قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۶۷۶ تا ۲۷۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۶۷۶

سبک بنواز ای مطرب رباییبگردان زوتر ای ساقی شرابی
که آورد آن پری رو رنگ دیگرز چشمه زندگی جوشید آبی
چه آتش زد نهان دلبر به دل هاکه مجلس پر شد از بوی کبابی
چرا ای پیر مجلس چنگ پرفننگویی ناله نی را جوابی
نی نه چشم زان چشمان چه گویدچنین بیدار باشد مست خوابی
دل سنگین چو یابد تاب آن چشمشود در حال او در خوشابی
گدازد هر دو عالم بحر گیردچون آن مه رو براندازد نقابی
ایا ساقی به اصحاب سعادتبده حالی تو باری خمر نابی
قدم تا فرق پر دارید از این میکه بوی شمس تبریزی بیابی

غزل شماره ۲۶۷۷

سلام علیک ای مقصود هستیهم از آغاز روز امروز مستی
تویی می واجب آید باده خوردنتویی بت واجب آید بت پرستی
به دوران تو منسوخ است شیشهبگردان آن سبوهای دودستی
بیا بشنو حدیث پوست کندههمه مغزم چو در مغزم نشستی
هلا ای یوسف خوبان به مصر آز قعر چه به حبل الله رستی
بگیر ای چرخ پیر چنبری پشترسن را سخت کز چنبر بجستی
منم لولی و سرنا خوش نوازمبده شکر نیم را چون شکستی
به دو بوسه مخا از خشم لب راتو ده نان چون دکان ها را ببستی
بلی گو نی مگو ای صورت عشقکه سلطان بلی شاه الستی
بلی تو برآردمان به بالابلی ما فرود آرد به پستی
خمش کن عشق خود مجنون خویش استنه لیلی گنجد و نی فاطمستی

غزل شماره ۲۶۷۸

اگر خورشید جاویدان نگشتیدرخت و رخت بازرگان نگشتی
دو دست کفشگر گر ساکنستیهمیشه گربه در انبان نگشتی
اگر نه عشوه های باد بودیسر شاخ گل خندان نگشتی
چه گویم گر نبودی آن که دانیبه هر دم این نگشتی آن نگشتی
فلک چتر است و سلطان عقل کلینگشتی چتر اگر سلطان نگشتی
اگر آواز سرهنگان نبودینگشتی اختر و کیوان نگشتی
کریمی گر ندادی ابر و بارانیکی جرعه به گرد خوان نگشتی
درونت گر نبودی کیمیاگربه هر دم خون و بلغم جان نگشتی
نهان از عالم ار نی عالمستیدل تاریک تو میدان نگشتی
نهان دار این سخن را ز آنک زرهااگر پنهان نبودی کان نگشتی

غزل شماره ۲۶۷۹

ز ما برگشتی و با گل فتادیدو چشم خویش سوی گل گشادی
ز شرم روی ما گل از تو بگریختز گل واگشتی این جا سر نهادی
نهادی سر که پای من ببوسینیابی بوسه گل را بوسه دادی
بدان لب ها که بوی گل گرفته ستنیابی بوسه گر چه اوستادی
برای رفع بویش این دو لب راهمی مالم به خاکت من ز شادی
کجا بردارم این لب از تو ای خاکولی فتنه تویی گل را تو زادی
تو آن خاکی که از حق لطف دزدیتو دزدی و مریدی و مرادی

غزل شماره ۲۶۸۰

چنین باشد چنین گوید منادیکه بی رنجی نبینی هیچ شادی
چه مایه رنج ها دیدی تو هر روزتامل کن از آن روزی که زادی
چه خون از چشم و دل ها برگشاده ستکه تا تو چشم در عالم گشادی
خداوندا اگر آهن بدیدیز اول آن کشاکش کش تو دادی
ز بیم و ترس آهن آب گشتیگدازیدی نپذرفتی جمادی
ولیک آن را نهان کردی ز آهنبه هر روز اندک اندک می نهادی
چو آهن گشت آیینه به آخربگفتا شکر ای سلطان هادی

غزل شماره ۲۶۸۱

کجا شد عهد و پیمان را چه کردیامانت های چون جان را چه کردی
چرا کاهل شدی در عشقبازیسبک روحی مرغان را چه کردی
نشاط عاشقی گنجی است پنهانچه کردی گنج پنهان را چه کردی
تو را با من نه عهدی بود ز اولبیا بنشین بگو آن را چه کردی
چنان ابری به پیش ما چه بستیچنان خورشید خندان را چه کردی

غزل شماره ۲۶۸۲

به بخت و طالع ما ای افندیسفر کردی از این جا ای افندی
چراغم مرد و دودم رفت بالادو چشمم ماند بالا ای افندی
زمین تا آسمان دود سیاه ستسیه پوشید سودا ای افندی
در این عالم مرا تنها تو بودیبماندم بی تو تنها ای افندی
کجا بختی که اندر آتش توببیند حال ما را ای افندی
همی گویم افندی ای افندیجوابم گوی و بازآ ای افندی
چه بازآیم چه گویم من که رفتمورای هفت دریا ای افندی
چه حیران و چه دشمن کام گشتمتو رحمت کن خدایا ای افندی
همی ترسم که تا آن رحمت آیدنماند بنده برجا ای افندی
تتیپایش افندی این چه کردیتتیپا ثا تتیپا ای افندی

غزل شماره ۲۶۸۳

نگارا تو گلی یا جمله قندیکه چون بینی مرا چون گل بخندی
نگارا تو به بستان آن درختیکه چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز حسنت گر بپرسیکه چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندمتو آنی که هلاک مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج استببین تو ای دل مسکین که چندی
چو حلقه بر درت سر می زنم منچه چاره چون تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داریکه چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزددلا می سوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریزکه درد کهنه را تو سودمندی

غزل شماره ۲۶۸۴

شنودم من که چاکر را ستودیکی باشم من تو لطف خود نمودی
تو کان لعل و جان کهرباییبه رحمت برگ کاهی را ربودی
یکی آهن بدم بی قدر و قیمتتوام آیینه ای کردی زدودی
ز طوفان فناام واخریدیکه هم نوحی و هم کشتی جودی
دلا گر سوختی چون عود بودهوگر خامی بسوز اکنون که عودی
به زیر سایه اقبال خفتمبرون پنج حس راهم گشودی
بدان ره بی پر و بی پا و بی سربه شرق و غرب شاید شد به زودی
در آن ره نیست خار اختیارینه ترسایی است آن جا نه جهودی
برون از خطه چرخ کبودشرهیده جان ز کوری و کبودی
چه می گریی بر خندندگان روچه می پایی همان جا رو که بودی
از این شهدی که صد گون نیش داردبجز دنبل ببین چیزی فزودی

غزل شماره ۲۶۸۵

دگرباره شه ساقی رسیدیمرا در حلقه مستان کشیدی
دگرباره شکستی تو بها رابه جامی پرده ها را بردریدی
دگربار ای خیال فتنه انگیزچو می بر مغز مستان بردویدی
بیا ای آهو از نافت پدید استکه از نسرین و نیلوفر چریدی
همه صحرا گل است و ارغوان استبدان یک دم که در صحرا دمیدی
مکن ای آسمان ناموس کم کنکه از سودای ماه من خمیدی
بگو ای جان وگر نی من بگویمکه از شرم جمالش ناپدیدی
بگویم ای بهشت این دم به گوشتکه بی او بسته ای و بی کلیدی
چو خاتونان مصری ای شفق توچو دیدی یوسفم را کف بریدی
بدیدم دوش کبریتی به دستتیقین کردم که دیکی می پزیدی
تو هم ای دل در آن مطبخ که او بودپس دیوار چیزی می شنیدی
نه عیدی که دو بار آید به سالیبه رغم عید هر روزی تو عیدی
خداوندا به قدرت بی نظیریکه حسنی لانظیری برتنیدی
چنین نوری دهی اشکمبه ای راچنینی را گزافه کی گزیدی
بگو ای گل که این لطف از کی دارینه خار خشک بودی می خلیدی
تو هم ای چشم جنس خاک بودیبگفتی من چه بینم هم بدیدی
تو هم ای پای برجا مانده بودیدوانیدت دواننده دویدی
دم عیسی و علمش را عدویعجب ای خر بدین دعوت رسیدی
چو مال این علم ماند مرد ریگتنه تو مانی نه علمی که گزیدی
جهان پیر را گفتم جوان شوببین بخت جوان تا کی قدیدی
بیا امید بین که نیک نبوددر این امید بی حد ناامیدی
بدو پیوندم از گفتن ببرمنبرم زان شهی که تو بریدی

غزل شماره ۲۶۸۶

اگر یار مرا از من برآریمن او گشتم بگو با او چه داری
میان ما چو تو مویی نبینیتو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوانباشد عار گر بحری است عاری
بیا ای دست اندر آب کردهکلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونهکه باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشقروا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آنگه بر لب عشقچو ساکن گشته ای در بی قراری
مکن یاد کسی ای جان شیرینکه نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگرنداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردمدر آن موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریزبیا در کار گر تو مرد کاری

غزل شماره ۲۶۸۷

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و وصال و عیش آری
بکن ای موسی جان خلع نعلینکه اندر گلشن جان نیست خاری
کبوترها سراسر باز گردندکه افتاد این شکاران را شکاری
شود سرهای مستان فارغ از دردچو سر درکرد خمر بی خماری
بخور که ساعتی دیگر نبینیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
برآور بینی و بوی دگر جویکه این بینی است آن بو را مهاری

غزل شماره ۲۶۸۸

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و شراب و عیش آری
صلا که ساعتی دیگر نیابیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
چنان در بحر مستی غرق گردندکه دل در عشق خوبی خوش عذاری
از این مستان ننوشی های و هوییوزین خوبان نبینی گوشواری
در این مستان کجا وهمی رسیدیگر این مستان ننالند از خماری
به صد عالم نگنجد از جلالتچنین سلطان و اعظم شهریاری
ولیکن چون غبار انگیخت اسپشبه وهم آمد کر و فر سواری
دهان بربند کاین جا یک نظر نیستکه بشناسد سواری از غباری

غزل شماره ۲۶۸۹

منم غرقه درون جوی بارینهانم می خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می نبینمنیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جویکه خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزنبر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سربه دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکیبه خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتمبر آن آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شدکه پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولیبه هر لحظه چه افروزی شراری

غزل شماره ۲۶۹۰

چو عشق آمد که جان با من سپاریچرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتش های خوبانجمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گویدشدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوریدرون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جان ها گرد آن برجغذاشان آتشی بس خوشگواری
ز دور استاده جانم در تماشابه پیش آمد مرا خوش شهسواری
یکی رویی چو ماهی ماه سوزییکی مریخ چشمی پرخماری
که جان ها پیش روی او خیالیجهان در پای اسب او غباری
همی رست از غبار نعل اسبشبیابان در بیابان خوش عذاری
همی تازید عقلم اندک اندکهمی پرید از سر چون طیاری
همین دانم دگر از من مپرسیدکه صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردشچه ریگی بلک بحر بی کناری
چو لاله کفته ای در شهر تبریزشدم بر دست شمس الدین نگاری

غزل شماره ۲۶۹۱

نگفتم دوش ای زین بخاریکه نتوانی رضا دادن به خواری
در آن جان ها که شکر روید از حقشکر باشد ز هر حسیش جاری
اگر صد خنب سرکه درکشد اونه تلخی بینی او را نی نزاری
خدایت چون سر مستی نداده ستحذر کن تا سر مستی نخاری
از آن سر چون سر جان را شراب استهمی نوشد شراب اختیاری
ز تو خنده همی پنهان کند اوکه او خمری است و تو مسکین خماری
چو داد آن خواجه را سرکه فروشیچه شیرین کرد بر وی سوکواری
گوارش خر از آن رخسار چون ماهکز آن یابند مردان خوشگواری
درآید در تن تو نور آن ماهچنان کاندر زمین لطف بهاری
ببخشد مر تو را هم خلعت سبزرهاند مر تو را از خاکساری
تصورها همه زین بوی بردهبرون روژیده از دل چون دراری
تفضل ایها الساقی و اوفرو لکن لا براح مستعار
و صبحنا بخمر مستطابفان الیمن جما فی ابتکار
و مسینا بخمر من صبوحو دم و اسلم ایا خیر المداری

غزل شماره ۲۶۹۲

به جان تو پس گردن نخارینگویی می روم عذری نیاری
بسازی با دو سه مسکین بی دلاگر چه بی دلان بسیار داری
نگویی کار دارم در پی کارچه باشی بسته تو خاوندگاری
تو گویی می روم رنجور دارمنه رنجوران ما را می گذاری
ز ما رنجورتر آخر کی باشدکه در چشمت نیاییم از نزاری
خوری سوگند که فردا بیایمچه دامن گیردت سوگند خواری
تو با سوگند کاری پخته ای سرکه بر اسرار پنهانی سواری
تو ماهی ما شبیم از ما بمگریزکه بی مه شب بود دلگیر و تاری
تو آبی ما مثال کشت تشنهمگرد از ما که آب خوشگواری
بپاش ای جان درویشان صادقچه باشد گر چنین تخمی بکاری
چه درویشان که هر یک گنج ملکندکه شاهان راست ز ایشان شرمساری
به تو درویش و با غیر تو سلطانز تو دارند تاج شهریاری
که مه درویش باشد پیش خورشیدکند بر اختران مه شهسواری
منم نای تو معذورم در این بانگکه بر من هر دمی دم می گماری
همه دم های این عالم شمرده ستتو ای دم چه دمی که بی شماری

غزل شماره ۲۶۹۳

به تن با ما به دل در مرغزاریچو دربند شکاری تو شکاری
به تن این جا میان بسته چو ناییبه باطن همچو باد بی قراری
تنت چون جامه غواص بر خاکتو چون ماهی روش در آب داری
در این دریا بسی رگ هاست صافیبسی رگ هاست کان تیره است و تاری
صفای دل از آن رگ های صافی استبدان رگ پی بری چون پر برآری
در آن رگ ها تو همچون خون نهانیور انگشتی نهم تو شرم داری
از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگز عکس و لطف آن زاری است زاری
ز بحر بی کنار است این نواهاکی می غرد به موج از بی کناری

غزل شماره ۲۶۹۴

مرا بگرفت روحانی نگاریکناری و کناری و کناری
بزد با من میان راه تنگیدوچاری و دوچاری و دوچاری
ز جان برخاست ز آتش های عشقشبخاری و بخاری و بخاری
مبادا هیچ دل را زین چنین عشققراری و قراری و قراری
سکست این کره تند دل منفساری و فساری و فساری
نهاده بر سرش افسار سوداغباری و غباری و غباری
فتاده در سرش از شمس تبریزخماری و خماری و خماری

غزل شماره ۲۶۹۵

متاز ای دل سوی دریای ناریکه می ترسم که تاب نار ناری
وجودت از نی و دارد نواییز نی هر دم نوایی نو برآری
نیستانت ندارد تاب آتشوگر چه تو ز نی شهری برآری
میان شهر نی منشین بر آذرکه هر سو شعله اندر شعله داری
اگر نی سوی آتش میل داردچو میل رزق سوی رزق خواری
نیاز آتش است آن میل تنهاکه آتش رزق می خواهد به زاری
به هر چت نی بفرماید تو نی کنخلاف نی بکن از شهریاری
خلافش کردی و نی در کمین استچو نی کم شد سر دیگر نخاری
پدید آید تو را ناگه وجودینه نی دارد نه شکر آنچ داری
یکی نوری لطیفی جان فزاییدر او می های گوناگون کاری
گشایی پر و بالی کز حلاوتنمایی لطف های لاله زاری
میان این چنین نوری نمایددگر خورشید و جان ها چون ذراری
به نور او بسوزی پر خود راز شیرینی نورش گردی عاری
ز ناله واشکافد قرص خورشیدکه گل گل وادهد هم خار خاری
زبان واماند زین پس از بیانشزبان را کار نقش است و نگاری
نگار و نقش چون گلبرگ باشدگدازیده شود چون آب واری
بر آن ساحل که ای ن گل ها گدازیداگر خواهی تو مستی و خماری
همی گو نام شمس الدین تبریزکز او این کارها را برگزاری

غزل شماره ۲۶۹۶

مرا در خنده می آرد بهاریمرا سرگشته می دارد خماری
مرا در چرخ آورده ست ماهیمرا بی یار گردانید یاری
چو تاری گشتم از آواز چنگینوایش فاش و پیدا نیست تاری
جهانی چون غباری او برانگیختکه پنهان شد چو بادی در غباری
حیاتی چون شرار آن شه برافروختکه پنهان شد چو سوزی در شراری
جمال گلستان آن کس برآراستکه پنهان شد چو گل در جان خاری
دلم گوید که ساقی را تو می گوکه جانم مست آن باقی است باری
دلم چون آینه خاموش گویاستبه دست بوالعجب آیینه داری
کز او در آینه ساعت به ساعتهمی تابد عجب نقش و نگاری

غزل شماره ۲۶۹۷

بدید این دل درون دل بهاریسحرگه دید طرفه مرغزاری
در او آرامگاه جان عاشقدر او بوس و کنار بی کناری
که فردوسش غلام آن گلستانبهشت از سبزه زارش شرمساری
به هر جانب یکی حلقه سماعیبه زیر هر درختی خوش نگاری
اگر پیری درآید همچو کافورشود گل عارضی مشکین عذاری
چو شیر اسکست جان زنجیرها رارمید آن سو چو مجنون بی قراری
برفتم در پی جان تا کجا شددر آن رفتن مرا بگشاد کاری
بدیدم طرفه منزل های دلکشولیک از جان ندیدم من غباری
بگو راز مرا تا بازآیدوگر ناید بیا واپس تو باری
نشانی ها بیاور ارمغانیکه تا تن را کنم من دارداری
کیست آن مه خداوند شمس تبریزخداخلقی عجیبی نامداری

غزل شماره ۲۶۹۸

خداوندا زکات شهریاریز من مگذر شتاب ار مهر داری
هلا آهسته تر ای برق سوزانکه شد چشمم ز تو ابر بهاری
نمی تاند نظر کاندر رکابترسد در گرد مرکب از نزاری
عنان درکش پیاده پروری کنکه خورشیدی و عالم بی تو تاری
جدایی نیست این تلخی نزع استگلوی ما به هجران می فشاری
چو سایه می دود جان در پی توگذشت از سایه جان در بی قراری
به روی او دلا بس باده خوردیبدین تلخی از آن رو در خماری
چه باشد ای جمالت ساقی جانخماری را به رحمت سر بخاری
نه دست من گرفتی عهد کردیکه ما را تا قیامت دست یاری
ز دست عهد تو از دست رفتمبه جان تو که دست از من نداری
کی یارد با تو دیگر عهد کردنکه تو سنگین دلی بی زینهاری
تو خیره کشتری یا چشم مستتکه بر خسته دلانش می گماری
حدیث چشم تو گفتم دلم رفتبه دریای فنا و جان سپاری
دل من رفت عشقت را بقا باددر اقبال و مراد و کامکاری
بزی ای عشق بهر عاشقان راابد تا کارشان را می گذاری

غزل شماره ۲۶۹۹

ندارد مجلس ما بی تو نوریکه مجلس بی تو باشد همچو گوری
بیایی یا بدان سومان بخوانیز فضلت این کرامت نیست دوری
خلایق همچو کشت و تو بهاریبه تو یابد شقایقشان ظهوری
تجلی کن که تا سرمست گردندکنند اجزای عالم مست شوری
چو دریای عتاب تو بجوشدبرآید موج طوفان از تنوری
چو گردون قبول تو بگرددشود جمله مصیبت ها سروری
خمش بگذار این شیشه گری رامبادا که زند بر شیشه کوری

غزل شماره ۲۷۰۰

ز هر چیزی ملول است آن فضولیملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد تا بیاشوبد بجنگدبدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من خشمگین شدمرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد مرد این راهمبین بد هیچ را ور نی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر مننه بد دیدن بود یا بی حصولی
مرا گفت او تناقض های بینابود از مصلحت نه از بی اصولی
محالی گر بگوید مرد کاملتو عین حال دانش ای حلولی
گهی درد که داند گه بدوزدگهی شاهی کند گاهی رسولی
به تاویلات تو او درنگنجدکه تو هستی فصولی او اصولی
ز خود منگر در او از خود برون آکه بر بی حد ندارد حد شمولی
خمش ای نفس تازی هم بگویمدوباره لا تقولی لا تقولی