قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۳۷۶ تا ۲۴۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۳۷۶

صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما دهغم تو به توی ما را تو به جرعه ای صفا ده
که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما رابه شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده
ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانیبنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده
بنشان تو جنگ ها را بنواز چنگ ها راز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده
سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنهقدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده
صنما ببین خزان را بنگر برهنگان راز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده
به نظاره جوانان بنشسته اند پیرانبه می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده
به صلاح دین به زاری برسی که شهریاریملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده

غزل شماره ۲۳۷۷

ای خداوند یکی یار جفاکارش دهدلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان می گذردغم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کنبا طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنهیک سقایی حجری سینه سبکسارش ده
گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهرپس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدندمدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همی کرد دل ما را پارزو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شده ست او که مرا یاد نماندببر انکار از او و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتیکه فلانی چو بیاید بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیردرو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکنور کنی مست بدین حد ره هموارش ده

غزل شماره ۲۳۷۸

صد خمار است و طرب در نظر آن دیدهکه در آن روی نظر کرده بود دزدیده
صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستیکه رخ خود به کف پاش بود مالیده
عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشیکه سلام از لب آن یار بود بشنیده
پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوریای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده
نی تراشی است که اندر نی صورت بدمدهیچ دیدی تو نیی بی نفسی نالیده
گر بداند که حریف لب کی خواهد شدکی برنجد ز بریدن قلم بالیده
گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیرفرق این بس که تویی فرق مرا خاریده
جرعه ای کن فیکون بر سر آن خاک بریختلب عشاق جهان خاک تو را لیسیده
شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خردبر دم باد بهاری نرسد پوسیده

غزل شماره ۲۳۷۹

بده آن باده جانی که چنانیم همهکه می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیمروح مطلق شده و تابش جانیم همه
همه دربند هوااند و هوا بنده ماستکه برون رفته از این دور زمانیم همه
همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یارهمه دکان بفروشیم که کانیم همه
تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخوردکه به صورت مثل کون و مکانیم همه
زعفران رخ ما از حذر چشم بد استما حریف چمن و لاله ستانیم همه
مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریمکه جز از دست و کفت می نستانیم همه
هر کی جان دارد از گلشن جان بوی بردهر کی آن دارد دریافت که آنیم همه
دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برونکه سبک دل شده زان رطل گرانیم همه
ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهندکه کمربخشتر از بخت جوانیم همه
جان ما را به صف اول پیکار طلبز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه
در پس پرده ظلمات بشر ننشینیمز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه
شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیمگرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه
شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرایسوی او با دل و جان همچو روانیم همه

غزل شماره ۲۳۸۰

پیش جوش عفو بی حد تو شاهتوبه کردن از گناه آمد گناه
بس که گمره را کنی بس جست و جوگمرهی گشته ست فاضلتر ز راه
منطقم را کرد ویران وصف توراه گفتن بسته شد مانده ست آه
آه دردت را ندارم محرمیچون علی اه می کنم در قعر چاه
چه بجوشد نی بروید از لبشنی بنالد راز من گردد تباه
بس کن ای نی ز آنک ما نامحرمیمزان شکر ما را و نی را عذر خواه

غزل شماره ۲۳۸۱

عشق بین با عاشقان آمیختهروح بین با خاکدان آمیخته
چند بینی این و آن و نیک و بدبنگر آخر این و آن آمیخته
چند گویی بی نشان و بانشانبی نشان بین با نشان آمیخته
چند گویی این جهان و آن جهانآن جهان بین وین جهان آمیخته
دل چو شاه آمد زبان چون ترجمانشاه بین با ترجمان آمیخته
اندرآمیزید زیرا بهر ماستاین زمین با آسمان آمیخته
آب و آتش بین و خاک و باد رادشمنان چون دوستان آمیخته
گرگ و میش و شیر و آهو چار ضداز نهیب قهرمان آمیخته
آن چنان شاهی نگر کز لطف اوخار و گل در گلستان آمیخته
آن چنان ابری نگر کز فیض اوآب چندین ناودان آمیخته
اتحاد اندر اثر بین و بداننوبهار و مهرگان آمیخته
گر چه کژبازند و ضدانند لیکهمچو تیرند و کمان آمیخته
قند خا خاموش باش و حیف دانقند و پند اندر دهان آمیخته
شمس تبریزی همی روید ز دلکس نباشد آن چنان آمیخته

غزل شماره ۲۳۸۲

ای بخاری را تو جان پنداشتهحبه زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمینوی زمین را آسمان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو رالعبتان را مردمان پنداشته
ای کرانه رفته عشق از ننگ توای تو خود را در میان پنداشته
ای گرفته چشمت آب از دود کفردود را نور عیان پنداشته
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرمعاشقان را همچنان پنداشته
مستی شهوت نشان لعنت استای نشان را بی نشان پنداشته
ای تو گندیده میان حرف و صوتوی خدا را بی زبان پنداشته
ماهتابش می زند بر کوریتای تو مه را هم نهان پنداشته
هر چه گفتم خویشتن را گفته امای تو هجو دیگران پنداشته

غزل شماره ۲۳۸۳

عشق تو از بس کشش جان آمدهکشتگانت شاد و خندان آمده
جان شکرخای است لیکن از توششکری دیگر به دندان آمده
دوش دیدم صورت دل را چنانکباز خوش بر دست سلطان آمده
صید کرده جان هر مشتاق راپر پرخون سوی جانان آمده
جمله جان ها سوی تو آید بودیک جوی زر جانب کان آمده
گفتمش از عاشقان این خون ز چیستای تو از عشاق و رندان آمده
گفت خون باشد زبان عاشقیعشق را خون است برهان آمده
بوی مشک و بوی ریحان لطف ماستراست گویم نور یزدان آمده
درد درد شمس تبریزی مرالحظه لحظه گنج درمان آمده

غزل شماره ۲۳۸۴

جسته اند دیوانگان از سلسلهز آنک برزد بوی جان از سلسله
نعره ها از عاشقان برخاستهالامان و الامان از سلسله
جان مشتاقان نمی گنجد همیدر زمین و آسمان از سلسله
پیش لیلی می برم من هر دمیجان مجنون ارمغان از سلسله
حلقه های عشق تو در گوش ماستهوش ما را تو مران از سلسله
فتنه بین کز سلسله انگیختیفتنه را هم می نشان از سلسله
صد نشان بر پای جان از بند توستگر چه جان شد بی نشان از سلسله
شمس تبریزی مرادم زلف توستگر چه کردم من بیان از سلسله

غزل شماره ۲۳۸۵

روز ما را دیگران را شب شدهز آفتابی اختران را شب شده
تیر دولت های ما پیروز شدتیر جست و مر کمان را شب شده
روز خندان در رخ عین الیقینکافرستان گمان را شب شده
برپریده مرغ ایمانت کنونبی امان خواهی امان را شب شده
هر دمی روز است اندر کان جانروز نقد توست کان را شب شده
عاشقان را روزهای بی نشانعاقل رسم و نشان را شب شده

غزل شماره ۲۳۸۶

قرابه باز دانا هش دار آبگینهتا در میان نیفتد سودای کبر و کینه
چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یارانمجروح و خسته گردد این خود بود کمینه
وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاریبر موزه محبت افتد هزار پینه
بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شومگذار ناخوشی را گرد سرای سینه
نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکیاز دست حق رسیده بی واسطه قنینه
در بزمگاه وحدت یابی هر آنچ خواهیدر رزمگاه محنت که آن نه و که این نه
جانی که غم فزودی از شمس حق تبریزنو نو طرب فزاید بی کهنه های دینه

غزل شماره ۲۳۸۷

پیغام زاهدان را کآمد بلای توبهبا آن جمال و خوبی آخر چه جای توبه
هم زهد برشکسته هم توبه توبه کردهچون هست عاشقان را کاری ورای توبه
چون از جهان رمیدی در نور جان رسیدیچون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه
شرط است بی قراری با آهوی تتاریترک خطا چو آمد ای بس خطای توبه
در صید چون درآید بس جان که او ربایدیک تیر غمزه او صد خونبهای توبه
چون هر سحر خیالش بر عاشقان بتازدگرد غبار اسبش صد توتیای توبه
از باده لب او مخمور گشته جان هاو آن چشم پرخمارش داده سزای توبه
تا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردیحسنت خراب کرده بام و سرای توبه
ای توبه برگشاده بی شمس حق تبریزروزی که ره نماید ای وای وای توبه

غزل شماره ۲۳۸۸

این جا کسی است پنهان دامان من گرفتهخود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جانباغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دلاما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نیشیرین شکرفروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی چشم کسش نبیندسوداگری است موزون میزان من گرفته
چون گلشکر من و او در همدگر سرشتهمن خوی او گرفته او آن من گرفته
در چشم من نیاید خوبان جمله عالمبنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدمتا درد عشق دیدم درمان من گرفته
تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابیگر گرد درد گردی فرمان من گرفته
در بحر ناامیدی از خود طمع بریدیزین بحر سر برآری مرجان من گرفته
بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرتتا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته
ساقی غیب بینی پیدا سلام کردهپیمانه جام کرده پیمان من گرفته
من دامنش کشیده کای نوح روح دیدهاز گریه عالمی بین طوفان من گرفته
تو تاج ما وآنگه سرهای ما شکستهتو یار غار وآنگه یاران من گرفته
گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگرعشاق روح گشته ریحان من گرفته
یاران دل شکسته بر صدر دل نشستهمستان و می پرستان میدان من گرفته
همچو سگان تازی می کن شکار خامشنی چون سگان عوعو کهدان من گرفته
تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینیاشراق نور رویش کیهان من گرفته

غزل شماره ۲۳۸۹

در خانه دل ای جان آن کیست ایستادهبر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه زاده
کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهیمخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده
نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلقدر خلوت هوالحق بزم ابد نهاده
ای بس دغل فروشان در بزم باده نوشانهش دار تا نیفتی ای مرد نرم و ساده
در حلقه قلاشی زنهار تا نباشیچون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده
چون آینه است عالم نقش کمال عشق استای مردمان کی دیده است جزوی ز کل زیاده
چون سبزه شو پیاده زیرا در این گلستاندلبر چو گل سوار است باقی همه پیاده
هم تیغ و هم کشنده هم کشته هم کشندههم جمله عقل گشته هم عقل باده داده
آن شه صلاح دین است کو پایدار بادادست عطاش دایم در گردنم قلاده

غزل شماره ۲۳۹۰

آن آتشی که داری در عشق صاف و سادهفردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگیک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید استشش خانه های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتردر خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زنبرگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گرددآتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریزاندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده

غزل شماره ۲۳۹۱

بازآمد آن مغنی با چنگ سازکردهدروازه بلا را بر عشق باز کرده
بازار یوسفان را از حسن برشکستهدکان شکران را یک یک فراز کرده
شمشیر درنهاده سرهای سروران راو آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده
خود کشته عاشقان را در خونشان نشستهو آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده
آن حلقه های زلفت حلق که راست روزیای ما برون حلقه گردن دراز کرده
از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه داردکشتی جان ما را دریای راز کرده
ای یک ختن شکسته ای صد ختن نمودهوز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
بخت ابد نهاده پای تو را به رخ برکت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده
ای خاک پای نازت سرهای نازنینانوز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریزگاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده

غزل شماره ۲۳۹۲

ای کهربای عشقت دل را به خود کشیدهدل رفته ما پی دل چون بی دلان دویده
دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واریتا شحنه فراقت دستان دل بریده
از بس شکر که جانم از مصر عشق خوردهنی را ز ناله من در جان شکر دمیده
در سایه های عشقت ای خوش همای عرشیهر لحظه باز جان ها تا عرش برپریده
ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسریناز آب عشق رسته وین آهوان چریده
دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه توهر دیده خویشتن را در آینه بدیده
سرنای دولت تو ای شمس حق تبریزگوش رباب جانی برتافته شنیده

غزل شماره ۲۳۹۳

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیدهجویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستیآخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستیدستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آنافیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضتآن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی می داد رایگانیاز قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتمزان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستیصد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش راکی داند آفرین را این جان آفریده
با این که می نداند چون جرعه ای ستاندمستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین رابیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده

غزل شماره ۲۳۹۴

از بس که مطرب دل از عشق کرد نالهآن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
افکند در سر من آنچ از سرم برآردنو کرد عشق ما را باده هزارساله
می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشمنی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله
من باغ جان بدادم چرخشت را خریدمبر جام می نبشتم این بیع را قباله
ای سخره زمانه برهم بزن تو خانهکاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله
بربند این دهان را بگشا دهان جان رابینی که هر دو عالم گردد یکی نواله
نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشدسرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله
جان های آسمانی سرمست شمس تبریزبگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

غزل شماره ۲۳۹۵

دیدم نگار خود را می گشت گرد خانهبرداشته ربابی می زد یکی ترانه
با زخمه چو آتش می زد ترانه خوشمست و خراب و دلکش از باده مغانه
در پرده عراقی می زد به نام ساقیمقصود باده بودش ساقی بدش بهانه
ساقی ماه رویی در دست او سبوییاز گوشه ای درآمد بنهاد در میانه
پر کرد جام اول زان باده مشعلدر آب هیچ دیدی کآتش زند زبانه
بر کف نهاده آن را از بهر دلستان راآنگه بکرد سجده بوسید آستانه
بستد نگار از وی اندرکشید آن میشد شعله ها از آن می بر روی او دوانه
می دید حسن خود را می گفت چشم بد رانی بود و نی بیاید چون من در این زمانه

غزل شماره ۲۳۹۶

ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نهبی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
من آب تیره گشته در راه خیره گشتهاز ره مرا برون بر در صدر منزلم نه
کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکلشوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه
هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی توسیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه
خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشدزان آتشی که داری بر شمع قابلم نه
چون رشته تبم من با صد گره ز زلفتهمچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه
از چشم توست جانا پرسحر چاه بابلسحری بکن حلالی در چاه بابلم نه
گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانمتعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه
کی باشد آن زمانی کان ابر را برانیگویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه
ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانماقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه

غزل شماره ۲۳۹۷

ای گرد عاشقانت از رشک تخته بستهوی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
صد مطرقه کشیده در یک قدح بکردهصد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندیمن در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقتهم پوست بردریده هم استخوان شکسته
دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارکوز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
ای بنده کمینت گشته چو آبگینهبشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته
در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدمزه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته

غزل شماره ۲۳۹۸

آن دم که دررباید باد از رخ تو پردهزنده شود بجنبد هر جا که هست مرده
از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآای رخت های خود را از رخت ما نورده
ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادیآن جام کیقبادی تو داده ما بخورده
اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکرانصافت چگونه باشد چون جان فزاست درده
تو آفتاب مایی از کوه اگر برآییچه جوش ها برآرد این عالم فسرده
ای دوش لب گشاده داد نبات دادهخوش وعده ای نهاده ما روزها شمرده
بر باده و بر افیون عشق تو برفزودهو از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده
ای شیر هر شکاری آخر روا نداریدل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده
گر چه در این جهانم فتوی نداد جانمگرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده
ای دوست چند گویی که از چه زردروییصفراییم برآرم در شور خویش زرده
کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود راکاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده
نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقمز آسیب این دو حالت جان می شود فشرده
هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شدگفتار ما ز دل ها زو می شود سترده

غزل شماره ۲۳۹۹

ای از تو من برسته ای هم توام بخوردههم در تو می گدازم چون از توام فسرده
گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غمزیرا که می نگردد انگور نافشرده
چون نور آفتابی بر خاک ما فکندیو آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده
از روزن تن خود چون نور بازگردیمدر قرص آفتابی پاک از گناه و خرده
آن کس که قرص بیند گوید که گشت زندهو آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده
در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما رادر مغز اصل صافیم باقی بمانده درده
ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریزای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده

غزل شماره ۲۴۰۰

گل را نگر ز لطف سوی خار آمدهدل ناز و باز کرده و دلدار آمده
مه را نگر برآمده مهمان شب شدهدامن کشان ز عالم انوار آمده
خورشید را نگر که شهنشاه اختر استاز بهر عذر گازر غمخوار آمده
منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوستاندر طواف نقطه چو پرگار آمده
آن دلبری که دل ز همه دلبران ربوداندر وثاق این دل بیمار آمده
این عشق همچو روح در این خاکدان غریبمانند مصطفاست به کفار آمده
همچون بهار سوی درختان خشک ماآن نوبهار حسن به ایثار آمده
پنهان بود بهار ولی در اثر نگرزو باغ زنده گشته و در کار آمده
جان را اگر نبینی در دلبران نگربا قد سرو و روی چو گلنار آمده
گر عشق را نبینی در عاشقان نگرمنصوروار شاد سوی دار آمده
در عین مرگ چشمه آب حیات دیدآن چشمه ای که مایه دیدار آمده
آمد بهار عشق به بستان جان درآبنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده
اقرار می کنند که حشر و قیامت استآن مردگان باغ دگربار آمده
ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کنچون بی خبر مباش به اخبار آمده