غزل شماره ۳۰۵۱
به عاقبت بپریدی و در نهان رفتیعجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی
بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستیهوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنیچو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدانرسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترشبه عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانه دولت چو تیر راست شدیبدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشان های کژت داد این جهان چو غولنشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی
تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدیکمر چرا طلبی چونک از میان رفتی
دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگردچرا به جان نگری چون به جان جان رفتی
دلا چه نادره مرغی که در شکار شکورتو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلیکه پیش باد خزانی خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاکبه هر طرف بدویدی به ناودان رفتی
خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسبکه در پناه چنان یار مهربان رفتی
غزل شماره ۳۰۵۲
چه باده بود که در دور از بگه دادیکه می شکافد دور زمانه از شادی
نبود باده به جان تو راست گو که چه بودبهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست می طلبی ای دل سلیم از اوکه راست نیست بجز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمانچو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
ازانک راستی تو غلام آن کژی استاگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
بیار بار دگر تا ببینم آن چه میستکه جان عارف مستی و خصم زهادی
نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدمبیار بار دگر چون مطیع و منقادی
نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بسکی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم راولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی
چو جمع روزه گشادند خیک را بمبندکه عیش را تو عروسی و هم تو دامادی
اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهیبه پیش خوک کند شیر چرخ آحادی
چو نام باده برم آن تویی و آتش تووگر غریو کنم در میان فریادی
چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجدولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی
گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرامهمه تویی که گهی مهدیی و گه هادی
به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزارولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی
ولی چو ای همه گویم نداندت اجزاکه فرد جزو نداند به غیر افرادی
مثل به جزو زنم تا که جزو میل کندچو میل کرد کشانیش تو به آبادی
بیار مفخر تبریز شمس تبریزیمثال اصل که اصل وجود و ایجادی
غزل شماره ۳۰۵۳
ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندیز حسرت و ز فراقت همه بمردندی
ز جان خویش اگر بوی تو نیابندیچو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی
اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابیدبه جای آب همه زهر ناب خوردندی
اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاکستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی
گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدیتموز و جمله نباتان او فسردندی
منزهی و درآمیختن عجب صفتی استدریغ پرده اسرار درنوردندی
اگر نه پرده بدی ره روان پنهانیز انبهی همه پاهای ما فشردندی
ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودیعقول و جان بشر را بدن شمردندی
گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیربتان و لاله رخان جمله زار و زردندی
چو صورتی نبدی خوب جز تصور توشراب های مروق ز درد دردندی
اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدیوگر چه خلق همه هند و ترک و کردندی
غزل شماره ۳۰۵۴
منم که کار ندارم به غیر بی کاریدلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکیز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریانه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پختگلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیستبرو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزیچگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادیچو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزیخیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ستچو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی اوتو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمستکه غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آورچو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالینبرآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالمهلا قناعت کردم بس است گفتاری
غزل شماره ۳۰۵۵
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاریچو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
بیا بیا و به هر سوی روزگار مبرکه نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانیتو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما که مشارق شادیستندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان به خواب می بینیچو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
ببند چشم خر و برگشای چشم خردکه نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرینکه طبع سرکه فروشست و غوره افشاری
بیا به جانب دارالشفای خالق خویشکز آن طبیب ندارد گریز بیماری
جهان مثال تن بی سرست بی آن شاهبپیچ گرد چنان سر مثال دستاری
اگر سیاه نه ای آینه مده از دستکه روح آینه توست و جسم زنگاری
کجاست تاجر مسعود مشتری طالعکه گرمدار منش باشم و خریداری
بیا و فکرت من کن که فکرتت دادمچو لعل می خری از کان من بخر باری
به پای جانب آن کس برو که پایت دادبدو نگر به دو دیده که داد دیداری
دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویستکه نیست شادی او را غمی و تیماری
تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با اوکه نیست گفت زبان بی خلاف و آزادی
غزل شماره ۳۰۵۶
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوریچه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بالکه در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تنفشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورندتو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی انداختتو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شده ست نسیم از شکرستان وصالکه از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشیدکه جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهمکه تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهانکرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی همتانیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبیکه بسته کرد مرا سکر باده سحری
غزل شماره ۳۰۵۷
اگر ز حلقه این عاشقان کران گیریدلت بمیرد و خوی فسردگان گیری
گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شویوگر بهار نوی مذهب خزان گیری
چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنیچو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری
خدای داد دو دستت که دامن من گیربداد عقل که تا راه آسمان گیری
که عقل جنس فرشته ست سوی او پویدببینیش چو به کف آینه نهان گیری
بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آیقراضه قرض دهی صد هزار کان گیری
به غیر خم فلک خم های صدرنگ استبه هر خمی که درآیی از او نشان گیری
ز شیر چرخ گریزی به برج گاو رویخری شوی به صفت راه کهکشان گیری
وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیرییقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری
چو آفتاب جهان را پر از حیات کنیچو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری
برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیرچرا تنور خبازی که جمله نان گیری
خموش باش و همی تاز تا لب دریاچو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری
غزل شماره ۳۰۵۸
ز بامداد درآورد دلبرم جامیبه ناشتاب چشانید خام را خامی
نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاجنه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی
به باد باده مرا داد همچو که بر بادبه آب گرم مرا کرد یار اکرامی
بسی نمودم سالوس و او مرا می گفتمکن مکن که کم افتد چنین به ایامی
طریق ناز گرفتم که نی برو امروزستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نیکی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی
هزار می نکند آنچ کرد دشنامشخراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی
چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهیکه او خراب کند عالمی به پیغامی
دلی بیابد تا این سخن تمام کنمخراب کرد دلم را چنان دلارامی
سری نهادم بر پای او چو مستان منپدید شد سر مست مرا سرانجامی
سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواختغریب دلبریی و بدیع انعامی
وانگه از سر دقت به حاضران می گفتنه درخورست چنین مرغ با چنین دامی
به باغ بلبل مستم صفیر من بشنومباش در قفصی و کناره بامی
فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفتمگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی
غزل شماره ۳۰۵۹
چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامیکه عشق سلطنت است و کمال و خودکامی
پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهاننهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی
چگونه باشد عاشق ز مستی آن میکه جام نیز ز تیزیش گم کند جامی
چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریختهزار عربده آورد و شورش و خامی
تو جام عشق چه دانی چه شیشه دل باشیتو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی
ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینیمثال زیبق بر هیچ کف نیارامی
ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنهنبات را چه جنایت چو سرکه آشامی
که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروشکه شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی
به من نگر که در این بزم کمترین عاممز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی
غزل شماره ۳۰۶۰
نهان شدند معانی ز یار بی معنیکجا روم که نروید به پیش من دیوی
کی دید خربزه زاری لطیف بی سرخرکه من بجستم عمری ندیده ام باری
بگو به نفس مصور مکن چنین صورتاز این سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه از این جنس اندمخواه دیده بینا خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذابست جان مجنون رابلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت سر برکردبگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستمز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداستچه کار دارد قهر خدا در این ماوی
به روز حشر که عریان کنند زشتان رارمند جمله زشتان ز زشتی دنیی
در این بدم که به ناگاه او مبدل شدمثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونهکفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینیکند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روزز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو دادنترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعیی بنگر کو هزار افعی خوردشد او عصا و مطیعی به قبضه موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونیچو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شودبرای مومن روضه ست نار در عقبی
غزل شماره ۳۰۶۱
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنیوگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی
وگر رفیق نسازد چرا تو او نشویوگر رباب ننالد چراش ادب نکنی
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلیچرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریستعجب تویی که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلیکه تا دگر هوس عقده ذنب نکنی
مثال زر تو به کوره از آن گرفتاریکه تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی
چو وحدتست عزبخانه یکی گویانتو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی
تو هیچ مجنون ندیدی که با دو لیلی ساختچرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی
شب وجود تو را در کمین چنان ماهیستچرا دعا و مناجات نیم شب نکنی
اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ایشراب حق نگذارد که تو شغب نکنی
شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حقحرام باد حیاتت که جان حطب نکنی
اگر چه موج سخن می زند ولیک آن بهکه شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی
غزل شماره ۳۰۶۲
اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنیوگر شراب نداری چرا خبر نکنی
وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردیز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشیوز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهیز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زندچو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم اوچرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی
وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریاچرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی
ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشندچرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی
نگر به سبزقبایان باغ کآمده اندبه سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی
چو خرقه و شجره داری از بهار حیاتچرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی
چو اعتبار ندارد جهان بر درویشبه بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی
غزل شماره ۳۰۶۳
به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینیبجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی
کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعاکه جان جان دعایی و نور آمینی
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرندمکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
در آن الست و بلی جان بی بدن بودیتو را نمود که آنی چه در غم اینی
تو را یکی پر و بالیست آسمان پیماچه در پی خر و اسپی چه در غم زینی
بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفتبیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهریعروس جان نهان را هزار کابینی
چه چنگ درزده ای در جهان و قانونشکه از ورای فلک زهره قوانینی
به روز جلوه ملایک تو را سجود کنندبنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
میان ببستی و کردی به صدق خدمت دینکنند خدمت تو بعد از این که تو دینی
ستاره وار به انگشت ها نمودندتچو آفتاب کنون نامشار تعیینی
اگر چه درخور نازی نیاز را مگذاربرای رشک ز ویسه خوشست رامینی
خمش به سوره کنون اقرا بسی عمل کردیز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی
غزل شماره ۳۰۶۴
ز بامداد دلم می پرد به سوداییچو وام دار مرا می کند تقاضایی
عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل منکه هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضاهمی رسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمیکه نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلیگریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوهروان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموارقدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفتبه هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنانخبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت می جویدنه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی
غزل شماره ۳۰۶۵
شدم به سوی چه آب همچو سقاییبرآمد از تک چه یوسفی معلایی
سبک به دامن پیراهنش زدم من دستز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب منچه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتشاگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دوراز این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از اوعجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانیهزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کوبه روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تونه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی
غزل شماره ۳۰۶۶
رسید ترکم با چهره های گل وردیبگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی
بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبابدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوستبگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشنز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور راتو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشیدگرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدمبدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتیبه عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامیکه بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویندبه عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامشکه زرد گفتی زر را به فن و آزردی
غزل شماره ۳۰۶۷
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاریچگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظهتو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الستکه پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیارمجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ستزیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابدملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندیچرا نهی تن بی رنج را به بیماری
غزل شماره ۳۰۶۸
فرست باده جان را به رسم دلداریبدان نشان که مرا بی نشان همی داری
بدان نشان که همه شب چو ماه می تابیدرون روزن دل ها برای بیداری
بدان نشان که دمم داده ای از می که خویشتهی و پر کنمت دم به دم قدح واری
بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانیچو باده را به گرو برده ای نمی آری
از آن میی که اگر بر کلوخ برریزیکلوخ مرده برآرد هزار طراری
از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کندز گل گلی بستانی ز خار هم خاری
چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو منچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
گره گشای خداوند شمس تبریزیکه چشم جادوی او زد گره به سحاری
غزل شماره ۳۰۶۹
نگاهبان دو دیده ست چشم دلدارینگاه دار نظر از رخ دگر یاری
وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبربگو برو که همی ترسم از جگرخواری
هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرددرون چشم تو بیند خیال اغیاری
به من نگر که مرا یار امتحان ها کردبه حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریختبتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
چنین چنین به تعجب سری بجنبانیدکه نادرست و غریبست درنگر باری
چنانک گفت طراریم دزد در پی توستچو من سپس نگریدم ربود دستاری
ز آب دیده داوود سبزه ها بررستبه عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشتنظر به سنبله تر یکی ستمکاری
حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توستهلا که می نگرد سوی تو خریداری
چو مشتری دو چشم تو حی قیومستبه چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
دهی تو کاله فانی بری عوض باقیلطیف مشتریی سودمند بازاری
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستیریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
ولیک مفخر تبریز شمس دین با توستچه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری
غزل شماره ۳۰۷۰
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بریبه جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیستیقین بدانک تو در عشق شاه مختصری
ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نیکه خشم حق نبود همچو کینه بشری
چو غیر گوهر معشوق گوهری دانیتو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری
وگر چو حامله لرزان شوی به هر بوییز حاملان امانت بدانک بو نبری
پسند خویش رها کن پسند دوست طلبکه ماند از شکر آن کس که او کند شکری
ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیستازانک او دگرست و تو خود کسی دگری
غزل شماره ۳۰۷۱
دلا همای وصالی بپر چرا نپریتو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکربه شکل دل شده ای تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمیز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد چو پر و بال ویینظر چرات نبیند چو مایه نظری
چه زهره دارد توبه که با تو توبه کندخبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آیدکه او فنا نشود از مسی به وصف زری
کیست دانه مسکین چو نوبهار آیدکه دانگیش نگردد فنا پی شجری
کیست هیزم مسکین که چون فتد در ناربدل نگردد هیزم به شعله شرری
ستاره هاست همه عقل ها و دانش هاتو آفتاب جهانی که پرده شان بدری
جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموزاثر نماند از او چون تو شاه بر اثری
کیم بگو من مسکین که با تو من مانمفنا شوم من و صد من چو سوی من نگری
کمال وصف خداوند شمس تبریزیگذشته ست ز اوهام جبری و قدری
غزل شماره ۳۰۷۲
به من نگر که بجز من به هر کی درنگرییقین شود که ز عشق خدای بی خبری
بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق داردبود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادرجمال روی پدر درنگر اگر پسری
بدانک پیر سراسر صفات حق باشدوگر چه پیر نماید به صورت بشری
به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریابه چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری
هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو راهزار آیت کبری در او چه بی هنری
رسید صورت روحانیی به مریم دلز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری
از آن نفس که در او سر روح پنهان شدبکرد حامله دل را رسول رهگذری
ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسروبه وقت جنبش آن حمل تا در او نگری
چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزیچو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری
غزل شماره ۳۰۷۳
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوریبیا به دعوت شیرین ما چه می شوری
حیات موج زنان گشته اندر این مجلسخدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گلبه زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومیدبگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جاشراب روح فزای و سماع طنبوری
جواهر از کف دریای لامکان ز گزافبه پیش مومن و کافر نهاده کافوری
میان بحر عسل بانگ می زند هر جانصلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
فتاده اند به هم عاشقان و معشوقانخراب و مست رهیده ز ناز مستوری
قیامت ست همه راز و ماجراها فاشکه مرده زنده کند ناله های ناقوری
برآر باز سر ای استخوان پوسیدهاگر چه سخره ماری و طعمه موری
ز مور و مار خریدت امیر کن فیکونبپوش خلعت میری جزای ماموری
تو راست کان گهر غصه دکان بگذارز نور پاک خوری به که نان تنوری
شکوفه های شراب خدا شکفت بهلشکوفه ها و خمار شراب انگوری
جمال حور به از بردگان بلغاریشراب روح به از آش های بلغوری
خیال یار به حمام اشک من آمدنشست مردمک دیده ام به ناطوری
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگیچه عار دارد سیاح جان از این عوری
درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدیتویی خلیفه و دستور ما به دستوری
کی دیده ست چنین روز با چنان روزیکه واخرد همه را از شبی و شب کوری
کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضاجهان شده ست چو سینا و سینه نوری
دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان هاکه کدخدای مقیمان بیت معموری
مباش بسته مستی خراب باش خرابیقین بدانک خرابیست اصل معموری
خراب و مست خدایی در این چمن امروزهزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخچو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
صلای صحت جان هر کجا که رنجوریستتو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
غلام شعر بدانم که شعر گفته توستکه جان جان سرافیل و نفخه صوری
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی استکه دیر و دور دهد دست وای از این دوری
ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جاناگر غفار نباشد بس است مغفوری
کز آن طرف شنوااند بی زبان دل هانه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
بیا که همره موسی شویم تا که طورکه کلم الله آمد مخاطبه طوری
که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقیچنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل منبه قبض عشق بود قبضه قلاجوری
غزل شماره ۳۰۷۴
مسلم آمد یار مرا دل افروزیچه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
اگر سرم برود گو برو مرا سر اوسترهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشمیکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشکاگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشیچو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان رابه خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیده ست نیست انگوریشکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازیبپر گزاف پر و بال را چه می سوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صداتویی که دانی پیروزه را ز پیروزی
غزل شماره ۳۰۷۵
بیا بیا که تو از نادرات ایامیبرادری پدری مادری دلارامی
به نام خوب تو مرده ز گور برخیزدگزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریختقبول می کنیش با کژی و با خامی
همی زیم به ستیزه و این هم از گولیستکه تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرااگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزیگهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمعبداند این دل شب رو که بر سر بامی
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکیکه تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم بدین گناه مراقبول می نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشویبرو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابیمحال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابیمکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرامکه بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی