قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۳۵۱ تا ۲۳۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۳۵۱

دیدی که چه کرد آن یگانهبرساخت پریر یک بهانه
ما را و تو را کجا فرستاداو ماند و دو سه پری خانه
ما را بفریفت ما چه باشیمبا آن حرکات ساحرانه
آن سلسله کو به دست داردبربندد گردن زمانه
از سنگ برون کشید مکریشاباش زهی شکر فسانه
بست او گرهی میان ابروگم گشت خرد از این میانه
بر درگه او است دل چو مسماربردوخته خویش بر ستانه
بر مرکب مملکت سوار او استدر دست وی است تازیانه
گر او کمر کهی بگیردکه را چو کهی کند کشانه
خود آن که قاف همچو سیمرغکرده ست به کویش آشیانه
از شرم عقیق درفشانشدرها بگداخت دانه دانه
بادی که ز عشق او است در تنساکن نشود به رازیانه
عشاق مذکرند وین خلقدرمانده اند در مثانه
ساقی درده قدح که ماییممخمور ز باده شبانه
آبی برزن که آتش دلبر چرخ همی زند زبانه
در دست همیشه مصحفم بودوز عشق گرفته ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیحشعر است و دوبیتی و ترانه
بس صومعه ها که سیل بربودچه سیل که بحر بی کرانه
هشیار ز من فسانه نایدمانند رباب بی کمانه
مستم کن و برپران چو تیرمبشنو قصص بنی کنانه
چون مست بود ز باده حقشهباز شود کمین سمانه
بی خویش گذر کند ز دیواربر روی هوا شود روانه
باخویش ز حق شوند و بی خویشمی ها بکشند عاشقانه
دیدم که لبش شراب نوشدکی دید ز لب می مغانه
و آن گاه چی می می خدایینه از خنب فلان و یا فلانه
ماهی ز کنار چرخ درتافتگم گشت دلم از این میانه
این طرفه که شخص بی دل و جانچون چنگ همی کند فغانه
مشنو غم عشق را ز هشیارکو سردلب است و سردچانه
هرگز دیدی تو یا کسی دیدیخدان ز آتش دهد نشانه
دم درکش و فضل و فن رها کنبا باز چه فن زند سمانه

غزل شماره ۲۳۵۲

یک جام ز صد هزار جان بهبرخیز و قماش ما گرو نه
ما از خود خویش توبه کردیمما هیچ نمی رویم از این ده
یک رنگ کند شراب ما راتا هر دو یکی شود که و مه
درویش ز خویشتن تهی شدپر ده تو شراب فقر پر ده
برخیز و به زه کن آن کمان راماییم کمان و باده چون زه
برجای بماند عقل پرفعلاین است سزای پیر فربه
ما غم نخوریم خود کی دیده ستتو بار کشی و او کند عه
بگریز ز غم به سوی شه رووز خانه عاریت برون جه

غزل شماره ۲۳۵۳

جان آمده در جهان سادهوز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان راآن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود رادر خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنانک شکروز خویش بجوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جانجان چشم به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کردهبی ساجد و مسجد و سجاده
هم بر لب خویش بوسه دادهکای شادی جان و جان شاده
هر چیز ز همدگر بزایدای جان تو ز هیچ کس نزاده
می راند سوی شهر تبریزجان چون شتر و بدن قلاده

غزل شماره ۲۳۵۴

ای بی تو حیات ها فسردهوی بی تو سماع مرده مرده
ما بر در عشق حلقه کوبانتو قفل زده کلید برده
هر آتش زنده از دم توسترحم آر بر این دم شمرده
خامیم بیا بسوز ما رادر آتش عشق همچو خرده
چون موسی شیر کس نگیریمبا شیر توایم خوی کرده
در پرده مباش ای چو دیدهخوش نیست به پیش دیده پرده
کم گوی ز عشق و عشق می خورگفتن نبود چنانک خورده

غزل شماره ۲۳۵۵

ای دوش ز دست ما رهیدهامشب نرهی به جان و دیده
در پنجه ماست دامن توای دست در آستین کشیده
حیلت بگذار و آب و روغنماییم هریسه رسیده
چشم من و چشم تو حریفندای چشم ز چشم تو چریده
ای داده مرا شراب گلگونگل از رخ زرد من دمیده
زلف چو رسن چو برفشاندیاز عشق چو چنبرم خمیده
رفتی و ز چشم من بریدیخون آید لاشک از بریده
بر گرد خیال تو دوانیمای بر سر ما غمت دویده
بر روزن تو چرا نپردمرغی ز قفص به جان رهیده
خامش کردم که جمله عیبیمای با همه عیبمان خریده

