غزل شماره ۳۰۲۶
خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقیکاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی
کاش بدانستیی بر چه در ایستاده ایکاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلکچشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
شیر فلک زین خطر خون شده استش جگرراست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
ای گل تر راست گو بر چه دریدی قباای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاستهر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی
آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناکلیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی
ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخورچون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی
غزل شماره ۳۰۲۷
نیست عجب صف زده پیش سلیمان پریصف سلیمان نگر پیش رخ آن پری
آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملکیافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری
تربیت آن پری چشم بشر باز کردیافته دیو و ملک گوهر جان زان پری
ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شدگشت پری آدمی هم شد انسان پری
دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جانشاد ز عشق رخش شادتر از جان پری
غزل شماره ۳۰۲۸
ای صنم گلزاری چند مرا آزاریمن چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبیچند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنیافتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مراتار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفینهر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده امبازبنگشاده ام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بودمایه نداری تو ولی خایه خود می خاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدومشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری
غزل شماره ۳۰۲۹
آه که دلم برد غمزه های نگاریشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود خالی از اندوهدرد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک هاست روانهخوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاندتا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایشتا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایتبر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بودماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تناز تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانهخلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانیخود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالمخوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایمهیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن مه خوش روآنک ز حلمش بیافت کوه وقاری
غزل شماره ۳۰۳۰
سلمک الله نیست مثل تو یارینیست نکوتر ز بندگی تو کاری
ای دل گفتی که یار غار منست اوهیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبدبر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادستگر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذاردسرکه فروشنده ای و غوره فشاری
جوی فراتی روان شدست از این سوکاین همه جان ها ز آب اوست بخاری
از سر مستی پریر گفتم او راکار مرا این زمان بده تو قراری
خنده شیرین زد و ز شرم برافروختماه غریب از چو من غریب شماری
گفت مخور غم که زرد و خشک نماندباغ تو با این چنین لطیف بهاری
هفت فلک ز آتش منست چو دودیهفت زمین در ره منست غباری
دام جهان را هزار قرن گذشتستدرخور صیدم نیامدست شکاری
هم به کنار آمد این زمانه و دورشعاشق مستی ز ما نیافت کناری
این مه و خورشید چون دو گاو خراسندروز چرایی و شب اسیر شیاری
جمع خرانی نگر که گاوپرستندیاوه شدستند بی شکال و فساری
رو به خران گو که ریش گاو بریزادتوبه کنید و روید سوی مطاری
تا که شود هر خری ندیم مسیحیوحی پذیرنده ای و روح سپاری
از شش و از پنج بگذرید و ببینیدشهره حریفان و مقبلانه قماری
چون به خلاصه رسید تا که بگویمسوخت لبم را ز شوق دوست شراری
ماند سخن در دهان و رفت دل منجانب یاران به سوی دور دیاری
غزل شماره ۳۰۳۱
خوشدلم از یار همچنانک تو دیدیجان پرانوار همچنانک تو دیدی
از چمن یار صد روان مقدسدر گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینشبی دل و بی کار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشتخواجه اسرار همچنانک تو دیدی
صورت منصور دانک بود بهانهبرشده بر دار همچنانک تو دیدی
هست بر اومید گلستان تو جان هاساخته با خار همچنانک تو دیدی
عشق چو طاووس چون پرید شود دلخانه پرمار همچنانک تو دیدی
عشق گزین عشق بی حیات خوش عشقعمر بود بار همچنانک تو دیدی
در دل عشاق فخر و ملک دو عالمننگ بود عار همچنانک تو دیدی
عشق خداوند شمس دین که به تبریزجان کند ایثار همچنانک تو دیدی
غزل شماره ۳۰۳۲
از پگه ای یار زان عقار سماییده به کف ما که نور دیده مایی
زانک وظیفه ست هر سحر ز کف تودور بگردان که آفتاب لقایی
هم به منش ده مها مده به دگر کسعهد و وفا کن که شهریار وفایی
در تتق گردها لطیف هلالیوز جهت دردها لطیف دوایی
دور بگردان که دور عشق تو آمدخلق کجااند و تو غریب کجایی
بر عدد ذره جان فدای تو کردیچرخ فلک گر بدی مه تو بهایی
با همه شاهی چو تشنگان خماریمساقی ما شو بکن به لطف سقایی
بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیلبهر تو حوا نمود نیز حوایی
آدم و حوا نبود بهر قدومتخالق می کرد گونه گونه خدایی
در قدح تو چهار جوی بهشتستنه از شش و پنجست این سرورفزایی
جمله اجزای ما شکفته کن این دمتا به فلک بررود غریو گوایی
غبغب غنچه در این چمن بنخنددتا تو به خنده دهان او نگشایی
طلعت خورشید تو اگر ننمایدیمن نیاید ز سایه های همایی
خانه بی جام نیست خوب و منورراه رهاوی بزن کز اوست رهایی
مشک که ارزد هزار بحر فروریزکوه وقاری و بحر جود و سخایی
هر شب آید ز غیب چون گله بانیجان رهد از تن چو اشتران چرایی
در عدمستان کشد نهان شتران راخوش بچراند ز سبزه های عطایی
بند کند چشمشان که راه نبینندراه الهیست نیست راه هوایی
چون بنهد رخ پیاده در قدم شاهجست دواسبه ز نیستی و گدایی
کژ نرود زان سپس به راه چو فرزینخواب ببیند چو پیل هند رجایی
مات شو و لعب گفت و گوی رها کنکان شه شطرنج راست راه نمایی
غزل شماره ۳۰۳۳
چند دویدم سوی افندیشکر که دیدم روی افندی
در شب تاری ره متواریرهبر ما شد بوی افندی
شادی جان ها ذوق دهان هااصل مکان ها کوی افندی
صحن گلستان عشرت مستانآب حیات و جوی افندی
عیش معظم جام دمادمبزم دو عالم طوی افندی
کام من آمد دام افندیهای من آمد هوی افندی
گرگ ز بره دست بداردچون شنود او قوی افندی
گنج سبیلی خوان خلیلینیست بخیلی خوی افندی
کله شاهان سکه ماهاندر خم چوگان گوی افندی
خامش و کم گو هی کی بود اوقبله اوها اوی افندی
غزل شماره ۳۰۳۴
می رسد ای جان باد بهاریتا سوی گلشن دست برآری
سبزه و سوسن لاله و سنبلگفت بروید هر چه بکاری
غنچه و گل ها مغفرت آمدتا ننماید زشتی خاری
رفعت آمد سرو سهی رایافت عزیزی از پس خواری
روح درآید در همه گلشنکآب نماید روح سپاری
خوبی گلشن ز آب فزایدسخت مبارک آمد یاری
کرد پیامی برگ به میوهزود بیایی گوش نخاری
شاه ثمارست آن عنب خوشزانک درختش داشت نزاری
در دی شهوت چند بماندباغ دل ما حبس و حصاری
راه ز دل جو ماه ز جان جوخاک چه دارد غیر غباری
خیز بشو رو لیک به آبیکآرد گل را خوب عذاری
گفت به ریحان شاخ شکوفهدر ره ما نه هر چه که داری
بلبل مرغان گفت به بستاندام شما راییم شکاری
لابه کند گل رحمت حق رابر ما دی را برنگماری
گوید یزدان شیره ز میوهکی به کف آید تا نفشاری
غم مخور از دی وز غز و غارتوز در من بین کارگزاری
شکر و ستایش ذوق و فزایشرو ننماید جز که به زاری
عمر ببخشم بی ز شمارتگر بستانم عمر شماری
باده ببخشم بی ز خمارتگر بستانم خمر خماری
چند نگاران دارد دانشکاغذها را چند نگاری
از تو سیه شد چهره کاغذچونک بخوانی خط نهاری
دود رها کن نور نگر تواز مه جانان در شب تاری
بس کن و بس کن ز اسب فرود آتا که کند او شاه سواری
غزل شماره ۳۰۳۵
دوش همه شب دوش همه شبگشتم من بر بام افندی
آخر شب شد آخر شب شدخوردم می از جام افندی
شیر و شکر را شمس و قمر رامایه ببخشد نام افندی
نور دو عالم عشق قدیمیدولت مرغان دام افندی
شیر روان شد خوش ز بیانششیر سیه شد رام افندی
کام ملوکان جایزه گیریجایزه بخشی کام افندی
کعبه جان ها روی ملیحشپخته عالم خام افندی
گر الفی و سابق حرفیمحو شو اندر لام افندی
نور بود او نار نمایدخاص بود خود عام افندی
بس کن بس کن کس نتواندکه بگزارد وام افندی
غزل شماره ۳۰۳۶
گاه چو اشتر در وحل آییگه چو شکاری در عجل آیی
کجکنن اغلن چند گریزیعاقبت آخر در عمل آیی
در سوی بی سو می رو و می جوتا کی ای دل در علل آیی
در طلبی تو در طرب افتیدر نمدی تو در حلل آیی
دردسر آید شور و شر آیدعاشق شو تا بی خلل آیی
نفخ کند جان در دل ترسانمطرب جویی در غزل آیی
چونک قویتر دردمد آن نیدر رخ دلبر مکتحل آیی
چنگ بگیری ننگ پذیریفاعل نبوی مفتعل آیی
از غم دلبر در برش افتیدر کف اویی در بغل آیی
فکر رها کن ترک نهی کنزانک ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید ضد ورا بینزین دو به حیرت محتمل آیی
زانک تردد آرد به حیرتزین دو تحول در محل آیی
ز اول فکرت آخر ره بینچند به گفتن منتقل آیی
غزل شماره ۳۰۳۷
به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابیبه جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی
چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغیمسافران فلک را تو آتشی و تو آبی
در این منازل گردون در این طواف همایونگر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی
اگر چه روح جهانست و روح سوی نداردثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی
بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانیجواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی
هزار مهره ربودی هنوز اول بازیستهزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی
چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم رازهی رباب دل من به دست چون تو ربابی
دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابیرباب می زن و می گرد مست گرد خرابی
همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابیز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی
کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقیکجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی
غزل شماره ۳۰۳۸
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانیمرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدمبدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده که عقل من به من آیدبگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی
ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم دهکه گوش دارد دیوار و این سریست نهانی
عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامتز راه گوش درآید چراغ های عیانی
رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوانکه تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی
چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسفجهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی
فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک راسهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی
دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نهکه تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی
فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردملطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی
چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیردز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی
چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگویدکه چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی
تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازیکه پیش گله شیران چو نره شیر شبانی
چراغ پنج حست را به نور دل بفروزانحواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی
همی رسد ز سموات هر صبوح نداییکه ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی
سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشتدو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی
شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان راچرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی
بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشتمکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی
ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستیکه اوست شمس معارف رئیس شمس مکانی
غزل شماره ۳۰۳۹
هزار جان مقدس هزار گوهر کانیفدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی
چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که رباییچو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی
چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآریهزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی
تویی ز کون گزیده تویی گشایش دیدهبه یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی
کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن رابکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی
نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماندچو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی
به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایییکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی
تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اخترهزار ماه منور ز آستین بفشانی
تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینیصد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی
غزل شماره ۳۰۴۰
چه آفتاب جمالی که از مجره گشادیدرون روزن عالم چو روز بخت فتادی
هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتیهزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی
هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدیکه پر و بال مریدی و جان جان مرادی
در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایینه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی
چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزدنه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی
میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزدچگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی
غزل شماره ۳۰۴۱
اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاریشبست محرم عاشق گواه ناله و زاری
چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشقکمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری
چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحملچو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری
ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاریدرون باغ گلستان و یار و چشمه جاری
چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آییزبان شکر گزاری سجود شکر بیاری
که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان راشکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری
هزار شاخ برهنه قرین حله گل شدهزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری
حلاوت غم معشوق را چه داند عاقلچو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری
برادر و پدر و مادر تو عشاقندکه جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری
نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکداندوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری
مکش عنان سخن را به کودنی ملولانتو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری
غزل شماره ۳۰۴۲
چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داریمکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندیچو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تومگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی توچو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری توچو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستمچو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تنجوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی مثال گوهر کانینشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافیبیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گویدکز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازدازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریزبراق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری
غزل شماره ۳۰۴۳
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونیز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی
شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجتسری برآر ز موجی که موج قلزم خونی
که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابستهمین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی
چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستمچو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی
برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستمچه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی
دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودیچه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی
نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریزکه نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی
غزل شماره ۳۰۴۴
گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآییگهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی
گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانیگهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی
بشر به پای دویده ملک به پر بپریدهبه غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی
چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماندتو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی
مثال لذت مستی میان چشم نشستیطریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی
در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدیبگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی
چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودیچه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی
غم تو دامن جانی کشید جانب کانیبه سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی
چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدشدگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی
چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحیچه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی
بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است اینخمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی
هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجانرهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی
تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانینهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی
مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشیچه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی
بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم رابدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی
بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویمبه عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی
دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامشز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی
غزل شماره ۳۰۴۵
من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسیتو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی
مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونیچگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی
به چشم عشق توان دید روی یوسف جان راتو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی
بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دانمرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی
وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستیبت خیال تراشی وزان خیال هراسی
بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازیچو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی
خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شدتو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی
به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اندکه زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی
وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردنز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی
غزل شماره ۳۰۴۶
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدیچو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی
چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدیچه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدیچه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدیگشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستیقلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدیترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی
غزل شماره ۳۰۴۷
به جان تو ای طایی که سوی ما بازآییتو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی
برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رودو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو
اگر ملولی بستان قنینه ای از مستانکه راحت جانست آن بدار دست از دستان
ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما راکه من بیایم فردا زهی فریب و سودا
ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسیرها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی
سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کنجهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن
نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشانبیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان
دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی دهبه تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده
بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکنبیار باده روشن خمار ما را بشکن
از این ملولی بگذر به سوی روزن منگرشراب با یاران خور میان یاران خوشتر
ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتمکه با غمت من جفتم به هر سوی که افتم
به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگربه زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر
چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرمچو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم
مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربطمران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط
بکار تخم زیبا که سبز گردد فرداکه هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا
اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتیاگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی
ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکشز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش
ببند از این سو دیده برو ره دزدیدهبه غیب آرامیده به پر جان پریده
نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایقبود خفیف و سابق برای عذرا وامق
مگو دگر کوته کن سکوت را همره کننظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن
غزل شماره ۳۰۴۸
تو آسمان منی من زمین به حیرانیکه دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
زمین خشک لبم من ببار آب کرمزمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ایز توست حامله و حمل او تو می دانی
ز توست حامله هر ذره ای به سر دگربه درد حامله را مدتی بپیچانی
چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچکز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمشعصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن راهمیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیششگهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعلکه تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوستکه نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی راکه خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشستز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری استکه نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموشکه حامله ست صدف ها ز در ربانی
غزل شماره ۳۰۴۹
ربود عقل و دلم را جمال آن عربیدرون غمزه مستش هزار بوالعجبی
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجهکنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی
مسبب سبب این جا در سبب بربستتو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویشبه خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی
شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرباتیت اطلب فی حیکم مقام ابی
جواب داد کجا خفته ای چه می جوییبه پیش عقل محمد پلاس بولهبی
ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدمبه ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
چه جای گرمی و سوگند پیش آن بیناو کیف یصرع صقر بصوله الخرب
روان شد اشک ز چشم من و گواهی دادکما یسیل میاه السقا من القرب
چه چاره دارم غماز من هم از خانه سترخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی
دریغ دلبر جان را به مال میل بدیو یا فریفته گشتی به سیدی چلبی
و یا به حیله و مکری ز ره درافتادیو یا که مست شدی او ز باده عنبی
دهان به گوش من آرد به گاه نومیدیچه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی
غلام ساعت نومیدیم که آن ساعتشراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی
از آن شراب پرستم که یار می بخشسترخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبی
برادرم پدرم اصل و فصل من عشقستکه خویش عشق بماند نه خویشی نسبی
خمش که مفخر آفاق شمس تبریزیبشست نام و نشان مرا به خوش لقبی
غزل شماره ۳۰۵۰
خدایگان جمال و خلاصه خوبیبه جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی
بیا بیا که حیات و نجات خلق توییبیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمتز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتیز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می بخشیبیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگزولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانیمحب و عاشق خود را تو کش که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژمبه جان او که بگویی چرا در آشوبی
گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزیز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازیگهی چو دسته فراش فرش ها روبی
چو نقش را تو بروبی خلاصه آن رافرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش آب نگهدار همچو مشک درستور از شکاف بریزی بدانک معیوبی
به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلتکه چست دلدل دل می نمود مرکوبی