غزل شماره ۲۷۵۱
از قصه حال ما نپرسیوز کشتن عاشقان نترسی
ای گوهر عشق از چه بحریوی آتش عشق از چه درسی
آن جا که تویی کی راه یابدزان جانب چرخ و عرش و کرسی
ای دل تو دلی نه دیگ آهناز آتش عشق چند تفسی
جان و دل و نفس هر سه سوزیدتا کی گویم ظلمت نفسی
غزل شماره ۲۷۵۲
ای دلبر بی دلان صوفیحاشا که ز جان بی وقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیمدلتنگ ز غم چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود بطوفیوآنگه که به خانه هم به طوفی
ما را بنمای مهر و الفتچون معدن مهری و الوفی
مکشوف ز کشف توست اسرارزیرا که کشوف هر کشوفی
آنی که بری خسوف از ماهآن ماه نه ای که در خسوفی
آنی که بری کسوف از شمسآن شمس نه ای که در کسوفی
در آحادیم ای مهندستو ساکن خانه الوفی
ای آحادی الوف را باشکاین جا تو به منزل مخوفی
غزل شماره ۲۷۵۳
ای آنک تو شاه مطربانیزان دلبرکش بگو که دانی
خواهم که دو عشر ای خوش آوازاز مصحف حسن او بخوانی
در هر حرفیش مستمع رابگشاید چشمه معانی
سینش گوید که فاستجیبوانونش گوید که لن ترانی
ای طره او چه پای بندیوی غمزه او چه بی امانی
از نرگس او است ای گل سرخکان اطلس سرخ می درانی
ماندم ز تمام کردن اینباقیش تو بگو بر این نشانی
غزل شماره ۲۷۵۴
روزی که مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچ دانی
تا با تو چو خاص نور گردمآن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریادبا همچو تو آب زندگانی
گر مرگم از او است مرگ من بادآن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتمزان خرمن گوهر نهانی
منویس بر این و آن براتمبگذار طریق امتحانی
خاموش ولی به دست تو چیستباران آمد تو ناودانی
غزل شماره ۲۷۵۵
چون عشق کند شکرفشانیدر جلوه شود مه نهانی
بینی که شکر کران نداردخوش می خوری و همی رسانی
می غلط به هر طرف که غلطیبر سبزه سبز بوستانی
گر ز آنک کله نهی وگر نیشاهنشه جمله خسروانی
آن را بینی که من نگویمزیرا که بگویمت بدانی
چون چشم تو وا کنند ناگهبر شهر عظیم آن جهانی
ماننده طفل نوبزادهخیره نگری و خیره مانی
تا چشم بر آن جهان نشیندچاره نبود از این نشانی
بگریز به نور شمس تبریزتا کشف شود همه معانی
غزل شماره ۲۷۵۶
ای وصل تو اصل شادمانیکان صورت هاست وین معانی
یک لحظه مبر ز بنده که نیستبی آب سفینه را روانی
من مصحف باطلم ولیکنتصحیح شوم چو تو بخوانی
یک یوسف بی کس است و صد گرگاما برهد چو تو شبانی
هر بار بپرسیم که چونیبا اشکم و روی زعفرانی
این هر دو نشان برای عام استپیشت چه نشان چه بی نشانی
ناگفته حدیث بشنوی توننوشته قباله را بخوانی
بی خواب تو واقعه نماییبی آب سفینه ها برانی
خاموش ثنا و لابه کم کنکز غیب رسید لن ترانی
غزل شماره ۲۷۵۷
کژزخمه مباش تا توانیهر زخمه که کژ زنی بمانی
پیر است عروس عیش دنیامرگش طلبی اگر ستانی
تا رخ ننمود جمله نور استچون رخ بنمود شد دخانی
از سیل بلا چو کاه مگریزدر عشق و ولا چو پهلوانی
چون آب روان به هر نباتیباید که حیات را رسانی
غزل شماره ۲۷۵۸
مست می عشق را حیا نیوین باده عشق را بها نی
آن عشق چو بزم و باده جان رامی نوشد و ممکن صلا نی
با عقل بگفت ماجراهاجان گفت که وقت ماجرا نی
از روح بجستم آن صفا گفتآن هست صفا ولی ز ما نی
گفتم که مکن نهان از این مسای کفو تو زر و کیمیا نی
کاین برق حدیث تو از آن استجز جان افزا و دلربا نی
گفتا غلطی که آن نیم منما بوالحسنیم و بوالعلا نی
گفتم که به حق نرگسانتدفعم بمده به شیوه ها نی
کاین غمزه مست خونی توکشته ست هزار و خونبها نی
بالله که تویی که بی تویی توای کبر تو غیر کبریا نی
گر ز آنک تویی و گر نه ای تواز تو گذری دو دیده را نی
گر فرمایی که نیست هست استکو زهره که گویمت چرا نی
مقناطیسی و جان چو آهنمی آید مست و دست و پا نی
چون گرم شوم ز جام اولغیر تسلیم در قضا نی
چون شد به سرم میم سراسرمی را تسلیم یا رضا نی
از بهر نسیم زلف جعدتیکتا زلفی که جز دو تا نی
ای باد صبا به انتظارتاز بهر صبا و خود صبا نی
پس ما چه زنیم ای قلندراندر گره و گره گشا نی
گر ز آنک نه هر دمی خداوندکو جز سر و خاصه خدا نی
مخدومی شمس دین تبریزچون خورشیدش در این سما نی
غزل شماره ۲۷۵۹
گویم سخن لب تو یا نیای لعل لب تو را بها نی
ای گفته ما غلام آن دمکان جا همگی تویی و ما نی
این جا که منم بجز خطا نیو آن جا که تویی بجز عطا نی
این جا گفتن ز روی جسم استو آن جا همه هستی است جا نی
سیاره همی روند پا نیصد مشک روانه و سقا نی
رنجورانند همچو ایوبدریافته صحت و دوا نی
بی چشمانند همچو یعقوببینا شده چشم و توتیا نی
ره پویانند همچو ماهیبینند طریق ها ضیا نی
از رشک تو من دهان ببستمشرح تو رسد به منتها نی
غزل شماره ۲۷۶۰
با دل گفتم چرا چنینیتا چند به عشق همنشینی
دل گفت چرا تو هم نیاییتا لذت عشق را ببینی
گر آب حیات را بدانیجز آتش عشق کی گزینی
ای گشته چو باد از لطافتپرباد شده چو ساتگینی
چون آب تو جان نقش هاییچون آینه حسن را امینی
هر جان خسیس کان نداردمی پندارد که تو همینی
ای آنک تو جان آسمانیهر چند به صورت از زمینی
ای خرد شکسته همچو سرمهتو سرمه دیده یقینی
ای لعل تو از کدام کانیدر حلقه درآ که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمتآن دم که چو تیغ پر ز کینی
شمس تبریز صورتت خوشو اندر معنی چه خوش معینی
غزل شماره ۲۷۶۱
در خون دلم رسید فتویاز جمله مفتیان معنی
با خلق بگو که دور باشیداز زرق من و فسوس دعوی
با دل گفتم چنین خوش استتدل نعره زنان که آری آری
برداشت ربابکی دل منبنواخت که ما خوشیم یعنی
کان طعنه از این سوی وجود استآن جا که منم کجاست طعنی
آن جا که منم چو من نگنجمگنجد دگری بگو که نی نی
تا من باشی تو او نبینیزیرا که شب است و چشم اعمی
تا چشم تو این بود چه بینیدر بتگه نفس نقش مانی
ای عاجز خویش رو به تبریزدر شمس الدین گریز باری
غزل شماره ۲۷۶۲
در عشق هر آنک شد فدایینبود ز زمین بود سمایی
زیرا که بلای عاشقی راجانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص استسردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک خاک ارزدآن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاستای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنتدر عشق چو سایه همایی
ای آنک تو بوی آن نداریتو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او راالا که وجود مرتضایی
غزل شماره ۲۷۶۳
عشق است دلاور و فداییتنهارو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره بردهآورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالمبربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلیای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشیدر خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردنصبرا تو در این هوس نشایی
نادیده مکن چو دیده ای توبیگانه مرو چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریمبی ظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش چه دیدی ای جانکاین دست گشاده در دعایی
ای دل ز قضا چه رو نمودتکز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند استگفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریزسر پای کنی به سر بیایی
غزل شماره ۲۷۶۴
ماها چو به چرخ دل برآییچون جان به تن جهان درآیی
ماها چه لطیف و خوش لقاییای ماه بگو که از کجایی
داریم ز عشق تو براتیوز قند لطیف تو نباتی
از لعل لبت بده زکاتیای ماه بگو که از کجایی
ای یوسف جان که در نخاسیدر حسن و جمال بی قیاسی
در ما بنگر چو می شناسیای ماه بگو که از کجایی
زان سان ز شراب تو خرابیمکز خود اثری همی نیابیم
بفزای اگر چه می نتابیمای ماه بگو که از کجایی
در زیر درخت تو نشینیموز میوه دلکش تو چینیم
جز گلشن روی تو نبینیمای ماه بگو که از کجایی
هر دم که ز باده تو نوشیمبس روشن جان و تیزگوشیم
بی هوش شدیم و بس به هوشیمای ماه بگو که از کجایی
از آتش هات در فروغندفارغ از صدق وز دروغند
با قبله آتشین چو موغندای ماه بگو که از کجایی
ای رشک بتان و بت پرستانآرام دل خراب مستان
پا را بمکش ز زیردستانای ماه بگو که از کجایی
شمس تبریز پادشاهیدر خطه بی حد الهی
از ماه تو راست تا به ماهیای ماه بگو که از کجایی
غزل شماره ۲۷۶۵
آن شمع چو شد طرب فزاییپروانه دلان به رقص آیی
چون جان برسد نه تن بجنبدجان آمد از لحد برآیی
چون بانگ سماع در که افتادای کوه گران کم از صدایی
کاین باد بهار می رساندرقصانی شاخ را صلایی
در ذره کجا قرار ماندخورشید به رقص در سمایی
هم آتش و دود گشته پیچاناز آتش روی جان فزایی
ماهی صنما ز روح بی جسمشوخی شکری یکی بلایی
گه کوته و گه دراز گشتیمبا سایه صورت همایی
هم بر لب دوست مست گشتیمنالان شده مست همچو نایی
بر باد سوار همچو کاهیماندر جولان ز کهربایی
چون پشه ز خون خویش مستیموز دیگ جگر دلا ابایی
اندر خلوت به هوی هوییدر جمعیت به های هایی
در صورت بنده کمینیمدر سر صفت یکی خدایی
این داد خدیو شمس تبریزبی کبر ولیک کبریایی
غزل شماره ۲۷۶۶
ای بی تو محال جان فزاییوی در دل و جان ما کجایی
گر نیم شبی زنان و گویانسرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشدآخر نه تو جان جان مایی
در بام فلک درافتد آتشگر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشیدتا لاف زند ز روشنایی
هم چشمی و هم چراغ ما راهم دفع بلا و هم بلایی
در دیده ناامید هر دمای دیده دل چه می نمایی
ای بلبل مست از فغانتمی آید بوی آشنایی
می نال که ناله مرهم آمدبر زخم جراحت جدایی
تا کشف شود ز ناله توچیزی ز حقیقت خدایی
غزل شماره ۲۷۶۷
گر یار لطیف و باوفاییور از دل و جان از آن مایی
خواهم که در این میان درآییای ماه بگو که کی برآیی
چون صورت جان لطیف کاریاز حلقه چرا تو برکناری
وز یارک خود دریغ داریای ماه بگو که کی برآیی
برخیز که ما و تو چو جانیموز رازک همدگر بدانیم
آخر نه من و تو یارکانیمای ماه بگو که کی برآیی
دریاب که بر در خداییمآخر بنگر که ما کجاییم
تا رقص کنان ز در درآییمای ماه بگو که کی برآیی
ای جان و جهان چرا چنینیچون یارک خویش را نبینی
در گوشه روی ترش نشینیای ماه بگو که کی برآیی
چونی تو و آن دل لطیفتو آن صورت و قامت ظریفت
خواهم که شوم شبی حریفتای ماه بگو که کی برآیی
در جمله عالم الهیوز دامن ماه تا به ماهی
آن شد که تو گویی و بخواهیای ماه بگو که کی برآیی
غزل شماره ۲۷۶۸
ساقی انصاف خوش لقاییاز جا رفتم تو از کجایی
گر بنده بگویمت روا نیستترسم که بگویمت خدایی
خاموش نمی هلی که باشمراه گفتن نمی گشایی
می افشاری مرا چو انگورمعشوق نه ای مرا بلایی
گر چشم ببندم از تو کفر استزیرا که تو نور می فزایی
ور بگشایم بگویی منگردر ما تو بدیده هوایی
غزل شماره ۲۷۶۹
برخیز و بزن یکی نواییبر یاد وصال دلربایی
هین وقت صبوح شد فتوحیهین وقت دعاست الصلایی
بگشا سر خنب خسروانیتا خلق زنند دست و پایی
صد گون گره است بر دل و نیستجز باده جان گره گشایی
از جای ببر به یک قنینهآن را که قرار نیست جایی
جز دشت عدم قرارگه نیستچون نیست وجود را وفایی
بر سفره خاک تره ای نیستهر سوی ز چیست ژاژخایی
عالم مردار و عامه چون سگکی دید ز دست سگ سخایی
ساقی درده صلا که چون توجان ها بندید جان فزایی
ما چون مس و آهنیم ثابتدر حیرت چون تو کیمیایی
در مغز فکن تو هوی هوییوز خلق برآر های هایی
تا روح ز مستی و خرابینشناسد هجو از ثنایی
زین باده چو مست شد فلاطوننشناسد درد از دوایی
دردی ده و عقل را چنان کنکو درد نداند از صفایی
بر ناطق منطقی فروریزاز جام صبوحیان عطایی
تا دم نزند دگر نجویدزنبیل و فطیر هر گدایی
خامش که تو را مسلم آمدبرساختن از عدم بقایی
غزل شماره ۲۷۷۰
رخ ها بنگر تو زعفرانیکز درد همی دهد نشانی
شهری بنگر ز درد رنجورچون باغ به موسم خزانی
این درد ز غصه فراق استاز هیبت حکم آسمانی
بیم است فلک سیاه گردداز آتش و ناله نهانی
دوزخ بنگر که سر برآوردناگه ز میان شادمانی
برخاست غریو جان ز هر سوهان ای کس بی کسان تو دانی
فرمود که این فراق فانی استافغان ز فراق جاودانی
یا رب چه شود اگر تو ما رااز هر دو فراق وارهانی
این گفته و بسته شد دهانمباقی تو بگو اگر توانی
غزل شماره ۲۷۷۱
ای قلب و درست را رواییپیش تو که زفت کیمیایی
در ره خر بد ز اسب رهواراز فضل تو کرده پیش پایی
گر پای سگی ره تو کوبدبر شیر وغاش برفزایی
در عشق تو پاشکستگاننددارند امید پرگشایی
در تو مگسی چو دل ببنددیابد ز درت پر همایی
فضل تو علی هین گفتتا نگشاید ره گدایی
خاموش که هر محال و صعبیآسان شود از کف خدایی
غزل شماره ۲۷۷۲
ای آنک تو خواب ما ببستیرفتی و به گوشه ای نشستی
ما را همه بند دام کردیما بند شدیم و تو بجستی
جز دام تو نیست کفر و ایمانیا رب که چه بس درازدستی
گر خواب و قرار رفت غم نیستدولت بر ماست چون تو هستی
چون ساقی عاشقان تو باشیپس باقی عمر ما و مستی
ای صورت جان و جان صورتبازار بتان همه شکستی
ما را چو خیال تو بود بتپس واجب گشت بت پرستی
عقل دومی و نفس اولای آمده بهر ما به پستی
این وهم من است شرح تو نیستتو خود هستی چنانک هستی
غزل شماره ۲۷۷۳
با یار بساز تا توانیتا بی کس و مبتلا نمانی
بر آب حیات راه یابیگر سر موافقت بدانی
با سایه یار رو یکی شومنمای ز خویشتن نشانی
گر رطل گران دهند درکشای جان بگذار این گرانی
ای دل مپذیر بیش صورتمی باش چو آب در روانی
پذرفتن صورت از جمادی استمفسر اگر از رحیق جانی
در مجلس دل درآ که آن جاعیش است و حریف آسمانی
غزل شماره ۲۷۷۴
در فنای محض افشانند مردان آستیدامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جانآخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه دادگفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویشلیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شدهنی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوسمی کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی
ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباشچشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی
مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوشفارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیانشمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی
غزل شماره ۲۷۷۵
مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودیشمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده بادتا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقیناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده اماز حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کنددر هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک توتا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری استتا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شودای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملکلیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان توخانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی