غزل شماره ۳۱۵۱
چند اندر میان غوغاییخوی کن پاره پاره تنهایی
خلوتی را لطیف سوداییسترو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آنست که در پناه کسیخوش بخسپی و خوش بیاسایی
زیر سایه درخت بخت آورزود منزل کنی فرود آیی
ور تو خواهی که بخت بگشایدزیر هر سایه رخت نگشایی
سوی انبان ما و من نرویگر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشیروسیاه ست مرد هرجایی
خود تو چیست بیخودی زان کسکه از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدینگر فسادی سوی صلاح آیی
غزل شماره ۳۱۵۲
گر چه تو نیم شب رسیدستیصبح عشاق را کلیدستی
ناپدیدی چو جان در این عالمدر جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربانز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم منتا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصورچون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان راچون من سوخته پزیدستی
شمس تبریز سرمه دیگردر دو دیده خرد کشیدستی
غزل شماره ۳۱۵۳
ز اول بامداد سر مستیورنه دستار کژ چرا بستی؟!
به خدا دوش تا سحر همه شبباده بی صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداستکه ازان بازی و ازان دستی
نانچ خوردی بده به مخمورانای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمدلرزه در که فتاد در پستی
بدویدن ازو نخواهی رستسر بند عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشیچون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریزکه ز دام سخن درین شستی
غزل شماره ۳۱۵۴
ز اول بامداد سرمستیور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروزدوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ماالسلام علیک خوش هستی
باده خوردی و بر فلک رفتیمست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیستصورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدیبر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بودرو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توستکه جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بارآن چنان بر که بازنفرستی
غزل شماره ۳۱۵۵
در غم یار یار بایستییا غمم را کنار بایست
به یکی غم چو جان نخواهم دادیک چه باشد هزار بایستی
دشمن شادکام بسیارنددوستی غمگسار بایستی
در فراقند زین سفر یاراناین سفر را قرار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوستزندگانی دوبار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرستشیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگچشمه یا جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورستگلشن و سبزه زار بایستی
دیده را عبرت نیست زین پردهدیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلانمشفقی دایه وار بایستی
ره بر آب حیات می نبرندخضری آبخوار بایستی
دل پشیمان شده ستدل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدستسایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ستمشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داندمشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جوینددولتی بی عثار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرتزین هنرهات عار بایستی
طالب کار و بار بسیارندطالب کردگار بایستی
مرگ تا در پی است روز شبستشب ما را نهار بایستی
دم معدود اندکی ماندستنفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمنبر خلایق نثار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردندملکت پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختارعقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغستهوش ها هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیدهپوز دل را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغهمت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربنداز خرد گوشوار بایستی
غزل شماره ۳۱۵۶
در غم یار، یار بایستییا غمم را کنار بایستی
زانچ کردم کنون پشیمانمدل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماندشیر در مرغزار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوستزندگانی دو بار بایستی
دشمن عیب جوی بسیارستدوستی غمگسار بایستی
ماهی جان ما که پیچانستبر لب جویبار بایستی
چون رضای دل تو در غم ماستیک چه باشد؟ هزار بایستی
یار لاحول گوی را چه کنمیار شیرین عذار بایستی
خوک دنیاست صید این خامانآهوی جان شکار بایستی
همره بی وفا همی لنگدهمره راهوار بایستی
صد هزاران سخن نهان دارمگوش را گوشوار بایستی
غزل شماره ۳۱۵۷
آنکه چون ابر خواند کف تراکرد بیداد بر خردمندی
او همی گرید و همی بخشدتو همی بخشی و همی خندی
همچو یوسف گناه تو خوبیستجرم تو دانش است و خرسندی
او چو سرکه ست و می کند ترشیدوست قندست و می کند قندی
چشم مریخ دارد آن دشمنتو چو مه دست زهره می بندی
ای دل اندر اصول وصل گریزکه بسی در فراق جان کندی
قطره ی باز رو سوی دریابنگر تا به پیش او چندی
قوت یاقوت گیر از خورشیدتا در اخلاق او به پیوندی
غزل شماره ۳۱۵۸
رو، مسلم تراست بی کاریچونک اندر عنایت یاری
نقش را کار نیست پیش قلمآن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگرکه همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟گو: همان صورتی که بنگاری
گر مرا تن کنی، تو جان منیور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می بخشیچه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردیکه حرامست با تو هشیاری
غزل شماره ۳۱۵۹
زندگانی مجلس سامیباد در سروری و خودکامی
نام تو زنده باد کز نامتیافتند اصفیا نکونامی
می رسانم سلام و خدمت هاکه رهی را ولی انعامی
چه دهم شرح اشتیاق که خودماهیم من تو بحر اکرامی
ماهی تشنه چون بود بی آبای که جان را تو دانه و دامی
سبب این تحیت آن بودستکه تو کار مرا سرانجامی
حاصل خدمت از شکرریزتدارد اومید شربت آشامی
ز آن کرم ها که کرده ای با خلقخاص آسوده است و هم عامی
بکشش در حمایتت کامروزتویی اهل زمانه را حامی
تا که در ظل تو بیارامدکه تو جان را پناه و آرامی
که شوم من غریق منت توکابتدا کردی و در اتمامی
باد جاوید بر مسلمانانسایه ات کآفتاب اسلامی
این سو ار کار و خدمتی باشدتا که خدمت نمای و رامی
غزل شماره ۳۱۶۰
جان جانی و جان صد جانیمی زنی نعره های پنهانی
هر کی کر نیست بشنود وصفتنعل معکوس و خفیه می رانی
غیر احمق به فهم این نرسدعارت آید از این لت انبانی
سد پیش و پس تو این عارستکه سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی از این فزون گرددکای فلان فارغست زین فانی
غزل شماره ۳۱۶۱
خامشی ناطقی مگر جانیمی زنی نعره های پنهانی
تو چو باغی و صورتت برگیباغ چه صد هزار چندانی
بی تو باغ حیات زندانیستهست مردن خلاص زندانی
چون تو بحری و صورتت ابرستفیض دل قطره های مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویانپیش حکمت که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگر چه زرستگر چه نیکوست نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراشگر تو چون گوی چست و گردانی
پهلوی اعتراض در ابلیسگشت مردود رد ربانی
پس به خراط خویش را بسپارتا یکی گو شوی اگر آنی
مانعست اعتراض ابلیسیاز یکی گویی و یکی دانی
غزل شماره ۳۱۶۲
ای که مستک شدی و می گوییتو غریبی و یا از این کویی
مست و بی خویش می روی چپ و راستبی چپ و راست را همی جویی
نی چپست و نه راست در جانستآن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانیاگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آریالله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم اومی برد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنوگاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرازانوم را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سرگر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن در این حدیث بازمپیچآسمان وار اگر یکی تویی
غزل شماره ۳۱۶۳
عشق در کفر کرد اظهاریبست ایمان ز ترس زناری
بانگ زنهار از جهان برخاستهیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بی خصمیهیچ گنجی نبود بی ماری
نی که یوسف خزید در چاهینه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیرسر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاساییدر عدم درگریز یک باری
جهت خرقه ای چنین زخمیاین چنین درد سر ز دستاری
کفن از خلعت و قبا خوشترگور از این شهر به به بسیاری
کی بود کز وجود بازرهمدر عدم درپرم چو طیاری
کی بود کز قفص برون پردمرغ جانم به سوی گلزاری
بچشد او غریب چاشت خوریبگشاید عجیب منقاری
چون دل و چشم معده نور خوردز آن که اصل غذا بد انواری
بل هم احیاء عند ربهمبخورد یرزقون در اسراری
آهوی مشک ناف من برهدناگه از دام چرخ مکاری
جان بر جان های پاک روددر جهانی که نیست بی کاری
مشت گندم که اندر این دامستهست آن را مدد ز انباری
باغ دنیا که تازه می گرددآخر آبش بود ز جوباری
خاکیان را کی هوش می بخشدپادشاه قدیم و جباری
گر نکردی نثار دانش و هوشکی بدی در زمانه هشیاری
خاک خفته نداشت بیداریشاه کردش ز لطف بیداری
خون و سرگین نداشت زیباییپرده اش داد حسن ستاری
جانب خرمن کرم بگریزهین قناعت مکن به ایثاری
جامه از اطلسی بساز که هستبر سر عقل از او کله واری
این کله را بده سری بستانکان سرت دارد از کله عاری
ای دل من به برج شمس گریززو قناعت مکن به دیداری
شمس تبریز کز شعاع ویستشمس همراه چرخ دواری
غزل شماره ۳۱۶۴
مست و خوشی باده کجا خورده ی؟این مه نو چیست که آورده ای؟
ساغر شاهانه گرفتی به کفگلشکر نادره پرورده ای
پرده ی ناموس کی خواهی درید؟کآفت عقل و ادب و پرده ای
می شکفد از نظرت باغ دلای که بهار دل افسرده ای
آتش در ملک سلیمان زدیای که تو موری بنیازرده ای
در سفر ای شاه سبک روح منزیر قدم چشم و دل اسپرده ای
دارد خوبی و کشی بی شمارروی کسی کش بک اشمرده ای
بنده کن هر دل آزاده یزنده کن هر بدن مرده ای
می کندت لابه و دریوزه جانجان ببر آنجا که دلم برده ای
جان دو صد قرن در انگشت تستچونت بگویم؟! که توده مرده ای
بس کن تا مطرب و ساقی شودآنکه می از باغ وی افشرده ای
غزل شماره ۳۱۶۵
جان و جهان! دوش کجا بوده ینی غلطم، در دل ما بوده ای
دوش ز هجر تو جفا دیده امای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام!آه که تو دوش کرا بوده ای!
رشک برم کاش قبا بودمیچونک در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم ترابی من بیچاره چرا بوده ای؟!
یار سبک روح! به وقت گریزتیزتر از باد صبا بوده ای
بی تو مرا رنج و بلا بند کردباش که تو بنده بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواستدر حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهانپاکی، و همرنگ بقا بوده ای
آینه ی رنگ تو عکس کسیستتو ز همه رنگ جدا بوده ای
غزل شماره ۳۱۶۶
ای دل سرمست، کجا می پری؟بزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟
مایه ی هر نقش و ترا نقش نیدایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمتبرتری از نام ولقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیستهر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقلگفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی تویسرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشقعشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه ی عشق آمدیمدل بشد و من بشدم بر سری
غزل شماره ۳۱۶۷
از مه من مست دو صد مشتریغمزه او سحر دو صد سامری
هر نفسی شعله زند دین از اوسوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمانوز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی شد شتابدر کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگوشیر خدا حمله کجا می بری
ای تو سلیمان به سپاه و لواخاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان می رویسوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنویهیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همی کرد خیالش نظرمحو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیسترفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دینشرح دهد حال من ار منکری
غزل شماره ۳۱۶۸
یا ملک المغرب والمشرقمثلک فی االعالم یخلق
باده ده ای ساقی هر متقیباده ی شاهنشهی راوقی
جان سخن بخش که از تف اوگردد هر گنگ خرف منطقی
بر در حیرت، بکش اندیشه راحاکم ارواح و شه مطلقی
جنت حسنت جو تجلی کندباغ شود دورخ بر هر شقی
چون بگریزی نرسد در تو کسور بگریزیم ز تو، سابقی
ظلمت و نور از تو تحیر درندتا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز کنون غرق نورنیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگانساقی دریا صفت مشفقی
مرده همی باید و قلب سلیمزیرکی از خواجه بود احمقی
فکرت اگر راحت جانها بدیباده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو ز من؟! اگر منیاز چه تو عذرایی اگر وامقی؟!
غنچه صفت چشم ببستی ز گلرو، بهمان خار کشی لایقی
خار کشانند همه، گر شهندجز که تو بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح بابچند پی هر سخن مغلقی؟!
غزل شماره ۳۱۶۹
گر نه شکار غم دلدارمیگردن شیر فلک افشارمی
دست مرا بست، وگر نی کنونمن سر تو بهتر ازین خارمی
گر نبدی رشک رخ چون گلشنبلبل هر گلشن و گلزارمی
گر گل او در نگشادی، چراخار صفت بر سر دیوارمی؟
نیست یکی کار که او آن نکردورنه چرا کاهل و بی کارمی؟
عشق طبیبست که رنجور جوستورنه چرا خسته و بیمارمی؟
کشت خلیل از پی او چار مرغکاش به قربانیش آن چارمی
تا پی خوردن به شکر خوردنشطوطی با صد سر و منقارمی
وز جهت قوت دگر طوطیانچون لب او جمله شکر کارمی
گر نه دلی داد چو دریا مراچون دگران تند و جگر خوارمی
در سر من عشق بپیچید سختورنه چرا بی دل و دستارمی؟
بر لب من دوش ببوسید یارورنه چرا با مزه گفتارمی؟
بر خط من نقطه ی دولت نهادورنه چه گردنده چو پرگارمی؟
گر نه امی پست، که دیدی مرا؟!ورنه امی مست بهنجارمی
چونک ز مستی کژ و مژ می رومکاش که من بر ره هموارمی
یا مثل لاله رخان خوششمعتزلی بر سر کهسارمی
بس! که گرین بانگ دهل نیستیهمچو خیالات در اسرارمی
غزل شماره ۳۱۷۰
ای که تو از عالم ما می رویخوش ز زمین سوی سما می روی
ای قفص اشکسته و جسته ز بندپر بگشادی به کجا می روی؟
سر ز کفن بر زن و ما را بگوکه: ز وطن خویش چرا می روی؟
نی غلطم، عاریه بود این وطنسوی وطنگاه بقا می روی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسیددر پی سرهنگ قضا می روی
یا که ز جنات نسیمی رسیددر پی رضوان رضا می روی
یا ز تجلی جلال قدیممضطرب و بی سر و پا می روی
یا ز شعاعات جمال خدامست ملاقات لقا می روی
یا ز بن خم جهان همچو دردصاف شدی سوی علا می روی
یا به صفاتی که خموشان کنندخامش و مخفی و خفا می روی
غزل شماره ۳۱۷۱
خشم مرو خواجه! پشیمان شویجمع نشین، ورنه پریشان شوی
طیره مشو خیره مرو زین چمنورنه چو جغدان سوی ویران شوی
گر بگریزی ز خراجات شهربارکش غول بیابان شوی
گر تو ز خورشید حمل سر کشیبفسری و برف زمستان شوی
روی به جنگ آر و به صف شیروارورنه چو گربه تو در انبان شوی
کم خور ازین پاچه ی گاو، ای ملکسیر چریدی، خر شیطان شوی
کافر نفست چو زبون تو شدگر همه کفری همه ایمان شوی
روی مکن ترش ز تلخی یارتا ز عنایت گل خندان شوی
دست و دهان را چو بشویی ز حرصصاحب و همکاسه ی سلطان شوی
ای دل، یک لحظه تو دیوانه یبا دمی خواجه ی دیوان شوی
گاه بدزدی، ره ایرن زنیگاه روی شحنه ی توران شوی
گه ز (سپاهان) و حجاز) و (عراق)مطرب آن ماه خراسان شوی
بوقلمونی چه شود گر چو عقلیک صفت و یک دل و یکسان شوی؟
گر نکنی این همه خاموش باشتا به خموشی همگی جان شوی
روی به شمس الحق تبریز کنتا ملک ملک سلیمان شوی
غزل شماره ۳۱۷۲
ای که ازین تنگ قفص می پریرخت به بالای فلک می بری
زندگی تازه ببین بعد ازینچند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفتماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختیجان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخبافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بودگیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگعکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدندحی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جانباز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلتبهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرتگردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روانروح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پافضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منالخواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برونیوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شورماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلقاز تو کنند ای شه من، باوری
غزل شماره ۳۱۷۳
باده ده، ای ساقی هر متقیباده ی شاهنشهی راوقی
جام سخن بخش که از تف اوگردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه راحاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کسور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کندباغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درندتا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نورنیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگانساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیمزیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدیباده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشیرو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهندجز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح بابچند پی هر سخن مغلقی
غزل شماره ۳۱۷۴
صد دل و صد جان بدمی دادمیوز جهت دادن جان شادمی
ور تن من خاک بدی این نفسجمله گل و عشق و هوش زادمی
از جهت کشت غمش آبمیوز جهت خرمن او بادمی
گر ندمیدی غم او در دلمچون دگران بی دم و فریادمی
گر نبدی غیرت شیرین منفخر دو صد خسرو و فرهادمی
گر نشکستی دل دربان رازقفل جهان همه بگشادمی
ور همدانم نشدی پای گیرهمره آن طرفه ی بغدادمی
بس که همه سهو و فراموشیمگر نبدی یاد تو من یادمی
بس! که برد سر و پی این زبانحسره که من سوسن آزادمی
غزل شماره ۳۱۷۵
کار به پیری و جوانیستیپیر بمردی و جوان زیستی
بانگ خر نفست اگر کم شدیدعوت عقل تو مسیحیستی
گر نبدی خنده ی صبح کذوبهیچ دلی زار بنگریستی
گر بت جان روی نمودی به ماجمله ی ذرات چو ما نیستی
گر توی تو نفسی کاستیهمچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
گر نبدی غیرت آن آفتابذره به ذره همه ساقیستی
دانه من از کاه جدا کردمیگر کفه را هیچ تناهیستی
مار اگر آب وفا یافتیدر دل آن بحر چو ماهیستی