غزل شماره ۳۰۷۶
بلندتر شده ست آفتاب انسانیزهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی توطلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورتکه نامه همه را نانبشته می خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان راچو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو راتو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغیکه آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبتهزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی خروس جان گویدبیا که جان و جهانی برو که سلطانی
چو روح من بفزوده ست شمس تبریزیبه سوی او برم از باغ روح ریحانی
غزل شماره ۳۰۷۷
ایا مربی جان از صداع جان چونیایا ببرده دل از جمله دلبران چونی
ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوحکه می رسد به تو ای ماه مهربان چونی
ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشتز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی
ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفیایا جهان ملاحت در این جهان چونی
ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردیبه گلستان که بگوید که گلستان چونی
ز روی زرد بپرسند درد دل چونستولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی
چو روی زشت به آیینه گفت چونی توبگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی
جواب گفت که من بازگونه می پرسممثال کشت که گوید به آسمان چونی
دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکمکه تا شراب تو گوید که ای دهان چونی
ز گفت چون تو جویی روان شود در حالمیان جان و روانم که ای روان چونی
بگو تو باقی این را که از خمار لبتسرم گران شد پرسش که سرگران چونی
غزل شماره ۳۰۷۸
ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینیگرسنه آمد و با نان همی کند بینی
ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیززهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همی خواندنمی روی و قراضه ز خاک می چینی
قراضه هاست ز حسن ازل در این خوباندر آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتانبه آب و گل بنماید که آن نه ای اینی
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شویروی به معدن خود زانک جمله زرینی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزمکه شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشیدمت نه دعاها کشند آمین راکشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود راتو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشدچنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دلکه یوسفست کشنده تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشیدکه صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توامتو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در آن مکان که مکان نیست قصرها داریدر این مکان فنا چون حریص تمکینی
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زنتو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداح روح حیاتی فانت تحیینیو انت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللابها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینینیسقاها سکراتی و شربها دینی
غزل شماره ۳۰۷۹
بیامدیم دگربار سوی مولاییکه تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
هزار عقل ببندی به هم بدو نرسدکجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدونیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبشکه ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقیکه می رسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمیکه فرق سجده کنش هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنیکه هست بلبل او را غلام عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ماکه مشک پر نشود بی وجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقاکه نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمیکه شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخیکه جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقیکه دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش زیر زبان ختم کن تو باقی راکه هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گوکه نیست درخور آن گفت عقل گویایی
غزل شماره ۳۰۸۰
تو نور دیده جان یا دو دیده ماییکه شعله شعله به نور بصر درافزایی
تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تودو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی
از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشتحرارتیست درون دل از شکرخایی
ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت مانیم به دولت عشق لب تو فردایی
به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ستهر آنچ آب حیاتست روح افزایی
ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو بردهبه تشنگان ره عشق کرده سقایی
زهی سعادت آن تشنگان که بوی برندبه اصل چشمه آب خوش مصفایی
سبوی صورت ها را به سنگ برنزنندخورند آب حیات تو را ز بالایی
خدیو مفخر تبریز شمس دین به حقدو صد مراد برآری چنین چو بازآیی
غزل شماره ۳۰۸۱
تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستیمرا چه می نگری کژ به شب خریدستی
چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگانکله زدی به زمین بر قبا دریدستی
تظلمی به سلف می کنی مگر پیشینکه داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبیبدیده رخ یوسف که کف بریدستی
ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلتچرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
ز آه و ناله تو بوی مشک می آیدیقین تو آهوی نافی سمن چریدستی
تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنواگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی
حدیث جان توست این و گفت من چو صداستاگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی
تو خویش درد گمان برده ای و درمانیتو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی
اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلیوگر تمام بگویم ابایزیدستی
دریغ از تو که در آرزوی غیری توجمال خویش ندیدی که بی ندیدستی
تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ستدگر کیست نداند که ناپدیدستی
دلا برو بر یار و مباش بسته خویشکه سایح و سبک و چابک و جریدستی
به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعونبر شعیب چو موسی فروخزیدستی
چون عمر ماست حدیثش دراز اولیترچنین درازسخن را بدان کشیدستی
همی دوم پی ظل تو شمس تبریزیمگر منم عرفه تو مگر که عیدستی
غزل شماره ۳۰۸۲
رهید جان دوم از خودی و از هستیشده ست صید شهنشاه خویش در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاهزهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستمچو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشادچو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلمکه مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزدنه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروشز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
غزل شماره ۳۰۸۳
بیا بیا که چو آب حیات درخوردیبیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که گلستان ثنات می گویدبیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمتنمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تونمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارستکه دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونیکه مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود راکه در امامت و تعلیم و آگهی فردی
غزل شماره ۳۰۸۴
به جان تو که بگویی وطن کجا داریکه سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروزکه ساقی می گلگون و رشک گلزاری
سماع باره نبودم تو از رهم بردیبه مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ستبه گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستنز باد هم چه ربودی که می کند زاری
به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدندبه بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببستبه گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
چگونه از کف غم می رهانیم در خوابچگونه در غم وا می کشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چاره استتکه ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
چنانک عارف بیدار و خفته از دنیاز خار رست کسی که سرش تو می خاری
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلکچه داده ای تو که بی پر کنند طیاری
به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسیدکه گر به کوه رسانی همش به رقص آری
دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردیچنانک با تو همی پیچد او به مکاری
دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیکنه های و هوی بماند نه زور و رهواری
خموش کردم و بگریختم ز خود صد بارکشان کشان تو مرا سوی گفت می آری
غزل شماره ۳۰۸۵
به حق آنک تو جان و جهان جانداریمرا چنانک بپرورده ای چنان داری
به حق حلقه عزت که دام حلق منستمرا به حلقه مستان و سرخوشان داری
به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوستچنان کنی که مرا در میان جان داری
به حق گنج نهانی که در خرابه ماستمرا ز چشم همه مردمان نهان داری
به حق باغی کز چشم خلق پنهانسترخ نژند مرا همچو ارغوان داری
به حق بام بلندی که صومعه ملکستمرا به بام برآری چو نردبان داری
دری که هیچ نبستی به روی ما دربنداگر ز راحت و از سود ما زیان داری
چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارستچه حکمتست که نزدیک را فغان داری
در آفرینش عالم چو حکمت اظهارستتو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری
به برج آتش فرمود دیگ پالان کنبرای پختن خامی چو دیگدان داری
به برج آبی فرمود خاک را تر کنبه شکر آنک درون چشمه روان داری
به سعد اکبر فرمود هین هنر بنماکه از گشایش بی چون ما نشان داری
به نحس اکبر فرمود رو حسودی کندگر بگو چه کنی چون هنر همان داری
چو کرد ظاهر هجده هزار عالم رابرای حکمت اظهار اگر عیان داری
هر آنک او هنری دارد او همی کوشدکه شهره گردد در دانش و عنان داری
هنروری که بپوشد هنر غرض آنستکه شهره گردد در ستر و در نهان داری
وگر بستر بپوشد هنر غرض آنستکه شهره گردد در دانش و صوان داری
نه انبیا که رسیدند بهر اظهارندکه ای نتیجه خاک از درونه کان داری
که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنونمقام گنجم و تو حبه ای از آن داری
منم دل تو دل از خود مجوی از من جویمرید پیر شو ار دولت جوان داری
اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویشدرون خویش بسی رنج و امتحان داری
بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکلبچفس بر کل زیرا کل کلان داری
گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقینوگر جدا هلیش از یقین گمان داری
دلیل سود ندارد تو را دلیل منمچو بی منی نرهی گر دلیل لان داری
اگر دعا نکنم لطف او همی گویدکه سرد و بسته چرایی بگو زبان داری
بگفتمش که چو جانم روان شود از تنشعار شعر مرا با روان روان داری
جواب داد مرا لطف او که ای طالبخود این شدست ز اول چه دل طپان داری
دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیمسخن تو گوی که گفتار جاودان داری
بیار معنی اسما تو شمس تبریزیدر آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری
غزل شماره ۳۰۸۶
شبی که دررسد از عشق پیک بیداریبگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آردرها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آیدبه روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهانکسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبودکی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خوابکه برنشست به سیران خدیو بیداری
غزل شماره ۳۰۸۷
اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاریتو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری
نمی شناسی باشد که خار گل باشداگر چه می خلدت عاقبت کند یاری
درون خار گلست و برون خار گلستبه احتیاط نگر تا سر کی می خاری
چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماندتو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری
غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مراعجب ز شمع تو پروانه را نگه داری
خوشست تلخی دارو و سیلی استادغنیمتست ز یار وفا جفاکاری
به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشدز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری
به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوقمباش ایمن کان فتنه است و طراری
زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشقاگر دروغ فروشی و گر محال آری
دروغ و عشوه و صدق و محال او حالستولیک غیر نبیند به چشم اغیاری
غزل شماره ۳۰۸۸
حرام گشت از این پس فغان و غمخواریبهشت گشت جهان زانک تو جهان داری
مثال ده که نروید ز سینه خار غمیمثال ده که کند ابر غم گهرباری
مثال ده که نیاید ز صبح غمازیمثال ده که نگردد جهان به شب تاری
مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درختمثال ده که کند توبه خار از خاری
مثال ده که رهد حرص از گداچشمیمثال ده که طمع وارهد ز طراری
مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بسکه مستی دل و جانست و خصم هشیاری
چو شب به خلوت معراج تو مشرف شدبه آفتاب نظر می کند به صد خواری
ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کندز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری
ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش کندهم از هوای تو دارد هوا سبکساری
برای خدمت تو آب در سجود رودز درد توست بر این خاک رنگ بیماری
ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوعبلند کرد سر آن کوه نی ز جباری
که تا نخست برو تابد آن تف خورشیدنخست او کند آن نور را خریداری
تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دارکه کان عشق خدایی نه کم ز کهساری
مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سرکه هست شش جهت آن جا تو را نگوساری
به دل نگر که دل تو برون شش جهت استکه دل تو را برهاند از این جگرخواری
روانه باش به اسرار و می تماشا کنز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری
چو غوره از ترشی رو به سوی انگوریچو نی برو ز نیی جانب شکرباری
حلاوت شکر او گلوی من بگرفتبماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری
بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیریگه جفا و وفا خوب و خوب کرداری
گلو چو سخت بگیری سبک برآید جاندرآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری
گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصوردلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوانولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری
غزل شماره ۳۰۸۹
به اهل پرده اسرارها ببر خبریکه پرده های شما بردرید از قمری
نشسته بودند یک شب نجوم و سیاراتبرای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفتکه در چه اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می گفتبه ناله های پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفتبه گوش های سراپرده هاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت اوبه نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
دریغ دیده بختم به کحل خاک درشز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردیکه مهر و ماه نیابند اندر او اثری
که نسر طایر بگذشت از هوس آن سوبه اعتماد که او راست بسته بال و پری
یکی مگس ز شکرهای بی کرانه اوپرید در پی آن نسر و برسکست سری
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهانخراب و مست ببینی به هر طرف عمری
به بر و بحر فتادست ولوله شادیکه بحر رحمت پوشید قالب بشری
فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلاسلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری
که ذره های هواها و قطره های بحاربه گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
چو حق خدمت او ماجرا کند آغازیقین شود همه را زانک نیستشان هنری
نگارگر بگه نقش شهرها می کردگشاد هندسه را پس مهندسانه دری
چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاهبرو فتاد شعاعات روح سیمبری
قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جایچو مستیان شبانه ز خوردن سکری
تمام چون کنم این را که خاطر از آتشهمی گدازد در آب شکر چون شکری
غزل شماره ۳۰۹۰
بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشیشکر ستان هله تا تو شکرستان باشی
بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیوچو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی
چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشیرود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی
گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردیگهی چو موسی عمران روی شبان باشی
ز بهر پختن تو آتشیست روحانیچو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی
ز آتش ار نگریزی تمام پخته شویچو نان پخته رئیس و عزیز خوان باشی
چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنندمثال نان مدد جان شوی و جان باشی
اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شویاگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی
من این بگفتم و از آسمان ندا آمدبه گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی
خمش دهان پی آنست تا شکرخایینه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی
غزل شماره ۳۰۹۱
اگر دمی بگذاری هوا و نااهلیببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی
خدا ندانی خود را و خاص بنده شویخدای را تو ببینی به رغم معتزلی
اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریزگشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی
مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگرزبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیازخراب و مست شو ای جان ز باده ازلی
برآر نعره ارنی به طور موسی واربزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی
دکان قند طلب کن ز شمس تبریزیتو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی
غزل شماره ۳۰۹۲
هزار جان مقدس فدای سلطانیکه دست کفر برو برنبست پالانی
ببرد او به سلامت میان چندین بادبه ظلمت لحد خود چراغ ایمانی
نگین عشق کاسیر ویند دیو و پریز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی
کی برشکافت زره بر تن چنین کافربه غیر شیر حق و ذوالفقار برانی
برای قاعده نی غم به پیش تابوتشدریده صورت خیرات او گریبانی
خنک کس که دود پیش و پیشکش ببردچو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی
ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوستلفافه را طربی و جنازه را جانی
غزل شماره ۳۰۹۳
نگفتمت که تو سلطان خوبرویانیبه جای سبزه تو از خاک خوب رویانی
هزار یوسف زیبا برآید از هر چاهچو چرخه و رسن حسن را بگردانی
ز بس رونده جانباز جان شدست ارزانبه عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی
به پیش عاشق صادق چه جان چه بند ترهدلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی
چه داند و چه شناسد نوای بلبل مستکلاغ بهمنی و لک لک بیابانی
چو اشتهای کریمی به لوت صادق شدگران نباشد بارانیی به بورانی
نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمعوگر کمی ز پر او چه باد پرانی
هزار جان مقدس بهای جان خسیسهمی دهد به کرم یار اینت ارزانی
سجود کرد تو را آفتاب وقت غروبببرد دولت و پیروزیی به پیشانی
کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافتدگر نگوید یا رب مده پریشانی
سوار باد هوا گشت پشه دل منکی دید پشه که او می کند سلیمانی
خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهانبهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی
خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شدحریف صرفه برد گر تمام برخوانی
غزل شماره ۳۰۹۴
بگو به جان مسافر ز رنج ها چونیز رنج های جهان و ز رنج ما چونی
تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانندز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی
ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیستکه از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی
ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلقبپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی
تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانیز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی
اجل حیات توست ار چه صورتش مرگستاگر نه غافلی از وی گریزپا چونی
غزل شماره ۳۰۹۵
از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینیسه شاخ داری کور و کری و گرگینی
میان آب دری و ز آب می پرسیمیان گنج زری مس قلب می چینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کنتو چشم را بگذاری و می کنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آرمگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصورغدوت اشربها و الخمار یسقینی
مجردان همه شب نقل و باده می نوشنددر این خوشی که در افواه سابق الدینی
مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستانتو مست بستر گرمی حریف بالینی
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینانمراقب ذهبی دشمن مساکینی
گلست قوت تو همچون زنان آبستنتو را از آن چه که در روضه و بساتینی
دی و بهار همه سال مار خاک خورداگر انار زند خنده تین کند تینی
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشیوگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردندکانیس دفتری و طالب دواوینی
غزل شماره ۳۰۹۶
ز بامداد دلم می جهد به سوداییز بامداد پگه می زند یکی رایی
چگونه آه نگویم که آتشی بفروختکه از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمشکه آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل منکه بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخکه زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یاربه حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آوردکه عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشقچه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزیکه تا ز تابش نورش رسد به هر جایی
غزل شماره ۳۰۹۷
بیا بیا که شدم در غم تو سوداییدرآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
عجب عجب که برون آمدی به پرسش منببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آورده ای به تحفه مرابنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود می برویبگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت توزمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفامکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ می روی به شیوه گریبیا بیا که چه خوش می خمی به رعنایی
غزل شماره ۳۰۹۸
ترش ترش بنشستی بهانه دربستیکه ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
هزار کوزه زرین به جای آن بدهممگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزهچه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برسازولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشقبه خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
هزار جان بفزودی اگر دلی بردیهزار مرهم دادی اگر تنی خستی
چرا نگیرم پایت که تاج سرهاییچرا نبوسم دستت که صاحب دستی
دلا میی بستان کز خمارها برهیچنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
برو دلا به سعادت به سوی عالم دلبه شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
خموش باش اگر چه که جمله سیمبرانبه آب زر بنویسند هر چه گفتستی
ضیای حق و امام الهدی حسام الدینمجیر خلق به بالای روح از این پستی
غزل شماره ۳۰۹۹
بداد پندم استاد عشق از استادیکه هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی
هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدیز بعد نوش کند نیش اوت فصادی
چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشتز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی
بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسیدکه غم نجوید عشرت ز خرمن شادی
مگر زمین مسلم دهد تو را سلطانچنانک داد به بشر و جنید بغدادی
چو طوق موهبت آمد شکست گردن غمرسید داد خدا و بمرد بیدادی
به هر کجا که روی ماه بر تو می تابدمهست نورفشان بر خراب و آبادی
غلام ماه شدی شب تو را به از روزستکه پشتدار تو باشد میان هر وادی
خنک تو را و خنک جمله همرهان تو راکه سعد اکبری و نیکبخت افتادی
به وعده های خوشش اعتماد کن ای جانکه شاه مثل ندارد به راست میعادی
به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاهچنانک اشتر خود را نوا زند حادی
غزل شماره ۳۱۰۰
ببست خواب مرا جاودانه دلداریبه زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری
به خواب هم نتوان دید خواب چشم مراچو مرده ای که درافتاد در نمکساری
کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلیکجا گذارد این فتنه صبر صباری
اگر چه کوه بود عقل همچو که بپردببین چه صرصر باهیبتست این باری