قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۹۷۶ تا ۳۰۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۹۷۶

شد جادوی حرام و حق از جادوی بریبر تو حرام نیست که محبوب ساحری
می بند و می گشا که همین است جادویمی بخش و می ربا که همین است داوری
دریا بدیده ایم که در وی گهر بوددریا درون گوهر کی کرد باوری
سحر حلال آمد بگشاد پر و بالافسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب می خردای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری
امروز می گزید ز بازار اسپ اواسپان پشت ریش و یدک های لاغری
گفتم که اسب مرده چنین راه کی بردگفتا که راه ما نتوان شد به لمتری
کشتی شکسته باید در آبگیر خضرکشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری
دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکستبا پای ناشکسته از این پول نگذری
زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او استفرمان ارجعی را منیوش سرسری

غزل شماره ۲۹۷۷

هر روز بامداد درآید یکی پریبیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتیور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منمور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفیور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمیمحتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف روبر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزدوی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب می گریزی و من بر توام سوارمگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر رویقربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغلیکن مباح نیست که من رام یشتری

غزل شماره ۲۹۷۸

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگریوز شور خویش در من شوریده ننگری
بر چهره نزار تو صفرای دلبری استتا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهینی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمانخورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهرینی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده اماندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستییمشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توستهم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کونای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگرتا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهانبا صد هزار غم که نهانند چون پری

غزل شماره ۲۹۷۹

هر روز بامداد طلبکار ما توییما خوابناک و دولت بیدار ما تویی
هر روز زان برآری ما را ز کسب و کارزیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی
دکان چرا رویم که کان و دکان توییبازار چون رویم که بازار ما تویی
زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توییزان سرخوشیم و مست که دستار ما تویی
ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیلما خمره بشکنیم چو خمار ما تویی
طوطی غذا شدیم که تو کان شکریبلبل نوا شدیم که گلزار ما تویی
زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهارزان سینه روشنیم که دلدار ما تویی
در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریمآواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی
هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توستاز جمله چاره باشد ناچار ما تویی
دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفتتا گفته ای به دل که گرفتار ما تویی
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماستاین هم ز توست مایه پندار ما تویی
چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشیچیزی نمی خریم خریدار ما تویی
از گفت توبه کردم ای شه گواه باشبی گفت و ناله عالم اسرار ما تویی
ای شمس حق مفخر تبریز شمس دینخود آفتاب گنبد دوار ما تویی

غزل شماره ۲۹۸۰

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شویاندر جهان مرده درآیی و جان شوی
اندر دو چشم کور درآیی نظر دهیو اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنیو اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نوچون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شویگاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو شهادر لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشانبر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غمهم محو لطف او شو چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد او نیز کل شودهم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بریو آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک از اینبی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
این دم خموش کرده ای و من خمش کنمآنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی

غزل شماره ۲۹۸۱

ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهیوی پاکشیده از ره کو شرط همرهی
مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیشکی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبرزان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاهاز سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بودوآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی
آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگو آن جا که رو نمایی مستی و والهی
هجده هزار عالم دو قسم بیش نیستنیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
دریای آگهی که خردها همه از او استآن است منتهای خردهای منتهی
ای جان آشنا که در آن بحر می رویوی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی
از خرگه تن تو جهانی منور استتا تو چگونه باشی ای روح خرگهی
ای روح از شراب تو مست ابد شدهوی خاک در کف تو شد زر ده دهی
وصف تو بی مثال نیاید به فهم عاموافزاید از مثال خیال مشبهی
از شوق عاشقی اگرت صورتی نهدآلایشی نیابد بحر منزهی
گر نسبتی کنند به نعل آن هلال رازان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
دریا به پیش موسی کی ماند سد راهو اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی
او خواجه همه ست گرش نیست یک غلامآن سرو او سهی است گرش نشمری سهی
تو موسیی ولیک شبانی دری هنوزتو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی
زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچپیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
خامش که بی طعام حق و بی شراب غیباین حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی

غزل شماره ۲۹۸۲

ای ساقیی که آن می احمر گرفته ایوی مطربی که آن غزل تر گرفته ای
ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدندتا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای
ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشتاین چه قیامت است که از سر گرفته ای
ای خم خسروان که تو داروی هر غمیرنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای
جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریفوین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ایالحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای آنک تو شکار چنین دام گشته ایملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای
در عین کفر جوهر ایمان ربوده ایدر دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای
ای عارفی که از سر معروف واقفیوی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای
در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعبدر آتشی و خوی سمندر گرفته ای
ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقیتا خانه ای میانه شکر گرفته ای
ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشکچون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای
ای غمزه هات مست چو ساقی تویی بدهیک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای
بهر نثار مفخر تبریز شمس دینای روی زرد سکه زرگر گرفته ای

غزل شماره ۲۹۸۳

ای ساقیی که آن می احمر گرفته ایوی مطربی که آن غزل تر گرفته ای
ای زهره ای که آتش در آسمان زدیمریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ایالحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای هجر تو ز روز قیامت درازتراین چه قیامتی است که از سر گرفته ای
ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ایدر دور خویش شکل مدور گرفته ای
پیلان شیردل چو کفت را مسخرنداین چند پشه را چه مسخر گرفته ای
هان ای فقیر روز فقیری گله مکنزیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای
ای روی خویش دیده تو در روی خوب یارآیینه ای عظیم منور گرفته ای
ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمیچون دامن بهار معنبر گرفته ای
ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو راچون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای
هجده هزار عالم اگر ملک تو شودبی روی دوست چیز محقر گرفته ای
داری تکی که بگذری از خنگ آسمانکاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای
خامش کن و زبان دگر گو و رسم نواین رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای

غزل شماره ۲۹۸۴

ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ایبر روی دام شعر دخانی نهاده ای
چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ایپرهای کشته بهر نشانی نهاده ای
مرغان پاسبان تو هیهای می زننددرهای هویشان چه معانی نهاده ای
مرغان تشنه را به خرابات قرب خویشخم ها و باده های معانی نهاده ای
آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرداز بهر شب روی که تو دانی نهاده ای
در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ایو اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای
بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصانملکی درون سبع مثانی نهاده ای
زیر سواد چشم روان کرده موج نورو اندر جهان پیر جوانی نهاده ای
در سینه کز مخیله تصویر می رودبی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای
چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دلدل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای
غمزه عجبتر است که چون تیر می پردیا ابروی که بهر کمانی نهاده ای
اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوشدر جسم های همچو اوانی نهاده ای
وین شربت نهان مترشح شد از زبانسرجوش نطق را به لسانی نهاده ای
هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای استکان را حجاب مهد غوانی نهاده ای
روزی که بشکفانی و آن پرده برکشیای جان جان جان که تو جانی نهاده ای
دل های بی قرار ببیند که در فراقاز بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای
خاموش تا بگوید آن جان گفته هااین چه دراز شعبده خوانی نهاده ای

غزل شماره ۲۹۸۵

مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ایخوبی و آتشی و بلایی بدیده ای
چشمی که مستتر کند از صد هزار میچشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای
دولت شفاست مر همه را وز هوای اودولت پیش دوان که شفایی بدیده ای
سایه هماست فتنه شاهان و این هماجویای شاه تا که همایی بدیده ای
ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنانخورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای
ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگردر عین این فنا تو بقایی بدیده ای
هر گریه خنده جوید و امروز خنده هابا چشم لابه گر که بکایی بدیده ای
جان را وباست هجر تو سوزان آن لطفمهلکتر از فراق وبایی بدیده ای
تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیستدر زیر این جفا تو وفایی بدیده ای
شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دینتبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای

غزل شماره ۲۹۸۶

ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه اییک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای
از بیم آتش تو زبان را ببسته ایمتا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای
هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل راباد چراغ عقلی و باده مغانه ای
یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنییا در میان هر دو تو شکل میانه ای
گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای استشب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای
ای آنک خوبی تو نشانید فتنه هاعشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای
ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دیننور زمینیان و جمال زمانه ای

غزل شماره ۲۹۸۷

ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ایوی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مستما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم استو آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای
ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنیوی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای
ای مرغ عرش آمده در دام آب و گلدر خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای
زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ایبا اهل گولخن به مواسا چگونه ای
ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابریوی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای
عالم به توست قایم تو در چه عالمیتن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقیوی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای
زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبرای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنیور در دلی ز دوده سودا چگونه ای
ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیردر قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای

غزل شماره ۲۹۸۸

هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتیبر گرد حوض گردی و در حوض درفتی
اسپت بیاورند که چالاک فارسیشربت بیاورند که مخمور شربتی
بی خواب و بی قراری شب های تا به روزخواب تو بخت بست که بسته سعادتی
از پای درفتادی و از دست رفته ایبی دست و پای باش چه دربند آلتی
بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپویمیدان از آن توست به چوگان تو بابتی
ای رو به قبله من و الحمدخوان منمی خوانمت به خویش که تو پنج آیتی
ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ایوی جان بیار باده چرا بی مروتی
رو کان مشک باش که بس پاک نافه ایرو جمله سود باش که فرخ تجارتی
بر مغز من برآی که چون می مفرحیدر چشم من درآی که نور بصارتی
در مغزها نگنجی بس بی کرانه ایدر جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی
ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابریوی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
خامش مساز بیت که مهمان بیت تودر بیت ها نگنجد چه در عمارتی
چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخندتا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دینتبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

غزل شماره ۲۹۸۹

رویش ندیده پس مکنیدم ملامتینادیده حکم کردن باشد غرامتی
پروانه چون نسوزد چون شمع او بودچون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
آن مه اگر برآید در روز رستخیزبرخیزد از میان قیامت قیامتی
زان رو که زهره نیست فلک را که دم زنددر خود همی بسوزد دارد علامتی
گر حسن حسن او است کجا عافیت کجابا غمزه های آتش او کو سلامتی
هر دم دلم به عشق وی اندر حریصترهر دم ز عشق او دل من با سآمتی
یا هجر لم تقل لی بالله ربناهذا الصدود منک علینا الی متی
می ترسم از فراق دراز تو سنگ دلتا نشکند سبوی امیدم ز آفتی
ای آنک جبرئیل ز تو راه گم کندبا صبر تو ندارد این چرخ طاقتی
دل را ببرد عشق که تا سود دل کندحاشا که او کند طمعی یا تجارتی
عشق آن توانگری است که از بس توانگریداردهمی ز ریش فراغت فراغتی
از من مپرس این و ز عقل کمال پرسکو راست در عیار گهرها مهارتی
او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویشکو در قدم بود حدثی نوطهارتی
عقل از امید وصل چو مجنون روان شوددر عشق می رود به امید زیارتی
ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشقاز پرتو شرارش یابد حرارتی
بادا ز نور عشق من و عقل کل رازان شکر شگرف شفای مرارتی
تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زندوز عاشقان برآید مستانه حالتی
تبریز شمس دین که بصیرت از او بودچون بر دلم رسید سپاهش به غارتی

غزل شماره ۲۹۹۰

جان خاک آن مهی که خداش است مشتریآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
چون از خودی برون شد او آدمی نمانداو راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملکبسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از اینچون آن او است خالق عالم به یک سوی
بحری که کمترین شبه را گوهری کندحاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاعکو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتابخود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشیتا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دینتا هر دو کون پر شود از نور داوری

