غزل شماره ۲۴۲۶
فدیتتک یا ستی الناسیهالی کم تشد فم الخابیه
الا فاملای منه لی کاسهتذکرنی صفوه ناسیه
فما کاسه منه الا نجیو تاتی باخت لها آبیه
غزل شماره ۲۴۲۷
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدیور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتابذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی
ور گنج های لعل او یک گوشه بر پستی زدیهر گوشه ویرانه ای صد گنج قارون آمدی
نقشی که بر دل می زند بر دیده گر پیدا شدیهر دست و رو ناشسته ای چون شیخ ذاالنون آمدی
ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می کندچون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی
ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظرارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی
مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس استدو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی
غزل شماره ۲۴۲۸
فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پریگویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری
رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبشچون تو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری
گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بینو آن نرگس خمار بین و آن غنچه های احمری
گلبرگ ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زرآویزها و حلقه ها بی دستگاه زرگری
در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگروز رنگ در بی رنگ پر تا بوک آن جا ره بری
گل عقل غارت می کند نسرین اشارت می کندکاینک پس پرده است آن کو می کند صورتگری
ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ راچون این گل بدرنگ را در رنگ ها می آوری
گر شاخه ها دارد تری ور سرو دارد سروریور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری
چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام ملچه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری
غزل شماره ۲۴۲۹
ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتریای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری
یا رب منم جویان تو یا خود تویی جویان منای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری
ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریختهچیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری
تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان بردتا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری
آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخآن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری
خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ توتا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری
خورشید عشق لم یزل زان تافته ست اندر دلتکاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری
خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبختتا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری
شه باز را گوید که من زان بسته ام دو چشم توتا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری
گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرمجز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری
گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خودتا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری
آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خوردتو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری
آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خردوین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری
عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کندگوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری
نی مشتری بی نوا بل نور الله اشتریگر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری
ما را چو مریم بی سبب از شاخ خشک آید رطبما را چو عیسی بی طلب در مهد آید سروری
بی باغ و رز انگور بین بی روز و بی شب نور بینوین دولت منصور بین از داد حق بی داوری
از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شدبر صورت گرمابه ای چون کودکان کمتر گری
فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش رادروازه موران شده آن چشم های عبهری
مهتاب تا مه رانده دیوار تیره ماندهاناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری
یا جانب تبریز رو از شمس دین محفوظ شویا از زبان واصفان از صدق بنما باوری
غزل شماره ۲۴۳۰
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می رویدانا و بینای رهی آن سو که دانی می روی
بی همره جسم و عرض بی دام و دانه و بی غرضاز تلخکامی می رهی در کامرانی می روی
نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کیننی روح حیوان زمین تو جان جانی می روی
ای چون فلک دربافته ای همچو مه درتافتهاز ره نشانی یافته در بی نشانی می روی
ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای اواز مدرسه اسمای او اندر معانی می روی
ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بوتا کس نپندارد که تو بی ارمغانی می روی
کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبقکز مستعینی می رهی در مستعانی می روی
شب کاروان ها زین جهان بر می رود تا آسمانتو خود به تنهایی خود صد کاروانی می روی
ای آفتاب آن جهان در ذره ای چونی نهانوی پادشاه شه نشان در پاسبانی می روی
ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شبتا چشم پندارد که تو اندر مکانی می روی
ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می شویوی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می روی
آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سرتا چند در رنگ بشر در گله بانی می روی
ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جانکی بینمت پنهان چو جان در بی زبانی می روی
غزل شماره ۲۴۳۱
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ایکه هر کجا مرده بود زنده کنم بی حیله ای
خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدمکو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله ای
گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنمآگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله ای
گر حبه ای آید به من صد کان پرزرش کنمدریای شیرینش کنم هر چند باشد قله ای
از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسمصد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله ای
هر لحظه نومید را خرمن دهم بی کشتنیهر لحظه درویش را قربت دهم بی چله ای
چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نییاندیشه های خوش نهم اندر دماغ و کله ای
می ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقطبر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله ای
خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجوجوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله ای
تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دینهر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله ای
غزل شماره ۲۴۳۲
ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ایهر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانه ای
ای غوث هر بیچاره ای واگشت هر آواره ایاصلاح هر مکاره ای مقصود هر افسانه ای
ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهیخواهم که یاران را دهی یک یاریی یارانه ای
در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای توبی فیض شربت های تو عالم تهی پیمانه ای
هر خسروی مسکین تو صید کمین شاهین تووی سلسله تقلیب تو زنجیر هر دیوانه ای
هر نور را ناری بود با هر گلی خاری بودبهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانه ای
ای گلشنت را خار نی با نور پاکت نار نیبر گرد گنجت مار نی نی زخم و نی دندانه ای
یک عشرتی افراشتی صد تخم فتنه کاشتیدر شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه ای
اندیشه و فرهنگ ها دارد ز عشقت رنگ هاشب تا سحرگه چنگ ها ماه تو را حنانه ای
عقل و جنون آمیخته صد نعل در ره ریختهدر جعد تو آویخته اندیشه همچون شانه ای
ای چشم تو چون نرگسی شد خواب در چشمم خسیبیدار می بینم بسی لیک از پی دانگانه ای
بقال با دوغ ترش جانش مراقب لب خمشتا روز بیدار و به هش بر گوشه دکانه ای
چون روز گردد می دود از بهر کسب و بهر کدتا خشک نانه او شود مشتری ترنانه ای
ای مزرعه بگذاشته در شوره گندم کاشتهای شعله را پنداشته روزن تو چون پروانه ای
امروز تشریفت دهد تفهیم و تشریفت دهدترکیب و تالیفت دهد با عقل کل جانانه ای
خامش که تو زین رسته ای زین دام ها برجسته ایجان و دل اندربسته ای در دلبری فتانه ای
غزل شماره ۲۴۳۳
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختیآتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی
پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشانصحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی
مرغ معماگوی را رسم سخن آموختیباز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی
ای عمر بی مرگی ز تو وی برگ بی برگی ز توالحق خدنگ مرگ را پاینده اسپر ساختی
عاشق در این ره چون قلم کژمژ همی رفتش قدمبر دفتر جان بهر او پاکیزه مسطر ساختی
حیوان و گاوی را اگر مردم کنی نبود عجبسرگین گاوی را چو تو در بحر عنبر ساختی
آن کو جهان گیری کند چون آفتاب از بهر تواو را هم از اجزای او صد تیغ و لشکر ساختی
در پیش آدم گر ملک سجده کند نبود عجبکز بهر خاکی چرخ را سقا و چاکر ساختی
از اختران در سنگ و گل تاثیرها درریختیوز راه دل تا آسمان معراج معبر ساختی
در خاک تیره خارشی انداختی از بهر زهیک خاک را کردی پدر یک خاک مادر ساختی
از گور در جنت اگر درها گشایی قادریدر گور تن از پنج حس بشکافتی در ساختی
در آتش خشم پدر صد آب رحمت می نهیو اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی
از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای مازین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی
روزی بیاید کاین سخن خصمی کند با مستمعکآب حیاتم خواندمت تو خویشتن کر ساختی
ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مودستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی
غزل شماره ۲۴۳۴
از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدیبر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی
ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جانصد آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زدی
یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختیعذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی
از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بریای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی
بخرام بخرام ای صنم زیرا تویی کاندر حرمهم حسرت هر عابدی هم قبله هر معبدی
نقشی است بی مثل آن رخش پرنور پاک خالقشزلفی است مشکین طره اش یا طیلسان احمدی
چون شمس تبریزی رود چون سایه جان در پی روددر دیده خاکش توتیا یا کحل نور سرمدی
غزل شماره ۲۴۳۵
من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبریسنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه ایاز سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری
لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهاندربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری
من می شنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجلای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری
ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببینالمستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری
تن خود کی باشد تا بود فرش سواران غمشسر کیست تا او سر نهد پیش چنان شه سروری
نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمیچون یار من شیرین دمی چون لعل او حلواگری
هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبارخیهر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری
آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستاناما بهار من تویی من ننگرم در دیگری
اشکوفه ها و میوه ها دارند غنج و شیوه هاما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری
بلبل چو مطرب دف زنی برگ درختان کف زنیهر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشی تری
آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشانتا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری
تا خلق از او حیران شود تا یار من پنهان شودتا جان ما را جان شود کوری هر کور و کری
آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خوآن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری
مست و خرامان می رود در دل خیال یار منماهی شریفی بی حدی شاهی کریمی بافری
غزل شماره ۲۴۳۶
ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنیتا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی
من گرد ره را کاستم آفاق را آراستموز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی
من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو راآیینه ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی
ای گوهری از کان من وی طالب فرمان منآخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی
شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شوبا درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی
ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کنروز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی
مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جانآن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی
ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکرباری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی
تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتمبس پرده ها برداشتم باشد که با ما خو کنی
استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکمو استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی
شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیابگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی
غزل شماره ۲۴۳۷
ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهیمسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی
آن سگ بود کو بیهده خسپد به پیش هر دریو آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی
در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می رسددل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی
مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستی و وصل و قهقهی
دامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمودرزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی
مانند خورشید از غمش می رو در آتش تا به شبچون شب شود می گرد خوش بر بام او همچون مهی
بر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنانوالله مبارک حضرتی والله همایون درگهی
آن انبیا کاندر جهان کردند رو در آسمانرستند از دام زمین وز شرکت هر ابلهی
بربوده گشتند آن طرف چون آهن از آهن ربازان سان که سوی کهربا بی پر و پا پرد کهی
می دانک بی انزال او نزلی نروید در زمینبی صحبت تصویر او یک مایه را نبود زهی
ارواح همچون اشتران ز آواز سیروا مستیانهمچون عرابی می کند آن اشتران را نهنهی
بر لوح دل رمال جان رمل حقایق می زندتا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهی
خوشتر روید ای همرهان کآمد طبیبی در جهانزنده کن هر مرده ای بیناکن هر اکمهی
این ها همه باشد ولی چون پرده بردارد رخشنی زهره ماند نی نوا نی نوحه گر را وه وهی
خاموش کن گر بلبلی رو سوی گلشن بازپربلبل به خارستان رود اما به نادر گه گهی
غزل شماره ۲۴۳۸
دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ایدر هیچ مسجد مکر او نگذشته سجاده ای
خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از اووای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده ای
زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود مابشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده ای
در کار مشکل می کند در بحر منزل می کندجان قصه دل می کند کو عاشقی دل داده ای
دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رونی چون تو گوشه گشته ای در گوشه ای افتاده ای
در غصه ای افتاده ای تا خود کجا دل داده ایدر آرزوی قحبه یا وسوسه قواده ای
شرمی بدار از ریش خود از ریش پرتشویش خودبسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده ای
خوب است عقل آن سری در عاقبت بینی جریاز حرص وز شهوت بری در عاشقی آماده ای
خامش که مرغ گفت من پرد سبک سوی چمننبود گرو در دفتری در حجره ای بنهاده ای
غزل شماره ۲۴۳۹
دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ایمن همچو دامن می دوم اندر پی خون خواره ای
یک لحظه هستم می کند یک لحظه پستم می کندیک لحظه مستم می کند خودکامه ای خماره ای
چون مهره ام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل می تنم از غمزه سحاره ای
لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره ای
در صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره ای
اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره ای
روزی ز عکس روی او بردم سبوی تا جوی اودیدم ز عکس نور او در آب جو استاره ای
گفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمینناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره ای
شکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفمدر باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره ای
آن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره ای
خورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طربدر شهر خویش آمد عجب سرگشته ای آواره ای
اندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهنعیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره ای
در دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره ای
خوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقانوارست جان عاشقان از مکر هر مکاره ای
جان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملکنبود دگر زیر فلک مانند هر سیاره ای
مانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهانآن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره ای
بی خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذلزیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره ای
خاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنانمانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره ای
غزل شماره ۲۴۴۰
ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختیمانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طربیا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی
یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردیبا عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی
ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختیوی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی
چندان در آتش درشدی کآتش در آتش درزدیچندان نشان جستی که تو با بی نشان آمیختی
ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بدپهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی
جان ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسیآیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی
از جنس نبود حیرتی بی جنس نبود الفتیتو این نه ای و آن نه ای با این و آن آمیختی
هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان توصد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی
آمیختی چندانک او خود را نمی داند ز توآری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی
پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدیتیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی
ای دولت و بخت همه دزدیده ای رخت همهچالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی
چرخ و فلک ره می رود تا تو رهش آموختیجان و جهان بر می پرد تا با جهان آمیختی
حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر می کشدگردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی
خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشیو آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی
این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفارستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی
رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختیجستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی
از بام گردون آمدی ای آب آب زندگیاز بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی
شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرابر بام چوبک می زنی با پاسبان آمیختی
اسرار این را مو به مو بی پرده و حرفی بگوای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی
غزل شماره ۲۴۴۱
آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتیای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
ای آن که هستت در سخن مستی می های کهندلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی
تن چون کمانم دل چو زه ای جان کمان بر چرخ نهسوی فراز چرخ نه آن نردبان را ساعتی
پیر از غمت هر جا فتی زان پیش کآید آفتیبنما که بینم دولتی بس جاودان را ساعتی
ای از کفت دریا نمی محروم کردی محرمیدر خواب کن جانا دمی مر پاسبان را ساعتی
عشقت می بی چون دهد در می همه افیون نهدمستت نشانی چون دهد آن بی نشان را ساعتی
از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کناز جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی
ای صد درج خوشتر ز جان وصف تو ناید در زبانالا که صوفی گوید آن پیش آر آن را ساعتی
استغفرالله ای خرد صوفی بدو کی ره بردهر مرغ زان سو کی پرد درکش زبان را ساعتی
ای کرده مه دراعه شق از عشقت ای خورشید حقاز بهر لعلش ای شفق بگذار کان را ساعتی
جز عشق او در دل مکن تدبیر بی حاصل مکناندر مکان منزل مکن لا کن مکان را ساعتی
ای امن ها در خوف تو ای ساکنی در طوف توجان داده طمع سوف تو امن و امان را ساعتی
بنگر در این فریاد کن آخر وفا هم یاد کنبرتاب شاها داد کن این سو عنان را ساعتی
یک دم بدین سو رای کن جان را تو شکرخای کندر دیده ما جای کن نور عیان را ساعتی
تیرم چو قصد جه کنم پرم بده تا به کنمابرو نما تا زه کنم من آن کمان را ساعتی
ای زاغ هجران تهی چون زاغ از من کی رهیکی گوید آن نور شهی خواهم فلان را ساعتی
ای نفس شیر شیررگ چون یافتی زان عشق تکانداز تو در پیش سگ این لوت و خوان را ساعتی
ای از می جان بی خبر تا چند لافی از هنرافکن تو در قعر سقر آن دام نان را ساعتی
کو شهریار این زمن مخدوم شمس الدین منتبریز خدمت کن به تن آن شه نشان را ساعتی
غزل شماره ۲۴۴۲
بانکی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتیمی نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی
ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچریک لحظه ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی
ساقی در این آخرزمان بگشاد خم آسماناز روح او را لشکری وز راح او را رایتی
کو شیرمردی در جهان تا شیرگیر او شودشاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی
بیچاره گوش مشترک کو نشنود بانگ فلکبیچاره جان بی مزه کز حق ندارد راحتی
آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یاربیبیرون جهی از گور تن و اندرروی در ساحتی
از پا گشایی ریسمان تا برپری بر آسمانچون آسمان ایمن شوی از هر شکست و آفتی
از جان برآری یک سری ایمن ز شمشیر اجلباغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی
خامش کنم خامش کنم تا عشق گوید شرح خودشرحی خوشی جان پروری کان را نباشد غایتی
غزل شماره ۲۴۴۳
ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتیآخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی
بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شی ء شودمعدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی
یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبتبرخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی
ای رحمه للعالمین بخشی ز دریای یقینمر خاکیان را گوهری مر ماهیان را راحتی
موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشدچندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی
خود پیشتر اجزای او در سجده همچون شاکرانوز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی
در پیش دریای نهان این هفت دریای جهانچون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی
دریای پرمرجان ما عمر دراز و جان ماپس عمر ما بی حد بود ما را نباشد غایتی
ای قطره گر آگه شوی با سیل ها همره شویسیلت سوی دریا برد پیشت نباشد آفتی
ور سرکشی غافل شوی آن سیل عشق مستویگوش تو گیرد می کشد کو بر تو دارد رافتی
مستفعلن مستفعلن اکنون شکر پنهان کنمکز غیب جوقی طوطیان آورده اندم غارتی
شکر نگر تو نو به نو آواز خاییدن شنونی این شکر را صورتی نی طوطیان را آلتی
دارد خدا قندی دگر کان ناید اندر نیشکرطوطی و حلقوم بشر آن را ندارد طاقتی
چون شمس تبریزی که او گنجا ندارد در فلککان مطلع خورشید او دارد عجایب ساحتی
غزل شماره ۲۴۴۴
چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شویچون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی
گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همهسرخیل عشرت ها شوی گر چه ز غم چون مو شوی
هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شویهم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی
از جای در بی جا روی وز خویشتن تنها رویبی مرکب و بی پا روی چون آب اندر جو شوی
چون جان و دل یکتا شوی پیدای ناپیدا شویهم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می همخو شوی
از طبع خشکی و تری همچون مسیحا برپریگرداب ها را بردری راهی کنی یک سو شوی
شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور راپرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی
شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافتهتا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی
خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی نفسیاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی
هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شویبا من نباشی من شوی چون تو ز خود بی تو شوی
سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کشتا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی
دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنیچون شاه مسکین پروری چون ماه ظلمت جو شوی
تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهیمرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی
غزل شماره ۲۴۴۵
از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ایچون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره ای
آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست اوو آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره ای
چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عیندر گلشنی پر یاسمین بر چشمه ای فواره ای
ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلابر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره ای
چون آفتاب آسمان می گرد و جوهر می فشانبر تشنگان و خاکیان در عالم غداره ای
ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنونهنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره ای
چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختمعشقی عجب می باختم با غره غراره ای
افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگرانماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره ای
انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جوبر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره ای
رحمت به پستی می رسد اکسیر هستی می رسدسلطان مستی می رسد با لشکر جراره ای
خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنیگر از سر بامی کنی در سابقان نظاره ای
مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می شودبر موج ها بر می زند در قلزمی زخاره ای
می گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از عللچون رستی از حبس اجل بی روزن و درساره ای
زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کشهم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره ای
گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهانخود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره ای
پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدنراه جهان ممتحن از غیرت ستاره ای
چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه درچون چشمه ای برکرده سر بی معدنی از خاره ای
ای چاشنی شکران درده همان رطل گرانشیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره ای
ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسانای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره ای
زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خسسجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره ای
ای جام راح روح جو آسایش مجروح جوای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره ای
ای روزی دل ها رسان جان کسان و ناکسانترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره ای
چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشرزنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره ای
بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول راکردی دماغ گول را از علم تو عیاره ای
تا گردن شک می زند بر میر و بر بک می زندبر عقل خنبک می زند یا بر فن مکاره ای
بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زنمی ساز و صورت می شکن در خلوت فخاره ای
چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترشدر صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره ای
غزل شماره ۲۴۴۶
ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختیمیخانه ها برهم زدی تا سوی میدان تاختی
چون ساکنان آسمان خود گوش ما برتافتندتو سبلتان برتافتی هم سوی ایشان تاختی
ای تو نهاده یک قدم بگذشته از هر دو جهانآه پس کدامین عرصه بد تا تو بر اسبان تاختی
خود پرده ها و قافیه وآنگه خراب عشق توتو پرده ای نگذاشتی چون سوی انسان تاختی
عقل از تو بی عقلی شده عشق از تو هم حیران شدهمر جسم را خود اسم شد تو چونک بر جان تاختی
غزل شماره ۲۴۴۷
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستیاین عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی
ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گلتدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی
ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیلنفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی
ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدیبعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی
گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تنبر جای یک خورشید صد خورشید جان افزاستی
گر نیک و بد نزد خدا یک سان بدی در ابتلابا جبرئیل ماه رو ابلیس هم سیماستی
ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شرهر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی
این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ماچون می نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی
بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگسگر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی
استاره ها چون کاس ها مانند زرین طاس هاآراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی
خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخنبا گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی
از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقینگر ذوق در گفتن بدی هر ذره ای گویاستی
غزل شماره ۲۴۴۸
ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتیخوشتر ز مستی ابد بی باده و بی آلتی
یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف دهآن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی
شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تویاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی
جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خودپا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی
پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شریوز کفش خود شد خوشتری پا را در آن جا راحتی
جان نیز داند جفت خود وز غیب داند نیک و بدکز غیب هر جان را بود درخورد هر جان ساحتی
جانی که او را هست آن محبوس از آن شد در جهانچون نیست او را این زمان از بهر آن دم طاقتی
چون شاه زاده طفل بد پس مخزنش بر قفل بدخلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی
تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کندر مشکلات دو جهان نبود سوالت حاجتی
خمخانه مردان دل است وز وی چه مستی حاصل استطفلی و پایت در گل است پس صبر کن تا غایتی
تا غایتی کز گوشه ای دولت برآرد جوشه ایاز دور گردی خاسته تابان شده یک رایتی
بنوشته بر رایت که این نقش خداوند شمس دیناز مفخر تبریز و چین اندر بصیرت آیتی
غزل شماره ۲۴۴۹
من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتریو اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسیمست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدواستاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختمقدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضلترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شودپای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری
غزل شماره ۲۴۵۰
در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگریو آن لطف بی حد زان کند تا هیچ از حد نگذری
با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشینگر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری
داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهتپنهان دری که هر شبی زان در همی بیرون پری
چون می پری بر پای تو رشته خیالی بسته اندتا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری
بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدنهست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می خوری
جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکستجان جعفر طیار شد تا می نماید جعفری