قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۸۰۱ تا ۲۸۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۸۰۱

عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشیوز برای امتحان بر نقد مردان آتشی
داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشقتخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی
آفتابش تافته در روزن هر عاشقیما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی
الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گستریدبهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی
عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شدهر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی

غزل شماره ۲۸۰۲

آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکیآخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی
آخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ماگر نگویی بیشتر آخر بگویی اندکی
گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو رااین قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی
در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیستشکرستانی ولیکن ترش رویی اندکی
این غزل را بین که خون آلود از خون دل استبوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی

غزل شماره ۲۸۰۳

ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگیکرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزدهتشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشقدر سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشقدم به دم در می رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کونتا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهشچون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیکجز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتادتا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی

غزل شماره ۲۸۰۴

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنیچون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهدبنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنیوآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قافاز تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقهکرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی
چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدندر حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی

غزل شماره ۲۸۰۵

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ایچون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای
هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ایهر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو بردجان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفتلاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شددیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خوگشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نموداز پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای

غزل شماره ۲۸۰۶

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ایآفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای
آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زندوز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای
عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنیعشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای
چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق اوز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای
قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شدهعقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای
صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتریوز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای
کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت توبر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای

غزل شماره ۲۸۰۷

گشت جان از صدر شمس الدین یکی سودایییدر درون ظلمت سودا را داناییی
یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دینکز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی
مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفتکز سر سودا نداند پستی از بالاییی
موج سودا و جنونی کز هوای او بخاستبر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی
عقل پابرجای من چون دید شور بحر اوبا چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتیگشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی
عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه هاعقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی
پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودندبعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی
رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگریهر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی
دوش دیدم عشق را می کرد از خون سرشکبر سر بام دلم از هجر خون انداییی
هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیتگر چه او پستی رود باشد بر آن بالاییی
گرد دارایی جان مظلم ناپایدارگشت جان پایداری از چنان داراییی
یک دمی مرده شو از جمله فضولی ها ببینهر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی
یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کردهمچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی
چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی پدرگردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی
نام مخدومی شمس الدین همی گو هر دمیتا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی
خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنکدیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی
خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهمتا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی
من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاهاینک اکنون در فراقش می کنم جان ساییی
در هوای سایه ای عنقای آن خورشید لطفدل به غربت برگرفته عادت عنقاییی
چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهانداد جان را از زمانه شیوه تنهاییی
چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دمدر طلب می داردم از بوی و از بویاییی
آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مراآه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی
عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی دلیناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی
او همه دیده ست اندر درد و اندر رنج منمن نمی تانم که گویم نیستش بیناییی
من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویشدیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی
گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشومن نیم در عشق او امروزی و فرداییی
در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم استشد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی
و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق اوعقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی
چون خیالش نیم شب در سینه آید می نگرهر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی
در شکرریز لبش جان ها به هنگام وصالهر سر مویی تو را بوده ست شکرخاییی
چون میی در عشق او تا کهنه تر تو مستترکی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی
سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کنبحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی
این عجب بحری که بهر نازکی خاک توقطره ای گشته ست و ننماید همی دریاییی
بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویشمی کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی
چهره های یوسفان و فتنه انگیزان دهراز گدایی حسن او دارند هر زیباییی
گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمامور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی
گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هواور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی
جان من چون سفره خود را درکشد از سحر اوگرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی
نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می چرندز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی
نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شودگر تو از رخسار یک دم پرده ها بگشاییی
ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سرگر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی

غزل شماره ۲۸۰۸

گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنیو آنک نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی
آنک او رد دل است از بددرونی های خویشگر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی
ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمیمدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی
آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی اوبر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی
او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیمجز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی
مر مناجات تو را با او نباشد همدم اوجز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی
آن مراعات تو او را در غلط ها افکندپس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی
آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماندتا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی
آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمیهست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی
از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بودشاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی
ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفاتا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی

غزل شماره ۲۸۰۹

ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانییزهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی
جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیلمی کند عجل سمین را از کرم بریانیی
روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاکهین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی
بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرابوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی
می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدممطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی
گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شودگفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی
چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرمدر سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی

غزل شماره ۲۸۱۰

ای بداده دیده های خلق را حیرانییوی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی
ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی توعالم دل را کند اندر صفا نورانیی
دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایمای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی تووز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی
از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوندوز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی
این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان هاآب حیوان است این یا آتشی روحانیی
این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدنداین چه دادی درد را تا می کند درمانیی
روستایی را چه آموزید نور عشق توتا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی
شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلندتا بقایی دیده آید در جهان فانیی

غزل شماره ۲۸۱۱

از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگیبا همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی
وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شدهاز هوای خانه او صد هزاران خانگی
صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگیعقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی
من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستمگفت بنویسید توقیعش پی پروانگی
ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشینای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی
ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش توتا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی
صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیممن نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی
عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کنشانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی

غزل شماره ۲۸۱۲

ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ایو آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای
با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ایبا کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای
با کدامین دست بردی حادثات دهر رااز جمال دلربایی آینه بسترده ای
نی هزاران بار خون خویشتن را ریختینی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای
نی هزاران بار اندر کوره های امتحاندرگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای
نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختینی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای
چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تواز ورای این همه تو چونک اهل پرده ای
چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگوکز درون بحر دانش صافیی نی درده ای
گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمانصدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای
گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دلاز ورای این نشان ها که به گفت آورده ای
بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمانگوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای

غزل شماره ۲۸۱۳

اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتیو مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی
اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمیهله بشکن قفص ای جان چو طلبکار نجاتی
ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی توز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی
چو تویی یار مرا تو به از این دار مرا توبرسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی
چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدمکه نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی
حرکت کن حرکت هاست کلید در روزیمگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی
به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیدهکه نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی
بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلدکه خماری است جهان را ز می و بزم نباتی
به حق بحر کف تو گهر باشرف توکه به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی
مثل ساغر آخر تو خرابی عقولیکه چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی
کرمت مست برآید کف چون بحر گشایدبدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی
به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدیبرهان منتظران را ز تمنای سباتی
نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینیبه عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی
رسی از ساغر مردان به خیالات مصورز ره سینه خرامان کنساء خفرات
و جوار ساقیات و سواق جاریاتتو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی

غزل شماره ۲۸۱۴

خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاریخنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکینکه تو آشفته مایی سر اغیار نداری
خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفتتو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
خنک آن دم که صلا دردهد آن ساقی مجلسکه کند بر کف ساقی قدح باده سواری
شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقیبرهد این تن طامع ز غم مایده خواری
خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارضبستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری
خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورددل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارمتو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری
خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوشخنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایتتو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری
خورد این خاک که تشنه تر از آن ریگ سیاه استبه تمام آب حیات و نکند هیچ غباری
دخل العشق علینا بکاوس و عقارظهر السکر علینا لحبیب متوار
سخنی موج همی زد که گهرها بفشاندخمشش باید کردن چو در اینش نگذاری

غزل شماره ۲۸۱۵

بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالیچو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهیبشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردنبستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدیبفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیریبستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اخترکه همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستمکه شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطانبنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاریعسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک راهمه در روی درافتند که بس خوب خصالی

غزل شماره ۲۸۱۶

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانیچه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونینه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
برود فکرت جادو نهدت دام به هر سوتو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی که دل باز نداندچه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلیچه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
کله و تاج سرم را پی سیلی تو بایدکه مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاندز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندتبه کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده ز خیالات امان دهمکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده قدم صدق نهادههمه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالینه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزشبه یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جهبرهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالابود اظهار زبانه به از اظهار زبانی

غزل شماره ۲۸۱۷

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیاییو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورمپی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببنددتو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردمبکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخیبکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآیدبزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندندره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگیو اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانهنبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شدچو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نمایدبر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کننفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشایدبکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی

غزل شماره ۲۸۱۸

صنما چونک فریبی همه عیار فریبیصنما چون همه جانی دل هشیار فریبی
سحری چون قمر آیی به خرابات درآییبت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری خرد خفته نگیریتو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازدرمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن راکه تو جبار جهانی همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه روهمه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری شنوایی برسانیهمه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجوییتو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینیکه کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی

غزل شماره ۲۸۱۹

اگر او ماه منستی شب من روز شدستیاگر او همرهمستی همه را راه زدستی
وگر او چهره مستی به سر دست بخستیز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی
وگر او در صمدیت بنمودی احدیتبه خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستیز کجا میوه تازه به درون سبدستی
سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شواگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی

غزل شماره ۲۸۲۰

چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدیچو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینیهمه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نیهمه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میریو اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به میت خوشهمه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی
همه گل ها گرو دی همه سرها گرو میتو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کلهمه بر توست توکل که عمادی و عمیدی
اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدندتو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصیکه گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی
کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکیبرهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی
هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا روبه چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدتکه ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگویدکه همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی

غزل شماره ۲۸۲۱

تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاریتو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری
همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشندهمه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
تویی دریای مخلد که در او ماهی بی حدز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری
همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامرهمه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری
همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهیهمه چون یوسف چاهی ز تو اندر چه تاری
همه ذرات چو ذاالنون همه رقاص چو گردونهمه خاموش چو مریم همه در بانگ چو قاری
همه اجزای وجودت به تو گویند چه بودتکه همه گفت و شنودت نه ز مهر است و ز یاری
مثل نفس خزان است که در او باغ نهان استز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاری
تو بر این شمع چه گردی چو از آن شهد بخوردیتو چو پروانه چه سوزی که ز نوری نه ز ناری

غزل شماره ۲۸۲۲

تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیریتو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولیتو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفیتو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور هله ای بخت مکررنه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانینشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی همگی قند و نباتیهمگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری
به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلسنکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدمبه پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش همگی آب شود خوشاگرت بیند منکر برهد او ز نکیری

غزل شماره ۲۸۲۳

ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامینفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی
هله ای جان و جهانم مدد نور نهانمستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانیعجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی
عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقعکه مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشقبه سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من این صاد حسناک ندامینظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی
قمر سار الینا حبه فرض علیناسطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداهوجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی به کرم بازگشاییخرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختیکه از او یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آیدبه دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی
ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستانچو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر رابنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی

غزل شماره ۲۸۲۴

مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآییز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت راو اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعتنه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانیو اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی
غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجاننه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مهکی بود نیم چراغی که کند نورفزایی
چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمشکه چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی
مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی راچه کشانی چه کشانی به مطارات همایی
چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیردز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی
زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شدعم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی
هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آکه منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدمهله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی
ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من برکه نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالیفتدلی و تجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتنخمش و آب فرورو سمک بحر وفایی

غزل شماره ۲۸۲۵

مثل ذره روزن همگان گشته هواییکه تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادانهمه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی
همه در نور نهفته همه در لطف تو خفتهغلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمتهمه شه زاده دولت شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدمطلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبیچه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی
بجز از روح بقایی بجز از خوب لقاییمده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی