گریز منوقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی
عود که جود می کند بهر تو دود می کندشیر سجود می کند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی منپای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر توچون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی
در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگریخسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی
جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهیلقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی
گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو رابا تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی
گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهییک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی
مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دینزنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی

غزل شماره ۲۴۸۴

خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیطوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی
کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیییا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی
برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقبساغر باده طرب بر سر غم شکستیی
ای تو مدد حیات را از جهت زکات راطره دلربات را بر دل من ببستیی
عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجاشنگ و وقیح بودیی گر گرو الستییی
ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگییور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی
بازرسید مست ما داد قدح به دست ماگر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی
گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدییوز کف جام بخش او از کف خود برستییی
وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اشبخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی
ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستیور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی
خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدیوقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی

غزل شماره ۲۴۸۵

یاور من تویی بکن بهر خدای یاریینیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی
نای برای من کند در شب و روز ناله ایچنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ایگر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
دیده همچو ابر من اشک روان نباردیگر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمیگر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
از سر ماه من کله بستدمی ربودمیگر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی
حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقتحق زروع جان من کش تو کنی بهاریی
حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی توحق شعاع روی تو کو کندم نهاریی
تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرمبر کف پای کوششم خار نکرد خاریی
دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادییوز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی
ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کنتا کند او به نطق خود نادره غمگساریی

غزل شماره ۲۴۸۶

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ایدر سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه ای
چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمدز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه ای
زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گلقامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه ای
آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه ایچون برهد ز باز جان قالب چون سمانه ای
ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جانشاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه ای
باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بینوین همگی درخت ها رسته شده ز دانه ای
از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شدتا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه ای
لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می زندگر نکند وصال تو بار دگر بهانه ای
روزه مریم مرا خوان مسیحیت نواتر کنم از فرات تو امشب خشک نانه ای
گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ماگشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه ای
پیش کشیی آن کمان هر کس می کند زهیبهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه ای
جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و منیوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه ای
خامش کن اگر سرت خارش نطق می دهدهست برای جعد تو صبر گزیده شانه ای

غزل شماره ۲۴۸۷

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتیآتش عشق درزده تا نبود عمارتی
ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود راسایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طربمنتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کندبرق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگنیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتابنورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خردرقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
قرص فلک درآید و روی به گوش جان هاسر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی
آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح برآن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شهکشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی

غزل شماره ۲۴۸۸

ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدیآتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی
آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شدآتش خویش را بگو کآب حیات آمدی
چاشنی خیال تو می بدرد دل مراای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی
شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شدنور به است از همه خاصه که نور سرمدی
نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شدماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی
بازرسید آیتی از طرف عنایتیوحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی
بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر راقبه ببست شهر را شهر برست از بدی

غزل شماره ۲۴۸۹

گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتریتا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری
ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کنددر مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری
آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهدای صنما به جان تو کآینه در بننگری
دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب اوغاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری
دولت سنگ پاره ای گر چه بیافت چاره ایدر تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری
ای دل بازشکل من جانب دست عشق اوبا پر عشق او بپر چند به پر خود پری
در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوانلشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری

غزل شماره ۲۴۹۰

ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثریدر سر مست من فکن جام شراب احمری
بحر کرم تویی مرا از کف خود بده نواباغ ارم تویی مها بر بر من بزن بری
ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته ایوی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری
بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنهای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری
گر چه به بتکده دلم هر نفسی است صورتینیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری
می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرمچهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری
بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعه ایفضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری
این دل بی قرار را از قدحی قرار دهوین صدف وجود را بخش صفای گوهری
یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتمیا به تراش نردبان باز کن از فلک دری

غزل شماره ۲۴۹۱

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسریبرف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کندو آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم اوآن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آسر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری

غزل شماره ۲۴۹۲

هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلیدید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر اوشادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی
چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شدو آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی
گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خهبر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی
وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمیراه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی
جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنهگر چه درون هر دو ده نیست درون قابلی
ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمرز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی

غزل شماره ۲۴۹۳

رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمیدیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی
سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرمجوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی
لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه رااز هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمیسوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی
گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیاگفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی
سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدیمن کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مراآتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی
گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختیفاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی
از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است اینآه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی

غزل شماره ۲۴۹۴

زرگر آفتاب را بسته گاز می کنیکرته شام را ز مه نقش و طراز می کنی
روز و شب و نتایج این حبشی و روم رابر مثل اصولشان گرد و دراز می کنی
گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهیو آنک حقیقتی بود هزل و مجاز می کنی
این چه کرامت است ای نقش خیال روی اوبا درهای بسته در خانه جواز می کنی
خاطر همچو باد را نقش جحود می دهیخاطر بی نیاز را پر ز نیاز می کنی
در شب ابرگین غم مشعله ها درآوریدر دل تنگ پرگره پنجره باز می کنی
ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر توتو ز دلال و عز خود عزم عزاز می کنی
گاه ز نیم زلتی برهمشان همی زنیگاه خود از کبیرها چشم فراز می کنی
گاه گدای راه را همت شاه می دهیگاه قباد و شاه را بنده آز می کنی
می شکنی به زیر پا نای طرب نوای راچنگ شکسته بسته را لایق ساز می کنی
بربط عشرت مرا گاه سه تا همی کنیپرده بوسلیک را گاه حجاز می کنی
جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شدباز ز پوست هاش چون همچو پیاز می کنی
یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنییا ملکا جواره مکتنفی و مومنی
انت عماد بنیتی انت عتاد منیتیانت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی
قره کل منظر مقصد کل مشتریقوه کل ناعش قدره کل منحنی
انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتیانت کروم نائل حول جناه نجتنی
سید کل مالک مخلص کل هالکهادی کل سالک ناعش کل منثنی
چند خموش می کنم سوی سکوت می رومهوش مرا به رغم من ناطق راز می کنی

غزل شماره ۲۴۹۵

آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنیغم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
می چو در او عمل کند رقص کند بغل زندز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی
مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه امچشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی
ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ توخواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی
هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش روداز پی آب کی هلد روغن طبع روغنی
من که در آن نظاره ام مست و سماع باره املیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی
هست سماع ما نظر هست سماع او بطرلیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی
در تک گور مومنان رقص کنان و کف زنانمست به بزم لامکان خورده شراب مومنی
پیش تو است این دم او می نبری ز یار بومی نگری تو سو به سو پله چشم می زنی

غزل شماره ۲۴۹۶

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهیهست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی
گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرمعاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی
پیشتر آ تو ای پری از ترشی تویی بریتاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی
جان به هزار ولوله بهر تو گشت حاملهکآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی
چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنیور نه به دست جان من از چه کلند می دهی
هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که اوبر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی
برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشیلاشه خری همی بری بیست سمند می دهی
شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیینی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی
چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنیچون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی
چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیستای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی

غزل شماره ۲۴۹۷

صبح چو آفتاب زد رایت روشنایییلعل و عقیق می کند در دل کان گداییی
گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بودگوهر سنگ را بود با فلک آشناییی
نور ز شرق می زند کوه شکاف می کنددر دل سنگ می نهد شعشعه عطاییی
در پی هر منوری هست یقین منوریدر پی هر زمینیی مرتقب سماییی
صورت بت نمی شود بی دل و دست آزریآزر بتگری کجا باشد بی خداییی
گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زرفرق میان کان و کان هست به زرنماییی

غزل شماره ۲۴۹۸

مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قراییبرون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جدشعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی
درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشدبدران بند هستی را چه دربند مصلایی
به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردناگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشیپس پرده چه می باشی اگر خوبی و زیبایی
فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیمابتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی
گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی صبریگهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی
گهی از زلف خود داده به مومن نقش حبل اللهز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی
تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدیچه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی
چرا تازه نمی باشی ز الطاف ربیع دلچرا چون گل نمی خندی چرا عنبر نمی سایی
چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی جوشیکه تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی
ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبتالا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می پایی
ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دانکه مومن آینه مومن بود در وقت تنهایی
ببیند خاک سر خود درون چهره بستانکه من در دل چه ها دارم ز زیبایی و رعنایی
ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزهکه گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی
ببیند آهن تیره دل خود را در آیینهکه من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی
عدم ها مر عدم ها را چو می بیند به دل گشتهبه هستی پیش می آید که تا دزدد پذیرایی
به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودیکه آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی
چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فرداسبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی
میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنینمیان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی
ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتتبگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی
ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرودرآ در آب و خوش می رو به آب و گل چه می پایی
به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دلبه پای خود شدی جایی که آن جا دست می خایی
ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر روکه عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی
تو را دنیا همی گوید چرا لالای من گشتیتو سلطان زاده ای آخر منم لایق به لالایی
تو را دریا همی گوید منت مرکب شوم خوشترکه تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی
خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودماگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

غزل شماره ۲۴۹۹

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغماییکه او صف های شیران را بدراند به تنهایی
کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دلفروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی
به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جانبلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی
چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکیچو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی
مرا غیرت همی گوید خموش ار جانت می بایدز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی
ندارد چاره دیوانه بجز زنجیر خاییدنحلالستت حلالستت اگر زنجیر می خایی
بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می ترسیقبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می پایی
وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی گنجدبه سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی
اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردیوگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی
در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدیاگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی
گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهیکه از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی
اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رووگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی
گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سوداگهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی
به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو راکه ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی
منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مهکه مه رویان گردونی از او دارند زیبایی
دهان عشق می خندد که نامش ترک گفتم منخود این او می دمد در ما که ما ناییم و او نایی
چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد ناییببین نی های اشکسته به گورستان چو می آیی
بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویاییزبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی
هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتشکه می ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی

غزل شماره ۲۵۰۰

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردیمگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی
چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونیچو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستیچو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی
میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازیچرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی
چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازیچرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی
چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحیچگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی
سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشدز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی
چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدیچرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی
قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفیچرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی
گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تودو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی
چو طوافان گردونی همی گردند بر آدممگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی
اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشیاگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی