غزل شماره ۲۷۷۶
ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکیحور را از دست داده از پی کمپیرکی
من گریبان می درانم حیف می آید مراغمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی
پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلبسر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی
کیست کمپیرک یکی سالوسک بی چاشنیتو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی
میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمراو به پنهانی همی خندد که ابله میرکی
نی به بستان جمال او شکوفه تازه اینی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی
خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورارو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی
نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی استمی کشد زنجیر مهرش بی مدد زنجیرکی
غزل شماره ۲۷۷۷
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنیچاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه می دراند عقل بخیه می زندهر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دودخوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنیگه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطماندر چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنیماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمستبا پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای استقبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ایکمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی
غزل شماره ۲۷۷۸
ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توییدر میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی
خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنندچون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی
جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توستآنک درد و دارو از وی خاست بی شک آن تویی
دردهایی کآدمی را بر در خلقان بردآن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی
هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بندهر کجا روشن شود آن شعله تابان تویی
ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوندچون حقیقت بنگرم در درد ما نالان تویی
هم تویی آن کس که می گوید تویی والله توییگوی و چوگان و نظاره گر در این میدان تویی
و آنک منکر می شود این را و علت می نهددر میان وسوسه او نفس علت خوان تویی
و آنک می گوید تویی زین گفت ترسان می شوددر میان جان او در پرده ترسان تویی
کنج زندان را به یک اندیشه بستان می کنیرنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان تویی
در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفورتو مخالف کرده ای شان فتنه ایشان تویی
آن یکی محبوب این و باز او مکروه آنچشم بندی چشم و دل را قبله و سامان تویی
صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنیگویی سلطان است آن دام است خود سلطان تویی
بندگی و خواجگی و سلطنت خط های توستخط کژ و خط راست این دبیرستان تویی
صورت ما خانه ها و روح ما مهمان در آننقش و جان ها سایه تو جان آن مهمان تویی
دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیمبر امید آنک بنمایی که خود ایمان تویی
دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ماچشم روشن در تو آویزیم کان احسان تویی
غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بسغفلت ما بی فضولی بر چو خود یقضان تویی
توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بترنقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان تویی
روح ها می پروری همچون زر و مس و عقیقچون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان تویی
روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شبشب صفات از ما به تو آید صفاتستان تویی
روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیمشب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان تویی
کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده اندپس بدانستیم بی شک کاندر این ایوان تویی
غزل شماره ۲۷۷۹
بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ایهیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای
یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ایوقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای
کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکریسروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای
بر کنار او ربابی در کف او زخمه ایمی نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای
هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه اییا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای
یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصرهر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای
مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلالهر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای
غزل شماره ۲۷۸۰
در شرابم چیز دیگر ریختی درریختیباده تنها نیست این آمیختی آمیختی
بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختیبار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی
چون بدیدم در سرم سودای تو سودای توآمدی در گردنم آویختی آویختی
طره های مشک را دربافتی دربافتیتارهای صبر را بگسیختی بگسیختی
تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشانمشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی
ای قدح رخسار من افروختی افروختیوی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی
غزل شماره ۲۷۸۱
ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختیگر نمی جستی جنون ما چرا می ریختی
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتابنور رقص انگیز را بر ذره ها می ریختی
دست بر لب می نهی یعنی خمش من تن زدمخود بگوید جرعه ها کان بهر ما می ریختی
ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزیدبایزیدی بردمید از هر کجا می ریختی
ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافتجبرئیلی هست شد چون بر سما می ریختی
می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شداز گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی
می بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نیآب سقا می خریدی بر سقا می ریختی
همچو موسی کآتشی بنمودیش و آن نور بوددر لباس آتشی نور و ضیا می ریختی
روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییمجمع کردی آخر آن را که جدا می ریختی
درج بد بیگانه ای با آشنا در هر دممخون آن بیگانه را بر آشنا می ریختی
ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوششهمچو گل در برگ ریزان از حیا می ریختی
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتشاشک ها چون مشک ها بهر لقا می ریختی
دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه دهآب حیوانی کز آن بر انبیا می ریختی
انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاصبر مس هستی ایشان کیمیا می ریختی
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکنکز برای ردشان آب دعا می ریختی
کوشش ما را منه پهلوی کوشش های عامکز بقاشان می کشیدی در فنا می ریختی
غزل شماره ۲۷۸۲
گر شراب عشق کار جان حیوانیستیعشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی
گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق اوحلقه گوش روان و جان انسانیستی
گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کونجام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی
ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل اوقاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی
آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاعگر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی
گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفانیوسف مصری ابد پابند و زندانیستی
گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمیکز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی
نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جانساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی
جام همچون شمع را بر آتش می برفروزپس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی
درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ماکو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی
پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ایبعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی
غزل شماره ۲۷۸۳
ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدیای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی
خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزه هاجان جان صوفیانی الصلا شاد آمدی
شب چو چتر و مه چو سلطان می دود در زیر چتروز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدی
بی گهان در پیش کردی روح های پاک راای صحابه عشق را چون مصطفی شاد آمدی
ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراقمی نگنجم زین طرب در هیچ جا شاد آمدی
من گمان ها داشتم اندر وفای لطف تولیک در وهمم نیامد این وفا شاد آمدی
پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت استمطربا پیوند کن تو پرده ها شاد آمدی
چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسیبشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی
غزل شماره ۲۷۸۴
در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سریلیک این سودا غریب آمد به عالم نادری
جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورندز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری
پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بسنی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری
آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ اومی برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری
صورت او چون عصا و باطن او اژدهاچون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری
کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدهاگردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری
گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاستز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری
جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آبدفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدرتا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به استای افندی هین مگو این را مری و آن را مری
ور فسردی در تکبر آفتابی را بجودر گداز هر فسرده شمس باشد ماهری
آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماداز زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری
تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده استعقل جز وی ننگ مانده بر سر یخ چون خری
ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بارپوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری
شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهدبال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری
غزل شماره ۲۷۸۵
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمیاندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی
ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جویدر میان حلقه های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهاندر سر و دل ها روان مانند سودا بودمی
گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهمجا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی
من نکردم جلدیی با عشق او کان آتششآب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی
گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشقمن نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی
گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدیکو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی
غزل شماره ۲۷۸۶
آتشینا آب حیوان از کجا آورده ایدانم این باری که الحق جان فزا آورده ای
مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگرچون چنین خورشید از نور خدا آورده ای
خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرسچون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای
احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از اینچون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای
از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیستچون قدر را مست گشته با قضا آورده ای
می نگنجد جان ما در پوست از شادی توکاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای
شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدرکز میان هر جفایی صد وفا آورده ای
غزل شماره ۲۷۸۷
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ایتا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای
ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ایای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای
جان ها زنبوروار از عشق تو پران شدهتا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای
ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ایوی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای
شاد با گوش مقیم اندر مقالات الستچون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای
در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ایهر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای
فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خودچرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای
ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشترای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای
ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو همروزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای
غزل شماره ۲۷۸۸
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ایصاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای
چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافتموج زد دریای گوهر از میان خاره ای
این دل صدپاره مر دربان جان را پاره دادچون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای
هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتریهشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای
تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زدهیا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای
هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طربخوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای
ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماهوز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای
نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کندچون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای
شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دلهم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای
غزل شماره ۲۷۸۹
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ایدر شعاع شمع جانان دل گرفته خانه ای
سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه اینزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه ای
خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکریمن بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای
با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمعپر او در پای پیچد درفتد مستانه ای
خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشقگندم او آتشین و جان او پیمانه ای
نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طورگر بگویم بی حجاب از حال دل افسانه ای
شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروریمحض روحی سروقدی کافری جانانه ای
پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وارلیک او دریای علمی حاکمی فرزانه ای
دامن دانش گرفته زیر دندان ها ولیککلبتین عشق نامانده در او دندانه ای
من ز نور پیر واله پیر در معشوق محواو چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه ای
پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیفمن چو پروانه در او او را به من پروانه ای
گفتم آخر ای به دانش اوستاد کائناتدر هنر اقلیم هایی لطف کن کاشانه ای
گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشمبشنو از من پند جانی محکمی پیرانه ای
دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ماغرقه بین تو در جمال گلرخی دردانه ای
چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلیای مسلمانان ز رحمت یاریی یارانه ای
این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشااز حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه ای
شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز اوگشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه ای
غزل شماره ۲۷۹۰
بار دیگر ملتی برساختی برساختیسوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدیتا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتیگوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشانجان ها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی نو آتشیکوه را و سنگ را بگداختی بگداختی
بود در بحر حقایق موج ها در موج هابر سر آن بحر جان می باختی می باختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشتبهر کشتی بادبان افراختی افراختی
غزل شماره ۲۷۹۱
هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستیدر دل هر خار غم گلزار جان افزاستی
گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختینقش بند جان آتش رنگ او با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه رااین زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدیذره ذره در طریقش باپر و باپاستی
دیده نامحرمان گردیده بودی عشق راخود طناب خیمه های جمله بر دریاستی
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقانبر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مراگرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی
خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از اوجای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقابگر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی
غزل شماره ۲۷۹۲
سر نهاده بر قدم های بت چین نیستیز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستیچیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از اوسر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق اوسیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی
غزل شماره ۲۷۹۳
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتییادآوری جهان را ز آنک در سر داشتی
زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختیز آنک قصد مومن و ترسا و کافر داشتی
جان همی تابید از نور جلالت موج موجز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی
پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلببس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی
هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختیهم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی
صد هزاران را میان آب دریا سوختیصد هزاران را میان آتشی تر داشتی
در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهانای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی
در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاکاین شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی
آفتابا پیش تو هر ذره ای کو شکر کردمر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی
از نمک های حیاتت این وجود مرده راتازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی
شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می زنمز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی
غزل شماره ۲۷۹۴
ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتیتا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی
گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکارتخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی
ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخمفارغی چون تخم ها را تو عدم انگاشتی
ای زمین تخم گیر آخر تویی هم اصل تخمکز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی
چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیستتو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی
ریش خندی می کند بر پند تاب عاشقیکی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی
ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باشدر شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی
غزل شماره ۲۷۹۵
ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدیای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی
چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیستچونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی
از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویشای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی
ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته ایتا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی
ای سهیلی کآفتاب از روی تو بیخود شده ستخیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی
مشک تاتاری به هر دم می کند غمزی به خلقچونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی
گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجبای مه بی خویشتن کز خویشتن پنهان شدی
آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان هاتا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی
شمس تبریزی به چاهی رفته ای چون یوسفیای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی
غزل شماره ۲۷۹۶
ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدیدست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی
نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختیچون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی
در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوشتو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی
خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نویهم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو توفقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی
کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواندتا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی
ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدیماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی
عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیکداندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی
عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر استکی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی
غزل شماره ۲۷۹۷
تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبریجان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری
جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهیتا نخندی اندر آتش همچو زر جعفری
دل نبیند آنک باشد جسم و جان را او حجابسر ندارد آنک بنهد پا در این ره سرسری
تا دو چشمت بسته باشد اندر این بازارگاهسخت ارزان می فروشی لیک انبان می خری
غزل شماره ۲۷۹۸
در دو چشم من نشین ای آن که از من منتریتا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکندز آنک از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کندتا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسنتری
وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و راموقت ناز از آهن پولاد تو آهنتری
چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز اونرم گردی چون زمین گر از فلک توسنتری
زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزارکز هزاران حصن و جوشن روح را جوشنتری
زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببستکز برای روشنی تو خانه را روشنتری
غزل شماره ۲۷۹۹
بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگریآتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری
منگر آخر سوی روزن سوی روی من نگرتا ز روی من به روزن های غیبی بنگری
روی زرینم به هر سو شش جهت را لعل کردتا ز لعل تو بیاموزید رویم زرگری
شش جهت گوساله ای زرین و بانگش بانگ زرگاوکان بر بانگ زر مستان سحر سامری
شیرگیرا گاو و گوساله به بانگ زر سپارچونک شیر و شیرگیر جام صرف احمری
دشمن اسلام زلف کافرت ما را بگفتدور شو گر مومنی و پیشم آ گر کافری
گفتمش این لاف ها از شمس تبریزیستتگفت آری و برون آورد مهر دلبری
غزل شماره ۲۸۰۰
در میان جان نشین کامروز جان دیگریکاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری
خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگریخوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری
آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نانیوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری
تو جهان زندگی و این جهان بندگیتو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری