قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۶۵۱ تا ۲۶۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۶۵۱

کریما تو گلی یا جمله قندیکه چون بینی مرا چون گل بخندی
عزیزا تو به بستان آن درختیکه چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسیکه چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندمتو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج استببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه بر درت گر چه مقیممچه چاره چون تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داریکه چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزددلا می سوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریزکه درد کهنه را تو سودمندی

غزل شماره ۲۶۵۲

نگارا تو در اندیشه درازیبیاوردی که با یاران نسازی
نه عاشق بر سر آتش نشیندمگر که عاشقی باشد مجازی
به من بنگر که بودم پیش از این عشقز عالم فارغ اندر بی نیازی
قضا آمد بدیدم ماه روییگرفتم من سر زلفش به بازی
گناه این بود افتادم به عشقیچو صد روز قیامت در درازی
ز خونم بوی مشک آید چو ریزدشهید شرمسارم من ز غازی
نصیحت داد شمس الدین تبریزکه چون معشوق ای عاشق ننازی

غزل شماره ۲۶۵۳

گر این سلطان ما را بنده باشیهمه گریند و تو در خنده باشی
وگر غم پر شود اطراف عالمتو شاد و خرم و فرخنده باشی
وگر چرخ و زمین از هم بدردورای هر دو جانی زنده باشی
به هفتم چرخ نوبت پنج داریچو خیمه شش جهت برکنده باشی
همه مشتاق دیدار تو باشندتو صد پرده فروافکنده باشی
چو اندیشه به جاسوسی اسراردرون سینه ها گردنده باشی
دلا بر چشم خوبان چهره بگشاکه اندیشد که تو شرمنده باشی
بدیشان صدقه می ده چون هلالندتو بدری از کجا گیرنده باشی
اگر خالی شوی از خویش چون نیچو نی پر از شکر آکنده باشی
برو خرقه گرو کن در خراباتچو سالوسان چرا در ژنده باشی
به عشق شمس تبریزی بده جانکه تا چون عشق او پاینده باشی

غزل شماره ۲۶۵۴

ببین این فتح ز استفتاح تا کیز ساقی مست شو زین راح تا کی
در این اقداح صورت راح جانی استنظاره صورت اقداح تا کی
چو مرغابی ز خود برساز کشتیصداع کشتی و ملاح تا کی
تو سباحی و از سباح زادیفسانه و باد هر سباح تا کی
نفخت فیه جان بخشی است هر صبحفراق فالق الاصباح تا کی
چو جان بالغان لوحی است محفوظمثال کودکان ز الواح تا کی
چو فرموده ست رزقت ز آسمان استزمین شوریدن ای فلاح تا کی
از آن باغ است این سیب زنخدانقناعت بر یکی تفاح تا کی
جراحت راست دارو حسن یوسفدوا جستن ز هر جراح تا کی
ز هر جزوت چو مطرب می توان ساختز چشمت ساختن نواح تا کی
چو نفس واحدیم از خلق و از بعثجدا باشیدن ارواح تا کی
دهان بربند در دریا صدف واردهان بگشاده چون تمساح تا کی
دهان بربند و قفلی بر دهان نهز ضایع کردن مفتاح تا کی

غزل شماره ۲۶۵۵

تو نقشی نقش بندان را چه دانیتو شکلی پیکری جان را چه دانی
تو خود می نشنوی بانگ دهل رارموز سر پنهان را چه دانی
هنوز از کات کفرت خود خبر نیستحقایق های ایمان را چه دانی
هنوزت خار در پای است بنشینتو سرسبزی بستان را چه دانی
تو نامی کرده ای این را و آن رااز این نگذشته ای آن را چه دانی
چه صورت هاست مر بی صورتان راتو صورت های ایشان را چه دانی
زنخ کم زن که اندر چاه نفسیتو آن چاه زنخدان را چه دانی
درخت سبز داند قدر بارانتو خشکی قدر باران را چه دانی
سیه کاری مکن با باز چون زاغتو باز چتر سلطان را چه دانی
سلیمانی نکردی در ره عشقزبان جمله مرغان را چه دانی
نگهبانی است حاضر بر تو سبحانتو حیوانی نگهبان را چه دانی
تو را در چرخ آورده ست ماهیتو ماه چرخ گردان را چه دانی
تجلی کرد این دم شمس تبریزتو دیوی نور رحمان را چه دانی

غزل شماره ۲۶۵۶

نه آتش های ما را ترجمانینه اسرار دل ما را زبانی
برهنه شد ز صد پرده دل و عشقنشسته دو به دو جانی و جانی
میان هر دو گر جبریل آیدنباشد ز آتشش یک دم امانی
به هر لحظه وصال اندر وصالیبه هر سویی عیان اندر عیانی
ببینی تو چه سلطانان معنیبه گوشه بامشان چون پاسبانی
سرشته وصل یزدان کوه طور استدر آن کان تاب نارد یک زمانی
اگر صد عقل کل بر هم ببندینگردد بامشان را نردبانی
نشانی های مردان سجده آرداگر زان بی نشان گویم نشانی
از آن نوری که حرف آن جا نگنجدتو را این حرف گشته ارمغانی
کمر شد حرف ها از شمس تبریزبیا بربند اگر داری میانی

غزل شماره ۲۶۵۷

دلا تا نازکی و نازنینیبرو که نازنینان را نبینی
در این رنگی دلا تا تو بلنگینیابی در چنان تا تو چنینی
در آیینه نبینی روی خوبانکه تا با خوی زشتت همنشینی
تو زیبا شو که این آیینه زیباستتو بی چین شو که آیینه است چینی
مشو پنهان که غیرت در کمین استهمی بیند تو را کاندر کمینی
ز خود پنهان شدی سر درکشیدیببستی چشم تا خود را نبینی
به لب یاسین همی خوانی ولیکنز کینه جمله تن دندان چو سینی

غزل شماره ۲۶۵۸

اگر درد مرا درمان فرستیوگر کشت مرا باران فرستی
وگر آن میر خوبان را به حیلتز خانه جانب میدان فرستی
وگر ساقی جان عاشقان رامیان حلقه مستان فرستی
همه ذرات عالم زنده گرددچو جانم را بر جانان فرستی
وگر لب را به رحمت برگشاییمفرح سوی بیماران فرستی
به دربان گفته ای مگذار ما رامرا هر دم بر دربان فرستی
منم کشتی در این بحر و نشایدکه بر من باد سرگردان فرستی
همی خواهم که کشتیبان تو باشیاگر بر عاشقان طوفان فرستی
مرا تا کی مها چون ارمغانیبه پیش این و پیش آن فرستی
دل بریان عاشق باده خواهدتو او را غصه و گریان فرستی
یکی رطلی گران برریز بر ویاز آن رطلی که بر مردان فرستی
دل و جان هر دو را در نامه پیچماگر تو نامه پنهان فرستی
تو چون خورشید از مشرق برآییجهان بی خبر را جان فرستی
چه باشد ای صبا گر این غزل رابه خلوتخانه سلطان فرستی

غزل شماره ۲۶۵۹

کسی کو را بود در طبع سستینخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودانکه ایشان می کشندت سوی پستی
زیانتر خویش را و دیگران رانباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودانوگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسفعزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسدبه باطن می زند خنجر دودستی
ندارد مهر مهره او چه گشتیندارد دل دل اندر وی چه بستی
اگر در حصن تقوا راه یابیز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری ترک او کننه آن شیر است کش گیری به مستی

غزل شماره ۲۶۶۰

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتیفرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردمچرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردیدر این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردمفسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوانبه سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق استچرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردیبه گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدینگشتی مطمان اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آردنه مست غمزه خماره گشتی

غزل شماره ۲۶۶۱

کجا شد عهد و پیمانی که کردیکجا شد قول و سوگندی که خوردی
نگفتی چرخ تا گردان بود گرداز این سرگشته هرگز برنگردی
نگفتی تا بود خورشید دلگرمنکاهد گرم ما را هیچ سردی
نگفتی یک دل و مردانه باشیمبه جان جمله مردان و بمردی
مرا گویی اگر من جور کردمبدان کردم که پیش از من تو کردی
چرا شاید که با چون من گداییچو تو شاهنشهی گیرد نبردی
میان ما و تو سرکنگبین استز من سرکه ز تو شکرنوردی
چو من سرکه فروشم پس تو شکربیفزا چون به شیرینی تو فردی
منم خاک و چو خاکی باد یابدتو عذرش نه مگویش گرد کردی
نباشد راه را عار از چو من گردکه زر را عار نبود رنگ زردی
شهاب آتش ما زنده باداچو القاب شهاب سهروردی

غزل شماره ۲۶۶۲

دلا رو رو همان خون شو که بودیبدان صحرا و هامون شو که بودی
در این خاکستر هستی چو غلطیدر آتشدان و کانون شو که بودی
در این چون شد چگونه چند مانیبدان تصریف بی چون شو که بودی
نه گاوی که کشی بیگار گردونبر آن بالای گردون شو که بودی
در این کاهش چو بیماران دقیبه عمر روزافزون شو که بودی
زبون طب افلاطون چه باشیفلاطون فلاطون شو که بودی
ایم هو کی اسیرانه چه باشیهمان سلطان و بارون شو که بودی
اگر رویین تنی جسم آفت توستهمان جان فریدون شو که بودی
همان اقبال و دولت بین که دیدیهمان بخت همایون شو که بودی
رها کن نظم کردن درها رابه دریا در مکنون شو که بودی

غزل شماره ۲۶۶۳

مرا چون ناف بر مستی بریدیز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دمپدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهانزهی قفل و زهی این بی کلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جانجنون را عقل ها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خممنزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بینزهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسردر آن ابری نگر کز وی چکیدی
در آن دکان تو تخته تخته بودیاگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم ز آحاد بودیدر این ده گر چه مشهور و وحیدی
همان جا رو چنان ز آحاد می باشاز آن گلشن چرا بیرون پریدی
بر این سو صد گره بر پایت افتادز فکر وهمی و نکته عمیدی

غزل شماره ۲۶۶۴

از این تنگین قفص جانا پریدیوزین زندان طراران رهیدی
ز روی آینه گل دور کردیدر آیینه بدیدی آنچ دیدی
خبرها می شنیدی زیر و بالابر آن بالا ببین آنچ شنیدی
چو آب و گل به آب و گل سپردیقماش روح بر گردون کشیدی
ز گردش های جسمانی بجستیبه گردش های روحانی رسیدی
بجستی ز اشکم مادر که دنیاستسوی بابای عقلانی دویدی
بخور هر دم می شیرینتر از جانبه هر تلخی که بهر ما چشیدی
گزین کن هر چه می خواهی و بستانچو ما را بر همه عالم گزیدی
از این دیگ جهان رفتی چو حلوابه خوان آن جهان زیرا پزیدی
اگر چه بیضه خالی شد ز مرغتبرون بیضه عالم پریدی
در این عالم نگنجی زین سپس توهمان سو پر که هر دم در مزیدی
خمش کن رو که قفل تو گشادنداجل بنمود قفلت را کلیدی

غزل شماره ۲۶۶۵

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و نشاط و عیش آری
صلا کز شش جهت درها گشاده ستز قعر بحر پیدا شد غباری
صلا کاین مغزها امروز پر شدز بوی وصل جانی جان سپاری
صلا که یافت هر گوشی و هوشیز بی هوشی مطلق گوشواری
صلا که ساعتی دیگر نیابیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
در آن میدان که دیاری نمی گشتبه هر گوشه ست روحانی سواری
چو هیزم اندر این آتش درآییدکه تا هفتم فلک دارد شراری
میان شوره خاک نفس جز ویبه هر سویی درختی جویباری
تو اندر باغ ها دیدی که گیرددرختی مر درختی را کناری

غزل شماره ۲۶۶۶

به تن این جا به باطن در چه کاریشکاری می کنی یا تو شکاری
کز او در آینه ساعت به ساعتهمی تابد عجب نقش و نگاری
مثال باز سلطان است هر نقششکار است او و می جوید شکاری
چه ساکن می نماید صورت تودرون پرده تو بس بی قراری
لباست بر لب جوی و تو غرقهاز این غرقه عجب سر چون برآری
حریفت حاضر است آن جا که هستیولیکن گر بگوید شرم داری
به هر شیوه که گردد شاخ رقصاننباشد غایب از باد بهاری
مجه تو سو به سو ای شاخ از این بادنمی دانی کز این با دست یاری
به صد دستان به کار توست این بادتو را خود نیست خوی حق گزاری
از او یابی به آخر هر مرادیهمو مستی دهد هم هوشیاری
بپرس او کیست شمس الدین تبریزبجز در عشق او تا سر نخاری

غزل شماره ۲۶۶۷

مبارک باد بر ما این عروسیخجسته باد ما را این عروسی
چو شیر و چون شکر بادا همیشهچو صهبا و چو حلوا این عروسی
هم از برگ و هم از میوه ممتعمثال نخل خرما این عروسی
چو حوران بهشتی باد خندانابد امروز فردا این عروسی
نشان رحمت و توقیع دولتهم این جا و هم آن جا این عروسی
نکونام و نکوروی و نکوفالچو ماه و چرخ خضرا این عروسی
خمش کردم که در گفتن نگنجدکه به سرشت است جان با این عروسی

غزل شماره ۲۶۶۸

خبر واده کز این دنیای فانیبه تلخی می روی یا شادمانی
عجب یارا ز اصحاب شمالیعجب ز اصحاب ایمان و امانی
عجب همراز نفس سگ پرستیعجب همراه شیر راه دانی
عجب در آخرین بازی شدی ماتعجب بردی اگر بردی تو جانی
بسی کژباز کاندر آخر کارببرد از اتفاق آسمانی
بود رویت به قبله اندر آن گورگر اهل قبله بودی در نهانی
ازیرا گور باشد چون صلایهپی تحویل های امتحانی
چو دانه فاسدی را دفن کردیبروید زو درخت بامعانی
بسی طبل اجل پیشین شنیدیمگو مرگم درآمد ناگهانی
اگر در عمر آهی برکشیدییقین امروز کاندر ظل آنی
وگر با آه راهی نیز رفتیشهنشاهی و شمع ره روانی

غزل شماره ۲۶۶۹

برفتیم ای عقیق لامکانیز شهر تو تو باید که بمانی
سفر کردیم چون استارگان ماز تو هم سوی تو که آسمانی
یکی صورت رود دیگر بیایدبه مهمانخانه ات زیرا که جانی
که مهمانان مثال چار فصلندتو اصل فصل هایی که جهانی
خیال خوب تو در سینه بردیمشفق از آفتاب آمد نشانی
به پیشت ماند دل با ما نیامددل از تو کی رود چون دلستانی
سر دل ها به زیر سایه ات بادکه دل ها را در این مرعا شبانی
فروریزید دندان های گرگاناز آنگه که نمودی مهربانی
بهل تا بحر گوید قصه خویشکه تا باری ببینی قصه خوانی

غزل شماره ۲۶۷۰

خوشی آخر بگو ای یار چونیاز این ایام ناهموار چونی
به روز و شب مرا اندیشه توستکز این روز و شب خون خوار چونی
از این آتش که در عالم فتاده ستز دود لشکر تاتار چونی
در این دریا و تاریکی و صد موجتو اندر کشتی پربار چونی
منم بیمار و تو ما را طبیبیبپرس آخر که ای بیمار چونی
منت پرسم اگر تو می نپرسیکه ای شیرین شیرین کار چونی
وجودی بین که بی چون و چگونه ستدلا دیگر مگو بسیار چونی
بگو در گوش شمس الدین تبریزکه ای خورشید خوب اسرار چونی

غزل شماره ۲۶۷۱

بر من نیستی یارا کجاییبه هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازیبه رغم من به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آریچنین باشد وفا و آشنایی
عزیزی بودم خوارم ز عشقتدر این خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالمکه تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو رو راکه یعنی قصد دارم بی وفایی
تو در دل جورها داری همی کنکه تا روز قیامت جان مایی
الا ای چرخ زاینده چنین ماهنزایی و نزایی و نزایی
به کوه قاف شمس الدین تبریزهمایی و همایی و همایی

غزل شماره ۲۶۷۲

دلا در روزه مهمان خداییطعام آسمانی را سرایی
در این مه چون در دوزخ ببندیهزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ زود بفروشبیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه کان زین چار رقعه ستترابی آتشی آبی هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنماز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهدکه عفوم کن که جان عذرهایی
در این مه عذر ما بپذیر ای عشقخطا کردیم ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتمکه می دانم که بس بی دست و پایی
تو را پرهیز فرمودم طبیبمکه تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازمکه تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم که شرحش عشق گویدکه گفت او است جان را جان فزایی

غزل شماره ۲۶۷۳

سوالی دارم ای خواجه خداییکه امروز این چنین شیرین چرایی
کی باشد مه که گویم ماه روییکی باشد جان که گویم جان فزایی
مثالی لایق آن روی خوبتبسی شب ها ز حق کردم گدایی
رها کن این همه با ما تو چونیتو جانی و به چونی درنیایی
تو صدساله ره از چونی گذشتیمیان موج های کبریایی
هوای خویشتن را سر بریدیز میل نفس خود کردی جدایی
همه میل دل معشوق گشتیبه تسلیم و رضا و مرتضایی
از این هم درگذشتم چونی ای جانکه این دم رستخیز سحرهایی
همی پیچی به صد گون چشم ما رابه صد صورت جهان را می نمایی
زمانی صورت زندان و چاهیزمانی گلستان و دلربایی
همان یک چیز را گه مار سازیگهی بخشی درختی و عصایی
به دست توست بوقلمون همه چیزز انسان و ز حیوان و نمایی
گهی نیل است و گاهی خون بستهگهی لیل است و گه صبح ضیایی
بدین خوف و رجاها منعقد شدکه از هر ضد ضد بر می گشایی
سوالی چند دارم از تو حل کنکه مشکل های ما را مرتجایی
سوال اول آن است ای سخندانکه هم اول هم آخر جان مایی
چو اول هم تویی و آخر تویی همز کی دانم وفا و بی وفایی
دوم آن است ای آن کت دوم نیستکه رنج احولی را توتیایی

غزل شماره ۲۶۷۴

هلا ای آب حیوان از نواییهمی گردان مرا چون آسیایی
چنین می کن که تا بادا چنین بادپریشان دل به جایی من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادینپرد برگ که بی کهربایی
چو کاهی جز به بادی می نجنبدکجا جنبد جهانی بی هوایی
همه اجزای عالم عاشقانندو هر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویندنشاید گفت سر جز با سزایی
چراخواران چراشان هم چراخوارز کاسه و خوان شیرین کدخدایی
نه موران با سلیمان راز گفتندنه با داوود می زد که صدایی
اگر این آسمان عاشق نبودینبودی سینه او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودینبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشق اندینرستی از دل هر دو گیاهی
اگر دریا ز عشق آگه نبودیقراری داشتی آخر به جایی
تو عاشق باش تا عاشق شناسیوفا کن تا ببینی باوفایی
نپذرفت آسمان بار امانتکه عاشق بود و ترسید از خطایی

غزل شماره ۲۶۷۵

بیاموز از پیمبر کیمیاییکه هر چت حق دهد می ده رضایی
همان لحظه در جنت گشایدچو تو راضی شوی در ابتلایی
رسول غم اگر آید بر توکنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز بر معشوق آیدنثارش کن به شادی مرحبایی
که تا آن غم برون آید ز چادرشکرباری لطیفی دلربایی
به گوشه چادر غم دست درزنکه بس خوب است و کرده ست او دغایی
در این کو روسبی باره منم منکشیده چادر هر خوش لقایی
همه پوشیده چادرهای مکروهکه پنداری که هست او اژدهایی
من جان سیر اژدرها پرستمتو گر سیری ز جان بشنو صلایی
نبیند غم مرا الا که خنداننخوانم درد را الا دوایی
مبارکتر ز غم چیزی نباشدکه پاداشش ندارد منتهایی
به نامردی نخواهی یافت چیزیخمش کردم که تا نجهد خطایی