غزل شماره ۲۹۰۱
فارغم گر گشت دل آواره ایاز جهان تا کم بود غمخواره ای
آفتاب عشق تو تابنده بادتا بریزد هر کجا استاره ای
آفتابی کو به کوه طور تافتپاره گشت و لعل شد هر پاره ای
تابشش بر چادر مریم رسیدطفل گویا گشت در گهواره ای
هر کی او منکر شود خورشید راکور اصلی را نباشد چاره ای
چون عصای عشق او بر دل بزدصد هزاران چشمه بین از خاره ای
چشم بد گر چه که آن چشم من استدور بادا از چنین رخساره ای
صد دکان مکر در بازار عشقاین چنین در بست از مکاره ای
شمس تبریزی به پیش چشم توحلقه حلقه هر کجا سحاره ای
غزل شماره ۲۹۰۲
ای درآورده جهانی را ز پایبانگ نای و بانگ نای و بانگ نای
چیست نی آن یار شیرین بوسه رابوسه جای و بوسه جای و بوسه جای
آن نی بی دست و پا بستد ز خلقدست و پای و دست و پای و دست پای
نی بهانه ست این نه بر پای نی استنیست الا بانگ پر آن همای
خود خدای است این همه روپوش چیستمی کشد اهل خدا را تا خدای
ما گدایانیم و الله الغنیاز غنی دان آنچ بینی با گدای
ما همه تاریکی و الله نورز آفتاب آمد شعاع این سرای
در سرا چون سایه آمیز است نورنور خواهی زین سرا بر بام آی
دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دلدل نخواهی تنگ رو زین تنگنای
غزل شماره ۲۹۰۳
باوفا یارا جفا آموختیاین جفا را از کجا آموختی
کو وفاهای لطیفت کز نخستدر شکار جان ما آموختی
هر کجا زشتی جفاکاری رسیدخوبیش دادی وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگیهم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم گویی بلیاین بلی را زان بلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مرااین مگر از اژدها آموختی
آن عصای موسی اژدرها بخوردتو مگر هم زان عصا آموختی
ای دل ار از غمزه اش خسته شدیاز لبش آخر دوا آموختی
شکر هشتی و شکایت می کنیاز یکی باری خطا آموختی
زان شکرخانه مگو الا که شکرآن چنان کز انبیا آموختی
این صفا را از گله تیره مکنکاین صفا از مصطفی آموختی
هر چه خلق آموختت زان لب ببندجمله آن شو کز خدا آموختی
عاشقا از شمس تبریزی چو ابرسوختی لیکن ضیا آموختی
غزل شماره ۲۹۰۴
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیرهمچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتیاز میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد راکز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنیچون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگیمرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توسترو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنونچون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز راچون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشیدچون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی استپس چرا سوی نشان بگریختی
غزل شماره ۲۹۰۵
اندرآ در خانه یارا ساعتیتازه کن این جان ما را ساعتی
این حریفان را بخندان لحظه ایمجلس ما را بیارا ساعتی
تا ببیند آسمان در نیم شبآفتاب آشکارا ساعتی
تا ز قونیه بتابد نور عشقتا سمرقند و بخارا ساعتی
روز کن شب را به یک دم همچو صبحبی درنگ و بی مدارا ساعتی
تا ز سینه برزند آن آفتابهمچو آب از سنگ خارا ساعتی
تا ز دارالملک دل برهم زندملک نوشروان و دارا ساعتی
غزل شماره ۲۹۰۶
گوید آن دلبر که چون همدل شدیبا هوس همراه و هم منزل شدی
از میان نقش ها پنهان شدیدر جهان جان ها حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خداهم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو تو از نقصان مترسچونک از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیده ایننگ بادت باز چون عاقل شدی
چون نه ای حیوان چه مست سبزه ایچون نمردی چون در آب و گل شدی
آستین شه صلاح الدین بگیرور نگیری باطل باطل شدی
غزل شماره ۲۹۰۷
آفتابا سوی مه رویان شدیچرخ را چون ذره ها برهم زدی
آتشی در کفر و ایمان شعله زدچون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحرچشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بودبر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های توسجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهدبی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوستا برآری سر ز سعد و اسعدی
غزل شماره ۲۹۰۸
باوفاتر گشت یارم اندکیخوش برآمد دی نگارم اندکی
دی بخندید آن بهار نیکوانگشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ منسبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبحدم آن صبح من زد یک نفسزان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشستخاک شو تا بر تو بارم اندکی
خوش ببارم خاک را گل ها دهمباش کاندر دست خارم اندکی
مهلتم ده خوش به خوش از سر مروصبر کن تا سر بخارم اندکی
نی غلط گفتم که اندر عشق اوکافرم گر صبر دارم اندکی
غزل شماره ۲۹۰۹
هست امروز آنچ می باید بلیهست نقل و باده بی حد بلی
هست ای ساقی خوب از بامدادکان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاهساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلملوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواختهر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خردپرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعمگشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد دادداد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاستکز سخن دیگر سخن زاید بلی
غزل شماره ۲۹۱۰
باز گردد عاقبت این در بلیرو نماید یار سیمین بر بلی
ساقی ما یاد این مستان کندبار دیگر با می و ساغر بلی
نوبهار حسن آید سوی باغبشکفد آن شاخه های تر بلی
طاق های سبز چون بندد چمنجفت گردد ورد و نیلوفر بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمینپر شود از مشک و از عنبر بلی
آن بر سیمین و این روی چو زراندرآمیزند سیم و زر بلی
این سر مخمور اندیشه پرستمست گردد زان می احمر بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گرروشنی یابد از آن منظر بلی
گوش ها که حلقه در گوش وی استحلقه ها یابند از آن زرگر بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کردیابد ایمان این دل کافر بلی
چون براق عشق از گردون رسیدوارهد عیسی جان زین خر بلی
جمله خلق جهان در یک کس استاو بود از صد جهان بهتر بلی
من خمش کردم ولیکن در دلمتا ابد روید نی و شکر بلی
غزل شماره ۲۹۱۱
طبع چیزی نو به نو خواهد همیچیز نو نو راهرو خواهد همی
سر نو خواهی که تا خندان شودسر دو گوش سرشنو خواهد همی
جان پاکان طالب جان زر استجان حیوان کاه و جو خواهد همی
گفته مستان ساقیا هل من مزیدساقی از مستان گرو خواهد همی
رو به سر چون سیل تا بحر حیاتجوی کن کان آب گو خواهد همی
غزل شماره ۲۹۱۲
با من ای عشق امتحان ها می کنیواقفی بر عجزم اما می کنی
ترجمان سر دشمن می شویظن کژ را در دلش جا می کنی
هم تو اندر بیشه آتش می زنیهم شکایت را تو پیدا می کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفتچون ضعیفان شور و شکوی می کنی
آفتابی ظلم بر تو کی کندهر چه می خواهی ز بالامی کنی
می کنی ما را حسود همدگرجنگ ما را خوش تماشا می کنی
عارفان را نقد شربت می دهیزاهدان را مست فردا می کنی
مرغ مرگ اندیش را غم می دهیبلبلان را مست و گویا می کنی
زاغ را مشتاق سرگین می کنیطوطی خود را شکرخا می کنی
آن یکی را می کشی در کان و کوهوین دگر را رو به دریا می کنی
از ره محنت به دولت می کشییا جزای زلت ما می کنی
اندر این دریا همه سود است و دادجمله احسان و مواسا می کنی
این سر نکته است پایانش تو گویگر چه ما را بی سر و پا می کنی
غزل شماره ۲۹۱۳
باز چون گل سوی گلشن می رویبا توام گر چه که بی من می روی
صدزبان شد سوسن اندر شرح توگلرخا خوش سوی سوسن می روی
سوی مستان با دو لعل می فروشاز برای باده دادن می روی
شاهدان استاره وار اندر پیتتو بکش چون ماه روشن می روی
در کی خواهی آتشی دیگر زدنبا دل چون سنگ و آهن می روی
آفتابا ذره ام رقصان توپیش تو چون سوی روزن می روی
تا درآرد شمس تبریزی به چشمسرمه وار ای دل به هاون می روی
غزل شماره ۲۹۱۴
ناگهان اندردویدم پیش ویبانگ برزد مست عشق او که هی
هیچ می دانی چه خون ریز است اوچون تویی را زهره کی بوده ست کی
شکران در عشق او بگداختندسربریده ناله کن مانند نی
پاک کن رگ های خود در عشق اوتا نبرد تیغ او پایت ز پی
بر گلستانش گدازان شو چو برفتا برآرد صد بهار از ماه دی
یا درآ و نرم نرمک مرده شوتا تو را گویند ای قیوم حی
حبس کن مر شیره را در خنب حقتا بجوشد وارهد از نیک و بی
شمس تبریزی بیا در من نگرتا ببینی مر مرا معدوم شی
غزل شماره ۲۹۱۵
خوش بود گر کاهلی یک سو نهیوز همه یاران تو زوتر برجهی
هست سرتیزی شعار شیر نرهست دم داری در این ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توستیوسفت با توست اگر خود در چهی
گر غروب آمد به گور اندرشدیباز طالع شو ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداختپس بجنب ای قد تو سرو سهی
برجهان تو اسب را ترکانه زودکه به گوش توست خوب خرگهی
سارعوا فرمود پس مردانه روگفت شاهنشاه جان نبود تهی
همچو زهره ناله کن هر صبحگاهوآنگه از خورشید بین شاهنشهی
بدر هر شب در روش لاغرتر استبعد کاهش یافت آن مه فربهی
وقت دوری شاه پروردت به لطفتا چه ها بخشد چو باشی درگهی
بس کن آخر توبه کردی از مقالدر خموشی هاست دخل آگهی
غزل شماره ۲۹۱۶
مرحبا ای پرده تو آن پرده ایکز جهان جان نشان آورده ای
برگذر از گوش و بر جان ها بزنز آنک جان این جهان مرده ای
درربا جان را و بر بالا برواندر آن عالم که دل را برده ای
ماه خندانت گواهی می دهدکان شراب آسمانی خورده ای
جان شیرینت نشانی می دهدکز الست اندر عسل پرورده ای
سبزه ها از خاک بررستن گرفتتا نماید کشت ها که کرده ای
غزل شماره ۲۹۱۷
هیچ خمری بی خماری دیده ایهیچ گل بی زخم خاری دیده ای
در گلستان جهان آب و گلبی خزانی نوبهاری دیده ای
چونک غم پیش آیدت در حق گریزهیچ چون حق غمگساری دیده ای
کار حق کن بار حق کش جز ز حقهیچ کس را کار و باری دیده ای
هیچ دل را بی صقال لطف اودر تجلی بی غباری دیده ای
بی جمال خوب دلدار قدیمجز خیالی دل فشاری دیده ای
از نشاط صرف ناآمیختهشرح ده ای دل تو باری دیده ای
در جهان صاف بی درد و دغلبی خطر ایمن مطاری دیده ای
چون سگ کهف آی در غار وفاای شکاری چون شکاری دیده ای
لب ببند و چشم عبرت برگشاچونک دیده اعتباری دیده ای
شمس تبریزی بگیرد دست توگر ز چشم بد عثاری دیده ای
غزل شماره ۲۹۱۸
می زنم حلقه در هر خانه ایهست در کوی شما دیوانه ای
مرغ جان دیوانه آن دام شددام عشق دلبری دردانه ای
عقل ها نعره زنان کآخر کجاستدر جنون دریادلی مردانه ای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاستتا به گوشش دردمیم افسانه ای
ز آنک گوش عقل نامحرم بوداز فسون عاشقان بیگانه ای
سلسله زلفی که جان مجنون او استمیل دارد با شکسته شانه ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شدالغیاث از فتنه فتانه ای
زوتر ای قفال مفتاحی بسازکز فرج باشد ورا دندانه ای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ایکی چو فرزین کژ رود فرزانه ای
غزل شماره ۲۹۱۹
گر سران را بی سری درواستیسرنگونان را سری درواستی
از برای شرح آتش های غمیا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب اودر شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمیهم از آن رو بی سر و بی پاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمینناله ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهانراست و چپ بی این دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدییا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دلچشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق راور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو استور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گدازز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله راگر عصا در پنجه موساستی
لقمه ای کردی دو عالم را چنانکپیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدیتا تجلی هاش مستوفاستی
غزل شماره ۲۹۲۰
ای بهار سبز و تر شاد آمدیوی نگار سیمبر شاد آمدی
درفکندی در سر و جان فتنه ایای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زنصد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر استای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نهای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو راسوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رختهست مست و بی خبر شاد آمدی
غزل شماره ۲۹۲۱
ساقی این جا هست ای مولا بلیره دهد ما را بر آن بالا بلی
پیش آن لب های آری گوی اوبنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعمهست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهیخوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل اومن شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبیسیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی اودزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورددر دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کندروید از سر گلشن اخفی بلی
غزل شماره ۲۹۲۲
هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو میهم بهاری در میان ماه دی
هر طرف از عشق تو پر سوختهآفتاب و صد هزاران همچو دی
چون همیشه آتشت در نی فتدرفت شکر زین هوس در جان نی
سر بریدی صد هزاران را به عشقزهره نی جان را که گوید های و هی
عاشقان سازیده اند از چشم بدخانه ها زیر زمین چون شهر ری
نیست از دانش بتر اشکنجه ایوای آنک ماند اندر نیک و بی
آن زنان مصر اندر بیخودیزخم ها خورده نکرده وای وی
در شب معراج شاه از بیخودیصد هزاران ساله ره را کرده طی
برشکن از باده های بیخودانتخته بندی ز استخوان و عرق و پی
شمس تبریزی تو ما را محو کنز آنک تو چون آفتابی ما چو فی
غزل شماره ۲۹۲۳
باد بین اندر سرم از باده اینوش کردم از کف شه زاده ای
جان چو اندر باده او غوطه خوردبر سر آمد تابناکی ساده ای
چشم جان می دید نقشی بوالعجبهر طرف زیبا نگاری شاده ای
هر دو گامی مست عشقی خفته ایبر سر او ساقی استاده ای
زان هوس شد پای دل ها بسته ایزان طرب شد پر جان بگشاده ای
نوش نوش مستیان بر عرش رفتتا گرو شد زهد را سجاده ای
شمس تبریزی سر این دولت استدر نهان او دولتی آماده ای
غزل شماره ۲۹۲۴
آه از عشق جمال حورییکو گرفت از عاشقانش دوریی
زندگی نو به نو از کشتنشصحت تازه شد از رنجوریی
گر گهر داری ببین حال مرادر تک دریا ز دریا دوریی
گفتم ای عقلم کجایی عقل گفتچون شدم می چون کنم انگوریی
جان بسوز و سرمه کن خاکسترشتا نماند در دو عالم کوریی
تا کند جان های بی جان در سماعگرد آن شهد ازل زنبوریی
تا کند آن شمس تبریزی به حقجمله ویران هات را معموریی
غزل شماره ۲۹۲۵
ای دلی کز گلشکر پرورده ایای دلی کز شیر شیران خورده ای
وی دلی کز عقل اول زاده ایحاتم از دست سلیمان برده ای
طاقت عشقت ندارد هیچ جاناین چه جان است این چه جان آورده ای
آفتابی کآفتاب از عکس او استزیر دامن طرفه پنهان کرده ای
هم چراغ صد هزاران ظلمتیهم مسیح صد هزاران مرده ای
این شرابی را که ساقی گشته ایاز کدام انگورها افشرده ای
هم زمستان جهان را میوه ایدستگیر صد هزار افسرده ای
کار زرکوبان چو زر کردی چو زرشه صلاح الدین که تو صدمرده ای