غزل شماره ۳۱۲۶
گل سرخ دیدم شدم زعفرانییکی لعل دیدم شدم زر کانی
دلم چون ستاره شبی در نظارهبه هر برج می شد به چرخ معانی
چو در برج عشاق پا درنهاد اوسری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد به چشمش درآمدزمین درنگنجد از آن آسمانی
دلم پاره پاره بشد عشق بارهکه هر پاره من دهد زو نشانی
چو از بامداد او سلامی بداد اومرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنونز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی چرا تو چنانیچنین من از آنم که تو آن چنانی
چه سرها که داند چه درها فشاندچه ملکی که راند کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامونهمه رمز آنست دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی ببین شمس تبریزچو او را ببینی تو او را بدانی
غزل شماره ۳۱۲۷
عجب العجایب توی در کیایینما روی خود، گر عجب می نمایی
توی محرم دل توی همدم دلبجز تو که داند ره دلگشایی
تو دانی که دل در کجاها فتادستاگر دل نداند ترا که کجایی
برافکن برو سایه ی از سعادتکه مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوتکه استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهرعطا کن، عطا کن، که بحر عطایی
نه آب منی بد، که شخص سنی شد؟!چو رست از منی، وارهانش ز مایی
کف آب را تو بدادی زمینیسیه دود را تو بدادی سمایی
چو تبدیل اشیا ترا بد میسرهمه حلم و علمی همه کیمیایی
حرامست خواب شب، ایرا تو ماهیکه در شب چو بدری ز جانها برآیی
میا خواب! اینجا، برو جای دیگرکه بحرست چشمم، در او غرقه آبی
شبا، در تهیج چو مار سیاهیجهان را بخوردی، مگر اژدهایی
چو خلاق بیچون فسون بر تو خواندهرانچ بخوردی سحرگه بزایی
الا ماه گردون! که سیاح چرخیپی من باشد دمی گر بپایی؟!
تو در چشم بعضی مقیمی و ساکنتو هر دیده را شیوه ی می نمایی
اسکان قلبی! علیکم ثناییافیضوا علینا، کووس البقآء
گر آن جان جان را ندیدی دلا تواگر جمله چشمی، اسیر عمایی
چو هفتاد و دو ملتی عقل داردبجو در جنونش دلا اصطفایی
اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیبصفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش، دلم ارغنونشروانم زبونش، ز بی دست و پایی
مگر اختران دیده اندت ز بالافرو کرده سرها برای گوایی
غلط، کیست اختر؟! که بویی نبردستدل عقل کل با همه ارتقایی
فلا عیش یا سادتی ما عداکمبظعن و سیر ولا فی ثواء
غزل شماره ۳۱۲۸
تو هر چند صدری شه مجلسیز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هستدرآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غمگه از بی کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقیچو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان خوش چشم هستند لیکبه چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شویبرو سوی مردار چون کرکسی
نه ای شاخ تر و پذیرای آبنه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتیبیفروز شمعی چرا مغاسی
چو استارگان اندر این برج خاکگهی گنسی و گهی خنسی
خمش کن مباف این دم از بهر بردچو در برد ماندی تو خود اطلسی
غزل شماره ۳۱۲۹
رضیت بما قسم الله لیو فوضت امری دلی خالقی
لقد احسن الله فیما مضیکذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقیبگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دلرا ز اندیشهاکه بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کندنه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقیور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماندچو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهیکی دیدست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کنکه گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جستست و قلب سلیمدلا زیرکی می کنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشتچرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل وش ز گل خویشتن در کشیهمان چرک می کش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاستبجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح بابچهددر فکرت نکته ی مغلقی؟!
غزل شماره ۳۱۳۰
تماشا مرو نک تماشا توییجهان و نهان و هویدا تویی
چه این جا روی و چه آن جا رویکه مقصود از این جا و آن جا تویی
به فردا میفکن فراق و وصالکه سرخیل امروز و فردا تویی
تو گویی گرفتار هجرم مگرکه واصل تویی هجر گیرا تویی
ز آدم بزایید حوا و گفتکه آدم تو بودی و حوا تویی
ز نخلی بزایید خرما و گفتکه هم دخل و هم نخل خرما تویی
تو مجنون و لیلی به بیرون مباشکه رامین تویی ویس رعنا تویی
تو درمان غم ها ز بیرون مجوکه پازهر و درمان غم ها تویی
اگر مه سیه شد همو صیقلستتو صیقل کنی خود مه ما تویی
وگر مه سیه شد برو تو ملرزکه مه را خطر نیست ترسا تویی
ز هر زحمت افزا فزایش مجوکه هم روح و هم راحت افزا تویی
چو جمعی تو از جمع ها فارغیکه با جمع و بی جمع و تنها تویی
یکی برگشا پر بافر خویشکه هم صاف و هم قاف و عنقا تویی
چو درد سرت نیست سر را مبندکه سرفتنه روز غوغا تویی
اگرعالمی منکر ما شودغمی نیست ما را که ما را تویی
مرو زیر و ما را ز بالا مگیربه پستی بمنشین که بالا تویی
من و ما رها کن ز خواری مترسکه با ما تویی شاه و بی ما تویی
بشو رو و سیمای خود درنگرکه آن یوسف خوب سیما تویی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیزمترس و بگو هم زلیخا تویی
گمان می بری و این یقین و گمانگمان می برم من که مانا تویی
از این ساحل آب و گل درگذربه گوهر سفر کن که دریا تویی
از این چاه هستی چو یوسف برآکه بستان و ریحان و صحرا تویی
اگر تا قیامت بگویم ز توبه پایان نیاید سر و پا تویی
غزل شماره ۳۱۳۱
الا هات حمرا کالعندمکانی ما زجتها عن دمی
و یبدو سناها علی وجنتیاذا انحدرت کاسها عن فمی
فطوبی لسکراء من مغنمو تعسا لصحواء من مغرم
می درغمی خور اگر در غمیکه شادی فزاید می درغمی
بیا نوش کن ای بت نوش لبشراب محرم اگر محرمی
مگو نام فردا اگر صوفییهمین دم یکی شو اگر همدمی
برای چنین جام عالم بهابهل مملکت را اگر ادهمی
درآشام یک جام دریا دلااگر ظاهر کند گوهر آدمی
چرا بسته باشی چو در مجلسیچرا خشک باشی چو در زمزمی
چرا می نگیری نخستین قدحچپ و راست بنما که از کی کمی
ز جام فلک پاک و صافیتریکه برتر از این گنبد اعظمی
بنوش ای ندیمی که هم خرقه ایبجوش ای شرابی که خوش مرهمی
چو موسی عمران توی عمر جانچو عیسی مریم روان بر یمی
چو یوسف همه فتنه مجلسیچو اقبال و باده عدوی غمی
ز هر باد چون کاه از جا مروکه چون کوه در مرتبت محکمی
بحل برج کژدم سوی زهره روکه کژدم ندارد بجز کژدمی
به تو آمدم زانک نشکیفتمز احسان و بخشایش و مردمی
چنین خال زیبا که بر روی توستپناه غریبی و خال و عمی
فانت الربیع و انت المدامو مولی الملوک الا فاحکمی
خلایق ز تو واله و درهمندتو چون زلف جعدت چرا درهمی
مگر شمس تبریز عقلت ببردکه چون من خرابی و لایعلمی
غزل شماره ۳۱۳۲
خواهیم یارا کامشب نخسپیحق خدا را کامشب نخسپی
چون سرو و سوسن تا روز روشنخوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادقشاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستارهباشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویتخواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یارانالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا دارد علالاکوری لالا کامشب نخسپی
در جمع مستان با زیردستانبگریست صهبا کامشب نخسپی
قومی ز خویشان گشته پریشانبهر تو تنها کامشب نخسپی
غزل شماره ۳۱۳۳
حدی نداری در خوش لقاییمثلی نداری در جان فزایی
بر وعده تو بر نجده توکه م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانهرفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدمآن قرص مه را کی می نمایی
ماهی کمالی آب زلالیجاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستمبگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله اللهافزون ده آن می چون مرتضایی
یک گوشه جان ماندست پیچانو آن پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم با نیم دیگرهین صلح شان ده تا چند پایی
زاغی و بازی در یک قفص شدو از زخم هر دو در ابتلایی
بگشا قفس را تا ره شودشانجنگی نماند چون در گشایی
نفسی و عقلی در سینه مادر جنگ و محنت مست خدایی
گر جنگ خواهی درشان فروبندور نی بکن شان یک دم سقایی
در آب افکن چون مهد موسیاین جان ما را چون جان مایی
تا کش نیاید فرعون ملعوننی آن عوانان اندر دغایی
در آب رقصان مهد لطیفشاز خوف رسته وز بی نوایی
فرعون اکنون بشناسد او راکز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی و آن آب قایمداد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی در خوف جان بددر آب بودش امن بقایی
هر چیز زنده از آب باشدکآب است ما را نقل سمایی
تو آب آبی تو تاب تابیآب از تو یابد لطف و روایی
قارون نعمت طماع گردددر بخشش تو گیرد گدایی
جز در گدایی کس این نیابدناموس کم کن با کبریایی
گیرنده خواهد جوینده خواهدناموس آرد جان را جدایی
خاموش کردم لیکن روانمدر اندرونم گشته ست نایی
