قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۹۲۶ تا ۲۹۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۹۲۶

گر در آب و گر در آتش می رویآن نمی دانم برو خوش می روی
در رخت پیداست والله رنگ اورو که سوی یار مه وش می روی
نقش ها را پشت و پایی می زنیسوی نقش نامنقش می روی
ذوق جان ها می زند بر جان تومست و دست انداز و سرکش می روی
در پی تو می دود اقبال روگر به عرش و گر به مفرش می روی
آنک در سر داری از سودای یارچه عجب گر تو مشوش می روی
شه صلاح الدین برآ زین شش جهتگر چه ظاهر اندر این شش می روی

غزل شماره ۲۹۲۷

ز کجا آمده ای می دانیز میان حرم سبحانی
یاد کن هیچ به یادت آیدآن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن هالاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی مشتی خاکاین چه بیع است بدین ارزانی
بازده خاک و بدان قیمت خودنی غلامی ملکی سلطانی
جهت تو ز فلک آمده اندخوبرویان خوش پنهانی

غزل شماره ۲۹۲۸

آنچ در سینه نهان می داریدرنیابند چه می پنداری
خفته پنداشته ای دل ها راکه خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دلآن بدیده ست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روزتا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتریگر چه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشیگر چه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگر چه که ننالد دانندکو چه شکل است به وقت زاری
ور بنالد ز غمی هم دانندکو ندارد صفت هشیاری

غزل شماره ۲۹۲۹

ای خیالی که به دل می گذرینی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را می جویمنه زمین و نه فلک می سپری
گر ز تو باخبران بی خبرندنه تو از بی خبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلیتو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمهقف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نویبدل اللیل بضو السحر
حسن تدبیرک قد صاغ لناالهیولی به حسان الصور
گر صور جان و هیولی خرد استعشق تو دیگر و تو خود دگری
این هیولی پدر صورت هاستای تو کرده پدران را پدری
نی هیولای همه آبی بودچه کند آب چو آبش ببری
گر هیولا و صور جان افزاستدگرم عشوه مده تو دگری
از هیولا است صور ریگ روانریگ را هرزه چرا می شمری

غزل شماره ۲۹۳۰

تو چرا جمله نبات و شکریتو چرا دلبر و شیرین نظری
تو چرا همچو گل خندانیتو چرا تازه چو شاخ شجری
تو به یک خنده چرا راه زنیتو به یک غمزه چرا عقل بری
تو چرا صاف چو صحن فلکیتو چرا چست چو قرص قمری
تو چرا بی بنه چون دریاییتو چرا روشن و خوش چون گهری
عاقلان را ز چه دیوانه کنیای همه پیشه تو فتنه گری
ساکنان را ز چه در رقص آریز آدمی و ملک و دیو و پری
تو چرا توبه مردم شکنیتو چرا پرده مردم بدری
همه دل ها چو در اندیشه توستتو کجایی به چه اندیشه دری

غزل شماره ۲۹۳۱

از دلبر نهانی گر بوی جان بیابیدر صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی
چون مهر جان پذیری بی لشکری امیریهم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی
گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدیگر در زمین ندیدی در آسمان بیابی
در عشق اگر امینی ای بس بتان چینیهم رایگان ببینی هم رایگان بیابی
در آینه مبارک آن صاف صاف بی شکنقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی
چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستتگر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی
قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصلگر از وساوس دل یک دم امان بیابی
درهم شکن بتان را از بهر شاه جان راتا نقش بند آن را اندر عیان بیابی
تبریز در محقق از شمس ملت و حقدر رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی

غزل شماره ۲۹۳۲

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپیچون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی
درهای آسمان را شب سخت می گشایدنیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانیزیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آردباید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شبدر آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راه ها را در شب توان بریدنگر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختانزنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شدتو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانتهان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابدگر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

غزل شماره ۲۹۳۳

ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستیدو دست را برافشان بیزار شو ز هستی
موقوف وقت بودی تعجیل می نمودیوقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشیبر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمانکه مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سرحلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانتبیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگویدبا جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینیچه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستمکه صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جانداری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودیصد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویمزودتر بلی بلی گو گر محرم الستی

غزل شماره ۲۹۳۴

گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتیگفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی
خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردیپیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خداییپایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودینقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستیصدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتیاکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدیهم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته می زدی رهاکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودیپس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوریگردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدیهم از حساب رستی چون بی شمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریاوز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشتههم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدیهم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بی کردگار بودیچون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزیعذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینیکبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشاندر گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی

غزل شماره ۲۹۳۵

گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادیور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستیقندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلقبستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیایدپیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آیدتا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزیزیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاورجان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوزچون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاندچون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنونچون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهشزیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آیدرسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم منگم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشادالصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجابو النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکاس فی الدوارو الهم فی الفرار و السکر فی امتداد

غزل شماره ۲۹۳۶

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدیچیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بوییهمرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانیاندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی
ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستیای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی
ای گل چمن بیارا می خند آشکارازیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی
ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان راکاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی
ای باد شاخه ها را در رقص اندرآوربر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی
بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختانشادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی
سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمیچشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

غزل شماره ۲۹۳۷

از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازیاشتر در او نگنجد با آن همه درازی
آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تواشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی
رطل گران شه را این مرغ برنتابدبویی کز او بیابی صد مغز را ببازی
از ما مجوی جانا اسرار این حقیقتزیرا که غرق غرقم از نکته مجازی
من هیکلی بدیدم اسرار عشق در ویکردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی
تا شد گرانترک شد آن هیکل خداییتا برنتابد آن را پشت هزار تازی
شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزماز آتشی که خیزد در پرده حجازی
چون عشق او بغرد وین پرده ها بدردبا شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

غزل شماره ۲۹۳۸

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسیدر دل چگونه آید از راه بی قیاسی
گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعویور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شده ست خلقیگردان و چشم بسته چون استر خراسی
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهیگردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آریاز کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتادهاینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمانه اندر صفات حق رواینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانمگوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته می گشایدماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزدتو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

غزل شماره ۲۹۳۹

ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسیشادی هر مسلمان کوری هر فسوسی
هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نوهر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی
عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجابر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی
جانی است چون چراغی در زیر طشت قالبکآرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی
صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت داردتختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی
رختش ز نور مطلق در تخته جامه حقنی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی
از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دلآتش پرست گشتم اما نیم مجوسی
روزی دو همره آمد جان غریب با تنچون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی
پرویزن است عالم ما همچو آرد در ویگر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی
هر روز بر دکان ها بازار این خسان بینای خام پیش ما آ کتان ماست روسی
بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالبتا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی
دستور می دهی تا گویم تمام این راتا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی

غزل شماره ۲۹۴۰

چون زخمه رجا را بر تار می کشانیکاهل روان ره را در کار می کشانی
ای عشق چون درآیی در لطف و دلرباییدامان جان بگیری تا یار می کشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان رادزدان نقد دل را بر دار می کشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرحصفراییان زر را بس زار می کشانی
مهجور خارکش را گلزار می نماییگلروی خارخو را در خار می کشانی
موسی خاک رو را بر بحر می نشانیفرعون بوش جو را در عار می کشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازدماری کنی عصا را چون مار می کشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود رااین نعل بازگونه هموار می کشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبیو آن کو در آب آید در نار می کشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خوردهسر را برهنه کرده دستار می کشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاندما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدشچون در غمش بکشتی در غار می کشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خورزیرا که چون خموشی اسرار می کشانی

غزل شماره ۲۹۴۱

ای گوهر خدایی آیینه معانیهر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر منفرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرت الهی در عرش حیرت افتدزیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدیاز آسمان نمودی صد ماه آسمانی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودیهر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی
در راه ره روان را رنج و طلب نبودیخوف فنا نبودی اندر جهان فانی
یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالبدردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی
از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شدهم برق تو رساند او را به لامکانی
انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرماتا نعره ها برآید از لعل های کانی
یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شدجامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی
جانی رسید ما را از شمس حق تبریزکان جان همی نماید در غیب دلستانی

غزل شماره ۲۹۴۲

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نیو اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی
ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقشعشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی
خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیمسرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی
هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شدبگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی
از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازشباری جگر درونم خون شد مرا جگر نی
صدپاره شد دل من و آواره شد دل منامروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی
در قرص مه نگه کن هر روز می گدازدتا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی
لاغرتری آن مه از قرب شمس باشددر بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی
شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطربکفو سماع جان ها این نای و دف تر نی
نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمددرخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی

غزل شماره ۲۹۴۳

گرمی مجوی الا از سوزش درونیزیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آیددر سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خوآن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیردجز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا توساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداندآنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآردپس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بینآخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودیاز وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی

غزل شماره ۲۹۴۴

ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزاییسنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خونزان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتشدر کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمعاز ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی
آتش که او نخندد خاکستر است و دودیشمعی که او نگرید چوبی بود عصایی
آن خر بود که آید در بوستان دنیاخاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خرتا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی
آمد غریبی از ره مهمان مهتری شدمهمانیی بکردش باکار و باکیایی
بریانه های فاخر سنبوسه های نادرشمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی
ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزیچون حسن دلبر ما در دلبری فزایی
هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکنمهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی
آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشدبهتر از این تنعم وین خلعت بهایی
زین گفت حاج کوله شد در دلش گلولهزیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی
این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگینچه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی
می گفت ای خدایا ما را به شهر او برتا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
بگذشت چند سالی در انتظار این دمبی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی
می گفت ای مسبب برساز یک بهانهزیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی
بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابتتا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی
شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستدتا آن طرف رساند پیغام کدخدایی
این میرداد رشوت پنهان و آشکاراتا میر را فرستد شاه از کرم نمایی
شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جاپیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی
پس ساز کرد ره را همراه شد سپه رادر پیش کرد مه را از بهر روشنایی
منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جوسجده کنان و جویان اسرار اولیایی
چون موسی پیمبر از بهر خضر انورکرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی
چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمدتا زان سفر دهد او احکام را روایی
مه کو منور آمد دایم مسافر آمدای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی
هر حالتت چو برجی در وی دری و درجیغم آتشی و برقی شادی تو ضیایی
کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جاچون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی
ما چون قطار پویان دست کشنده پنهاندستی نهان که نبود کس را از او رهایی
این را به چپ کشاند و آن را به راست آرداین را به وصل آرد و آن را سوی جدایی
وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گرددو آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی
دررفت آن معلا در شهر همچو دریااز کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی
جوینده چون شتابد مطلوب را بیابدما آگهیم که تو در جست و جوی مایی
شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بوییعقلش پرید از سر پا را نماند پایی
پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادشکو دانش رسولی تا محفل اندرآیی
چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بوحیران شده رعیت با میرهای هایی
نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارتنی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی
زو هر کی جست کاری می گفت خیره آریآری و نی یکی دان در وقت خیره رایی
کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیلهکو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی
سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی ددچون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی
گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتیبردی مرا از اسفل تا مصعد علایی
این درس که شنودم هرگز نخوانده بودمدرسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی
دعویت به ز معنی معنیت به ز دعویجان روی در تو دارد که قبله دعایی
این جمله بد بدایت کو باقی حکایتواپرس از او که دادت در گوش اشنوایی
یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسیگر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی
صدر الرجال حقا فی مصدر البلاوالله ما علونا الا باعتنا
یا سادتی و قومی یوفون بالعهودما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

غزل شماره ۲۹۴۵

ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبیآن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی
اما چو جمله عالم ملک تو است کلیبیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی
داوود را فریبی در دام ملک و دولتو ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی
آن را به دانه بردی وین را به دام بردیآن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی
فرعون عالمی را بفریبد و نداندکان خاین دغا را هم در دغا فریبی
ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدانای پربها که او را تو بی بها فریبی
ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبدآخر تو جملگان را خود از خدا فریبی

غزل شماره ۲۹۴۶

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستیدی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی
دی بایزید بودی و اندر مزید بودیو امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جانازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابینی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادنآن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودیآن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبودحیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانیتا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانیشد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

غزل شماره ۲۹۴۷

یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادیچندین قدح بخوردی جامی به من ندادی
تو از شراب مستی من هم ز بوی مستمبو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهیدر رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدمخانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آیددرمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشمنی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستانسجده کن و بگویش اوحشت یا فوادی

غزل شماره ۲۹۴۸

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندیوالله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی
تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر دهخندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقهچت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غورهآخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینیاز موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلیوز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیداکاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نمایدگر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشدعیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه نداردپاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالاوارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

غزل شماره ۲۹۴۹

در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودییک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی
هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بستهو آن غیب همچو آتش در پرده های دودی
دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابشبگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی
از دود گر گذشتی جان عین نور گشتیجان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی
گر گرد پست شستی قرص فلک شکستیدر نیست برشکستی بر هست ها فزودی
بشکستی از نری او سد سکندری اوز افرشته و پری او روبندها گشودی
ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریااز زیر هفت دریا در بقا ربودی
رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نمدر عشق گشته محرم با شاهدی به سودی
تبریز شمس دینی گر داردش امینیبا دیده یقینی در غیب وانمودی

غزل شماره ۲۹۵۰

ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدیچون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی
ما را چو سایه دیدی از پای درفتادهجانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانهاندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تومانند آفتابش در کان زر کشیدی
کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما رااز چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آیداز لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی
یک قوم را به حیلت بستی به بند زرینیک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی
آوه که شد فضولی در خون چند گولیرحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی
از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیدهزیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی
ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزدخود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی
بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستیدر آخر ستوران در پیش خر کشیدی