غزل شماره ۲۷۰۱
مرا هر لحظه قربان است جانیتو را هر لحظه در بنده گمانی
دو چشم تو بیان حال من بسکه روشنتر از این نبود بیانی
جهان چون نی هزاران ناله داردکه یک نی دید از شکرستانی
از آن شکرستان دیدم نشان هاندیدم از تو شیرینتر نشانی
مثال عشق پیدایی و پنهانندیدم همچو تو پیدا نهانی
جهان جویای توست و جای آن هستمثل بشنو که جان به از جهانی
نه ای بر آسمان ای ماه لیکنشود هر جا که تابی آسمانی
غزل شماره ۲۷۰۲
مگیر ای ساقی از مستان کرانیکه کم یابی گرانی بی گرانی
بیا ای سرو گلرخ سوی گلشنکه به از سرو نبود سایه بانی
چو نور از ناودان چشم ریزدیقین بی بام نبود ناودانی
عجب آن بام بالای چه خانه ستمبارک جا مبارک خاندانی
که را بود این گمان که بازیابیمنشانی زین چنین فتنه نشانی
دلی که چون شفق غرقاب خون بودپر از خورشید شد چون آسمانی
ز حرص این شکم پهلو تهی کنکه تا پهلو زنی با پهلوانی
عجب ننگت نمی آید برادرز جانی کو بود محتاج نانی
که آب زندگانی گفت ما راکه جز دکان نان داری دکانی
غزل شماره ۲۷۰۳
ز مهجوران نمی جویی نشانیکجا رفت آن وفا و مهربانی
در این خشکی هجران ماهیانندبیا ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماندچه گویم من نمی دانم تو دانی
کی باشم من که مانم یا نمانمتو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از مافدای تو که جان جان جانی
مرا گویی خمش نی توبه کردیکه بگذاری طریق بی زبانی
به خاک پای تو باخود نبودمز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشمنمی ماند می اندر خم نهانی
شراب عشق جوشانتر شرابی استکه آن یک دم بود این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند آنکه صد خم شراب ارغوانی
دگر وصف لبش دارم ولیکندهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشقکه آرد آب ز آتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبشکند آتش به آبش نردبانی
غزل شماره ۲۷۰۴
برون کن سر که جان سرخوشانیفروکن سر ز بام بی نشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود رابدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحریکه عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گویکه تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان هاعجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردیبه رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیریزهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسیشکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصلکه هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسیز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن راکه تبریز است دریای معانی
غزل شماره ۲۷۰۵
مرا هر لحظه منزل آسمانیتو را هر دم خیالی و گمانی
تو گویی کو طمع کرده ست در منجهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردمکه چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردمکه جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابیچه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحریز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزایدز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر منکه روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارشکه شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بودنه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گرددنه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیندطمع آن نی که گویندم فلانی
غزل شماره ۲۷۰۶
چه دلشادم به دلدار خداییخدایا تو نگهدار از جدایی
بیا ای خواجه بنگر یار ما راچو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازیوگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلندسوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندندز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی راشکسته اختری در بی وفایی
وگر مه را نداند ماه ماه استچگونه مه نه ارضی نی سمایی
که ارضی و سمایی را غروب استفتد بی اختیارش اختفایی
ظهور و اختفای ماه جانیبه دست او است در قدرت نمایی
بسوز ای تن که جان را چون سپندیبه دفع چشم بد چون کیمیایی
که چشم بد بجز بر جسم نایدبه معنی کی رسد چشم هوایی
کناری گیرمش در جامه تنکه جان را زو است هر دم جان فزایی
خیالت هر دمی این جاست با ماالا ای شمس تبریزی کجایی
غزل شماره ۲۷۰۷
کجایید ای شهیدان خداییبلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشقپرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانیبدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیدهکسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکستهبداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشادهکجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او استزمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالمز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شدبهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرقکه اصل اصل اصل هر ضیایی
غزل شماره ۲۷۰۸
تو هر روزی از آن پشته برآییکنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی جهان را نور بخشیکه جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازمانددو دیده ای چراغ و روشنایی
تو دریایی و می گویی جهان رادرآ در من بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدیبدان دریای امواج عطایی
گشادی چشم و گوش خاکیان راهمه حیران که چون بر می گشایی
گلوی جان بسوزید از حلاوتچنین شیرین چنین حلوا چرایی
اگر چون آسیا گردم شب و روزز تو باشد که آب آسیایی
وگر این آسیا جوید سکونتز چرخ تو نمی یابد رهایی
هر آن سنگی که در چرخش کشیدیبیابد کان بیابد کیمیایی
به تو جنبد جهان جان جهانیاگر چه او نداند که کجایی
غزل شماره ۲۷۰۹
دلاراما چنین زیبا چراییچنین چست و چنین رعنا چرایی
گرفتم من که جانی و جهانیچنین جان و جهان آرا چرایی
گرفتم من که الیاسی و خضریچو آب خضر عمرافزا چرایی
گرفتم من که دنیایی و دینیچو دنیا مایه سودا چرایی
گرفتم گنج قارونی به خوبیچو موسی با ید بیضا چرایی
ز رشکت دوست خون دوست ریزدبدین حد شنگ و سرغوغا چرایی
چو نور تو گرفت از قاف تا قافنهان از دیده چون عنقا چرایی
ندارد هیچ حلوا طبع صهباتو هم حلوا و هم صهبا چرایی
ز عشق گفت تو با خود بجنگمکه پیش چون ویی گویا چرایی
غزل شماره ۲۷۱۰
بیا ای غم که تو بس باوفاییکه ابر قطره های اشک هایی
زنی درویش آمد سوی عباسکه تعلیمم بده نوعی گدایی
در حیلت خدا بر تو گشاده ستتو آموزی گدایان را دغایی
تو نعمانی در این مذهب بگو درسکه خوش تخریج و پاکیزه ادایی
من مسکین دمی دارم فسردهندارم روزیی از ژاژخایی
مرا یک کدیه گرمی بیاموزکه تو بس نرگدا و اوستایی
بدانک انبیا عباس دیننددر استرزاق آثار سمایی
ز انواع گدایی های طاعاتکه برجوشد بدان بحر عطایی
ز صوم و از صلات و از مناسکز نهی منکر و شیر غزایی
که بی حد است انواع عباداتو انواع ثقات و ابتلایی
بدو گفتا برو کاین دم ملولمببر زحمت مکن طال بقایی
مکرر کرد آن زن لابه کردنکه نومیدم مکن ای لالکایی
مکرر کرد استا دفع راهمکه سودت نیست این زحمت فزایی
ملولم خاطرم کند است این دمندارد این نفس مکرم کیایی
سجود آورد و گریان گشت آن زنکه طفلانم مرند از بی نوایی
بسی بگریست پس عباس گفتشهمین را باش کاستاتر ز مایی
دو عباسند با تو این دو چشمتتلین القاسیین بالبکا
به آب دیده چون جنت توان یافتروان شو چیز دیگر را چه پایی
که آب چشم با خون شهیدانبرابر می روند اندر روایی
کسی را که خدا بخشید گریهبیاموزید راه دلگشایی
بجز این گریه را نفعی دگر هستولی سیرم ز شعر و خودنمایی
ولیکن خدمت دل به ز گریه ستکه اطلس می کند پنجه عبایی
که دل اصل است و اشک تو وسیلتکه خشک و تر نگنجد در خدایی
خمش با دل نشین و رو در او نهکه از سلطان دل صاحب لوایی
غزل شماره ۲۷۱۱
بیا ای یار کامروز آن ماییچو گل باید که با ما خوش برآیی
خدایا چشم بد را دور گردانخداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زدبه یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپردتو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم نه دل ماند نه عالماگر فردا بدین صورت درآیی
بیا ای جان ما را زندگانیبیا ای چشم ما را روشنایی
به هر جایی ز سودای تو دودی استکجایی تو کجایی تو کجایی
یکی شاخی ز نور پاک یزدانکه جان جان جمله میوه هایی
به لطف از آب حیوان درگذشتیکند لطفش ز لطف تو گدایی
اگر کفر است اگر اسلام بشنوتو یا نور خدایی یا خدایی
خمش کن چشم در خورشید درنهکه مستغنی است خورشید از گدایی
غزل شماره ۲۷۱۲
بیا جانا که امروز آن ماییکجایی تو کجایی تو کجایی
به فر سایه ات چون آفتابیمهمایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او رابقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او رانوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بی کله گردد تو او راقبایی تو قبایی تو قبایی
خمش کردم ولی بهر خدا راخدایی کن خدایی کن خدایی
غزل شماره ۲۷۱۳
چنان گشتم ز مستی و خرابیکه خاکی را نمی دانم ز آبی
در این خانه نمی یابم کسی راتو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاستنمی دانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانیبه ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحیاز آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابیمرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن رااگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بی حد بین به بازاراگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سوالیچو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده تواز آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقیببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانیتو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدیوگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و می گوشبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیردبگو والله اعلم بالصواب
غزل شماره ۲۷۱۴
چو اسم شمس دین اسما تو دیدیخلاصه او است در اشیاء تو دیدی
چه دارد عقل ها پیشش ز دانشبرابر با سری کش پا تو دیدی
منورتر به هر دو کون ای دلز حلقه خاص او هیجا تو دیدی
به مانندش ز اول تا به آخربگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی
در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصاناگر هستت خیال آن ها تو دیدی
به پیش خدمتش اندر سجودنداز آن سوی حجاب لا تو دیدی
خدیو سینه پهن و سروبالانه بالا است و نی پهنا تو دیدی
شهی کش جن و انس اندر سجودندهمه رویش در آن رعنا تو دیدی
ورا حلمی که خاک آن برنتابدچنان حلمی در استغنا تو دیدی
ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصفبه لعل شکر و زهرا تو دیدی
ز فرمان کردنش سوی سماواتنهاده نردبان بالا تو دیدی
چنان لولو به تابانی و خوبیکه او را هست جان لالا تو دیدی
کسی خود این شبه فانی دون رااز او خواهد چنین کالا تو دیدی
به نرمی در هوای هرزه آبیو یا آن عشق چون خارا تو دیدی
برونم جمله رنج و اندرون گنجبدین وصف عجب ما را تو دیدی
خداوند شمس دین را در دو عالمبه ملک و بخت او همتا تو دیدی
ز بهر آتش ای باد صبا تارسانی خدمتی از ما تو دیدی
چو خاک سنب اسب جبرئیل استهمه تبریزیان احیا تو دیدی
غزل شماره ۲۷۱۵
مرا اندر جگر بنشست خاریبحمدالله ز باغ او است باری
یکی اقبال زفتی یافت جانموگر چه شد تنم در عشق زاری
کناری نیست این اقبال ما راچو بگرفتم چنین مه در کناری
بگیر این عقل را بر دار او کشتماشا کن از این پس گیر و داری
چو اندربافت این جانم به عشقشز هستم تا نماند پود و تاری
رخ گلنار گر در ره حجاب استچو گل در جان زنیمش زود ناری
مشو غره به گلزار فنا توکه او گنده شود روزی سه چاری
جمالی بین که حضرت عاشقستشبشو بهر چنین جان جان سپاری
خداوندی شمس الدین تبریزکز او دارد خداوند افتخاری
غزل شماره ۲۷۱۶
بگفتم با دلم آخر قراریز آتش های او آخر فراری
تو را می گویم و تو از سر طنزاشارت می کنی خندان که آری
منم از دست تو بی دست و پاییتو در کوی مهی شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچ دیدمتو پنداری ز اکنون است کاری
منم جزوی و از خود کل کل استوی است دریای آتش من شراری
ورا دیدم چو بحری موج می زدو جان من ز بحر او بخاری
ز تبریز آفتابی رو نمودمبشد رقاص جانم ذره واری
خداوند شمس دین چون یک نظر تافتبجوشید آب خوش از جان ناری
ز هر قطره یکی جانی همی رستهمی پرید اندر لاله زاری
غزل شماره ۲۷۱۷
تو جانا بی وصالش در چه کاریبه دست خویش بی وصلش چه داری
همه لافت که زاری ها کنم منبه نزد او نیرزد خاک زاری
اگر سنگت ببیند بر تو گریدکه از وصل چه کس گشتی تو عاری
به وصلش مر سما را فخر بودیبه هجرش خاک را اکنون تو عاری
چنان مغرور و سرکش گشته بودیزمان وصل یعنی یار غاری
از آن می ها ز وصلش مست بودینک آمد مر تو را دور خماری
ولیکن مرغ دولت مژده آوردکز آن اقبال می آید بهاری
ز لطف و حلم او بوده ست آن وصلنبود از عقل و فرهنگ و عیاری
به پیر هندوی بگذشت لطفشچو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
چنین ها دیده ای از لطف و حسنشتو جانا کز پی او بی قراری
چه سودم دارد ار صد ملک دارمکه تو که جان آنی در فراری
خداوندی ز تو دور است ای دلکه بی او یاوه گشته و بی مهاری
هزاران زخم دارد از تو ای هجرکه این دم بر سر گنجش تو ماری
ایا روز فراقم همچو قیریایا روز وصالم همچو قاری
تو بودی در وصالش در قماریکنون تو با خیالش در قماری
به هجر فخر ما شمس الحق و دینایا صبرا نکردی هیچ یاری
مگر صبری که رست از خاک تبریزخورم یابم دمی زو بردباری
ببینا این فراق من فراقیببینا بخت لنگم راهواری
غزل شماره ۲۷۱۸
بیا ای آنک سلطان جمالیکمالات کمالان را کمالی
خیالی را امین خلق کردیچنانک وهمشان شد که خیالی
خیالت شحنه شهر فراق استتو زان پاکی تو سلطان وصالی
تو خورشیدی و جان ها سایه تونه چون خورشید گردون در زوالی
بخندانی جهان را تو نخندیبنالانی روان را تو ننالی
تو دست و پای هر بی دست و پاییتو پر و بال هر بی پر و بالی
هزاران مشفق غمخوار سازیولیک از ناز گویی لاابالی
غزل شماره ۲۷۱۹
مگر تو یوسفان را دلستانیمگر تو رشک ماه آسمانی
مها از بس عزیزی و لطیفیغریب این جهان و آن جهانی
روان هایی که روز تو شنیدندبه طمع تو گرفته شب گرانی
ز شب رفتن ز چالاکی چه آیدچو ذوالعرشت کند می پاسبانی
منم آن کز دم عیسی بمردممرا کشته ست آب زندگانی
چنین مرگی که مردم زنده گردمگرت بینم ایا فخر الزمانی
دلم از هجر تو خون گشت لیکناز آن خون رست صورت های جانی
ز درد تو رواق صاف جوشیدز درد خم های خسروانی
خداوندی است شمس الدین تبریزکه او را نیست در آفاق ثانی
برید آفرینش در دو عالمنیاورده ست چون او ارمغانی
هزاران جان نثار جان او بادکه تا گردند جان ها جاودانی
دریغا لفظ ها بودی نوآیینکز این الفاظ ناقص شد معانی
غزل شماره ۲۷۲۰
تو تا بنشسته ای بر دار فانینشسته می روی و می نبینی
نشسته می روی این نیز نیکو استاگر رویت در این گفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردانبه سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالمکه تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبرتو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخرکله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیلهفریبد چون تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلینداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قالتخلف دیده ای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیهبکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکتهجوابش گو که مقلوب است نکته
غزل شماره ۲۷۲۱
نه آتش های ما را ترجمانینه اسرار دل ما را زبانی
نه محرم درد ما را هیچ آهینه همدم آه ما را هیچ جانی
نه آن گوهر که از دریا برآمدنه آن دریا که آرامد زمانی
نه آن معنی که زاید هیچ حرفینه آن حرفی که آید در بیانی
معانی را زبان چون ناودان استکجا دریا رود در ناودانی
جهان جان که هر جزوش جهان استنگنجد در دهان هرگز جهانی
غزل شماره ۲۷۲۲
به کوی دل فرورفتم زمانیهمی جستم ز حال دل نشانی
که تا چون است احوال دل منکه از وی در فغان دیدم جهانی
ز گفتار حکیمان بازجستمبه هر وادی و شهری داستانی
همه از دست دل فریاد کردندفتادم زین حدیث اندر گمانی
ز عقل خود سفر کردم سوی دلندیدم هیچ خالی زو مکانی
میان عارف و معروف این دلهمی گردد به سان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیستچه داند قدر دل هر بی روانی
ز درگاه خدا یابی دل و بسنیابی از فلانی و فلانی
نیابی دل جز از جبار عالمشهید هر نشان و بی نشانی
غزل شماره ۲۷۲۳
دیدی که چه کرد یار ما دیدیمنصوبه یار باوفا دیدی
زین نوع که مات کرد دل ها راآن چشمه زندگی کجا دیدی
در صورت مات برد می بخشدمقلوب گری چو او که را دیدی
ای بسته بند عشق حقستتکز عشق هزار دلگشا دیدی
بستان باغی اگر گلی دادیبرخور ز وفا اگر جفا دیدی
از بستانش سر خر است این تنزان بحر گهر تو کهربا دیدی
از فرعونی چو احولی دادتآن بود عصا و اژدها دیدی
امروز چو موسیت مداوا کردصد برگ فشان از آن عصا دیدی
صیاد جهان فشاند شه دانهآن را تو ز سادگی عطا دیدی
چون مرغ سلیم سوی او رفتیدام و دغل و فن و دغا دیدی
بازت بخرید لطف نجیناتا لطف و عنایت خدا دیدی
در طالع مه چو مشتری گشتیز الله عطای اشتری دیدی
چندان کرث که در عدد نایداین بستگی و گشاد را دیدی
تا آخر کار آن ولی نعمتچشمت بگشاد توتیا دیدی
از چشمه سلسبیل می خوردیعشرت گه خاص اولیا دیدی
چون دعوت اشربوا پری دادتجولانگه عرصه هوا دیدی
وآنگه ز هوا به سوی هو رفتیبر قاف پریدن هما دیدی
پرواز همای کبریایی رااز کیف و چگونگی جدا دیدی
باقیش مجیب هر دعا گویدکز وی تو اجابت دعا دیدی
غزل شماره ۲۷۲۴
روز ار دو هزار بار می آییهر بار چو جان به کار می آیی
از بهر حیات و زنده کردن تودر عالم چون بهار می آیی
عشاق همه شدند حلواییچون شکر قندوار می آیی
می درده و اختیار ما بستانکز مجلس اختیار می آیی
از خلق جهان کناره می گیردآن را که تو در کنار می آیی
خاموش به حضرت تو اولیترکز حضرت کردگار می آیی
دیدیم تو را ز دست ما رفتیمکز عالم پایدار می آیی
ای مرغ ز طاق عرش می پریوی شیر ز مرغزار می آیی
ای بحر محیط سخت می جوشیوی موج چه بی قرار می آیی
غزل شماره ۲۷۲۵
مندیش از آن بت مسیحاییتا دل نشود سقیم و سودایی
لاحول کن و ره سلامت گیرمندیش از آن جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحولچون نیست از او دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریایا طوطی روح از شکرخایی
چون دین نشود مشوش و ایمانزان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویشبگرفته عقول بادپیمایی
دل با دو جهان چراست بیگانهکز جا برمد صفات بی جایی
ای تن تو و تره زار این عالمچون خو کردی که ژاژ می خایی
ای عقل برو مشاطگی می کنمی ناز بدین که عالم آرایی
بگرفته معلمی در این مکتببا حفصی اگر چه کارافزایی
ای بر لب بحر همچو بوتیماردستور نه تا لبی بیالایی
این ها همه رفت ساقیا برخیزبا تشنه دلان نمای سقایی
مشرق چه کند چراغ افروزیسلطان چه کند شهی و مولایی
مصقول شود چو چهره گردونچون دود سیاه را تو بزدایی
درده تو شراب جان فزایی راکز وی آموخت باده صهبایی
یکتا عیشی است و عشرتی کز ویجان عارف گرفت یکتایی
از دست تو هر که را دهد این دستبی عقبه لا شده است الایی
ای شاد دمی که آن صراحی رااز دور به مست خویش بنمایی
چون گوهر می بتافت بر خاکمخاک تن من نمود مینایی
دریای صفات عشق می جوشدرمزی دو بگویم ار بفرمایی
ور نی بهلم ستیر و بربستهمن دانم و یار من به تنهایی
زین بگذشتم بیار حمرا راصفراشکن هزار صفرایی
تا روز رهد ز غصه روزیوین هندوی شب رهد ز لالایی
در حال مگر درت فروبسته ستکاندر پیکار قال می آیی