غزل شماره ۳۱۳۴
تو جان مایی، ماه سماییفارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علتفکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کننی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خاییمجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکشباهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه داردزیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزایداز خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بست استتشاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادست هستیاو قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایمنامد زیانش بی دست و پایی
خامش! برآن باش که پر نگوییهرچند با خود بر می نیایی
غزل شماره ۳۱۳۵
با چرخ گردان تیره هواییدارد همیشه قصد جدایی
هذا محمد قتلی تغمدانا معود حمد الجفایی
هذا حبیبی هذا طبیبیهذا ادیبی هذا دوایی
هذا مرادی هذا فوادیهذا عمادی هذا لوایی
پر کن سبویی بی گفت و گوییباهای و هویی گر یار مایی
هان ای صفورا بشکن سبو رامفکن عمو را در بی نوایی
گر شد سبویی داریم جوییدر شهره کویی تو گر سقایی
این عیش باقی نبود گزافیبی پر نپرد مرغ هوایی
بنمای جان را قولنجیان راتنهاروی کن رسم همایی
از بهر حس شان جسم نجس شانز ایشان چه خیزد گند گدایی
زین رز برون بر گنده بغل راپهلوی نعنع کن گندنایی
بسیار کوشی تا دل بپوشیهر جزوت این جا بدهد گوایی
ننوشته خواند ناگفته داندتو سخت رویی بس بی حیایی
چون نیست رختت چون نیست بختتز آن روی سختت ناید کیایی
جنس سگانی وغ وغ کنانیمی گرد در کو در خانه نایی
در خانه بلبل داریم صلصلکز سگ نیاید زیبانوایی
نک بلبل حر نک بلبله پربرخیز سنقر تا چند پایی
عمری چو نوحی یاری چو روحیگاهی غدایی گاهی عشایی
نوشیست و می نوش وز گفت خاموشوین طبل کم زن بس ای مرایی
غزل شماره ۳۱۳۶
خواهی ز جنون بویی ببریز اندیشه و غم می باش بری
تا تنگ دلی از بهر قباجانت نکند زرین کمری
کی عشق تو را محرم شمردتا همچو خسان زر می شمری
فوق همه ای چون نور شویتا نور نه ای در زیر دری
هیزم بود آن چوبی که نسوختچون سوخته شد باشد شرری
وانگه شررش وا اصل رودهمچون شرر جان بشری
سرمه بود آن کز چشم جداستدر چشم رود گردد نظری
یک قطره بود در ابر گراندر بحر فتد یابد گهری
خار سیهی بد سوختنیگردش گل تر باد سحری
یک لقمه نان چون کوفته شدجان گشت و کند نان جانوری
خون گشت غذا در پیشه وریآن لقمه کند هم پیشه وری
گر زانک بلا کوبد دل تواز عین بلانوشی بچری
ور زانک اجل کوبد سر تودانی پس از آن که جمله سری
در بیضه تن مرغ عجبیدر بیضه دری ز آن می نپری
گر بیضه تن سوراخ شودهم پر بزنی هم جان ببری
سودای سفر از ذکر بوداز ذکر شود مردم سفری
تو در حضری وین وهم سفرپنداشت توست از بی هنری
یا رب برهان زین وهم کژشتو وهم نهی در دیو و پری
چون در حضری بربند دهاندر ذکر مرو چون در حضری
غزل شماره ۳۱۳۷
سلطان منی سلطان منیو اندر دل و جان ایمان منی
در من بدمی من زنده شومیک جان چه بود صد جان منی
نان بی تو مرا زهرست نه نانهم آب منی هم نان منی
زهر از تو مرا پازهر شودقند و شکر ارزان منی
باغ و چمن و فردوس منیسرو و سمن خندان منی
هم شاه منی هم ماه منیهم لعل منی هم کان منی
خاموش شدم شرحش تو بگوزیرا به سخن برهان منی
غزل شماره ۳۱۳۸
آن به که مرا تمکین نکنیتا همچو خودم گرگین نکنی
بر روی منه تو دست مراتا مست مرا غمگین نکنی
تو رنگرزی، تو نیل پزیهان کآینه را، زنگین نکنی
ای خواجه، بهل، فتراک مراتا خنگ مرا بی زین نکنی
از دور ترک زانو بزنیزانوی مرا بالین نکنی
تو هرچه کنی داعی تومهرچند که تو آمین نکنی
دل را بروم، ملک تو کنمتا تو دل خود پرکین نکنی
رخساره کنم وقف قدمتتا تو رخ خود پرچین نکنی
خاموش کنم، طبلک نزنمتا از دل و جان تحسین نکنی
غزل شماره ۳۱۳۹
صنما خرگه توم که بسازی و برکنیقلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی
منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنیو گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنمسوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرادو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیرهمه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و منو گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده امکه ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کندتو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی
تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتدو گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی
غزل شماره ۳۱۴۰
صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروریقمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری
همه عالم چو جان شود همگی گلستان شودشکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شدچو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو سحر پرده می درد تو پس پرده می رویچو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام دهکه نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهیسر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفتچه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری
غزل شماره ۳۱۴۱
ای خجل از تو شکر و آزادیلایق آن وصال کو شادی
عشق را بین که صد دهان بگشادچون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتیدیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتیای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردشخورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بودپیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستنتا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر راهمچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شدتا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیقدر دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغدادعشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقاکرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شدهمه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنماتا نمایم سخن بعبادی
غزل شماره ۳۱۴۲
حکم نو کن که شاه دورانیسکه تازه زن که سلطانی
حکم مطلق تو راست در عالمحاکمان قالب اند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می جستندچون مسلم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چین تواندتو همایی میان مرغانی
بر سر آمد رواق دولت توز آن که تو صاف صاف انسانی
برتر آید ز جان ملک و ملکگر دهی دل به روح حیوانی
شرط ها را ز عاشقان برگیرکه تو احوال شان همی دانی
دام ها را ز راه شان بردارخواه تقدیر و خواه شیطانی
تا شوم سرخ رو در این دعویکه تو چون حق لطیف فرمانی
شمس تبریز رحمت صرفیز آن که سر صفات رحمانی
غزل شماره ۳۱۴۳
مستی و عاشقانه می گوییتو غریبی و یا از این کویی
پیش آن چشم های جادوی توچون نباشد حرام جادویی
پیش رویت چو قرص مه خجلستبه چه رو کرد زهره بی رویی
عاشقان را چه سود دارد پندسیل شان برد رو چه می جویی
تو چه دانی ز خوبی بت ماما از آن سو و تو از این سویی
ما ز دستان او ز دست شدیمدست از ما چرا نمی شویی
رو به میدان عشق سجده کنانپیش چوگان عشق چون گویی
پیش آن چشم های ترکانهبنده ای و کمینه هندویی
به ستیزه در این حرم ای صبرگاه لاله و گاه لولویی
آفتابا نه حد تو پیداستکه نه در خانه ترازویی
هله ای ماه خویش را بشناسنی به وقت محاق چون مویی
هله ای زهره زیر چادر رورو نداری وقیحه بانویی
تو بیا ای کمال صورت عشقنور ذات حقی و یا اویی
اندر این ره نماند پای مرازانوم را نماند زانویی
همچو کشتی روم به پهلو منای دل من هزارپهلویی
مست و بی خویش می روی چپ و راستسوی بی چپ و راست می پویی
نی چپست و نه راست در جانستبو ز جان یابی ار بینبویی
ز آن شکر روی اگر بگردانیگر نباتی بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آریالله الله چه ماه ده تویی
دلم از جا رود چو گویم اوهمه اوها غلام این اویی
هین ز خوهای او یکی بشنوگاه شیری کند گه آهویی
هین خمش که ار دیده کف نکندنکند سیب و نار آلویی
غزل شماره ۳۱۴۴
بحر ما را کنار بایستیوین سفر را قرار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرستشیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگراه در جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورستگلشن و سبزه زار بایستی
دیده ها از غبار خسته شدستدیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلانمشفقی دایه وار بایستی
ره به آب حیات می نبرندخضر را آبخوار بایستی
دل پشیمان شدست ز آنچ گذشتدل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدستسایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ستمشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داندمشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جوینددولت بی عثار بایستی
مرگ تا در پیست روز شبستشب ما را نهار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرتزین هنرهات عار بایستی
چنگ در ما زدست این کمپیرچنگ او تار تار بایستی
طالب کار و بار بسیارندطالب کردگار بایستی
دم معدود اندکی ماندستنفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمنبر خلایق نثار بایستی
مرگ دیگی برای ما پخته ستآن خورش را گوار بایستی
یاد مردن چو دافع مرگستهر دمی یادگار بایستی
هر دمی صد جنازه می گذرددیده ها سوگوار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردندملکتی پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختارعقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغستهوش را هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیدهاین مگس را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغهمت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربنداز خرد گوشوار بایستی
از کنایات شمس تبریزیشرح معنی گذار بایستی
غزل شماره ۳۱۴۵
آوخ آوخ چو من وفاداریدر تمنای چون تو خون خواری
آوخ آوخ طبیب خون ریزیبر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده ای با مننکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داریبی خطا و گناه گفت آری
عشق جز بی گناه می نکشدنکشد عشق او گنه کاری
هر زمان گلشنی همی سوزمتو چه باشی به پیش من خاری
بشکستم هزار چنگ طربتو چه باشی به چنگ من تاری
شهرها از سپاه من ویرانتو چه باشی شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی توجان نبرده ست هیچ عیاری
ای ز هر تار موی طره توسرنگون سار بسته طراری
گر ببازم وگر نه زین شه رخماتم و مات مات من باری
آن که نخرید و آن که او بخریدشد پشیمان غریب بازاری
و آن که بخرید گوید آن همه راکاش من بودمی خریداری
و آن که نخرید دست می خایدناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته اصل افکندهجان بداده گرفته مرداری
پا بریده به عشق نعلینیسر بداده به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفهاز چنین باده مانده هشیاری
خر علف زار تن گزید و بماندخر مردار در علف زاری
غزل شماره ۳۱۴۶
ای دلزار محنت و بلا داریبر خدا اعتمادها داری
اینچنین حضرتی و تو نومید؟مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه می کشی هرجابنگر آخر، جز او کرا داری؟
لطفهایی که کرد چندین گاهیاد آور اگر وفاداری
چشم سر داد و چشم سر ایزدچشم جای دگر چرا داری؟!
عمر ضایع مکن، که عمر گذشتزرگری کن، که کیمیا داری
هر سحر مر ترا ندا آیدسو ما آ، که داغ ما داری
پیش ازین تن تو جان پاک بدیچند خود را ازان جدا داری؟!
جان پاکی، میان خاک سیاهمن نگویم، تو خود روا داری؟!
خویشتن را تو از قبا بشناسکه ازین آب و گل قبا داری
می روی هر شب از قبا بیرونکه جز این دست، دست و پا داری
بس بود، این قدر بدان گفتمکه درین کوچه آشنا داری
غزل شماره ۳۱۴۷
ساقیا ساقیا روا داریکه رود روز ما به هشیاری
گر بریزی تو نقل ها در پیشعقل ها را ز پیش برداری
عوض باده نکته می گوییتا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر نمی بینیبشنو از چنگ ناله و زاری
ناله نای و چنگ حال دلستحال دل را تو بین که دلداری
دست بر حرف بی دلی چه نهیحرف را در میان چه می آری
طوق گردن تویی و حلقه گوشگردن و گوش را چه می خاری
گفته را دانه های دام مسازکه ز گفتست این گرفتاری
گه کلیدست گفت و گه قفلستگاه از او روشنیم و گه تاری
گفت بادست گر در او بوییستهدیه تو بود که گلزاری
گفت جامست گر بر او نوریستاز رخ تو بود که انواری
مشک بربند کوزه ها پر شدمشک هم می درد ز بسیاری
غزل شماره ۳۱۴۸
تا شدستی امیر چوگانیما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بی خبریمسر این دور را تو می دانی
چون به دور و تسلسل انجامدنکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشقشرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنودنعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیندشیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می سازدبهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گرددچون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدندتو چنین مانده ای چه می مانی
خرسواری پیاده شو از خرخر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاهاخسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی توتو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودیای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی ها بگفتمی ای جانگر نترسیدمی ز ویرانی
غزل شماره ۳۱۴۹
مستم از باده های پنهانیوز دف و چنگ و نای پنهانی
مر چنین دلربای پنهان راواجب آمد وفای پنهانی
می زند سال ها در این مستیروح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر توگفت در برج های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راستآن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه رادادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر اوتابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیستآیتی از بلای پنهانی
ز آن بلا جان های ما مرهادتا برد تحفه های پنهانی
شمس تبریز شوربایی بپختصوفیان الصلای پنهانی
غزل شماره ۳۱۵۰
من مرید توام مراد توییمن غلامم چو کیقباد تویی
دل مرید تو و تو را خواهدکاین در بسته را گشاد تویی
خاک پای توام ولی امروزگردم اندر هوا که باد تویی
زهد من می جهاد من ساغرچو مرا زهد و اجتهاد تویی
گر چه من بدنهاد و بدگهرمشاکرم چون در این نهاد تویی
ور نهادی که تو کنی برداشتخوش بود چون همه مراد تویی
زهر باده شود چو جام توییظلم احسان شود چو داد تویی
بس کنم ذکر تو نگویم بیشذکر هر ذکر و یاد یاد تویی