غزل شماره ۲۳۵۶

ماییم قدیم عشق بارهباقی دگران همه نظاره
نظارگیان ملول گشتندماند این دم گرم شعله خواره
چون چرخ حریف آفتابیمپنهان نشویم چون ستاره
انگشت نما و شهره گشتیمچون اشتر بر سر مناره
از ما بنماند جز خیالیو آن نیز برفت پاره پاره
مردان طریق چاره جستندبا هستی خود نبود چاره
در آتش عشق صف کشیدندچون آهن و مس و سنگ خاره
مردانه تمام غرق گشتنداندر دریای بی کناره

غزل شماره ۲۳۵۷

ای گشته دلت چو سنگ خارهبا خاره و سنگ چیست چاره
با خاره چه چاره شیشه ها راجز آنک شوند پاره پاره
زان می خندی چو صبح صادقتا پیش تو جان دهد ستاره
تا عشق کنار خویش بگشاداندیشه گریخت بر کناره
چون صبر بدید آن هزیمتاو نیز بجست یک سواره
شد صبر و خرد بماند سودامی گرید و می کند حراره
خلقی ز جدایی عصیرتبر راه فتاده چون عصاره
هر چند شده ست خون جگرشانچستند در این ره و چه کاره
بیگانه شدیم بهر این کاربا عقل و دل هزارکاره
العشق حقیقه الامارهو الشعر طباله الاماره
احذر فامیرنا مغیرکل سحر لدیه غاره
اترک هذا وصف فراقاتنشق لهوله العباره
بگریخت امام ای موذنخاموش فرورو از مناره

غزل شماره ۲۳۵۸

ماییم و دو چشم و جان خیرهبنگر تو به عاشقان خیره
تو چون مه و ما به گرد رویتسرگشته چو آسمان خیره
عقل است شبان به گرد احوالفریاد از این شبان خیره
در دیده هزار شمع رخشانوین دیده چو شمعدان خیره
از شرق به غرب موج نور استسر می کند از نهان خیره
بیرون ز جهان مرده شاهی استوز عشق یکی جهان خیره
گویی که مرا از او نشان دهخیره چه دهد نشان خیره
از چشم سیه سپید پرخونکز چشم بود زبان خیره
در روی صلاح دین تو بنگرتا دریابی بیان خیره

غزل شماره ۲۳۵۹

آن سفره بیار و در میان نهو آن کاسه به پیش عاشقان نه
انبوه بریز نان که زشت استکآواز دهد کسی که نان نه
تن را چو بنان شکار کردیجان را برگیر و پیش جان نه
امروز قیامت تو برخاستبرخیز قدم بر آسمان نه
از آتش عشق نردبان سازبر گنبد چرخ نردبان نه
ای زهره ز چشم های هندوترکانه تو تیر در کمان نه
گر سینه زیان کند ز زخمتزخمی دیگر بر آن زیان نه
چون نکته ز راه چشم گوییما را همه مهر بر دهان نه
ای اشک چو رفتی از در چشمآن جا رو و سر بر آستان نه

غزل شماره ۲۳۶۰

ای نقد تو را زکات نسیهبازآ ز خدا جزات نسیه
آید ز خدا جزای خیرتدر نقد بلا نجات نسیه
پیش از تو جهات نقد بوده ستاز شومی تو جهات نسیه
این دولت تازه بی تو باداای طلعت تو بیان نسیه
زیرا که به فال نحس هستتمرگ نقد و حیات نسیه
بر تو همه چیز نسیه باداالا نبود ممات نسیه
چون جرم تو نقد و توبه نسیه ستدادت امشب برات نسیه

غزل شماره ۲۳۶۱

ای روز مبارک و خجستهما جمع و تو در میان نشسته
ای همنفس همیشه پیش آتا زنده شود دمی شکسته
پیغام دل است این دو سه حرفبشنو سخن شکسته بسته
یک بار بگو که بنده منکآزاد شوم ز رنج و رسته
آن دست ز روی خویش برگیرتا گل چینیم دسته دسته
یک بار دگر شکرفشان کنطوطی نگر از قفص برسته

غزل شماره ۲۳۶۲

ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموختهجان ها را شیوه های جان فزا آموخته
هر چه در عالم دری بسته ست مفتاحش توییعشق شاگرد تو است و درگشا آموخته
از برای صوفیان صاف بزم آراستهوانگهانی صوفیان را الصلا آموخته
وز میان صوفیان آن صوفی محبوب راسر معشوقی مطلق در خلاء آموخته
و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداختهسر سر عاشقانش در بلا آموخته
عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی نیازاین اجابت یافته و آن خود دعا آموخته
پیش آب لطف او بین آتشی زانو زدههمچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته
با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شبسوی عیاران رند و صد دغا آموخته
پرجفایانی که ایشان با همه کافردلیمر وفا را گوش مالیده وفا آموخته
زخم و آتش های پنهانی است اندر چشمشانکآهنان را همچو آیینه صفا آموخته
جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شدهدر تجلی های او نور لقا آموخته

غزل شماره ۲۳۶۳

ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاستهنعره از مردان مرد و از زنان برخاسته
آتش رخسار تو در بیشه جان ها زدهدود جان ها برشده هفت آسمان برخاسته
جوی های شیر و می پنهان روان کرده ز جانوز معانی ساقیان همچو جان برخاسته
کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیزشاهد دین را میان مومنان برخاسته
تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلیدر بیان حال آن دل این زبان برخاسته
رو خرابی ها نگر در خانه هستی ز عشقسقف خانه درشکسته آستان برخاسته
گر چه گوید فارغم از عاشقان لیکن از اوبر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته
شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمودخون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

غزل شماره ۲۳۶۴

ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریستهدل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته
چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوضدر عزای تو مکان و لامکان بگریسته
جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شدهانبیا و اولیا را دیدگان بگریسته
اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماندتا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته
چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکستلاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته
در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسیدوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته
چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیتجان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته
غیرت تو گر نبودی اشک ها باریدمیهمچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته
مشک ها باید چه جای اشک ها در هجر توهر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته
ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغبر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته
شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رواز کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته
بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستنهم کسی باید که داند بر کسان بگریسته

غزل شماره ۲۳۶۵

ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفتهوز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته
ای بزاده حسن تو بی واسطه هر مرد و زنوآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته
ای رخ شاهانه ات آورده جان پروانه ایصد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته
ای دماغ عاشقان پرباده منصوریتتا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته
لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شدهمی نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته
هدهدان اندر قفص چون زان سلیمان خوش شدندراه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته
جان عاشق لامکان و این بدن سایه الستآفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته
قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکربوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته
روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشتدر میان نرگس و گل جسم من پا کوفته

غزل شماره ۲۳۶۶

ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفتهگوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته
زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوبروشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته
عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنکدرنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته
عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاطعاشقان از لاابالی اژدها را کوفته
مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشقفرق ها پیدا شود از کوفته تا کوفته
از شکار تو به بیشه جان شیران خون شدهدر هوای قاف قربت پر عنقا کوفته
عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمینعاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته
لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست ردغیرت الا شده بر مغز لالا کوفته
حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاطاشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته
ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگیاشتران را مست بینی راه بطحا کوفته

غزل شماره ۲۳۶۷

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شدههر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده
دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کندتا ز دست دست او خون دلم جیحون شده
نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیستعشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده
چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهیفتنه خورشید گشته آفت گردون شده
ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرهادر دماغ عاشقانش باده و افیون شده
واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمشخیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده
پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتشمردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده

غزل شماره ۲۳۶۸

ای به میدان های وحدت گوی شاهی باختهجمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته
عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتتوز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته
ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدیتا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته
ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گربر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته
از برای ما تو آتش را چو گلشن داشتهوز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته
شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسنمن جهان روح را از غیر عشقت آخته

غزل شماره ۲۳۶۹

چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریختهجان قفص را درشکسته دل ز تن بگریخته
صد هزاران عقل ها بین جان ها پرداختهصد هزاران خویشتن بی خویشتن بگریخته
گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغمچون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته
صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جانصد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته

غزل شماره ۲۳۷۰

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شدهصد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده
مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز بادهم بدو زنده شده ست و هم بدو بی جان شده
باد اندر امر یزدان چون نفس در امر توز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده
بادها را مختلف از مروحه تقدیر داناز صبا معمور عالم با وبا ویران شده
باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدارمروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده
هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرستو آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده
اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه ایپیش اهل بحر معنی درها ارزان شده
شد مقلد خاک مردان نقل ها ز ایشان کندو آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده
چشم بر ره داشت پوینده قراضه می بچیدآن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده
همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویشاز چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده
همچو ماهی می گدازی در غم سرلشکریبینمت چون آفتابی بی حشم سلطان شده
چند گویی دود برهان است بر آتش خمشبینمت بی دود آتش گشته و برهان شده
چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگوبینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده
ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیاربینمت رسته از این و آن و آن و آن شده
بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگوبینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده

غزل شماره ۲۳۷۱

کی بود خاک صنم با خون ما آمیختهخوش بود این جسم ها با جان ها آمیخته
این صدف های دل ما با چنین درد فراقبا گهرهای صفای باوفا آمیخته
روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرینلطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته
وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شدهبوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته
گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شدهبوی پیراهن رسیده با عما آمیخته
خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شدهآب همچون باده با نور صفا آمیخته
شادیا روزی که آن معشوق جان های لقاآمده در بزم مست و با شما آمیخته
مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویشتا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته
تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شدهلعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته
آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطفقفل های بی وفایی با وفا آمیخته
سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شدهتا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته
ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهیز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته
یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخنز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته
در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتشصد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته
قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفانفخه عیسی دولت با وبا آمیخته
خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شدهپستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته
جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جانگر چه این جا هست جان ها با غلا آمیخته
از پی آن جان جان جان ها چنان گوهر شدهمس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته
آخر دور جهان با اولش یک سر شدهابتدای ابتدا با انتها آمیخته
در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفاتا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته

غزل شماره ۲۳۷۲

هله بحری شو و در رو مکن از دور نظارهکه بود در تک دریا کف دریا به کناره
چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذقرخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره
چو بدان بنده نوازی شده ای پاک و نمازیهمگان را تو صلا گو چو موذن ز مناره
تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شدتو در این شاه نگه کن که رسیده ست سواره
نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزتبه خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره
کی بود آب که دارد به لطافت صفت اوکه دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره
تو همه روز برقصی پی تتماج و حریرهتو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره
چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورمکه نفور است نسیمش ز کف سیم شماره
تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدیتو از آن کار نداری که شدستی همه کاره
همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیدهتو شتر هم نخریده که شکسته ست مهاره
بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابندتو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره

غزل شماره ۲۳۷۳

مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانهبشلولم بشلولم مجه از روزن خانه
بمشو غره پرستش بمده ریش به دستشوگرت شاه کند او که تویی یار یگانه
سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رومی بی درد نیابی تو در این دور زمانه
به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازیبه خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه
بخورم گر نخورم من بنهد در دهن منبروم گر نروم من کندم گوش کشانه
همه میرند ولیکن همه میرند به پیشتهمه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه
ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت راز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه
چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شدچو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه
چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعیچو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه
تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش اوتو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه

غزل شماره ۲۳۷۴

هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانهکه چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه
بجز از دست فلانی مستان باده که آن میبرهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه
بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسیبه زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه
نه سماع است نه بازی که کمندی است الهیمنگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه
نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهدنبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه
به دهان تو چنین تیغ نهاده ست نهندهمثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه
که خیالات سفیهان همه دربان الهندنگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه
نگذارند غران را که درآیند به لشکرکه بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه
چو ندیده ست نشانه نبود اسپر و تیرشچو نخورده ست دوگانه نبود مرد یگانه

غزل شماره ۲۳۷۵

سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزهمهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه
بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفشبه همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه
بنگر دست رضا را که بهاری است خدا رابنگر جنت جان را شده پرعبهر روزه
هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازانچو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه
تو گلا غرقه خونی ز چیی دلخوش و خندانمگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه
ز چیی عاشق نانی بنگر تازه جهانیبستان گندم جانی هله از بیدر روزه