غزل شماره ۲۹۹۱

ای عشق پرده در که تو در زیر چادریدر حسن حوریی تو و در مهر مادری
در حلقه اندرآ و ببین جمله جان هادر گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آینه نظر کن و در چشم خود نگرصد جان گره گره شده از وی به ساحری
در هر گره نگه کن وضع خدای بیندر هم ببسته موسی و فرعون و سامری
از زیر دامنت تو برون آر شمع راتا نقش حق بخندد بر نقش آزری
تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر راهر دم بمیرد ایمان در پای کافری
چون مر تو را نیابد در جان و جا دلمگشتم هزار بار من از جان و جا بری
خشک و تر دو چشم و لب من روان شدهدر قلزمی که خشک نیابند و نی تری
دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمشکای باوفا و عهد ز من باوفاتری
دانم ز شمس دین است تو را این همه وفاتبریز این سلام بر جان ما بری

غزل شماره ۲۹۹۲

ای بس فراز و شیب که کردم طلب گریگه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری
گه در زمین خدمت چون خاک ره شدمبر چرخ روح گاه دویدم باختری
گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بارگه سر دل بجسته و گه سر دلبری
بر کوه طور طالب ارنی کلیم واروز خلق دررمیده به عالم چو سامری
در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوینی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری
وادی ز بوی دوست مرا رهبری شدهکان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری
آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدمپر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری
کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حسوین چار مرغ هست از این باغ عنصری
آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوستپری و گر نه زرد درافتی به شش دری
ای کامل کمال کز این سو تو کاملیزان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری
آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشتدر بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری
با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنندهر یک به حس درآید چونشان درآوری
صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیبدر پا فتاده باشد چون نقش سرسری
زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشقگردد هزار بار از این هر دو او بری
حقا به ذات پاک خداوند هر کی هستاز تیغ غیب سر نبرد گر برد سری
در آتش خلیل کجا آید آن خسیکو خشک شد ز عشق دلارام آزری
جان خلیل عشق به شادی و خرمیدر آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری
گر محو می نمایی در دودمان حسدر عشق آتشین دلارام ظاهری
این عشق همچو آتش بر جمله قاهر استتو بس عجایبی که بر آتش تو قادری
هر چند کوشد آتش تا تو سیه شویبر رغم او لطیف و شریفی و احمری
دانم که پرتو نظری داری از شهیچشم و چراغ غیب به شاهی و سروری
بر خار خشک گر نظری افکند ز لطفپیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری
نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کندظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری
در لطف و در نوازش آن شه نگاه کنای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری
نی نی خود از نوازش او تند شد فراقکز یک نهاله آمد این لطف و قاهری
گر خوگری به لطف نباشد دل مرااو کی فراق داند در دور دایری
حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرشپس او غذا دهد به غذا رسم حنجری
این جمله من بگفتم و القاب شمس دیناز رشک کرده در غم تبریز ساتری
آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیثلیکن مزاد نیست که من رام یشتری

غزل شماره ۲۹۹۳

شاها بکش قطار که شهوار می کشیدامان ما گرفته به گلزار می کشی
قطار اشتران همه مستند و کف زنانبویی ببرده اند که قطار می کشی
هر اشتری میانه زنجیر می گزدچون شهد و چون شکر که سوی یار می کشی
آن چشم های مست به چشمت که ساقی استگویند خوش بکش که به دیدار می کشی
ما کشت تو بدیم درودی به داس عشقکردی ز که جدا و به انبار می کشی
سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگرهوار از آن شدیم که رهوار می کشی
هر چند سال ها ز چمن گل بچیده ایمناگه ز چشم بد به ره خار می کشی
ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکشهر سو کشی به عشرت بسیار می کشی
شاهان کشند بنده بد را به انتقامتو جانب کرامت و ایثار می کشی
زین لطف مجرمان را گستاخ کرده ایدزدان دار را خوش و بی دار می کشی
هر تخمه و ملول همی گویدم خموشتو کرده ای ستیزه به گفتار می کشی
سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اندبر رغم جمله چرخه دوار می کشی
ای شاه شمس مفخر تبریز نور حقتو نور نور ندره به اقطار می کشی

غزل شماره ۲۹۹۴

ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشیدم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی
خالی است اندرون تو از بند لاجرمخالی کننده دل و جان مشوشی
نقشی کنی به صورت معشوق هر کسیهر چند امیی تو به معنی منقشی
ای صورت حقایق کل در چه پرده ایسر برزن از میانه نی چون شکروشی
نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جاندردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی
ای نای سربریده بگو سر بی زبانخوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دودزیرا ندای عشق ز نی هست آتشی
بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویشدل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دم تو ز تبریز لاجرمبس دل که می ربایی از حسن و از کشی

غزل شماره ۲۹۹۵

اندر میان جمع چه جان است آن یکییک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
سوگند می خورم به جمال و کمال اوکز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق اودر باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفه اند اگر میوه است اوجمله قراضه اند چو کان است آن یکی
دل موج می زند ز صفاتش ولی خموشزیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
روزی که او بزاد زمین و زمان نبودبالاتر از زمین و زمان است آن یکی
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقانتا من نگویم این که فلان است آن یکی
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتدگویم که ای خدای چه سان است آن یکی
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کنزیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
پیشش تو سجده می کن تا پادشا شویزیرا که پادشاه نشان است آن یکی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیستاندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرشگفتا عجب مدار چنان است آن یکی

غزل شماره ۲۹۹۶

گر من ز دست بازی هر غم پژولمیزیرک نبودمی و خردمند گولمی
گر آفتاب عشق نبودیم چون زحلگه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستیچون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جان ها خانه نشین بدیدربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نوازمن چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
عشق ار سماع باره و دف خواه نیستیمن همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی
ساقیم گر ندادی داروی فربهیهمچون لب زجاج و قدح در نحولمی
گر سایه چمن نبدی و فروغ اومن چون درخت بخت خسان بی اصولمی
بر خاک من امانت حق گر نتافتیمن چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی
از گور سوی جنت اگر راه نیستیدر گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی
ور راه نیستی به یمین از سوی شمالکی چون چمن حریف جنوب و شمولمی
گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمیور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی
بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصصآن مطلع ار نبودی من در افولمی

غزل شماره ۲۹۹۷

ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنیدر عشق آفتاب تو همخرقه منی
والله که عاشقی و بگویم نشان عشقبیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغیاز آتشش نسوزی و ز باد ایمنی
ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشتآخر یکی بگو که چه دولاب آهنی
از گردشی کنار زمین چون ارم کنیوز گردشی دگر چه درختان که برکنی
شمعی است آفتاب و تو پروانه ای به فعلپروانه وار گرد چنین شمع می تنی
پوشیده ای چو حاج تو احرام نیلگونچون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی
حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسیدای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی
جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هستخانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی
زین بیش می نگویم و امکان گفت نیستوالله چه نکته هاست در این سینه گفتنی

غزل شماره ۲۹۹۸

سوگند خورده ای که از این پس جفا کنیسوگند بشکنی و جفا را رها کنی
امروز دامن تو گرفتیم و می کشیمتا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهدکاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیستآنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیمماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیرحق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسیجز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم راآن کش بها نباشد چونش بها کنی

غزل شماره ۲۹۹۹

تا چند از فراق مرا کار بشکنیزاریم نشنوی و مرا زار بشکنی
دستم شکست دست فراقت ز کار و باردانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخکاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصلگر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگخونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مرادر وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشیکز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم استصد تاج را به ریشه دستار بشکنی

غزل شماره ۳۰۰۰

ساقی بیار باده سغراق ده منیاندیشه را رها کن کاری است کردنی
ای نقد جان مگوی که ایام بینناگردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگربر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیستگر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ستدر بی هشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بی هشی همه جان ها مجردندرقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوزقانع نمی شویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایمتو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی استآگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خونای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس استفرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشیکاین ناطقه نماند در حرف معتنی