غزل شماره ۳۱۰۱
کسی که باده خورد بامداد زین ساقیخمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی
به ناشتاب سعادت مرا رسید شتابچنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی
بیا حیات همه ساقیان بپیما زودشراب لعل خدایی خاص رواقی
هزار جام پر از زهر داده بود فراقرسید معدن تریاق و کرد تریاقی
بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوانبیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی
چگونه خنده بپوشم انار خندانمنبات و قند نتاند نمود سماقی
تویی که جفت کنی هر یتیم را به مرادکه هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی
جهان لهو و لعب کودکانه باده دهدز توست مستی بالغ که زفت سغراقی
به گرد خانه دل مرا غم همی گرددبکند دیده ماران زمرد راقی
برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دورکه زنگ قیصر روم و عدو احداقی
نماید آینه ام عکس روی و قانع نیستصور نماید و بخشد مزید براقی
از این گذر کن کامروز تا به شب عیش استخراب و مست دریدیم دلق زراقی
بریز بر سر و ریشش سبوی می امروزهر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی
چراغ قصر جهان قیصر منست امروزبه برق عارض رومی و چشم قفچاقی
به باد باده پراکنده گشت ابر سخنفرست باده بی ابر را که رزاقی
غزل شماره ۳۱۰۲
برست جان و دلم از خودی و از هستیشدست خاص شهنشاه روح در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاهزهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ می ندانستمچو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشادبجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مراکه مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزدنه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروشز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
غزل شماره ۳۱۰۳
پدید گشت یکی آهوی در این وادیبه چشم آتش افکند در همه نادی
همه سوار و پیاده طلب درافتادندبجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد اوکه هیچ بوی نبردی کسی به استادی
لگام ها بکشیدند تا که واگردندنمود باز بدیشان فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند باز تک برداشتکه باد در پی او گم کند همی بادی
بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوسز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلطیکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گمشده با همدگر دو قسم شدندیکی به طمع در آهو یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهوچو گم شدندی بنمودی آهو آبادی
از این جماعت قومی که خاصتر بودندبه چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستندز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خودکه اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردیبه شکل های عجایب مثال شیادی
ازانک زهره بدرد دل ضعیفان راچه تاب دارد خود جان آدمیزادی
که آسمان و زمین بردرد اگر بیندیکی صفت ز صفت های مبدی بادی
که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدینکه او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم منوگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشفکز او بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال تو را او جمال داد و نمکایا کمال تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهاناز آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی
اگر چه طینت تبریز بس شهان زادیولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
کفیل قافیه عمر سایه اش باداففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی
غزل شماره ۳۱۰۴
طواف کعبه دل کن اگر دلی داریدلست کعبه معنی تو گل چه پنداری
طواف کعبه صورت حقت بدان فرمودکه تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنیقبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آورکه دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بدره زرگر بری به حضرت حقحقت بگوید دل آر اگر به ما آری
که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقداردلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشددل خراب که آن را کهی بنشماری
مدار خوار دلی را اگر چه خوار بودکه بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
دل خراب چو منظرگه اله بودزهی سعادت جانی که کرد معماری
عمارت دل بیچاره دو صدپارهز حج و عمره به آید به حضرت باری
کنوز گنج الهی دل خراب بودکه در خرابه بود دفن گنج بسیاری
کمر به خدمت دل ها ببند چاکروارکه برگشاید در تو طریق اسراری
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبتشوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری
چو همعنان تو گردد عنایت دل هاشود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
روان شود ز لسانت چو سیل آب حیاتدمت بود چو مسیحا دوای بیماری
برای یک دل موجود گشت هر دو جهانشنو تو نکته لولاک از لب قاری
وگر نه کون و مکان را وجود کی بودیز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجداگر به هر سر مویی دو صد زبان داری
غزل شماره ۳۱۰۵
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستینهاده جام چو خورشید بر کف دستی
ز نوبهار رخش این جهان گلستانیبه پیش قامت زیباش آسمان پستی
فروگرفت مرا مست وار و می گفتمبجستمی من از او گر بهانه ای هستی
بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگرتن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدیاگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
بتاب مفخر ایام شمس تبریزیایا فکنده در این بحر نور شستستی
غزل شماره ۳۱۰۶
فرست باده ی جان را به رسم دلداریبدان نشان که مرا بی نشان همی داری
بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابیز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می باردز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مستضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشقچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدمتهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانیچو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدینکه خاک تبریز از وی بیافت بیداری
غزل شماره ۳۱۰۷
میان تیرگی خواب و نور بیداریچنان نمود مرا دوش در شب تاری
که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدسکه جمله محض خرد بود و نور هشیاری
تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسمچو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری
مرا ستایش بسیار کرد و گفت: ای آنکه در جحیم طبیعت چنین گرفتاری
شکفته گلبن جوزا برای عشرت تستتو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری
سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنونز دست طبع، گرفتار چار دیواری
کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلبکه آفریده تو زین سان نه بهر این کاری
بدی مکن که درین کشت زار زود زوالبه داس دهر همان بدروی که می کاری
پی مراد چه پویی به عالمی که دروچو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری؟!
حقیقت این شکم از آزپر نخواهد شداگر به ملک همه عالمش بینباری
گرفتمست که رسیدی بدانچ می طلبیولی چه سود ازان، چون بجاش بگذاری؟!
شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمیدتو مست، خفته و آگه نه ای ز بیداری
غزل شماره ۳۱۰۸
به دست هجر تو زارم تو نیز می دانیطمع به وصل تو دارم، تو نیز می دانی
چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفتنماند صبر و قرارم، تو نیز می دانی
نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنمبدرد خسته ی خارم، تو نیز می دانی
به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شدبه کوهسار چو سارم، تو نیز می دانی
انار بودم خندان، بران عقیق لبتکنون چو شعله ی نارم، تو نیز می دانی
انار عشق تو بودست شمس تبریزیکه برد بر سردارم، تو نیز می دانی
غزل شماره ۳۱۰۹
کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبینیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی
گه سیه پوش و عصا، که منم کالویروسگه عمامه و نیزه ی که غریبم عربی
هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیرهر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی
ارتمی آغاپسو، کایکاپر ترانور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
چون غم دل می خورم، رحم بر دل می برمکای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی
دل همی گوید که: تو از کجا من از کجامن دلم تو قالبی، رو همی کن قالبی
پوستها را رنگها، مغزها را ذوقهاپوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟
کالی میرا لییری، پوستن کالاستنشب شما را روز شد، نیست شبها را شبی
اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادوسردهی کن لحظه ی، زانک شیرین مشربی
من خمش کردم، مرا بی زبان تعلیم دهآنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی
غزل شماره ۳۱۱۰
جان جان مایی، خوشتر از حلواییچرخ را پر کردزینت و زیبایی
دایه ی هستیها، چشمه ی مستیهاسرده مستانی، و افت سرهایی
باغ و گنج خاکی، مشعله ی افلاکیاز طوافت کیوان یافته بالایی
وعده کردی کایم، وعده را می پایمای قمر سیمایم، تو کرا می پایی؟
وقت بخشش جانا، کانی و دریاییوقت گفتن مانا، که شکر می خایی
بی توم پروانی، جای تو پیدا نیدر پی تو دلها، خیره و هر جایی
هوش را برباید، عمر را افزایدچشم را بگشاید، هرچه تو فرمایی
اندران مجلسها، که تو باشی شاهاجان نگنجد، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جانآن بود که مانم، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جانآن بود که مانم، بی تو در تنهایی
خوشترین مقصودی، با نوا ترسودیآن بود که گویی: چونی ای سودایی؟
پختگان را خمری، بهر خامان شیریبهر شیره و شیرت، بین تو خون پالایی
عشق تو خوش خیزی، در جگر آمیزیدست تو خون ریزی، دست را نالایی
گر شود هر دستی دستگیر مستینیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
روحها دریادان، جسمها کفها دانتو بیا، ای آنک گوهر دریایی
سیدی مولایی، مسکنی مشواییمبدع الاشیاء مسکرالاجزاء
فالق الصباح، خالق الرواحیا کریم الراح، ساعة السقاء
من نهادم دستم، بر دهان مستمتا تو گویی که تو داده ی گویایی
غزل شماره ۳۱۱۱
تو چنین نبودی تو چنین چراییچه کنی خصومت چو از آن مایی
دل و جان غلامت چو رسد سلامتتو دو صد چنین را صنما سزایی
تو قمرعذاری تو دل بهاریتو ملک نژادی تو ملک لقایی
فلک از تو حارس زحل از تو فارسز برای آن را که در این سرایی
دل خسته گشته چو قدح شکستهتو چو گم شدستی تو چه ره نمایی
بده آن قدح را بگشا فرح راکه غم کهن را تو بهین دوایی
دل و جان کی باشد دو جهان چه باشدهمه سهل باشد تو عجب کجایی
بگذار دستان برسان به مستانز عطای سلطان قدح عطایی
همگی امیدی شکری سپیدیچو مرا بدیدی بکن آشنایی
شکری نباتی همگی حیاتیطبق زکاتی کرم خدایی
طرب جهانی عجب قرانیتو سماع جان را تر لایلایی
بزنی ز بالاتر لایلالاتو نه یک بلایی تو دو صد بلایی
دل من ببردی به کجا سپردینه جواب گویی نه دهی رهایی
بفزا دغا را بفریب ما رابر توست عالم همه روستایی
سر ما شکستی سر خود ببستیکه خرف نگردد ز چنین دغایی
به پلاس عوران به عصای کورانچه طمع ببستی ز چه می ربایی
به طمع چنانی به عطا جهانیعجب از تو خیره به عجب نمایی
خمش ای صفورا بگذار او راتو ز خویشتن گو که چه کیمیایی
نه به اختیاری همه اضطراریتو به خود نگردی تو چو آسیایی
تو یکی سبویی چو اسیر جوییجز جو چه جویی چو ز جو برآیی
تو به خود چه سازی که اسیر گازیتو ز خود چه گویی چو ز که صدایی
خمش ای ترانه بجه از کرانهکه نوای جانی همگی نوایی
غزل شماره ۳۱۱۲
تو خدای خویی تو صفات هوییتو یکی نباشی تو هزارتویی
به یکی عنایت به یکی کفایتز غم و جنایت همه را بشویی
همه یاوه گشته همه قبله هشتهچه غمست کآخر همه را بجویی
همه چاره جویان ز تو پای کوبانهمه حمدگویان که خجسته رویی
تو مرا نگویی ز کدام باغیتو مرا نگویی ز کدام کویی
همه شاه دوزی همه ماه سوزیهمه وای وایی همه های و هویی
تو اگر حبیبی چه عجب حبیبیتو اگر عدویی چه عجب عدویی
ز حیات بشنو که حیات بخشیز نبات بشنو که نبات خویی
تو اگر ز مستی دل ما بخستیدو سبو شکستی نه دو صد سبویی
تو سماع گوشی تو نشاط هوشینظر دو چشمی شکر گلویی
نه دلت گشادم که دگر نگویینه چو موت کردم که دگر نه مویی
کدوییست سرکه کدوییست بادهترشی رها کن اگر آن کدویی
تو خموش آخر که رباب گشتیکه به تن چو چوبی که به دل چو مویی
تو چرا بکوشی جهت خموشیکه جهان نماند تو اگر نگویی
غزل شماره ۳۱۱۳
نه ز عاقلانم که ز من بگیریخردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!
نخرم فلک را، بدو حسبه واللهمن اگر حقیرم، نکنم حقیری
چو گشاده دستم، چو ز باده مستمبده ای برادر قدح فقیری
نه حیات خواهم، نه زکات خواهمکه اگر بمیرم، نکنم امیری
چو تو عقل داری، بگریز از منهله دور از من، مکن این دلیری
وگر آشنایی، تو دو چشم ماییکنمت غلامی، اگرم پذیری
چه شود محمد! که شبی نخسبی؟!طرب اندر آیی نکنی زحیری؟!
تو بیار ساقی! ز شراب باقیکه لطیف خویی، و شه شهیری
ز جفای مستان، نروی ز دستانکه لطیف کیشی، نه چو زخم تیری
غزل شماره ۳۱۱۴
عشق تو خواند مرا کز من چه می گذرینیکو نگر که منم آن را که می نگری
من نزل و منزل تو من برده ام دل توکه جان ز من ببری والله که جان نبری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منمزین دام بی خبری چون دانه می شمری
دوری ز میوه ما چون برگ می طلبیدوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوستزین حشر بی خبرند این مردم حشری
ارواح بر فلک اند پران به قول نبیارواح امتنانی طائر خضری
ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکندانظر الی ملک فی صورت البشری
این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمینفالجسم جامده و الروح فی السفری
زین برج ها بگذر چون همپر ملکیو اطلع علی افق کالشمس و القمری
غزل شماره ۳۱۱۵
در لطف اگر بروی شاه همه چمنیدر قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کنداملی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بودتو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت توکز من به هر گنهی دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما نور تو در بر مابوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی
حارس تویی رمه را ایمن کنی همه رااهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی
آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروملو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی
ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منیوی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی
ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ماآخر رفیق بدی در راه ممتحنی
غزل شماره ۳۱۱۶
دلا گر مرا تو ببینی ندانیبه جان آتشینم به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشیز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من بدیدی نشان هاکنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمیتو آب حیاتی که در تن روانی
تو آن نازنینی که در غیب بینینگفتند هرگز تو را لن ترانی
چه می نوش کردی چه روپوش کردیتو روپوش می کن که پنهان نمانی
چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخبرانی برانی بخوانی بخوانی
تو آن پهلوانی که چون اسب رانیز مشرق به مغرب به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری که در بر و بحریهم الیاس و خضری و هم جان جانی
کسی بی تو زنده زهی تلخ مردنچو پیش تو میرد زهی زندگانی
ایا همنشینا جز این چشم بینادو صد چشم دیگر تو داری نهانی
اگر مرد دینی بسی نقش بینیمکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا ایا شمس تبریزگره از گمانست و تو صد عیانی
غزل شماره ۳۱۱۷
پذیرفت این دل ز عشقت خرابیدرآ در خرابی چو تو آفتابی
چه گویی دلم را که از من نترسیز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده برانداز پردهکه عمریست ای جان که اندر حجابی
چو پرده برانداخت گفتم دلا هیبه بیداریست این عجب یا به خوابی
بگفتم زمانی چنین باش پیدابگفتا که شاید ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوشمرا گفت بشنو گر اهل خطابی
که گر او نه آبست باغ از چه خنددوگر آتشی نیست چون دل کبابی
از این جنس باران و برقش جهان شددر اسرار عشقش چو ابر سحابی
بگفتم خمش کن چو تو مست عشقیمثال صراحی پر از خون نابی
دلا چند باشی تو سرمست گفتنچو در عین آبی چه مست سرابی
بر این و بر آن تو منه این بهانهتو خود را برون کن که خود را عذابی
من و ماست کهگل سر خم گرفتهتو بردار کهگل که خم شرابی
دلا خون نخسپد و دانم که تو دلتو آن سیل خونی که دریا بیابی
بهانه ست این ها بیا شمس تبریزکه مفتاح عرشی و فتاح بابی
غزل شماره ۳۱۱۸
نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردیکه گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر نظر کن به چاکرچنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدمچو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستیربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دمکه در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتمکه جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمستکه صد جا به فریاد جانم رسیدی
غزل شماره ۳۱۱۹
نشانت کی جوید که تو بی نشانیمکانت کی یابد که تو بی مکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندیکه کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفستکه عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالیرسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری راکه هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زنمگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانستاز آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل هانداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش داردکه تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشیبریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازلز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره مابه رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیریکه گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامشچنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلیکه تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاستکیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل رابه هر دم کسی می کند مستعانی
که آن عقل کلی شود عقل کلیگر آبی نیاید ز بحر عیانی
غزل شماره ۳۱۲۰
اگر چه لطیفی و زیبالقاییبه جان بقا رو ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزانوفا زو چه جویی ببین بی وفایی
بدن را قفص دان و جان مرغ پرانقفص حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدیگذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندکه هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجدارانگهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان راگهی همچو برقی زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل ها چو طوطیتو صحرای سبزی و جان ها چرایی
از این ها گذشتم مبر سایه از ماکه در باغ دولت گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشدکلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغیدرآ در دو دیده که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآردتو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتمجهاز از کی داری که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسیچو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلیکه یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا بادببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامهبغلطید در خون ز بی دست و پایی
همی کوفت سر را به هر سنگ و هر دربسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی کوفت بر سر که تاجت کجا شدهمی کوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانیتپش های ماهی ز بی استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنونکه گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شدبس افتد از این ها ز سو القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارممرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسفز صدساله راهم رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صلهکشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی برد خاکیبه بینی و می جست از آن مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جویدکشد از دهان ها دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندربه جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیرهکه در خاک افتاد جرعه ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کنکه شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشممولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنونولی این نشانست از کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایهکه با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشتکه در بوشناسی بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشنرهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلیبزد نعره و اوفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتشبه یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جانزمین شد زمینی سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکنخدا کی گذارد شما را شمایی
گروهی ز پشه که جویند صرصربود جذب صرصر که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشدرهاند ز خویشش به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارشولی برنتابد دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی زبانیصلا در چمن رو که اصل صلایی
غزل شماره ۳۱۲۱
هم ایثار کردی هم ایثار گفتیکه از جور دوری و با لطف جفتی
چراغ خدایی به جایی که آییحیات جهانی به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادیچه ها بخش کردی چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان به مکر و به دستانشرابیست نادر که آن را نهفتی
به بازار راعی چه نادرمتاعیبه جان ار فروشی یکی عشوه مفتی
به زیر و به بالا تو بودی معلافلک را دریدی چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی و زین خاک پاکیچو پاکان گردون نخوردی نخفتی
تو کن شرح این را که در هر بیانیچو با دل جنوبی غبارات رفتی
غزل شماره ۳۱۲۲
الا میر خوبان هلا تا نرنجیبهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید تو دارمکه سر را نخارم نگارا نرنجی
تو جانان مایی تو خاصان ماییز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزمکه امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشدکه از ما و زین ها و زان ها نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادانز نادان نگیری ز دانا نرنجی
غزل شماره ۳۱۲۳
به حیلت تو خواهی که در را ببندیبنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور والله که آن زور داریکه بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نماییبه صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحمکه از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهانبه یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزه آهوان دو چشمتچو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آنستکه سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید ناگه بتابیبدین آب هر رهگذر را ببندی
خموشم ولیکن روا نیست جاناکه از حال زارم نظر را ببندی
غزل شماره ۳۱۲۴
چو عشقش برآرد سر از بی قراریتو را کی گذارد که سر را بخاری
کجا کار ماند تو را در دو عالمچو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستمتهی نیست در من بجز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالینه کت می نوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود راتو حیلت رها کن تو داری تو داری
گر آن گل نچیدی چه بویست این بوگر آن می نخوردی چرا در خماری
گلستان جان ها به روی تو خنددکه مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جامست و عشق تو چون میزهی می زهی می زهی خوشگواری
تو ای شمس تبریز در شرح ناییبجز آن که یا رب چه یاری چه یاری
غزل شماره ۳۱۲۵
بتا گر مرا تو ببینی ندانیبه جان لاله زارم به رخ زعفرانی
بدادم به تو دل مرا توبه از دلسپارم به تو جان که جان را تو جانی
هزاران نشان بد ز آه و ز اشکمکنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمیتو آب حیاتی که در تن روانی
تو هم غیب بینی تو هم نازنینینگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی چه روپوش کردیتو روپوش می کن که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جانچو پیش تو میرم زهی زندگانی
از این جان ظاهر به جان آمدم منکز این جان ظاهر شود جان نهانی
میان دو جان مانده بودیم حیرانکه می گفت اینی که می گفت آنی
یکی جان جنت یکی جان دوزخیکی جان ظلمت یکی جان عیانی
چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخبخوانی بخوانی برانی برانی