قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۴۰۱ تا ۲۴۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۴۰۱

ای صد هزار خرمن ها را بسوختهزین پس مدار خرمن ما را بسوخته
از عشق سنگ خارا بر آهنی زدهبرقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته
از سر قدم بساختم ای آفتاب حسنهم سر به جوش آمده هم پا بسوخته
سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده ایهم پرده اش دریده و سرنا بسوخته
در اصل زمهریر گر افتد ز آتشتتا روز حشر بینی سرما بسوخته
از عالم نه جای ندا کرد عشق توهر جان که گوش داشته برجا بسوخته
ای لطف سوزشی که شرار جمال توجان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته
آن روی سرخ را می احمر دمی بدیدصفرای عشق او می حمرا بسوخته
آن خد احمر ار بنمایی دمی دگرسودای تو برآید و صفرا بسوخته
طبعی که لاف زلف مطرا همی زدیاز جعد طره تو مطرا بسوخته
در وا شدم به جستن تو جانب فلکدر وا نگشت ماندم دروا بسوخته
کی بینم از شعاع وصال تو آتشیراه دراز هجر ز پهنا بسوخته
من چون سپند رقص کنان اندر او شدهشعر تر و قصیده غرا بسوخته
اندرفتاده برق به دکان عاشقانبازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته
زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانکز اکسیر مس ها را استا بسوخته
ایمان و مومنان همه حیران شده ز عشقزنار پیر راهب ترسا بسوخته
برقی ز شمس دین و ز تبریز آمدهابری که پرده گشت ز بالا بسوخته

غزل شماره ۲۴۰۲

باده بده ساقیا عشوه و بادم مدهوز غم فردا و دی هیچ به یادم مده
باده از آن خم مه پر کن و پیشم بنهگر نگشایم گره هیچ گشادم مده
چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسرباده نخواهم دگر مست فتادم مده
چاکر خنده توام کشته زنده توامگر نه که بنده توام باده شادم مده
فتنه به شهر توام کشته قهر توامگر نه که بهر توام هیچ مرادم مده
صدقه از آن لعل کان بخش بر این پرزیانور ز برای تو جان صدقه ندادم مده
از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکربر سر هر خاک سر گر ننهادم مده
هر که دوم بار زاد عشق بدو داد دادصد ره از صدق و داد گر بنزادم مده
شمس حق نیک نام شد تبریزت مقامگر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده

غزل شماره ۲۴۰۳

ساقی جان غیر آن رطل گرانم مدهز آنک بدادی نخست هیچ جز آنم مده
شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز توجان بهارم ز تو رسم خزانم مده
جان چو تویی بی شکی پیش تو جان جانکیباش مرا ای یکی هر دو جهانم مده
پردگی و فاش تو آفت او باش توجان رهی باش تو جان و روانم مده
دوش بدادی مرا از کف خود باده راچون که چنینم درآ جز که چنانم مده
غیر شرابی چو زر ای صنم سیمبرهیچ ندانم دگر ز آنک ندانم مده
نیست شدم در چمن قفل بر آن در بزنهر کی بپرسد ز من هیچ نشانم مده
شیر پراکنده ام زخم تو را بنده امبی تو اگر زنده ام جز به سگانم مده
زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترمبی همگان خوشترم با همگانم مده
خسرو تبریزیان شمس حق روحیانپر شده از تو دهان زخم زبانم مده

غزل شماره ۲۴۰۴

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخرهتا چه زند زهره از آینه و جندره
پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشقریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره
پنجره ای شد سماع سوی گلستان توگوش و دل عاشقان بر سر این پنجره
آه که این پنجره هست حجابی عظیمرو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
از شکرینی که هست بهر بخاییدنشلب همه دندان شده ست بر مثل دستره
دست دل خویش را دیدم در خمره ایگفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره
گفت شراب کسی کو همگی چرخ رابا همه دولاب جان می نخرد یک تره
کره گردون تند پیشش پالانییبر سر میدان او جان خر باتوبره
ای شه فارغ از آن باشد در لشکرتنصرت بر میمنه دولت بر میسره
ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دینهین که رسید آفتاب جانب برج بره

غزل شماره ۲۴۰۵

ای همه منزل شده از تو ره بی رههبی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه
از سر پستان عشق چونک دمی شیر یافتقامت سروی گرفت کودکک یک مهه
روی ببینید روی بهر خدا عاشقانگر چه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه
والله کو یوسف است بشنو از من از آنکبودم با یوسفی هم نمک و هم چهه
چونک نماید جمال گوش سوی غیب دارعرش پر از نعره هاست فرش پر از وه وهه
عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیرهیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه
آنک ز تبریز دید یک نظر شمس دینطعنه زند بر چله سخره کند بر دهه

غزل شماره ۲۴۰۶

ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیدهز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده
گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوهکمر ببسته و در کوه کهربا دیده
ورای دیده و دل صد دریچه بگشادهبرون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده
چو جوششی و بخاری فتاد در دریاز لذت نظرش رست در قفا دیده
چو موج موج درآمیخت چشم با دریاعجب عجب که همه بحر گشت یا دیده
به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروسچنین بود نظر پاک کبریادیده
نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحیدصفات طالب و مطلوب را جدا دیده
اله را کی شناسد کسی که رست ز لاز لا کی رست بگو عاشق بلادیده
رموز لیس و فی جبتی بدانستههزار بار من این جبه را قبا دیده
دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفتتویی حیات من ای دیده خدادیده

غزل شماره ۲۴۰۷

زهی لواء و علم لا اله الا اللهکه زد بر اوج قدم لا اله الا الله
چگونه گرد برآورد شاه موسی وارز بحر هست و عدم لا اله الا الله
ستاده اند صفات صفا ز خجلت اوبه پیش او به قدم لا اله الا الله
یکی ستم ز وی از صد هزار عدل به استزهی خوشی ستم لا اله الا الله
ز هر طرف که نظر کرد می برویاندهزار باغ ارم لا اله الا الله
ز بحر غم به کناری رسم عجب روزیز موج لطف و کرم لا اله الا الله
ندارد از شه من هیچ بوی جان آن کسکه ببینیش تو به غم لا اله الا الله
چو دیده کحل نپذرفت از شه تبریززهی دریغ و ندم لا اله الا الله
برآید از دل و از جان الست شه شنودهزار بانگ نعم لا اله الا الله
بهشت لطف و بلندی خدیو شمس الدینزهی شفای سقم لا اله الا الله
دلم طواف به تبریز می کند محرمدر آن حریم حرم لا اله الا الله
زهی خوشی که بگویم که کیست هان بر دربگوید او که منم لا اله الا الله

غزل شماره ۲۴۰۸

چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاهز ذره ذره شنو لا اله الا الله
چه جای ذره که چون آفتاب جان آمدز آفتاب ربودند خود قبا و کلاه
ز آب و گل چو برآمد مه دل آدم وارصد آفتاب چو یوسف فروشود در چاه
سری ز خاک برآور که کم ز مور نه ایخبر ببر بر موران ز دشت و خرمنگاه
از آن به دانه پوسیده مور قانع شدکه او ز سنبل سرسبز ما نبود آگاه
بگو به مور بهار است و دست و پا داریچرا ز گور نسازی به سوی صحرا راه
چه جای مور سلیمان درید جامه شوقمرا مگیر خدا زین مثال های تباه
ولی به قد خریدار می برند قبااگر چه جامه دراز است هست قد کوتاه
بیار قد درازی که تا فروبریمقبا که پیش درازیش بسکلد زه ماه
خموش کردم از این پس که از خموشی منجدا شود حق و باطل چنانک دانه ز کاه

غزل شماره ۲۴۰۹

که بوده است تو را دوش یار و همخوابهکه از خوی تو پر از مشک گشت گرمابه
چو شانه سنگ ز عشق تو شاخ شاخ شده ستپریت خوانده به حمام و کرده ات لابه
چو شانه زلف تو را دید شد هر انگشتشدلیل و آلت تهلیل همچو سبابه
ز نور روی تو پر گشت خلوت حمامکه جمله قبه زجاجی شده ست چون تابه
خمش که گل مثل آب از تو یافت صفاکه هر کی نسبت تو یافت گشت نسابه

غزل شماره ۲۴۱۰

مقام خلوت و یار و سماع و تو خفتهکه شرم بادت از آن زلف های آشفته
از این سپس منم و شب روی و حلقه یارشب دراز و تب و رازهای ناگفته
برون پرده درند آن بتان و سوزانندکه لطف های بتان در شب است بنهفته
به خواب کن همه را طاق شو از این جفتانبه سوی طاق و رواقش مرو به شب جفته
بدانک خلوت شب بر مثال دریایی استبه قعر بحر بود درهای ناسفته
رخ چو کعبه نما شاه شمس تبریزیکه باشدت عوض حج های پذرفته

غزل شماره ۲۴۱۱

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیدهزهی مبارک و زیبا به فال در دیده
به بوی وصل دو دیده خراب و مست شده ستچگونه باشد یا رب وصال در دیده
چو دیده بیشه آن شیرمست من باشدچه زهره دارد گرگ و شکال در دیده
دو دیده را بگشا نور ذوالجلال ببینز فر دولت آن خوش خصال در دیده
چو چتر و سنجق آن رشک صد سلیمان دیدگشاد هدهد جان پر و بال در دیده
چو آفتاب جمالش بدیده ها درتافتچه شعله هاست ز نور جلال در دیده
چو عقل عقل قنق شد درون خرگه جسمعقول هیچ ندارد مجال در دیده
دو دیده مست شد از جان صدر شمس الدینچه باده هاست از او مال مال در دیده

غزل شماره ۲۴۱۲

چو مست روی توام ای حکیم فرزانهبه من نگر تو بدان چشم های مستانه
ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه استکه جنس همدگر افتاد مست و دیوانه
دل خراب مرا بین خوشی به من بنگرکه آفتاب نظر خوش کند به ویرانه
بکن نظر که بدان یک نظر که درنگریدرخت های عجب سر کند ز یک دانه
دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزندکه می زند عجمی تیرهای ترکانه
مرا و خانه دل را چنان به یغما بردکه می دود حسنک پابرهنه در خانه
به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیمهزار خانه چو صحرا کنیم مردانه
صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرحکه فارغ است سر زلف حور از شانه

غزل شماره ۲۴۱۳

عجب دلی که به عشق بت است پیوستهعجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
بمال چشم دلا بهترک از این بنگرمدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
دو کف به سوی دعا سوی بحر می رانینه گوهر تو به جیب تو است پیوسته
خنک کسی که ورا دست گرد جیب بودکه او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبشاز آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته
میان گلبن دل جان بخسته از خاریببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته
میان دل چو برآید غبار و طبل و علمهزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
بیا به شهر عدم درنگر در آن مستانببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته
نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقاو زین بساط فنا هر دو دست خود شسته

غزل شماره ۲۴۱۴

ز لقمه ای که بشد دیده تو را پردهمخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده
حیات خویش در آن لقمه گر چه پنداریضمیر را سبل است آن و دیده را پرده
چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنمکه چشم جان را گشته است این چرا پرده
طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده ستعروس پرده نموده ست مر تو را پرده
چو لقمه را ببریدی خیال پیش آیدخیال هاست شده بر در صفا پرده
خیال طبع به روی خیال روح آیدز عقل نعره برآید که جان فزا پرده
دلا جدا شو از این پرده های گوناگونهلا که تا نکند مر تو را جدا پرده

غزل شماره ۲۴۱۵

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیدهبدیده گریه ما را بدین بخندیده
بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راستبکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
ز درد و حسرت تو جان لاله ها سیه استگل از جمال رخ توست جامه بدریده
ز خلق عالم جان های پاک بگزیدندو آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده
بدانک عشق نبات و درخت او خشک استبه گرد گرد درخت من است پیچیده
چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافتچو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده
خزینه های جواهر که این دلم را بودقمارخانه درون جمله را ببازیده
هزار ساغر هستی شکسته این دل منخمار نرگس مخمور تو نسازیده
ز خام و پخته تهی گشت جان من باریمدد مدد تو چنین آتشی فروزیده
مرا چو نی بنوازید شمس تبریزیبهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده

غزل شماره ۲۴۱۶

برو برو که به بز لایق است بزغالهبرو که هست ز گاوان حیات گوساله
برو برو که خران گله گله جمع شدندخر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله
ز ناله تو مرا بوی خر همی آیدکه خر کند به علف زار و ماده خر ناله
دماغ پاک بباید برای مشک و عبیرگلوله های پلیدی برای جلاله
در آن زمان که خران بول خر به بو گیرندزهی زمان و زهی حالت و زهی حاله
میا میا که به میدان دل خران نرسندبه صد هزار حیل می رسند خیاله
دلاله کیست بلیس این عروس دنیا راعروس را تو قیاسی بکن ز دلاله
خموش باش سخن شرط نیست طالب راکه او ز اشارت ابرو رسد به دنباله

غزل شماره ۲۴۱۷

خلاصه دو جهان است آن پری چهرهچو او نقاب گشاید فنا شود زهره
چو بر براق معانی کنون سوار شودبه پیش سلطنت او که را بود زهره
ستارگان سماوات جمله مات شوندبه طاس چرخ چو آن شه درافکند مهره
چو روح قدس ببیند ورا سجود کندفرشتگان مقرب برند از او بهره
همای عرش خداوند شمس تبریزیکه هفت بحر بود پیش او یکی قطره

غزل شماره ۲۴۱۸

ای جان ای جان فی ستر اللهاشتر می ران فی ستر الله
جام آتش درکش درکشپیش سلطان فی ستر الله
ساغر تا لب می خور تا شباندر میدان فی ستر الله
چشمش را بین خشمش را بینپنهان پنهان فی ستر الله
یاری شنگی پروین رنگیآمد مهمان فی ستر الله
دیدم مستش خستم دستشآسان آسان فی ستر الله
ساقی برجه باده دردهپنگان پنگان فی ستر الله

غزل شماره ۲۴۱۹

خوش بود فرش تن نور دیدهخوش بود مرغ جان بپریده
جان نادیده خسیس شدهجان دیده رسیده در دیده
جان زرین و جان سنگین راچون کلوخ از برنج بگزیده
سر کاغذ گشاده دست اجلنقد در کاغذ است پیچیده
خمره پرعسل سرش بستهپشت و پهلوش را تو لیسیده
خمره را بر زمین زن و بشکندیده نبود چنانک بشنیده
شمس تبریز بشکند خم راکه ز نامش فلک بلرزیده

غزل شماره ۲۴۲۰

آمد آمد نگار پوشیدهصنم خوش عذار پوشیده
داد از گلستان حسن و جمالباغ را نوبهار پوشیده
در زمین دل همه عشاقرسته شد سبزه زار پوشیده
آن دم پرده سوز گرمش راهر طرف گرمدار پوشیده
همگنان اشک و خون روان کردهخونشان در تغار پوشیده
بوی آن خون همی رسد به دماغهمچو مشک تتار پوشیده
تا از آن بو برند مشتاقانسوی آن یار غار پوشیده
شمس تبریز صدقه جانتبوسه ای یا کنار پوشیده

غزل شماره ۲۴۲۱

مطرب جان های دل بردهتا به شب تا به شب همین پرده
جان هایی که مست و مخمورندبر سر باده باده ای خورده
در خرابات مفردان رفتهخرقه آب و گل گرو کرده

غزل شماره ۲۴۲۲

رخ نفسی بر رخ این مست نهجنگ و جفا را نفسی پست نه
سیم اگر نیست به دست آورمباده چون زر تو بر این دست نه
ای تو گشاده در هفت آسماندست کرم بر دل پابست نه
پیشکشم نیست بجز نیستینیستیم را تو لقب هست نه
هم شکننده تو هم اشکسته بندمرهم جان بر سر اشکست نه
مهر بر آن شکر و پسته منهمهر بر این چاکر پیوست نه
گفته امت ای دل پنجاه بارصید مکن پای در این شست نه

غزل شماره ۲۴۲۳

یا رشا فدیته من زمن رایتهلست تقول اننی ارحم من سبیته
محرقنی برده کفی اذا دعوتهمحتجب بصده عنی اذا اتیته
آه الیس ناظری مختلف لطیفهآه الیس مهجتی مسکنه و بیته
قد زرع الفراق فی خدی بذر زعفروشت علی العیون من کثره ما سقیته
قوسک حیث ما رمی السهم اصاب مقلتیسهمک ظل من دمی یکتب قد کفیته

غزل شماره ۲۴۲۴

هل طربا لعاشق وافقه زمانهافلح فی هوائه اصلح فیه شانه
هدده فراقه من غمرات یومهثم اتاه لیله من قمر امانه
قال لبدره لقد احرق فیک باطنیقال له حبیبه صرت انا ضمانه
لا کقتول عاشق یقتلنا بشارقحان وفاتنا و لا یمکننا بیانه
اعظم کل شهوه هان لدی وصالهاطیب کل طیب ظل لنا مکانه
قد کفر الذی اتی من مثل لوجههان قمر ینوبه او شجر وبانه
اکرم من نفوسنا طیف خیال وجههافضل من عیوننا کان لنا عیانه
رب لسان قائل یلفظ نار خدهاحرق من شراره یوماذ لسانه
احرقه شراره ثم اتی نهارهنوره بناطق اصبح ترجمانه

غزل شماره ۲۴۲۵

طوبی لمن آواه سر فوادهسکن الفواد بعشقه و وداده
نفس الکریم کمریم و فوادهشبه المسیح و صدره کمهاده
اذن الفواد لکی یبوح بسرهشرح الصدور کرامه لعباده
رحم القلوب بفتح ها و فتوح هاقهر النفوس سیاسه لجهاده
کشف الغطاء و لا انتظار و لا نسافرح السعید تانسا بعتاده
عشقوا لرایه ربهم و تعلقواو العرش یخضع حالهم بعماده
و صلوا الی نظر الحبیب بفضلهو الحق ارشدهم بحسن رشاده
القوم معشوقون فی اوصافهمو الحق عاشقهم علی افراده
حار العقول به عاشقیه تحیراکیف العقول به معشقیه فناده
لا تنکرن و لا تکن متصرفابالعقل فی هذا و خف لکیاده
فالامر اعظم من تصرف حکمناو الود بالجبار من اعقاده
ملک البصیره من ممالک شیخنایعطی و یمنع ما یشا بمراده
ما غاب من قلبی شعاشع خدهلا تشمتوا بصدوده و بعاده
شمس المصیف اذا نآی بغروبهما غاب حر الشمس من عباده
تبریز جل به شمس دین سیدیما اکرم المولی بکثر رماده