غزل شماره ۲۸۷۶
شکنی شیشه مردم گرو از من گیریهمه شب عهد کنی روز شکستن گیری
شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکشقادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پریبی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری راخوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاستای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشیترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشویچون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشدبه سوی او نروی و پی جوشن گیری
غزل شماره ۲۸۷۷
بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزیز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی
از دم و دمدمه آیینه دل تیره شودجهت آینه بر آینه دان می لرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان استچونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راستسزدت گر جهت سود و زیان می لرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزدکه تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی
تو به صورت مهی اما به نظر مریخیقاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی
گه پی فتنه گری چون می خم می جوشیگه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق داردتو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغباز چون برگ تو از باد خزان می لرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواندظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کندسقف صبری تو که از بار گران می لرزی
چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بوددر گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمشکز دم فال زنان همچو زنان می لرزی
غزل شماره ۲۸۷۸
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزیحیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من استتن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی
گر همه زهرم با خوی منت باید ساختپس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
چون کدو بی خبری زین که گلویت بستمبستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنندجغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
چون گرفتار منی حیله میندیش آن بهکه شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نه ای گر چو که از جا برویتو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوندچون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوشوثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
من تو را ماه گرفتم هله خورشید توییدر خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمیوز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار استخود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی
غزل شماره ۲۸۷۹
ننگ هر قافله در شش دره ابلیسیتو به هر نیت خود مسخره ابلیسی
از برای علف دیو تو قربان تنیبز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی
سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نهکه در این خوردن سیلی سره ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زارز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در روعاشق نطفه دیو و نره ابلیسی
نیت روزه کنی توبره گوید کای خرسر فروکن خر باتوبره ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بودتو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی
در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتیناله برداشته چون حنجره ابلیسی
کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کنز آنک تو مومنه و کافره ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بدترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی
گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگستا قیامت تو که از دایره ابلیسی
غزل شماره ۲۸۸۰
به حق و حرمت آنک همگان را جانیقدحی پر کن از آنک صفتش می دانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیرتا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیادل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآریعقل ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می گویی در حلقه مستان خرابخوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کنپیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ایکی بگوید لب تو حرف بدین آسانی
غزل شماره ۲۸۸۱
گر تو ما را به جفای صنمان ترسانیشکم گرسنگان را تو به نان ترسانی
و به دشنام بتم آیی و تهدید دهیمردگان را بنشانی و به جان ترسانی
ور به مجنون سقطی از لب لیلی آریهمچو مخمورکش از رطل گران ترسانی
من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبمگوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آوردگرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی
باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهیساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی
پاکبازند و مقامر که در این جا جمعندنیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی
چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشتکه تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی
غزل شماره ۲۸۸۲
تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنیبر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی
ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندیپاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی
هر کی بندی است از این آب و از این گل برهدگر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی
ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادبزان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی
ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخگر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی
ماه می گوید با زهره که گر مست شویز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی
ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستندنقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی
خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ستخاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی
سر باز از کله و پاش از این کنده غمی استبرهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی
هله ای باز کله بازده و پر بگشاوقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی
همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه راچو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی
غزل شماره ۲۸۸۳
چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنیدرکشی روی و مرا روی به محراب کنی
آب را در دهنم تلختر از زهر کنیزهره ام را ببری در غم خود آب کنی
سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنیاشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنیگه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزیچون سوی دام روم دست به مضراب کنی
باادب باشم گویی که برو مست نه ایبی ادب گردم تو قصه آداب کنی
گر بباری تو چو باران کرم بر باممهر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتیگه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
گر قصب وار نپیچم دل خود در غم توچون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماستدر تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
باز جان صید کنی چنگل او درشکنیتن شود کلب معلم تش بی ناب کنی
زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیردلقب زرگر ما را همه قلاب کنی
من که باشم که به درگاه تو صبح صادقهست لرزان که مباداش که کذاب کنی
همه را نفی کنی بازدهی صد چنداندی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشیدبازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفتگوییش پس تو چرا فتح چنین باب کنی
غزل شماره ۲۸۸۴
به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنیچه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمروتا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگریسرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ستفتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزیشکن زلف بدان داد که دل ها شکنی
دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنیهر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفاگر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی استکه به هر چه که درافتم بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردندزان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو مست از آن می داردتا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندیکافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوریهر چه پوشی بجز از خلعت او در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساخته ایجان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی
غزل شماره ۲۸۸۵
هله آن به که خوری این می و از دست رویتا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی
چرخ گردان به تو گردد که تو آب اوییماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی
ماهیی لیک چنان مست توست آن دریاهمه دریا ز پی آید چو تو در شست روی
صدقات همه شاهان که سوی نیست رودرو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی
سابق تیزروانی تو در این راه درازوز ره رفق تو با این دو سه پابست روی
کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریزتا در آن مجلس عیشی که جنان است روی
غزل شماره ۲۸۸۶
اگر امشب بر من باشی و خانه نروییا علی شیر خدا باشی یا خود علوی
اندک اندک به جنون راه بری از دم منبرهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریزتا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
به خیالی به من آیی به خیالی برویاین چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
به ترازوی زر ار راه دهندت غلط استبجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
پیک لابد بدود کیک چو او هم بدودپس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی
بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدوبهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی
باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبیمه برآید برهی از ره و همراه غوی
همه کس بیند رخساره مه را از دورخنک آن کس که برد از بغل مه گروی
مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشدکه ببرم سر تو گر تو از این جا نروی
چون ببیند که سر خویش نمی گیرد اوگوید او را که حریفی و ظریفی و روی
من توام ور تو نیم یار شب و روز توامپدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی
چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویمفرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی
غزل شماره ۲۸۸۷
بده ای کف تو را قاعده لطف افزاییکف دریا چه کند خواجه بجز دریایی
چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازیز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فرداچون تویی پای علم نقد که را می پایی
ترشم گفتی و پیش شکر بی حد توعسل و قند چه دارند بجز سرکایی
گر چه من روترشم لیک خم سرکه نیمور چه هر جا بروم لیک نیم هرجایی
گر تو خوبی و منم آینه روی خوشتپیش رو دار مرا چونک جهان آرایی
نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدمکی بود آینه را با رخ تو گنجایی
نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آتا به گوش تو فروخوانم ای بینایی
غزل شماره ۲۸۸۸
به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسیمی دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی
گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدیگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثارگه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدرتا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازدتا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیدهگه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیشهم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشترما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
غزل شماره ۲۸۸۹
ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنیچو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی
من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویشمه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی
پاسبان در تو ماه برین بام فلکتو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی
ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیمتو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی
هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کردسزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی
کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانیجان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی
سجده کردند ملایک تن آدم را زودپرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی
اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکردچوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی
غزل شماره ۲۸۹۰
سخن تلخ مگو ای لب تو حلواییسر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش استگوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت استشش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدمدل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم استتلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامیکی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داریکوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباریچه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیرور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تویک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدمکه من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیستهمرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زندشعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابدتابش روز شود از وی نابینایی
غزل شماره ۲۸۹۱
هر کی از نیستی آید به سوی او خبریاندر او از بشریت بنماید اثری
التفاتی نبود همت او را به عللگر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری
هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویشبه سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حللمتمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت اورو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری
بشنو شکر وی از من که به جان و سر توکه بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری
غزل شماره ۲۸۹۲
ای شه جاودانی وی مه آسمانیچشمه زندگانی گلشن لامکانی
تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدمهمچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی
عاشق مشک خوش بو می کند صید آهومی رود مست هر سو یا تواش می دوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده توای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستانمی کند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کنخانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشتهبا شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلقمی زند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشترمست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جان ها یاد او لعل کان هاعشق او در روان ها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضرااسم شد پس مسما بی دوی بی توانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدانمی روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرینمفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر می شتابی سوی مرغان آبیآب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردیسوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادانای شه بامرادان مستمان می کشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبانوز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابددر دل و جان بتابد از ره بی دهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمیغیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهیغیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کنترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی
غزل شماره ۲۸۹۳
قدر غم گر چشم سر بگریستیروز و شب ها تا سحر بگریستی
آسمان گر واقفستی زین فراقانجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدیبر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاقبر کنار و بوسه بربگریستی
گر شراب لعل دیدی این خماربر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزانبرگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکارسست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتینوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگروزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان می رودگر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدیمحتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستمبر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنودور نه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگدست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدیماده بز بر شیر نر بگریستی
مادر فرزندخوار آمد زمینور نه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگگر شدی پیدا شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر می کندترک کردی عر و عر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفناین جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد می گرید ز نقلعاقلستی بیشتر بگریستی
لیک بی عقلی نگرید طفل نیزور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ماچاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخی های مرگزان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفتکو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود کآمد بر جگربر سپر جستی سپر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهانشاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظرور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسیتا بر آن فخرالبشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافت زولیک بی او این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصرگر بدی سمع و بصر بگریستی
غزل شماره ۲۸۹۴
با چنین رفتن به منزل کی رسیبا چنین خصلت به حاصل کی رسی
بس گران جانی و بس اشتردلیدر سبک روحان یک دل کی رسی
با چنین زفتی چگونه کم زنیبا چنین وصلت به واصل کی رسی
چونک اندر سر گشادی نیستتدر گشاد سر مشکل کی رسی
همچو آبی اندر این گل مانده ایپس به پاک از آب و از گل کی رسی
بگذر از خورشید وز مه چون خلیلور نه در خورشید کامل کی رسی
چون ضعیفی رو به فضل حق گریزز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی
بی عنایت های آن دریای لطفاز چنین موجی به ساحل کی رسی
بی براق عشق و سعی جبرئیلچون محمد در منازل کی رسی
بی پناهان را پناه خود کنیدر پناه شاه مقبل کی رسی
پیش بسم الله بسمل شو تمامور نه چون مردی به بسمل کی رسی
غزل شماره ۲۸۹۵
چاره ای کو بهتر از دیوانگیبسکلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویشهیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شورنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روندزود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اندکیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتندفارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان همچون مسیحگر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق توبرگشادم صد در از دیوانگی
غزل شماره ۲۸۹۶
قره العین منی ای جان بلیماه بدری گرد ما گردان بلی
صد هزاران آفرین بر روی تومی فرستد حوری و رضوان بلی
ای چراغ و مشعله هفت آسمانخاکیان را آمدی مهمان بلی
از کمال رحمت و شاهنشهیگنج آید جانب ویران بلی
سرو رحمت چون خرامان شد به باغیابد ابلیس لعین ایمان بلی
چون شکستی شیشه درویش راواجب آید دادن تاوان بلی
ملک بخشد مالک الملک از کرمعلم بخشد علم القرآن بلی
آفتابی چون ز مشرق سر زندذره ها آیند در جولان بلی
جاء ربک و الملائک چون رسیدهر محال اکنون شود امکان بلی
در فتوح فتحت ابوابهاگرددت دشوارها آسان بلی
امشب ای دلدار خواب آلود منخواب را رانی ز نرگسدان بلی
چشم نرگس چون به ترک خواب گفتبر خورد از فرجه بستان بلی
مغز خود را چون ز غفلت پاک روفتبو برد از گلبن و ریحان بلی
روز تا شب مست و شب تا روز مستسخت شیرین باشد این دوران بلی
بلبلا بر منبر گلبن بگوهست محسن درخور احسان بلی
چون فزون شد اشتهای مستمعسنگ آرد منطق لقمان بلی
از دیار مصر مر یعقوب راریح یوسف شد سوی کنعان بلی
گر خمش باشی و سر پنهان کنیسر شود پیدا از آن سلطان بلی
خامشی صبر آمد و آثار صبرهر فرج را می کشد از کان بلی
غزل شماره ۲۸۹۷
بوی باغ و گلستان آید همیبوی یار مهربان آید همی
از نثار جوهر یارم مراآب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزارنرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق اونردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ های جانلحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوستعاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می آر و می بر صد هزاراین چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوستنابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می آید به عینلیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روندبلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمینگل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بودکان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیرلامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوستبی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبرومی به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیستجز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیکاز سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلشهر کسی را صد گمان آید همی
غزل شماره ۲۸۹۸
هر دم ای دل سوی جانان می رویوز نظرها سخت پنهان می روی
جامه ها را چاک کردی همچو ماهدر پی خورشید رخشان می روی
ای نشسته با حریفان بر زمینوز درون بر هفت کیوان می روی
پیش مهمانان به صورت حاضریسوی صورتگر به مهمان می روی
چون قلم بر دست آن نقاش چستدر میان نقش انسان می روی
همچو آبی می روی در زیر کاهآب حیوانی به بستان می روی
در جهان غمگین نماندی گر تو راچشم دیدی چون خرامان می روی
ای دریغا خلق دیدی مر تو راچون نهان از جمله خلقان می روی
حال ما بنگر ببر پیغام ماچون به پیش تخت سلطان می روی
غزل شماره ۲۸۹۹
بار دیگر عزم رفتن کرده ایبار دیگر دل چو آهن کرده ای
نی چراغ عشرت ما را مکشدر چراغ ما تو روغن کرده ای
الله الله کاین جهان از روی خودپرگل و نسرین و سوسن کرده ای
الله الله تا نگوید دشمنیدوستی و کار دشمن کرده ای
الله الله بندگان را جمع دارای که عالم را تو روشن کرده ای
بار دیگر تو به یک سو می نهیعشقبازی ها که با من کرده ای
الله الله کز نثار آستیننفس بد را پاکدامن کرده ای
کان زرکوبان صلاح الدین که توهمچو مه از سیم خرمن کرده ای
غزل شماره ۲۹۰۰
بوی مشکی در جهان افکنده ایمشک را در لامکان افکنده ای
صد هزاران غلغله زین بوی مشکدر زمین و آسمان افکنده ای
از شعاع نور و نار خویشتنآتشی در عقل و جان افکنده ای
از کمال لعل جان افزای خویششورشی در بحر و کان افکنده ای
تو نهادی قاعده عاشق کشیدر دل عاشق کشان افکنده ای
صد هزاران روح رومی روی رادر میان زنگیان افکنده ای
با یقین پاکشان بسرشته ایچونشان اندر گمان افکنده ای
چون به دست خویششان کردی خمیرچونشان در قید نان افکنده ای
هم شکار و هم شکاری گیر رازیر این دام گران افکنده ای
پردلان را همچو دل بشکسته ایبی دلان را در فغان افکنده ای
جان سلطان زادگان را بنده وارپیش عقل پاسبان افکنده ای