قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۸۵۱ تا ۲۸۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۸۵۱

شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشیبه میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی
به طرب هزار چندان که بوند عیش مندانبه میان باغ خندان مثل انار باشی
نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا رابه مثال نیشکرها که شکرنثار باشی
به مثال آفتابی که شهیر شد به بخششبه میان پاکبازان به عطا مشار باشی
هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگویدچو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

غزل شماره ۲۸۵۲

چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانیبگشا در عنایت که ستون صد جهانی
چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوشبه قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغرهمه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابتکه جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزانکه به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی
چه پر است این گلستان ز دم هزاردستانکه ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی
همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفتههمگان ز خویش رفته به شراب آسمانی
برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکنتو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی
پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کردهنمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی
چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهدچه کنم به شرح ناید می جام لامکانی
ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرشکه به گرد غار مستان نکند بجز شبانی
چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزهچو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی
تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینیکه از او رسد شرارت به کواکب معانی

غزل شماره ۲۸۵۳

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلرباییدو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویینه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جویدکه سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتیبه دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادیبه خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوشز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شدکرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شوییسخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندانز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی

غزل شماره ۲۸۵۴

برسید لک لک جان که بهار شد کجاییبشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی
رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآردهمه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بستهبگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندانگل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حاملبنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستانتو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودکسوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبربه ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

غزل شماره ۲۸۵۵

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل ماییشب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی
مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ داردز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهددل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرابستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکشبرهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزهکه حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جانبر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی

غزل شماره ۲۸۵۶

صنما چگونه گویم که تو نور جان ماییکه چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه توبه کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالمتو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در توتویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینیبه فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داندکه گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتیرخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی

غزل شماره ۲۸۵۷

چه جمال جان فزایی که میان جان ماییتو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی
چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابیتو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشادهبه سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بستهشه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینابجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونیبه دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمددو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاریدو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بندهز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزددو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقمبنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شدمن و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی

غزل شماره ۲۸۵۸

صنما تو همچو آتش قدح مدام داریبه جواب هر سلامی که کنند جام داری
ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپاردز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهانبه درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدمصنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهانبه کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادتبجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
توریز بخت یارت به خدا که راست گوییکه میان شیرمردان چو ویی کدام داری
تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شهدو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
نظر خدای خواهم که تو را به من رساندبه دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
نظر حسود مسکین طرقید از تفکرنرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحینه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
تو خدای شمس دین را به من غلام بخشیچو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزدتو دلا مترس زیرا که شه کرام داری

غزل شماره ۲۸۵۹

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ایتوبه و توبه کنان را همه گردن زده ای
کی شود با تو معول که چنین صاعقه ایکی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توستنه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا روییهفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیستجنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامنفتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیستز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشقکه خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهیخون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون استتو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشقتو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهانکه اسیر هوس جادویی و شعبده ای

غزل شماره ۲۸۶۰

هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبیقمری باخبری درد دوایی عجبی
هست در صفه ما صف شکنی کز نظرشتابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزدتا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بودیابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومندیا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تنتا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شدز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابشهشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهانتا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

غزل شماره ۲۸۶۱

چند روز است که شطرنج عجب می بازیدانه بوالعجب و دام عجب می سازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنیکی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصدمرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوریهمه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالمکم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبتبرسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری استاز گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آرداین خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرانی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی

غزل شماره ۲۸۶۲

هله هشدار که با بی خبران نستیزیپیش مستان چنان رطل گران نستیزی
گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانیچون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردردچون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کییدچون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردندجان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتیظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خودشودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان چون ذراتگر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خودچو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آییگر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاهالله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینیگر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازیراست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

غزل شماره ۲۸۶۳

وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزیمرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی
سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهارز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگیدر صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهرگنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن استکو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنتکه دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابداز شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خودز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدینکو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

غزل شماره ۲۸۶۴

به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسیمی دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدشگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منمبیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرتگر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود راگر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
در رخ دشمن من دوست بخندید چو برقهمچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شودکی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی
جیب مریم ز دمش حامل معنی گرددکه منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
مجمع روح تویی جان به تو خواهد آمدتو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی
ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشترما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
نعره زنگله از جنبش اشتر باشدکه شتر نقل کند از کنسی تا کنسی
هر چراغی که بسوزد مطلب زو نورینور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی
بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیالچونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی
ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین توعارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی

غزل شماره ۲۸۶۵

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوینزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورتکار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپریبه هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکندچونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کندتو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

غزل شماره ۲۸۶۶

گر گریزی به ملولی ز من سوداییروکشان دست گزان جانب جان بازآیی
زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکشدست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیمکآسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی
رایگان روی نموده ست غلط افتادیباش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان چادر نو پوشیدهاز برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی
چو بدان پیر روی بخت جوانت گویدسرخر معده سگ رو که همان را شایی
لا یغرنک سد هوس عن راییکم قصور هدمت من عوج الا رآ
اشتهی انصح لکن لسانی قفلتاننی انصح بالصمت علی الاخفا
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیستنه که در سایه و در دولت این مولایی
بیم از آن می کندت تا برود بیم از تویار از آن می گزدت تا همه شکر خایی
شمس تبریز نه شمعی است که غایب گرددشب چو شد روز چرا منتظر فردایی

غزل شماره ۲۸۶۷

نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدایدر فروبند و همان گنده کسان را می گای
کار بوزینه نبوده ست فن نجاریدعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توستشرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

غزل شماره ۲۸۶۸

در دلت چیست عجب که چو شکر می خندیدوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان استدر سمن زار شکفتی چو شجر می خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدیو اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی
مست و خندان ز خرابات خدا می آییبر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدالیک امروز مها نوع دگر می خندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدندز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشدچو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازیآفتابی تو که بر قرص قمر می خندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخندنظری جمله و بر نقل و خبر می خندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود توییبر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی
از میان عدم و محو برآوردی سربر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ستتویی آن شیر که بر جوع بقر می خندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده سترحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی
آهوان را به گه صید به گردون گیریای که بر دام و دم شعبده گر می خندی
دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانهای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی

غزل شماره ۲۸۶۹

هست اندر غم تو دلشده دانشمندیهمچو نقره ست در آتشکده دانشمندی
بر امید کرم و رحمت بخشایش تواز ره دور به سر آمده دانشمندی
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشقخسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگرقوت یابد ز چنین مایده دانشمندی
با چنین جام جنونی که تو گردان کردیکی بماند به سر قاعده دانشمندی
کی روا دارد انصاف و جوانمردی توکه به غم کشته شود بیهده دانشمندی
کی روا دارد خورشید حق گرمی بخشکه فسرده شود از مجمده دانشمندی
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفتتا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمیتا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تولب ببسته ست در این معبده دانشمندی

غزل شماره ۲۸۷۰

ای دریغا در این خانه دمی بگشودیمونس خویش بدیدی دل هر موجودی
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدیساقی وصل شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو باک مداراز زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببردهر کسی در چمن روح به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارتنیست دینار و درم یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنیکی بود در خضر خلد غم امرودی
صد هزاران گره جمع شده بر دل مااز نصیب کرمش آب شدی بگشودی
صورت حشو خیالات ره ما بستندتیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبیعابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماستساجدی گشته نهان در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزینیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

غزل شماره ۲۸۷۱

به دغل کی بگزیند دل یارم یاریکی فریبد شه طرار مرا طراری
کی میان من و آن یار بگنجد موییکی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری
عنکبوتی بتند پرده اغیار شودهمچو صدیق و محمد من و او در غاری
گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه دریدحال گل چونک چنین است چه باشد خاری
هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاشلیک بهر دل من ریش بجنبان کآری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون راوین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیمکه نخواهیم بجز دیدن او ادراری
ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویمتا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری
کیست خورشید بگو شمس حق تبریزیکه نگنجد صفتش در صحف گفتاری

غزل شماره ۲۸۷۲

مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپریبه خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری
آفتابی که به هر روزنه ای درتابیاز سر روزن آن اصل بصر بی بصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آریز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری
دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویندساکن سقف دماغی و چراغ نظری
بر سر بام شدستی مه نو می جوییمه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری
دل ترسنده که از عشق گریزان شده ایز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهیوای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری
ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنانکه کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری
به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیممی گریزی همه شب گر چه شه باحشری
می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشقتیرت آید سه پری گر چه همه تن سپری
گر همه تن سپری ور ره پنهان سپریور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری
مردم چشم که مردم به تو مردم بیندنظرت نیست به دل گر چه که صاحب نظری
در درون ظلمات سیهی چشمانهمچو آب حیوان ساکنی و مستتری
خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشدآنک از چشمه او جوش کند دیده وری
گر شکر را خبری بودی از لذت عشقآب گشتی ز خجالت ننمودی شکری
چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کردترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
شیر گردون که همه شیردلان از تو برندجگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری
جگر باجگران آب ظفر از تو خورندبه کمینگاه دل اهل دلان بی جگری
شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای استجان پروانه بود بر شرر شمع جری
پر پروانه بسوزد جز پروانه دلکه پرش ده پره گردد ز فروغ شرری
شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می روتا تو را علم دهد واهب انسان و پری
رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دلتا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری
گر توانی عوض سر سر دیگر دادنسزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری
سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پریز تو آموخت تری و ز تو آورد زری
شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کندقدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرمکه نبود و نبود سیمبری سیم بری
مشتری بود زلیخا مه کنعانی راسیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دلبتری غره مشو چنگ کنندت بتری
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکستوای بر مادر تو گر نکند دل پدری
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلمزفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردیور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می روکه اثرهاست نهان در عدم و بی صوری

غزل شماره ۲۸۷۳

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفریسوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هستمکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبکپی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیاتپیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا روکه از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروقکه از او گه چو هلالی و گهی چون قمری

غزل شماره ۲۸۷۴

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پریکه گریزید ز خود در چمن بی خبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوشکه دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرندتو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کندکفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شویپس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسانکه نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببردگفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریسترفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری

غزل شماره ۲۸۷۵

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زریسنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری
دل نهادم که به همسایگیت خانه کنمکه بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوندمن چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته ایهیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری