غزل شماره ۲۴۵۱
دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتیدی نکته ای فرموده ای جان را برای آشتی
جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همهکاری نمی بینم دگر الا نوای آشتی
جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسیجان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی
با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و رویسر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی
گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جوبس بوسه ها که دل دهد بر خاک پای آشتی
هر نیکوی که تن کند از لطف داد جان بودمن هر سخا که کرده ام بود آن سخای آشتی
چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدمخواهم که ناگه درغژم خوش در قبای آشتی
سلطان و شاهنشه شوم اجری فرست مه شومنیکولقا آنگه شود کآید لقای آشتی
ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطنهر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی
از نوبهار لم یکن این باد را تلطیف کنتا بی بخار غم شود از تو فضای آشتی
آلایش ما چیست خود با بحر جان و جر و مدیا کبر و شیطانی ما با کبریای آشتی
خاموش کن ای بی ادب چیزی مگو در زیر لبتا بی ریا باشد طلب اندر دعای آشتی
غزل شماره ۲۴۵۲
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدیگاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدمای مطرب شیرین قدم می زن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام مینی نی رها کن نام می مستان نگر بی جام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشیدر من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزندل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگرآن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگوزان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنینکز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بودصورت یکی چادر بود در پرده آزر بود
غزل شماره ۲۴۵۳
بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلدارییاز دام تن وا می رهد هر خسته دل اشکاریی
هر مرغ صدپر می شود سوی ثریا می پردهر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواریی
مرغان ابراهیم بین با پاره پاره گشتگیاجزای هر تن سوی سر برداشته طیاریی
ای جزو چون بر می پری چون بی پری و بی سریگفتا شکفته می شوم اندر نسیم یاریی
در شهر دیگر نشنوی از غیر سرنا ناله ایاز غیر چنگی نشنوی در هیچ خانه زاریی
طنبور دل برداشته لا عیش الا عیشنازنبور جان آموخته زین انگبین معماریی
امروز ساقی کرم دریاعطای محتشمآمیخته با بندگان بی نخوت و جباریی
امروز رستیم ای خدا از غصه آنک قضادر گوش فتنه دردمد هر لحظه ای مکاریی
راقی جان در می دمد چون پور مریم رقیه ایساقی ما هم می کند چون شیر حق کراریی
گر درک بت را بشکند صد بت تراشد در عوضور بشکند دو سه سبو کم نیستش فخاریی
ای بلبل ار چه یافتی از دولت گل لحن خوشزینهار فراموشت شود در انس کم گفتاریی
غزل شماره ۲۴۵۴
عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدیعاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی
چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همهعمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی
ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحدغافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی
دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو راگرم به دکان چه روی در پی رزق عددی
نادره طوطی که تویی کان شکر باطن تونادره بلبل که تویی گلشنی و لعل خدی
لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درونآینه هر دو تویی لیک درون نمدی
عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف اوبحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی
هیچ قراری نبود بر سر دریا کف راز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی
ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبودنیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی
کف همگی آب شود یا به کناری برودز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی
موج برآید ز خود و در خود نظاره کندسجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی
جمله جان هاست یکی وین همه عکس ملکیدیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی
غزل شماره ۲۴۵۵
برگذری درنگری جز دل خوبان نبریسر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری
تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضاتا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری
تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسدتا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری
سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی سر نشویکس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری
تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جداتا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری
تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شویتا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری
نعمت تن خام کند محنت تن رام کندمحنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری
خیره میا خیره مرو جانب بازار جهانز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری
خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشودتا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری
آه گدارو شده ای خاطر تو خوش نشودتا نکنی کافریی مال مسلمان نبری
هیچ نبرده ست کسی مهره ز انبان جهانرنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری
مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرمگو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری
ای کشش عشق خدا می ننشیند کرمتدست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری
هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشانز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری
راست کنی وعده خود دست نداری ز کششتا همه را رقص کنان جانب میدان نبری
هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شودز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری
گر چه که صد شرط کنی بی همه شرطی بدهیز آنک تو بس بی طمعی زر به حرمدان نبری
غزل شماره ۲۴۵۶
هم نظری هم خبری هم قران را قمریهم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجیهم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری
هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنیسوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری
چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهیچند گدازید شکر تا تو بدو درنگری
چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ایچند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری
آن قدح شاده بده دم مده و باده بدههین که خروس سحری مانده شد از ناله گری
گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی استلاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری
هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردیتیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری
چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امینمادر دولت بکند دختر جان را پدری
غزل شماره ۲۴۵۷
ای دل سرگشته شده در طلب یاوه رویچند بگفتم که مده دل به کسی بی گروی
بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بریبا چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهیآنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهنآن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بی جهتیخوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی
خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو رواندشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی
جذب کن ای بادصفت آب وجود همه رابرکش خورشیدصفت شبنمه ای رازگوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنیای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکنشاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدیموش کی باشد برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلیدلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخنظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی
غزل شماره ۲۴۵۸
سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گریزخم مزن بر جگر خسته خسته جگری
بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبینزخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
بازرهان جمله اسیران جفا را جز منتا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشمنی به وفا نی به جفا بی تو مبادم سفری
چونک خیالت نبود آمده در چشم کسیچشم بز کشته بود تیره و خیره نگری
پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگیکاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری
چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروماین سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرمبدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شویبازبیایی به وطن باخبری پرهنری
گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنمبهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبری
چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشمبی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشری
گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنانبرد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سری
قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلیگر ننماید کرمش این شب ما را سحری
غزل شماره ۲۴۵۹
عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنیاز جهت خسته دلان جان و نگهبان منی
همچو علی در صف خود سر نبری از کف خودبولهب وسوسه را تا نکنی راه زنی
راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهدغازی من حاجی من گر چه به تن در وطنی
ساقی جام ازلی مایه قند و عسلیبارگه جان و دلی گنجگه بوالحسنی
جنبش پر ملکی مطلع بام فلکیجمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی
باده دهی مست کنی جمله حریفان مراعربده شان یاد دهی یا منشان درفکنی
از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزدگر نری و پاکدلی مومنی و موتمنی
خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگونام کسی گو که از او چون گل تر خوش دهنی
غزل شماره ۲۴۶۰
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که توییتو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منیگر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذریباش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو منکرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درتجان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر مالیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منمبر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز منمن نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنمعذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی
غزل شماره ۲۴۶۱
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدیبی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی
گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدیفارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی
هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدیدانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی
خواجه چه گیری گروم تو نروی من برومکهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی
آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهدچون عددی را بخورد بازدهد بی عددی
بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته مندانک من اندر چمنم صورت من در لحدی
گر چه بود در لحدی خوش بودش با احدیآنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی
و آنک از او دور بود گر چه که منصور بودزارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی
غزل شماره ۲۴۶۲
طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوریاز شکرستان ازل آمده ای بازپری
قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بودبزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری
ای طربستان ابد ای شکرستان احدهم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری
یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقییا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری
ساقی این میکده ای نوبت عشرت زده ایتا همه را مست کنی خرقه مستان ببری
مست شدم مست ولی اندککی باخبرمزین خبرم بازرهان ای که ز من باخبری
پیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تومی نهلد تا نگرم که ملکی یا بشری
رقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحیشیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گری
جام طرب عام شده عقل و سرانجام شدهاز کف حق جام بری به که سرانجام بری
سر ز خرد تافته ام عقل دگر یافته امعقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسری
راهب آفاق شدم با همگان عاق شدماز همگان می ببرم تا که تو از من نبری
با غمت آموخته ام چشم ز خود دوخته امدر جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگری
داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآچون ابدا آن توام نی قنقم رهگذری
من به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبرز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفری
ناظر آنی که تو را دارد منظور جهانحاضر آنی که از او در سفر و در حضری
غزل شماره ۲۴۶۳
آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ایدر خم گردون فکنم هر نفسی غلغله ای
زیر قدم می سپرم هر سحری بادیه ایخون جگر می سپرم در طلب قافله ای
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجببر کف پای دل من از ره او آبله ای
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرریهم به زمین درفکند هیبت او زلزله ای
هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهدصد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله ای
چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهمآید عشق چله گر بر سر من با چله ای
غزل شماره ۲۴۶۴
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتریمی برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهینیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهنزو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری
گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمککان همه است مشترک می نبود ورا فری
آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آنسور سگان کافران می نخورد غضنفری
مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدمشربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری
لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنیبا حدثی چه خو کنی همچو روان کافری
گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خرجان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری
مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کندشاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری
زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زربرنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری
ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتربیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحانبر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری
شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوکبا سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری
نیست سزای مهتری نیست هوای سروریهمت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگیدر طلب تجلیی در نظری و منظری
آب حیات جستنی جامه در آب شستنیبر در دل نشستنی تا بگشایدت دری
در طرب و معاشقه در نظر و معانقهفرض بود مسابقه بر دل هر مظفری
نیست روش طرنطران بنگر سوی آسماندر تک و پوی اختران هر یک چون مسخری
روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببینسیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حقدر تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری
گرم روی خور نگر شب روی قمر نگرولوله سحر نگر راست چو روز محشری
جان تقی فرشته ای جان شقی درشته اینفس کریم کشتیی نفس لایم لنگری
رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبینعمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری
در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کوهمچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری
جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجالذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
خلق شده شکار او فرجه کنان کار اودر پی اختیار او هر یک بسته زیوری
شب به مثال هندوی روز مثال جادویعدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری
عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگییعشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسیگفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
جنگ میان بندگان کینه میان زندگاناو فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری
گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اشگفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری
گوید گل که بزم به گوید ابر گریه بههیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری
گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزنگفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری
گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شوگفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کشگفته به باد درربا پرده ز روی عبهری
گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کنگفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتیتا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری
بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حقصبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری
این همه آب و روغن است آنچ در این دل من استآه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری
لاح صبوح سره فاح نسیم برهجاء اوان دره برزه لمن یری
انزله من العلی انشاه من الولااملاه من الملا فهمه لمن دری
زینه لوصله الحقه باصلهنوره بنوره ایقظه من الکری
لیس لهم ندیده کلهم عبیدهعز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری
اکرمنا ابرنا طیبنا و سرناحدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری
طاب جوار ظله من علی مقلهعز وجود مثله فی البلدان و القری
از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کردساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری
غزل شماره ۲۴۶۵
آمده ای که راز من بر همگان بیان کنیو آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی
دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفشگفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی
گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرمدست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسیجان به تو روی آورد روی بدو گران کنی
با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس همخاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی
گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمینقبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی
سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو راور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی
رنگ رخت که داد روز رد شو از برای اوچون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی
همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش روحیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی
کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بودجان و روان تو منم سوی دگر روان کنی
گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه اینیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی
ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقواچشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتیقامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو راشرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی
بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهانگر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی
غزل شماره ۲۴۶۶
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ایای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای
صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمینجام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای
مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی توییروی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای
مایه صد ملامتی شورش صد قیامتیچشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای
سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای توز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای
خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زنگر چه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای
هر سحری خیال تو دارد میل سردهیدشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای
همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقییهمچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای
خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشانعشق سواره ات کند گر چه چنین پیاده ای
ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنانگوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای
این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برونبند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای
باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گویا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای
لطف نمای ساقیا دست بگیر مست راجانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای
غزل شماره ۲۴۶۷
کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتیاین چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی
ماه درست پیش او قرص شکسته بسته ایبر شکرش نبات ها چون مگسی است زحمتی
جمله ملوک راه دین جمله ملایک امینسجده کنان که ای صنم بهر خدای رحمتی
اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدفزان سوی عزت و شرف سخت بلندهمتی
او است بهشت و حور خود شادی و عیش و سور خوددر غلبات نور خود آه عظیم آیتی
بشنو این خطاب را ساخته شو جواب راذره مر آفتاب را گشت حریف و بابتی
ای تبریز محرمت شمس هزار مکرمتگشته سخن سبوصفت بر یم بی نهایتی
غزل شماره ۲۴۶۸
نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتیراحت های عشق را نیست چو عشق غایتی
شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمههان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی
عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدوجز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی
هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتیهر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی
خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مددهست برای چشم بد نیک بلا حمایتی
پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتوز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی
پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهانشمس کشید نیزه ای صبح فراشت رایتی
عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کندسر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی
ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال توآینه وجود را کی کنمی رعایتی
گر چه که میوه آخر است ور چه درخت اول استمیوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی
چند بود بیان تو بیش مگو به جان توهست دل از زبان تو در غم و در نکایتی
خلوتیان گریخته نقل سکوت ریختهز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی
گر چه نوای بلبلان هست دوای بی دلانخامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی
غزل شماره ۲۴۶۹
آه خجسته ساعتی که صنما به من رسیپاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی
آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشتزین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی
کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسدتا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی
همچو حسن ز دست غم جرعه زهر می کشمای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی
گر چه غمت به خون من چابک و تیز می رودهست امید جان که تو در غم دل شکن رسی
جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میانپاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی
چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکشبوک به بوی طره اش بر سر آن رسن رسی
زن ز زنی برون شود مرد میان خون شودچون تو به حسن لم یزل بر سر مرد و زن رسی
حسن تو پای درنهد یوسف مصر سر نهدمرده ز گور برجهد چون به سر کفن رسی
لطف خیال شمس دین از تبریز در کمینطالب جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی
غزل شماره ۲۴۷۰
جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقیعشق پرست ای پسر باد هواست مابقی
از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشمپای بنه در آتشم چند از این منافقی
از سوی چرخ تا زمین سلسله ای است آتشینسلسله را بگیر اگر در ره خود محققی
عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بودسلسله را زبون بود نی به طریق احمقی
عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسررو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی
راه تو چون فنا بود خصم تو را کجا بودطاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی
جان مرا تو بنده کن عیش مرا تو زنده کنمست کن و بیافرین بازنمای خالقی
یک نفسی خموش کن در خمشی خروش کنوقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی
بی دل و جان سخنوری شیوه گاو سامریراست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی
غزل شماره ۲۴۷۱
سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نیصورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی
می کشدم به هر طرف قوت کهربای اوای عجبا بدید کس آنک مرا کشید نی
هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نیصد قدح است بر قدح آنک قدح چشید نی
عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشه ایشیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی
در قدم روندگان شیخ و مرید بی عدددر نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی
آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شدسایه بایزید بد مایه بایزید نی
مژده دهید عاشقان عید وصال می رسدز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی
غزل شماره ۲۴۷۲
چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنینی به خدا که از دغل چشم فراز می کنی
چشم ببسته ای که تا خواب کنی حریف راچونک بخفت بر زرش دست دراز می کنی
سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ایبند کی سخت می کنی بند کی باز می کنی
عاشق بی گناه را بهر ثواب می کشیبر سر گور کشتگان بانگ نماز می کنی
گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می بریگه به مثال مطربان نغنغه ساز می کنی
طبل فراق می زنی نای عراق می زنیپرده بوسلیک را جفت حجاز می کنی
جان و دل فقیر را خسته دل اسیر رااز صدقات حسن خود گنج نیاز می کنی
پرده چرخ می دری جلوه ملک می کنیتاج شهان همی بری ملک ایاز می کنی
عشق منی و عشق را صورت شکل کی بوداینک به صورتی شدی این به مجاز می کنی
گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج راصورت سکه گر کنی آن پی گاز می کنی
غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چنددر کنف غنای او ناله آز می کنی
غزل شماره ۲۴۷۳
آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توییبار تو ده شکسته را بارگه وفا تویی
برج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شدمیمنه را کله تویی میسره را قبا تویی
می زده مییم ما کوفته دییم ماچشم نهاده ایم ما در تو که توتیا تویی
روی متاب از وفا خاک مریز بر صفاآب حیاتی و حیا پشت دل و بقا تویی
چرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کندهر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا تویی
خیز بیار باده ای مرکب هر پیاده ایبهر زکات جان خود ساقی جان ما تویی
این خبر و مجادلی نیست نشان یک دلیگردن این خبر بزن شحنه کبریا تویی
گردن عربده بزن وسوسه را ز بن بکنباده خاص درفکن خاصبک خدا تویی
وقت لقای یوسفان مست بدند کف برانما نه کمیم از زنان یوسف خوش لقا تویی
از رخ دوست باخبر وز کف خویش بی خبراین خبری است معتبر پیش تو کاوستا تویی
پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهانتا که بداند این جهان باز که کیمیا تویی
باده کهنه خدا روز الست ره نماگشته به دست انبیا وارث انبیا تویی
غزل شماره ۲۴۷۴
ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهیلایق خرکمان من نیست در این جهان زهی
بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه اممن چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی
تشنه تر از اجل منم دوزخ وار می تنمهیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی
نیست نزار عشق را جز که وصال داروینیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی
عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کندگر چه بود گران سری گر چه بود سبک جهی
صدق نهنده هم تویی در دل هر موحدینقش کننده هم تویی در دل هر مشبهی
نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته ایروح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی
خامش باش و بازرو جانب قصر خامشانباز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی
غزل شماره ۲۴۷۵
باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ایدست جفا گشاده ای پای وفا کشیده ای
دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته امز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده ای
ای دم آتشین من خیز تویی گواه دلای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده ای
آینه ای خریده ای می نگری به روی خوددر پس پرده رفته ای پرده من دریده ای
عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنمعقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده ای
لعبت صورت مرا دوخته ای به جادویسوزن های بوالعجب در دل من خلیده ای
بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توستبر در و بام مردمان دوش چرا دویده ای
هر کی حدیث می کند بر لب او نظر کنماز هوس دهان تو تا لب کی گزیده ای
تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان توکاین ز کجا گرفته ای وین ز کجا خریده ای