قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۶۲۶ تا ۲۶۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۶۲۶

ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدیتا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
چون جولهه حرص در این خانه ویراناز آب دهان دام مگس گیر تنیدی
از لذت و از مستی این دانه دنیاپنداشت دل تو که از این دام رهیدی
در سیل کسی خانه کند از گل و از خاکدر دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی
ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگامآن سوی که در روضه ارواح دویدی
ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقلیا یاد نداری تو که بر عرش پریدی
از عرش سوی فرش فتادی و قضا بوددادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی
چون گرسنه قحط در این لقمه فتادیگه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی
کو همت شاهانه نه زان دایه دولتزان شیر تباشیر سعادت بمزیدی
آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفتوالله که نیامیزد با خون و پلیدی
آن شاه گل ما به کف خویش سرشته ستآن همت و بختش ز کف شاه چشیدی
والله که در آن زاویه کاوراد الست استآموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی
آموخت تو را که دل و دلدار یکی اندگه قفل شود گاه کند رسم کلیدی
گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قندگه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی
ای سیل در این راه تو بالا و نشیب استتلوین برود از تو چو در بحر رسیدی
ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندیوی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی
ای بحر حقایق که زمین موج و کف توستپنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی
ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحرتا پرده ظلمات به انوار دریدی
هر خاک که در دست گرفتی همه زر شدشد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی
بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شدبگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی
شاگرد کی بودی که تو استاد جهانیاین صنعت بی آلت و بی کف ز کی دیدی
چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاکسبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی
خامش کن و یاد آور آن را که به حضرتصد بار از این ذکر و از این فکر بریدی

غزل شماره ۲۶۲۷

عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیریسلطان بچه ای آخر تا چند اسیری
سلطان بچه را میر و وزیری همه عار استزنهار بجز عشق دگر چیز نگیری
آن میر اجل نیست اسیر اجل است اوجز وزر نیامد همه سودای وزیری
گر صورت گرمابه نه ای روح طلب کنتا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری
در خاک میامیز که تو گوهر پاکیدر سرکه میامیز که تو شکر و شیری
هر چند از این سوی تو را خلق ندانندآن سوی که سو نیست چه بی مثل و نظیری
این عالم مرگ است و در این عالم فانیگر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری
در نقش بنی آدم تو شیر خداییپیداست در این حمله و چالیش و دلیری
تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدمبیزارم از این فضل و مقامات حریری
بی گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستیدر نور خدایی چه به گاهی و چه دیری
اندازه معشوق بود عزت عاشقای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری
زیبایی پروانه به اندازه شمع استآخر نه که پروانه این شمع منیری
شمس الحق تبریز از آنت نتوان دیدکه اصل بصر باشی یا عین بصیری

غزل شماره ۲۶۲۸

هر روز بگه ای شه دلدار درآییجان را و جهان را شکفانی و فزایی
یا رب چه خجسته ست ملاقات جمالتآن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی
هر جا که ملاقات دو یار است اثر توستخود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی
معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرفتا تو ننهی در کلمه فایده زایی
ای داده تو دندان و شکرها که بخاینددندان دگر داده پی فایده خایی
بیزارم از آن گوش که آواز نیاشنودو آگاه نشد از خرد و دانش نایی
این مشک به خود چون رود و آب کشاندتا خواجه سقا نکند جهد سقایی
این چرخ که می گردد بی آب نگرددتا سر نبود پای کجا یابد پایی
هان ای دل پرسنده که دلدار کجای استتو ای دل جوینده و پرسنده کجایی
تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایقپیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی
اصداف حواسی که به شب ماند ز در دوردانند که در هست ز دریای عطایی
درهاست در آن بحر در اصداف نگنجدآن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی
آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آیدگوید بر ما آی اگر حاجی مایی
این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جامی گوید العزه و الحسن ردایی
هین غرقه عزت شو و فانی ردا شوتا جان دهدت چونک ببیند که فنایی
خامش کن و از راه خموشی به عدم رومعدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی

غزل شماره ۲۶۲۹

ای ماه اگر باز بر این شکل بتابیما را و جهان را تو در این خانه نیابی
چون کوه احد آب شد از شرم عقیقتچه نادره گر آب شود مردم آبی
از عقل دو صدپر دو سه پر بیش نمانده ستو آن نیز بدان ماند که در زیر نقابی
ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابندباری تو نگویی ز کی مست و خرابی
تا باده نجوشید در آن خنب ز اولدر جوش نیارد همه را او به شرابی
تا اول با خود نخروشید ربابیدر ناله نیارد همه را او به ربابی
ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیدهبر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتیسوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویشکز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندشپنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جهتا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستانکای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوشتا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبیو آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدیوی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمتانگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان ز آنچ نگفتم تو بیان کنبگشا در دل ها که تو سلطان خطابی

غزل شماره ۲۶۳۰

یا ساقی شرف بشراباتک زندیفالراح مع الروح من افضالک عندی
برخیز که شورید خرابات افندیمستان نگر و نقل و شرابات افندی
هر مست درآویخته با مست ز مستیگردان شده ساقی به مساقات افندی
یک موی نمی گنجد در حلقه مستانجز رقص و هیاهوی و مراعات افندی
بسم الله ساقی ولی نعمت برخیزتا جان بدهیمت به مکافات افندی
در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشدجز دیدن روی تو کرامات افندی
چون تنگ شکر میر خرابات درآمدیا رب چه لطیف است ملاقات افندی
می خندد و می گوید من خفته بدم مستهیهای شنیدم من و هیهات افندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرینصد غلغله در سقف سماوات افندی
خورشید ز برق رخ تو چشم ببنددکافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی
در خانه خمار و خرابات کی دیده ستمعراج و تجلی و مقامات افندی
با مست خرابات خدا تا بنپیچیتا وا ننماید همه رگ هات افندی
در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوسکامروز عیان است خفیات افندی
روزی که روم جانب دریای معانییاد آیدت این جمله مقالات افندی
شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرماگر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی
واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاصدر سایه زلف تو مناجات افندی
از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیمسوره قصص و نادره آیات افندی
مستیم ز جام تو و زان نرگس مخموررستیم به شاهیت ز شهمات افندی
عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمورفارغ ز بدایات و نهایات افندی
چون سایه فناییم به خورشید جمالتایمن شده از جمله آفات افندی
سرمست بیا جانب بازار نظر کنتا راست شود جمله مهمات افندی
تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعاراین است و دگر جمله خرافات افندی
سلطان غزل هاست و همه بنده اینندهر بیتش مفتاح مرادات افندی
من کردم خاموش تو باقیش بفرماای جان اشارات و عبارات افندی
شمس الحق تبریز تویی موسی ایامبر طور دلم رفته به میقات افندی

غزل شماره ۲۶۳۱

تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدیامروز مکن حیله که آن رفت که دیدی
ما را به حکایت به در خانه ببردیبر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسه همسایه مظلوم شکستیصد کیسه در این راه به حیلت ببریدی
آن کیست که او را به دغل خفته نکردیوز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
گفتی که از آن عالم کس بازنیامدامروز ببینی چو بدین حال رسیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگیکز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردیامروز ببینی که کیان را بگزیدی
یا شیر ز پستان کرامات چشیدییا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شدخوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بودو آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتیدر تو خلد آن خار که در یار خلیدی
تلخی دهد امروز تو را در دل و در کامآن زهرگیایی که در این دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز ببینیکه قفل دری یا جهت قفل کلیدی
طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکیرد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی
گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهیاین چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی
با جمله روان ها بپر روح روانیاین است سزای تو گر از نفس جهیدی
با خالق آرام تو آرام گرفتیوز آب و گل تیره بیگانه رمیدی
امروز تو را بازخرد شعله آن نورکاین جا ز دل و جان به دل و جانش خریدی
آن سیمبر اندر بر سیمین تو آیدکو را چو نثار زر از این خاک بچیدی
ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفانکز خاک همان رست که در خاک دمیدی
خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنکدر دیده هر ذره چو خورشید پدیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کنزیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی

غزل شماره ۲۶۳۲

ای جان گذرکرده از این گنبد ناریدر سلطنت فقر و فنا کار تو داری
ای رخت کشیده به نهان خانه بینشوی کشته وجود همه و خویش به زاری
پوشیده قباهای صفت های مقدسوز دلق دو صدپاره آدم شده عاری
از شرم تو گل ریخته در پای جمالتوز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری
بی برگ نشاید که دگر غوره فشارددر میکده اکنون که تو انگور فشاری
اقبال کف پای تو بر چشم نهادهاندر طمعی که سرش از لطف بخاری
از غار به نور تو به باغ ازل آیندای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری
بر کار شود در خود و بی کار ز عالمآن کز تو بنوشید یکی شربت کاری
در باغ صفا زیر درختی به نگاریافتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
کز لذت حسن تو درختان به شکوفهآبستن تو گشته مگر جان بهاری
در سجده شدم بیخود و گفتم که نگاراآخر ز کجایی تو علی الله چه یاری
او گفت که از پرتو شمس الحق تبریزکاوصاف جمال رخ او نیست شماری

غزل شماره ۲۶۳۳

در خانه خود یافتم از شاه نشانیانگشتری لعل و کمر خاصه کانی
دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببردهآن شاه دلارامم و آن محرم جانی
بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوشاز عربده مستانه بدان شیوه که دانی
گویی که گزیده ست ز مستی رخ من برکز شاه رخ من بر کاری است نهانی
امروز در این خانه همی بوی نگار استزین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی
خون در تن من باده صرف است از این بویهر موی ز من هندوی مست است شبانی
گوشی بنه و نعره مستانه شنو تواز قامت چون چنگ من الحان اغانی
هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد استپیران طریقت بپذیرند جوانی
در آینه شمس حق و دین شه تبریزهم صورت کل شهره و هم بحر معانی

غزل شماره ۲۶۳۴

امروز در این شهر نفیر است و فغانیاز جادوی چشم یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی استاز عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دلاز تیر نظرهای چنین سخته کمانی
ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید استای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
چه جای مکان است و چه سودای زمان استای هر دو شده از دم تو نادره لانی
شهری است که او تختگه عشق خدایی استبغداد نهان است وز او دل همدانی
امروز در این مصر از این یوسف خوبیبی زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دممانند زلیخا شده در عشق جوانی
او حاکم دل ها و روان هاست در این شهرماننده تقدیر خدا حکم روانی
صد نور یقین سجده کن روی چو ماهشکی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
صد چون من و تو محو چنان بی من و ماییچون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی
جز حضرت او نیست فقیرانه حضوریجز سایه خورشید رخش نیست امانی
از حیله او یک دو سخن دارم بشنوچون زهره ندارم که بگویم که فلانی
گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییمزین باده شکافیده شود شیشه جانی
هین دست ملرزان و فروکش قدح عشقپازهر چو داری نکند زهر زیانی
هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابیدکان محیط است و جز این نیست دکانی

غزل شماره ۲۶۳۵

امروز سماع است و مدام است و سقاییگردان شده بر جمع قدح های عطایی
فرمان سقی الله رسیده ست بنوشیدای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی
ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزیوی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی
از خاک برویند در این دور خلایقکاین نفخه صور است که کرده ست صدایی
از کوه شنو نعره صد ناقه صالحوز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی
هین رخت فروگیر و بخوابان شتران راآخر بگشا چشم که در دست رضایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شووی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی
خواهم سخنی گفت دهانم بمبندیدکامروز حلال است ورا رازگشایی
ور ز آنک ز غیرت ره این گفت ببندیدره باز کنم سوی خیالات هوایی
ما نیز خیالات بدستیم و از این دمهستی پذرفتیم ز دم های خدایی
صد هستی دیگر بجز این هست بگیریکاین را تو فراموش کنی خواجه کجایی

غزل شماره ۲۶۳۶

ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابیگر دلشده ای چند پی نان و کبابی
آتش خور در عشق به مانند شترمرغاندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی
لقمه دهدت تا کند او لقمه خویشتاین چرخ فریبنده و این برق سحابی
هین لقمه مخور لقمه مشو آتش او رابی لقمه او در دل و جان رزق بیابی
آن وقت که از ناف همی خورد تنت خوننی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی
آن ماهی چه خورده ست که او لقمه ما شددر چشم نیاید خورش مردم آبی
از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدازان راه شود فربه و زان ماه خضابی
گر ز آنک خرابت کند این عشق برونیچون سنبله شد دانه در این روز خرابی
آن سنبله از خاک برآورد سر و گفتمن مردم و زنده شدم از داد ثوابی
خواهی که قیامت نگری نقد به باغ آینظاره سرسبزی اموات ترابی
ماییم که پوسیده و ریزیده خاکیمامروز چو سرویم سرافراز و خطابی
بی حرف سخن گوی که تا خصم نگویدکاین گفت کسان است و سخن های کتابی

غزل شماره ۲۶۳۷

امروز سماع است و شراب است و صراحییک ساقی بدمست یکی جمع مباحی
زان جنس مباحی که از آن سوی وجود استنی اباحتی گیج حشیشی مزاحی
روحی است مباحی که از آن روح چشیده ستکو روح قدیمی و کجا روح ریاحی
در پیش چنین فتنه و در دست چنین مییا رب چه شود جان مسلمان صلاحی
زین باده کسی را جگر تشنه خنک شدکو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی
جاوید شود عمر بدین کاس صبوحیایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی
این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیستاسپید ز نور است نه کافور رباحی
شمعی است برافروخته وز عرش گذشتهپروانه او سینه دل های فلاحی
سوزیده ز نورش حجب سبع سماواتپران شده جان ها و روان ها ز نواحی
این حلقه مستان خرابات خراب استدور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی
شاباش زهی حال که از حال رهیدیتشاباش زهی عیش صبوحی و صباحی
با خود ملک الموت بگوید هله واگردکاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشدخود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
از غیب شنو نعره مستان و خمش کنیک غلغله پاک ز آواز صیاحی
ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باشمی خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی
فارس شده شمس الحق تبریز همیشهبر شمس شموس و نکند شمس جماحی

غزل شماره ۲۶۳۸

ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدیاین ها همه کردی و در آن گور خزیدی
تلخی دهد امروز تو را در دل و در کامآن زهرگیاهی که در این دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز ببینیکه قفل دری یا جهت قفل کلیدی
طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکیرد فلکی این دم اگر جان پلیدی
با جمله روان ها به تک روح روانیسلطان جهادی اگر از نفس جهیدی
با خالق آرام تو آرام گرفتیوز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی
امروز تو را بازخرد از غمش آن نورکو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی
آن سیمبر اندر بر سیمین تو آیدکو را چو نثار زر از این خاک بچیدی
ای عشق ببخشای بر این خاک که دانیکز خاک همان رست که در خاک دمیدی
خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنکدر دیده هر ذره چو خورشید پدیدی

غزل شماره ۲۶۳۹

برخیز که صبح است و صبوح است و سکاریبگشای کنار آمد آن یار کناری
برخیز بیا دبدبه عمر ابد بینرستند و گذشتند ز دم های شماری
آن رفت که اقبال بخارید سر ماای دل سر اقبال از این بار تو خاری
گنجی تو عجب نیست که در توده خاکیماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری
اندر حرم کعبه اقبال خرامیداز بادیه ایمن شده وز ناز مکاری
گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هستجز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری
آن ساغر جان که ملک الموت اجل شدنی شورش دل آرد و نی رنج خماری
بس کن که اگر جان بخورد صورت ما راصد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری

غزل شماره ۲۶۴۰

مگریز ز آتش که چنین خام بمانیگر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی
مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سرگر سر کشی سرگشته ایام بمانی
با دوست وفا کن که وفا وام الست استترسم که بمیری و در این وام بمانی
بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان استکز عجز تو در تاسه حمام بمانی
می ترسی از این سر که تو داری و از این خوکان سر تو به رنجوری سرسام بمانی
با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت استتا همچو سران شاد سرانجام بمانی

غزل شماره ۲۶۴۱

گیرم که نبینی رخ آن دختر چینیاز جنبش او جنبش این پرده نبینی
از تابش آن مه که در افلاک نهان استصد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی
ای برگ پریشان شده در باد مخالفگر باد نبینی تو نبینی که چنینی
گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبیو آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی
عرش و فلک و روح در این گردش احوالاشتر به قطارند و تو آن بازپسینی
می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خونکاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی
در چرخ دلت ناگه یک درد درآیدسر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی
ماه نهمت چهره شمس الحق تبریزای آنک امان دو جهان را تو امینی
تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خونآن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی

غزل شماره ۲۶۴۲

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جاییکاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ستزین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باشتا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سومستی و خرابی نگر و بی سر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مستنی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدندکز نیست بود قاعده هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستیهمچون ختن غیب پر از ترک خطایی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبیو آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریزهم نور زمینی تو و خورشید سمایی

غزل شماره ۲۶۴۳

ای شاه تو ترکی عجمی وار چراییتو جان و جهانی تو و بیمار چرایی
گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردندگلزار بده زان رخ و پرخار چرایی
الحق تو نگفتی و دم باده او گفتای خواجه منصور تو بر دار چرایی
در غار فتم چون دل و دلدار حریفنددلدار چو شد ای دل در غار چرایی
آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گوگر شاه بشد مخزن اسرار چرایی
گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتشای باغ چنین تازه و پربار چرایی
گر راه نبرده ست دلت جانب گلزارخوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی
گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمانای دیو اگر نیست تو در کار چرایی
بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن استای جان سراسیمه پری دار چرایی
ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسیزان زلف چلیپا پی زنار چرایی
گر از می شمس الحق تبریز نه مستیپس معتکف خانه خمار چرایی

غزل شماره ۲۶۴۴

یک روز مرا بر لب خود میر نکردیوز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدمحیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او رادیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمموز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیمبس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بختشد پیر دلم پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیستتا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماندوز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جان ها و در آزردن جان هاالحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردمصد لابه و یک ساعت تاخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک باروز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزیاز بهر من خسته تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهتصد بار قران کرد و تو تاثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجزوز قصه هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس از این منهر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی

غزل شماره ۲۶۴۵

بخوردم از کف دلبر شرابیشدم معمور و در صورت خرابی
گزیدم آتش پنهان پنهانکز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتمز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گرددبه مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نموده ستکه سیصد مه نبیند آن به خوابی
منم غرقه به بحر انگبینیکه زنبور از کفش یابد لعابی
بهشت اندر رهش کمتر حجابیخرد پیش مهش کمتر سحابی
جهان را جمله آب صاف می بینکه ماهی می درخشد اندر آبی
اگر با شمس تبریزی نشینیاز آن مه بر تو تابد ماهتابی

غزل شماره ۲۶۴۶

چه باشد گر چو عقل و جان نخسبیبرآری کار محتاجان نخسبی
تو نور خاطر این شب روانیبرای خاطر ایشان نخسبی
شبی بر گرد محبوسان گردونبگردی ای مه تابان نخسبی
جهان کشتی و تو نوح زمانینگاهش داری از طوفان نخسبی
شب قدری که دادی وعده آن روزدراندیشی از آن پیمان نخسبی
مخسب ای جان که خفتن آن نداردچه باشد چون تو داری آن نخسبی
تویی شه پیل و پیش آهنگ پیلانچو کردی یاد هندستان نخسبی
تو نپسندی ز داد و رحمت خویشکه بستان را کنی زندان نخسبی
اگر خسبی نخسبد جز که چشمتتویی آن نور جاویدان نخسبی
خمش کردم نگویم تا تو گوییسخن گویان سخن گویان نخسبی
چو روی شمس تبریزی بدیدیسزد کز عشق آن سلطان نخسبی

غزل شماره ۲۶۴۷

دلا چون واقف اسرار گشتیز جمله کارها بی کار گشتی
همان سودایی و دیوانه می باشچرا عاقل شدی هشیار گشتی
تفکر از برای برد باشدتو سرتاسر همه ایثار گشتی
همان ترتیب مجنون را نگه دارکه از ترتیب ها بیزار گشتی
چو تو مستور و عاقل خواستی شدچرا سرمست در بازار گشتی
نشستن گوشه ای سودت نداردچو با رندان این ره یار گشتی
به صحرا رو بدان صحرا که بودیدر این ویرانه ها بسیار گشتی
خراباتی است در همسایه توکه از بوهای می خمار گشتی
بگیر این بو و می رو تا خراباتکه همچون بو سبک رفتار گشتی
به کوه قاف رو مانند سیمرغچه یار جغد و بوتیمار گشتی
برو در بیشه معنی چو شیرانچه یار روبه و کفتار گشتی
مرو بر بوی پیراهان یوسفکه چون یعقوب ماتم دار گشتی

غزل شماره ۲۶۴۸

دریغا کز میان ای یار رفتیبه درد و حسرت بسیار رفتی
بسی زنهار گفتی لابه کردیچه سود از حکم بی زنهار رفتی
به هر سو چاره جستی حیله کردیندیده چاره و ناچار رفتی
کنار پرگل و روی چو ماهتچه شد چون در زمین خوار رفتی
ز حلقه دوستان و همنشینانمیان خاک و مور و مار رفتی
چه شد آن نکته ها و آن سخن هاچه شد عقلی که در اسرار رفتی
چه شد دستی که دست ما گرفتیچه شد پایی که در گلزار رفتی
لطیف و خوب و مردم دار بودیدرون خاک مردم خوار رفتی
چه اندیشه که می کردی و ناگاهبه راه دور و ناهموار رفتی
فلک بگریست و مه را رو خراشیددر آن ساعت که زار زار رفتی
دلم خون شد چه پرسم من چه دانمبگو باری عجب بیدار رفتی
چو رفتی صحبت پاکان گزیدیو یا محروم و باانکار رفتی
جوابک های شیرینت کجا شدخمش کردی و از گفتار رفتی
زهی داغ و زهی حسرت که ناگهسفر کردی مسافروار رفتی
کجا رفتی که پیدا نیست گردتزهی پرخون رهی کاین بار رفتی

غزل شماره ۲۶۴۹

منم فانی و غرقه در ثبوتیبه دریاهای حی لایموتی
مگر من یوسفم در قعر چاهیمگر من یونسم در بطن حوتی
وجود ظاهرم تا چند بینیکه اطلس هاست اندر برگ توتی
فقیرم من ولیکن نی فقیریکه گردد در به در در عشق لوتی
ز بهر قهر جان لوت خوارمبمالیده چو جلادان بروتی
به غیر عشق شمس الدین تبریزنیرزد پیش بنده تره توتی

غزل شماره ۲۶۵۰

تو آن ماهی که در گردون نگنجیتو آن آبی که در جیحون نگنجی
تو آن دری که از دریا فزونیتو آن کوهی که در هامون نگنجی
چه خوانم من فسون ای شاه پریانکه تو در شیشه و افسون نگنجی
تو لیلیی ولیک از رشک مولیبه کنج خاطر مجنون نگنجی
تو خورشیدی قبایت نور سینه استتو اندر اطلس و اکسون نگنجی
تویی شاگرد جان افزا طبیبیدر استدلال افلاطون نگنجی
تو معجونی که نبود در ذخیرهذخیره چیست در قانون نگنجی
بگوید خصم تا خود چون بود اینتو از بی چونی و در چون نگنجی
چنین بودی در اشکمگاه دنیابگنجیدی ولی اکنون نگنجی
مخوان در گوش ها این را خمش کنتو اندر گوش هر مفتون نگنجی