غزل شماره ۳۰۰۱
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهیکار او کند که دارد از کار آگهی
ای نای همچو بلبل نالان آن گلیگردن مخار کز گل بی خار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد رازگفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر استآتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شومدانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواختاز آگهی همی شد بیزار آگهی
نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویشما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریده اندای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدیزیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیستبگذار تا کند گله ای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریمبگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بارزین نعل بازگونه غلط کار آگهی
غزل شماره ۳۰۰۲
شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ایپرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای
آگاه نیستند مگر این فسردگاناز آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظربا مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش توییدل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درونهم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفتهیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دلکان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دیندرزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای
غزل شماره ۳۰۰۳
ای کاشکی تو خویش زمانی بدانییوز روی خوب خویشت بودی نشانیی
در آب و گل تو همچو ستوران نخفتییخود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنیپنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمییدر جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگرانبا این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییییک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتییچون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان منگر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان توور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشستدانستیی که شاهی کی ترجمانیی
غزل شماره ۳۰۰۴
بزم و شراب لعل و خرابات و کافریملک قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دلپذیر نیستزیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبریمریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیزتا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کندبازار تنگ دارد بر خلق مشتری
تا چند آب ریزد دولاب آسمانتا چند آب نشف کند برج آذری
تا چند شب پناه حریفان بد شودتا چند روز پرده درد بر مستری
تا چند دی برآرد از باغ ها دمارتا کی بهار دوزد دیباج اخضری
زین فرقت و غریبی طبعم ملول شدای مرغ روح وقت نیامد که برپری
وین پر درشکسته پرخون خویش راسوی جناب مالک و مخدوم خود بری
اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنیزیر فلک چه باشی نی ابر و اختری
زان حسن آبدار چو تازه کنی جگرنی آب خضر جویی نی حوض کوثری
ای آب و روغنی که گرفتار آمدیبا آنچ در دلست نگویی چه درخوری
غزل شماره ۳۰۰۵
آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جویآرام جان خویش ز جانان خویش جوی
اندر شکر نیابی ذوق نبات غیبآن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکندر ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنندپس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشیناز آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شدآن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بسهر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمتهم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی
غزل شماره ۳۰۰۶
سیمرغ و کیمیا و مقام قلندریوصف قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دل پذیر نیستزیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی چون بود مقیمخالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر توییچون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقیوین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیتنی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگیبیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بوددر بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزافکس را نشد مسلم این راه و ره بری
غزل شماره ۳۰۰۷
دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبیاختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی
جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پاهمچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضراز زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد رهصبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایونگر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شدهست این عام شدهست این نظم سخنهالیک تو این بینای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی
غزل شماره ۳۰۰۸
خواجه سلام علیک گنج وفا یافتیدل به دلم نه که تو گمشده را یافتی
هم تو سلام علیک هم تو علیک السلامطبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه روآنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیلحسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدیوی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخندیار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش منتا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تورو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدیخشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهانپنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی
غزل شماره ۳۰۰۹
آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشیاه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی
گاه چو مه می رود قاعده شب رویمی کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهانتا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید راسخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنیوز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش راتا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیستنیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بریخیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خودقاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاستتا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیانتا تو مرا چون قدح در می احمر کشی
غزل شماره ۳۰۱۰
روی من از روی تو دارد صد روشنیجان من از جان تو یابد صد ایمنی
آهن هستی من صیقل عشقش چو یافتآینه کون شد رفت از او آهنی
مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشتمسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی
ندهد بی چشم تو چشم من آینگیندهد بی روز تو روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منیجان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دیدفقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنمگاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببرتا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنیهست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شوزانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنممغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی
غزل شماره ۳۰۱۱
هر نفسی از درون دلبر روحانییعربده آرد مرا از ره پنهانیی
فتنه و ویرانیم شور و پریشانیمبرد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بریکیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه روجان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دارمست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود منعشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی اورهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذرتا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزارگل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر مندر کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرسگفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواهمست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدابرده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیستهر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم توییهر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی
غزل شماره ۳۰۱۲
ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ایآینه با جان من مونس دیرینه ای
در دل آیینه من در دل من آینهتن کی بود محدثی دی و پریرینه ای
خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دینزانک همی بیندت احمد پارینه ای
مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچینکآمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای
شیر خدایی خدا شیر نرت نام داداز چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای
صورت تن را مبین زانک نه درخورد توستپوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای
هین دل خود را تمام در کف دلبر سپارتا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای
سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خوسینه سینا بود فرش چنین سینه ای
تشنه آن شربتی خسته آن ضربتیتا تو در این غربتی نیست طمانینه ای
هست خرد چون شکر هست صور همچو نیهست معانی چو می حرف چو قنینه ای
خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوساز حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای
چون نروی زین جهان خوی خرابات جاندر عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای
خانه تن را بساز باغچه و گلشنیگوشه دل را بساز مسجد آدینه ای
هر نفسی شاهدی در نظر واحدیآوردش بر طبق نادره لوزینه ای
خامش با مرغ خاک قصه دریا مگوبکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای
غزل شماره ۳۰۱۳
یار در آخرزمان کرد طرب سازییباطن او جد جد ظاهر او بازیی
جمله عشاق را یار بدین علم کشتتا نکند هان و هان جهل تو طنازیی
در حرکت باش ازانک آب روان نفسردکز حرکت یافت عشق سر سراندازیی
جنبش جان کی کند صورت گرمابه ایصف شکنی کی کند اسب گدا غازیی
طبل غزا کوفتند این دم پیدا شودجنبش پالانیی از فرس تازیی
می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسیتا بزنی گردن کافر ابخازیی
بازی شیران مصاف بازی روبه گریزروبه با شیر حق کی کند انبازیی
گرم روان از کجا تیره دلان از کجامروزیی اوفتاد در ره با رازیی
عشق عجب غازییست زنده شود زو شهیدسر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی
چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماهگر بکند قلب تو قالب پردازیی
مطرب و سرنا و دف باده برآورده کفهر نفسی زان لطف آرد غمازیی
ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاکگیرد زین قلبگاه قالب پردازیی
غزل شماره ۳۰۱۴
رو که به مهمان تو می نروم ای اخیبست مرا از طعام دود دل مطبخی
رزق جهان می دهد خویش نهان می کندگاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی
مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جانمذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی
قسمت آن باردان مایده و نان گرمقسمت این عاشقان مملکت و فرخی
قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخکار بتر می شود گر تو در این می چخی
جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوزچند میان جهان مانده در برزخی
سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردلکور شود از نظر چشم سگ مسلخی
زلف بتان سلسله ست جانب دوزخ کشدظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی
لیک عنایات حق هست طبق بر طبقکو برهاند ز دام گر چه اسیر فخی
جانب تبریز رو از جهت شمس دینچند در این تیرگی همچو خسان می زخی
غزل شماره ۳۰۱۵
جان و جهان می روی جان و جهان می بریکان شکر می کشی با شکران می خوری
ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته ترتا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری
چهره چون آفتاب می بری از ما شتاببوی کن آخر کباب زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست هم صدقات شماستگر برسانی رواست شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما تا دل مجنون ماتا غم افزون ما کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم سوختن آموختیموز جگر افروختیم شیوه سامندری
فاسد سودای تو مست تماشای توبوسد بر پای تو از طرب بی سری
عشق من ای خوبرو رونق خوبان به توگاه شوی بت شکن گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شادچشم بدت دور باد تا که کنی لمتری
جانب دل رو به جان تا که ببینی عیانحلقه جوق ملک صورت نقش پری
از ملک و از پری چون قدری بگذریمحو شود در صفات صورت و صورتگری
غزل شماره ۳۰۱۶
بازرهان خلق را از سر و از سرکشیای که درون دلی چند ز دل درکشی
ای دل دل جان جان آمد هنگام آنزنده کنی مرده را جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ماتا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی بردری تو کمر کوه راچونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را سرمه کش دل کنیچارق درویش را بر سر سنجر کشی
سینه تاریک را گلشن جنت کنیتشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی
در شکم ماهیی حجره یونس کنییوسف صدیق را از بن چه برکشی
نفس شکم خواره را روزه مریم دهیتا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی
از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع راتا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی
سنبله آتشین رسته کنی بر فلکزهره مه روی را گوشه چادر کشی
مفخر تبریزیان شمس حق ای وای منگر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی
غزل شماره ۳۰۱۷
لاله ستانست از عکس تو هر شوره ایعکس لبت شهد ساخت تلخی هر غوره ای
مصحف عشق تو را دوش بخواندم به خوابآه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای
مشکل هر دو جهان آه چه حلوا شودگر شکر تو شود مغز شکربوره ای
چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تابتا بشود پرشکر در تن هر روده ای
وا شدن از خویشتن هست ز ماسوره سهلچونک سر رشته یافت خصم ز ماسوره ای
جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورندبشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای
آه که ندیدی هنوز بر سر میدان عشقرقص کنان کله ها هر طرفی کوره ای
پیش طبیب دو کون رفتم بیمار عشقنبض دلم می جهید در کف قاروره ای
گفتمش ای شمس دین مفخر تبریز آهجز ز تو یابد شفا علت ناسوره ای
غزل شماره ۳۰۱۸
ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتریسوخته باد آینه تا تو در او ننگری
جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورددر قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینهکو چو گلستان شده ست از نظر عبهری
گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مرازود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگوکه من آواره ای گشته نهان چون پری
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرمغمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در اوتا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق دیدم من ماهییکرد یکی شیوه ای شیوه او برتری
گر چه که ماهی نمود لیک خود او بحر بودصورت گوساله ای بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحرنطق زبان را که تو حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود نی هوازانک هوا آتشیست نیست حریف تری
بنگر در ماهیی نان وی و رزق اوبحر بود پس تو در عشق از او کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهییصید سلیمان وقت جان من انگشتری
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیستاز حسد کس مترس در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلتمفخر تبریز ما شمس حق و دین بری
غزل شماره ۳۰۱۹
ای که تو عشاق را همچو شکر می کشیجان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی
کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توستزانک نظرخواه را تو به نظر می کشی
هر سحری مستمر منتظرم منتظرزانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی
جور تو ما را چو قند راه مدد درمبندنی که مرا عاقبت بر سر در می کشی
ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غمای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی
هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپرتیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی
غزل شماره ۳۰۲۰
پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنیچون تو منی من توام چند تویی و منی
نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاجاز چه گریزد چنین روشنی از روشنی
ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیمخوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوارهر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی
ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریملیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی
رخت از این پنج و شش جانب توحید کشعرعر توحید را چند کنی منثنی
هین ز منی خیز کن با همه آمیز کنبا خود خود حبه ای با همه چون معدنی
هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگیهر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی
روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزارهمچو که بادام ها در صفت روغنی
چند لغت در جهان جمله به معنی یکیآب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی
جان بفرستد خبر جانب هر بانظرچون که به توحید تو دل ز سخن برکنی
غزل شماره ۳۰۲۱
شیردلا صد هزار شیردلی کرده ایدر کرم از آفتاب نیز سبق برده ای
چشم ببند و بکن بار دگر رحمتیبشکن سوگند را گر به خدا خورده ای
بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته اندچونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده ای
میل تو با کیست جان تا بشوم خاک اوچاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده ای
ای تن آخر بجنب بر خود و جهدی بکنجهد مبارک بود از چه تو پژمرده ای
خیز برو پیش دوست روی بنه بر زمینکای صنم چون شکر از چه بیازرده ای
خواجه جان شمس دین مفخر تبریزیاناین سرم از نخل تست زانک تو پرورده ای
غزل شماره ۳۰۲۲
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ایگفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای
دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهدعکس برون می زند گر چه تو در پرده ای
خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایستور خورد او آب شور شوره برآورده ای
سبز شوند از بهار زرد شوند از خزانگر نه خزان دیده ای پس ز چه روزرده ای
گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهانپرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای
کیست که زنده کند آنک تواش کشته ایکیست که گرمش کند چون تواش افسرده ای
شربت صحت فرست هم ز شرابات خاصزانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای
داد شراب خطیر گفت هلا این بگیرشاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای
چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره اینور بتابد ز تو گر چه سیه چرده ای
خضر بقایی شوی گر عرض فانییشادی دل ها شوی گر چه دل آزرده ای
کی بشود این وجود پاک ز بیگانگانتا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای
گفت درختی به باد چند وزی باد گفتباد بهاری کند گر چه تو پژمرده ای
غزل شماره ۳۰۲۳
قصر بود روح ما نی تل ویرانه ایهمدم ما یار ما نی دم بیگانه ای
بادیه ای هایلست راه دل و کی رسدجز که دل پردلی رستم مردانه ای
نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنینی دل تن پروری عاشق جانانه ای
چونک فروشد تنش در تک خاک لحدرست درخت قبول از بن چون دانه ای
عاشق آن نور کیست جز دل نورانییفتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای
مسرح روح الله است جلوه روح القدسزانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای
غزل شماره ۳۰۲۴
بستگی این سماع هست ز بیگانه ایز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای
آنک بود همچو برف سرد کند وقت راچون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای
غیر برونی بدست غیر درونی بتراز سبب غیریست کندن دندانه ای
باد خزانست غیر زرد کند باغ راحبس کند در زمین خوبی هر دانه ای
پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خارریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای
از سبب آنک بد در صف ترسنده ایگشت شکسته بسی لشکر مردانه ای
خسرو تبریزیی شمس حق و دین که اوشمع همه جمع هاست من شده پروانه ای
غزل شماره ۳۰۲۵
جای دگر بوده ای زانک تهی روده ایآب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای
مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ایدل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای
گنج روان در دلت بر سر گنج این گلتگیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای
چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشمچون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای
از نظر لم یزل دارد جانت تگلپرتو خورشید را تو به گل اندوده ای
گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهرای تو شکم خوار چند در هوس روده ای
از اثر شمس دینست این تبش عشق تووز تبریزست این بخت که پرورده ای