غزل شماره ۲۸۲۶
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هواییهمه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادانهمه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی
همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفتههمه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمتهمه شه زاده دولت شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدمطلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشقکه ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی
تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقاییمده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی
غزل شماره ۲۸۲۷
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایینه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانشز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدسنبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید ز حجر نور برآیدچو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی ز قدح های نهانیکه به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خسته خود را و دهان بسته خود راتو مپندار کز آن می نکند روح فزایی
غزل شماره ۲۸۲۸
خبری است نورسیده تو مگر خبر نداریجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری
قمری است رونموده پر نور برگشودهدل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پرانبسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شدچه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که تویی شکرستانشچه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
شده ای غلام صورت به مثال بت پرستانتو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را چو در آینه ببینیبت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گوییز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیلههمه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دلز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادتمگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری
غزل شماره ۲۸۲۹
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماریچه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواندتو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیرانتو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزیغلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارتبنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دوانداگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسدهمه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواندبه از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهددل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری
غزل شماره ۲۸۳۰
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالاکه ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانانبه دمی چراغشان را ز چه رو نمی نشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کنز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
دو سه عوعو سگانه نزند ره سوارانچه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی
سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیریکه به بیشه حقایق بدرد صف عیانی
نه دو قطره آب بودی که سفینه ای و نوحیبه میان موج طوفان چپ و راست می دوانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهتبه فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشدسفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانیکه بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی وگر نی بدود سعادت توهمه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت کندت هزار خدمتکه ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپدتو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسیکه خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیریدل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی
دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل رااگر آن سوی حقایق سیران او بدانی
غزل شماره ۲۸۳۱
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازمدر مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شدز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آنکه نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین استعجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دلدل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می گزارمکه تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامیکه بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگرمطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبدکه همی زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانمچو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایهچه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذرز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
غزل شماره ۲۸۳۲
صنما چنان لطیفی که به جان ما درآییصنما به حق لطفت که میان ما درآیی
تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داریچه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی
تو لطیف و بی نشانی ز نهان ها نهانیبفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی
چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغانتو به لب چه شهد بخشی چو زبان ما درآیی
به جهان ملک تویی بس نکشد کمان تو کسبپرم چو تیر اگر تو به کمان ما درآیی
بخرام شمس تبریز که تو کیمیای حقیهمه مس ما شود زر چو به کان ما درآیی
غزل شماره ۲۸۳۳
سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باریسوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری
نرسی به باز پران پی سایه اش همی دوبه شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری
به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریابستان ز اوج موجش در شاهوار باری
چو شکار گشت باید به کمند شاه اولیچو برهنه گشت باید به چنین قمار باری
بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جانبنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری
هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالابه سماع زهره ما بزنید تار باری
به میان این ظریفان به سماع این حریفانره بوسه گر نباشد برسد کنار باری
به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودنپی این قرار برگو دل بی قرار باری
ز سبو فغان برآمد که ز تف می شکستمهله ای قدح به پیش آ بستان عقار باری
پی خسروان شیرین هنر است شور کردنبه چنین حیات جان ها دل و جان سپار باری
به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردمدل من رمید کلی ز دکان و کار باری
من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازیدل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری
هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگویدهله مطرب معانی غزلی بیار باری
غزل شماره ۲۸۳۴
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامیکه ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
چه بود حیات بی او هوسی و چارمیخیچه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردیبه دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختیخنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گرددچو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
به میان دلق مستی به قمارخانه جانبر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی
خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالشکه سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی
ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورشنه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوشهمه را نظاره می کن هله از کنار بامی
ز تو یک سوال دارم بکنم دگر نگویمز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی
غزل شماره ۲۸۳۵
ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانیتو نه ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی
دو هزار خنب باده نرسد به جرعه توز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی
می و نقل این جهانی چو جهان وفا نداردمی و ساغر خدایی چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحتجز صورتی که داری تو به خاکیان چه مانی
بزن آتشی که داری به جهان بی قراریبشکاف ز آتش خود دل قبه دخانی
پر و بال بخش جان را که بسی شکسته پر شدپر و بال جان شکستی پی حکمتی که دانی
سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جانقدحی دو موهبت کن چو ز من سخن ستانی
که هر آنچ مست گوید همه باده گفته باشدنکند به کشتی جان جز باده بادبانی
مددی که نیم مستم بده آن قدح به دستمکه به دولت تو رستم ز ملولی و گرانی
هله ای بلای توبه بدران قبای توبهبر تو چه جای توبه که قضای ناگهانی
تو خراب هر دکانی تو بلای خان و مانیزه کوه قاف گیری چو شتر همی کشانی
عجب آن دگر بگویم که به گفت می نیایدتو بگو که از تو خوشتر که شه شکربیانی
غزل شماره ۲۸۳۶
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینیسوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی
نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله داردکه ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزانکه ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفتهز فلک نبات یابد برهد از این زمینی
دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلویبه بهار امانتی ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسیسوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی
ز برای دعوت جان برسیده اند خوبانکه بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خوییبه خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی چه میان هندوانیبرو آینه طلب کن بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانیبه شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختیبه نبات چون درختی به ثبات چون یقینی
شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطانبرسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمتو اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی
غزل شماره ۲۸۳۷
هله عاشقان بشارت که نماند این جداییبرسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آیددو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاریز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساندغم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافقکه سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودیچو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کنتو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادیکه بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرقنفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان هابه کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداریتو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی
غزل شماره ۲۸۳۸
صفت خدای داری چو به سینه ای درآییلمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
صفت چراغ داری چو به خانه شب درآییهمه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
صفت شراب داری تو به مجلسی که باشیدو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشدچه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی
چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشدچه جهان های دیگر که ز غیب برگشایی
ز تو است این تقاضا به درون بی قرارانو اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی
فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردانفلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی
نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزینه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی
مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزیز چه خاک می پرستی نه تو قبله دعایی
چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجویدعجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی
و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندانکه گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی
فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توستتو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی
فلکم جواب گوید که کسی تهی نپویدکه اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی
سخنم خور فرشته ست من اگر سخن نگویمملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانیچه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی
تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ استکه خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی
تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کنغلطم بگو که شمسا همه روی بی قفایی
غزل شماره ۲۸۳۹
بکشید یار گوشم که تو امشب آن ماییصنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی
چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانهبه سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی
و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشیز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی
شب من نشان مویت سحرم نشان رویتقمر از فلک درافتد چو نقاب برگشایی
صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهوبه جهان کی دید صیدی که بترسد از رهایی
صنما هوای ما کن طلب رضای ما کنکه ز بحر و کان شنیدم که تو معدن عطایی
همگی وبالم از تو به خدا بنالم از توبنشان تکبرش را تو خدا به کبریایی
ره خواب من چو بستی بمبند راه مستیز همه جدام کردی مده از خودم جدایی
مه و مهر یار ما شد به امید تو خدا شدکه زهی امید زفتی که زند در خدایی
همه مال و دل بداده سر کیسه برگشادهبه امید کیسه تو که خلاصه وفایی
همه را دکان شکسته ره خواب و خور ببستهبه امید آن نشسته که ز گوشه ای درآیی
به امید کس چه باشی که تویی امید عالمتو به گوش می چه باشی که تویی می عطایی
به درون توست یوسف چه روی به مصر هرزهتو درآ درون پرده بنگر چه خوش لقایی
به درون توست مطرب چه دهی کمر به مطربنه کم است تن ز نایی نه کم است جان ز نایی
غزل شماره ۲۸۴۰
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن ماییمفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانیبدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالیچو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتیدر خیبر است برکن که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که تویی به جان سلیمانبشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوشچو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
بسکل ز بی اصولان مشنو فریب غولانکه تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
تو به روح بی زوالی ز درونه باجمالیتو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی
تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدیسحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغیبدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان نداردکه جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبیناگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پاتو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآیدچو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعله های آذرز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزدکه خلیل زاده ای تو ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندیتو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداریز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندیبنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی
غزل شماره ۲۸۴۱
به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبیکه پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی
هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدانسر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانیچو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبشچو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشدز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن راکه تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی
غزل شماره ۲۸۴۲
بت من ز در درآمد به مبارکی و شادیبه مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی
تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگزکه درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شدتو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم رانگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندمبه طرب میان ببندم که چنین دری گشادی
غزل شماره ۲۸۴۳
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدیبه خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیردنه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالیسفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویمکه چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایرکه عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلیکه بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدمکه چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او راکه درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا اوکه هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان راخوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالیبه درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داریبه چنین گشاد گویی که روان بایزیدی
غزل شماره ۲۸۴۴
تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانیتو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی
تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه ناممتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشتصفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم توصفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان استبنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق استبه چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان هابه چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانانبه چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزدبه نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
هجر الحبیب روحی و هما بلامکانحجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنانو جنانه محیط و جنانه جنانی
غزل شماره ۲۸۴۵
بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادیصنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزمچو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارمکه سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق استبدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلمکه اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستککه به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از ویکه تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی
غزل شماره ۲۸۴۶
چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادیدل همچو آتشم را به هزار باد دادی
چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آیدکه چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشددل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتیتو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داریکه دکان این جهان را تو چنین کساد دادی
غزل شماره ۲۸۴۷
دل بی قرار را گو که چو مستقر نداریسوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری
به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گرددتو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نرویدتو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستیسخن پدر نگویی هوس پسر نداری
به مثال آفتابی نروی مگر که تنهابه مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شدبپری ز راه روزن هله گیر در نداری
و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی درچو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری
تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتدتو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری
چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشقرسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدیرخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جاور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش روبدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری که رام او شوبنهد خبر در آتش که در او اثر نداری
غزل شماره ۲۸۴۸
سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داریسر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گرددخوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآیدبرهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقتکه حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانیچو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقهتو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محققکه هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشانهمه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری
غزل شماره ۲۸۴۹
ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاریز شکوفه هات دانم که تو هم ز وی خماری
بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتمصفت صفا و یاری ز جمال شهریاری
اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنونبرود به آفتابی که فزود از شراری
چو رسید نوبهاران بدرید زهره دیچو کسی به نزع افتد بزند دم شماری
همه باغ دام گشته همه سبزفام گشتهگل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری
گل و لاله ها چو دام اند و نظاره گر چو صیدیکه شکوفه ها چو دام و همه میوه ها شکاری
به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشنکه گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری
صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگیبر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری
رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگسکه به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری
چو نسیم شاخه ها را به نشاط اندرآردبوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری
چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصانکه ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری
همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندانچو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری
همه مریمند گویی به دم فرشته حاملهمه حوریند زاده ز میان خاک تاری
چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبانسر و آستین فشانان ز نشاط بی قراری
به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردمجهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری
به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلقبد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری
که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه ها دانبنشان تو دانه دم که عوض درخت آری
چو گشاد رازها را به بهار آشکاراچه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری
غزل شماره ۲۸۵۰
ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشیصنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینیدل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی
ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادیدم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی
صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنهز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینیسر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی
ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارمصنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی
تویی جان این زمانه تو نشسته پربهانهز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی
تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیردهمه این شده ست کارم هله تا تو شاد باشی