قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۹۵۱ تا ۲۹۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۹۵۱

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباریچون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیریزان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبانتا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهارانتا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفتگشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دماز بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجدتا بت پرست و بتگر یابند رستگاری

غزل شماره ۲۹۵۲

گر از شراب دوشین در سر خمار داریبگذار جام ما را با این چه کار داری
ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش اینتا از خیال پیشین زنهار سر نخاری
تا سنگ را پرستی از دیگران گسستیدریا تو را نشاید گر سیل یاد آری
در بارگاه خاقان سودای پرنفاقانزنبیل هر گدایی در پیش شهریاری
فهرست یاد کینی با لطف ساتکینیاندر بهشت وآنگه در شعله های ناری
زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینینی پرده زیر ماند نی نعره های زاری
نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشیالا شراب نوشی انگور می فشاری
انگور این وجودت افشردن تو سودتانگار کین نبودت تا چند مهر کاری
وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریزآن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری

غزل شماره ۲۹۵۳

بازآمدی که ما را درهم زنی به شوریداوود روزگاری با نغمه زبوری
یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتییعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامتگفتم که آفتابی یا نور نور نوری
ای آسمان برین دم گردان و بی قراریوی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیریندل نام تو نگوید از غایت غیوری
خورشید چون برآید خود را چرا نمایدبا آفتاب رویت از جاهلی و کوری
بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهیجان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتیاین نیست از ستیری این نیست از ستوری
تره فروش کویش این عقل را نگیردتو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
بازآمده ست بازی صیاد هر نیازیای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلاای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
بازآمدی به خانه ای قبله زمانهوالله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

غزل شماره ۲۹۵۴

گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیریدر هر دو حال خود را از یار وانگیری
پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر استصد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری
پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدیگردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری
دنبال شیر گیری کی بی کباب مانیکی بی نوا نشینی چون صاحب امیری
بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود رادر زیرکی چو مویی پیدا میان شیری
خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصانحق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری
زیر درخت خرما انداز همچو مریمگر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری
از سایه های خرما شیرین شوی چو خرماوز پختگی خرما تو پختگی پذیری

غزل شماره ۲۹۵۵

چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشیای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی
ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکینزین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ها را در می دمی تو دم دمنی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این استپنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق سادهیا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتیور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامشبس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانندگفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی

غزل شماره ۲۹۵۶

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامیتا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
ای عاشق الهی ناموس خلق خواهیناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
عاشق چو قند باید بی چون و چند بایدجانی بلند باید کان حضرتی است سامی
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخنزنار روم گم کن در عشق زلف شامی
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل استنادان علم اهل است دانای علم عامی
از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانشوز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشنبر در بمانده ام من زان شیوه های بامی
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم مناز شیوه ویم من مست شراب جامی
آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکشگردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزیکای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادیدادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدیدل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشیای شمس هر طواشی تبریز را نظامی

غزل شماره ۲۹۵۷

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانیچون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شدگر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامدوا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانهتا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصوردر خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیردوآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کنکز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی

غزل شماره ۲۹۵۸

مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانیاین کاهلان ره را در کار می کشانی
ای عشق چون درآیی در عالم جداییاین بازماندگان را تا یار می کشانی
کوری رهزنان را ایمن کنی جهان رادزدان شهر دل را بر دار می کشانی
مکار را ببینی کورش کنی به مکریچون یار را ببینی در غار می کشانی
بر تازیان چابک بندی تو زین زرینپالانیان بد را در بار می کشانی
سوداییان ما را هر لحظه می نوازیبازاریان ما را بس زار می کشانی
عشاق خارکش را گلزار می نماییخودکام گل طرب را در خار می کشانی
آن کو در آتش آید راهش دهی به آبیو آن کو دود به آبی در نار می کشانی
موسی خاک رو را ره می دهی به عزتفرعون بوش جو را در عار می کشانی
این نعل بازگونه بی چون و بی چگونهموسی عصاطلب را در مار می کشانی

غزل شماره ۲۹۵۹

ای آنک جمله عالم از توست یک نشانیزخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی
زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از توگر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقیدر جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردانخود کار باد دارد هر چند شد نهانی
زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیمگر برگ را بریزی از میوه کی ستانی
در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش استتو اولین گهر را آخر همی رسانی
خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویمپنهان شوی و ما را در صف همی کشانی

غزل شماره ۲۹۶۰

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانیجویای هر چه هستی می دانک عین آنی
خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهدآن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابیسر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این راخوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابیدر دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابترقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدناز آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریزتسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

غزل شماره ۲۹۶۱

در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانیبر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی
هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابدتو ذره ای نداری آهنگ زندگانی
گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگیخوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی
در آینه بدیدم نقش خیال فانیگفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی
اندر حیات باقی یابی تو زندگان راوین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی
آن ها که اهل صلحند بردند زندگی راوین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی

غزل شماره ۲۹۶۲

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینیرنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردمآخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنییا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردمامروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیایدای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسدشب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژالهبر بنده کمینه تو نیز در کمینی

غزل شماره ۲۹۶۳

می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایییا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تودر نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق استبی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهانبنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایانکاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بندآن هر دو خود یک است و ما را دو می نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داریدر راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآوروز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگوتو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی

غزل شماره ۲۹۶۴

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطاییشب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگرگفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکودرخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخوزیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان استزیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام استاین رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن نداردبس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا رازر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابدتو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسیدر شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داریفریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خندهشد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو بارانتا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

غزل شماره ۲۹۶۵

ای برده اختیارم تو اختیار ماییمن شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره داردغم این قدر نداند کآخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانمباغ مرا بخندان کآخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ ماییپس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما راگفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارمگفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارمگفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنیآن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گهآخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانیتو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشتهتو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادیسود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشداین هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانیمسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

غزل شماره ۲۹۶۶

هر چند بی گه آیی بی گاه خیز ماییای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی
برگ قفص نداری جز ما هوس ندارییکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نهدر ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتراز جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداندعشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابشبر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیزدر عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی

غزل شماره ۲۹۶۷

آمد ز نای دولت بار دگر نواییای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
تابان شده ست کانی خندان شده جهانیآراسته ست خوانی در می رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاریدر عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابیدر نور آفتابی ما همچو ذره هایی
شوریده ام معافم بگذار تا بلافممه را فروشکافم با نور مصطفایی

غزل شماره ۲۹۶۸

ای چنگیان غیبی از راه خوش نواییتشنه دلان خود را کردید بس سقایی
جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شدیا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زنیا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازیخوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی
بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا نداردمی کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت گیرند بر کنارتپیوند نو دهندت چندین دژم چرایی
تو خود عزیز یاری پیوسته در کناریدر بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم بربند هر دو دستمور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی
من پیر منبلانم بر خویش زخم رانممن مصلحت ندانم با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشمهم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی
از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقمدوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را عطار آشکارابشکست طبل ها را در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتمبی حرف صد مقالت در وحدت خدایی

غزل شماره ۲۹۶۹

بوی کباب داری تو نیز دل کبابیدر تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشیخود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کنبگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر می داد جام از زرگفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی
گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزمهم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی
چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان راعالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی
ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچانما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی
سر اله گفتم در قعر چاه گفتممه را سیاه گفتم چون محرم نقابی
ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالیگه بسته سوالی گه خسته جوابی
ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیراهر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

غزل شماره ۲۹۷۰

با صد هزار دستان آمد خیال یاریدر پای او بمیرا هر جا بود نگاری
خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدیاین جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستیتا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شهآن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
زان چهره های شیرین در دل عجیب شوریاین روی همچو زر را از مهر او عیاری
گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالمگفتم همین بسستم در هر دو عالم آری
رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شهمی تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری
تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمدتیری بدان شگرفی در لاغری شکاری
از گلستان عشقش خاری در این جگر شدصد گلستان غلام خارش چگونه خاری
در پیش ذوق عشقش در نور آفتابشتن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری
در باغ عشق رویش خصمت خدای باداگر تو ز گل بگویی یا قامت چناری
از چشم ساحر تو گشتیم شاعر توعذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری
یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامدداده به کون نوری زان چهره ای چو ناری
بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدشبینم که اندرافتد شوری نو از شراری
از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دممر گوش را سماعی مر چشم را نظاری

غزل شماره ۲۹۷۱

اندر قمارخانه چون آمدی به بازیکارت شود حقیقت هر چند تو مجازی
با جمله سازواری ای جان به نیک خوییاین جا که اصل کار است جانا چرا نسازی
گویی که من شب و روز مرد نمازکارمچون نیست ای برادر گفتار تو نمازی
با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداریشو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی
آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابهچون بر لباس آدم تو بهترین طرازی
بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهانچون هست در رکابت چندین هزار تازی
شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانانباری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی
در جانت دردمد شه از شادیی که جانتهم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی
سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویاندر نور روی آن شه شاهانه می گرازی
شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصانپیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی
گاه از جمال پستی گاه از شراب مستیگه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی
مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوندوصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی
هر کس که در دل او باشد هوای تبریزگردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

غزل شماره ۲۹۷۲

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ایدر جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای
بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشینآری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم منخون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ایوز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنیناندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمالمانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیستچون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاستکاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانییزیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفیتا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاستکز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای

غزل شماره ۲۹۷۳

ای از جمال حسن تو عالم نشانه ایمقصود حسن توست و دگرها بهانه ای
نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیستمقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای
ای صد هزار شمع نشسته بدین امیدگرد تنور عشق تو بهر زبانه ای
ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ماسازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای
گویی میان مجلس آن شاه کی رسمنی آن کرانه دارد و نی این میانه ای
این داد کیست مفخر تبریز شمس دینزان دولتی که داد درختی ز دانه ای

غزل شماره ۲۹۷۴

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتیزان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روز الست بودکآمد به جان مومن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسیدبر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باشبر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او استهر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت اواحسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوشچون می رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفتچون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دینچون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

غزل شماره ۲۹۷۵

هر روز بامداد به آیین دلبریای جان جان جان به من آیی و دل بری
ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنیوی روی من گرفته ز روی تو زرگری
هر روز باغ دل را رنگی دگر دهیاکنون نماند دل را شکل صنوبری
هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نوچون لولیان گرفته دل من مسافری
این شهسوار عشق قطاریق می رودحیران شدم ز جستن این اسب لاغری
از برق و آب و باد گذشته ست سم اوآن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری
راهی که فکر نیز نیارد در او شدنشیران شرزه را رود از دل دلاوری
چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیباز سر به وقت عرض نهادند لمتری
از هیبت قدر بنهادند رو به جبروز بیم رهزنان نگزیدند رهبری
آری جنون ساعه شرط شجاعت استبا مایه خرد نکند هیچ کس نری
تا باخودی کجا به صف بیخودان رسیتا بر دری چگونه صف هجر بردری
ای دل خیال او را پیش آر و قبله سازقانع مشو از او به مراعات سرسری
قانع چرا شدی به یکی صورتت که دادپنداشتی مگر که همین یک مصوری
خاموش باش طبل مزن وقت حمله شددر صف جنگ آی اگر مرد لشکری