قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۳۱۷۶ تا ۳۲۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۳۱۷۶

کردم با کان گهر آشتیکردم با قرص قمر آشتی
خمره ی سرکه ز شکر صلح خواستشکر که پذرفت شکر آشتی
آشتی و جنگ ز جذبه ی حق استنیست زدم، هست ز سر آشتی
رفت مسیحا به فلک ناگهانبا ملکان کرد بشر آشتی
ای فلک لطف، مسیح تومگر بکنی بار دگر آشتی
جذبه ی او داد عدم را وجودکرده بدان پیه نظر آشتی
شاه مرا میل چو در آشتیستکرد در افلاک اثر آشتی
گشت فلک دایه ی این خاکدانثور و اسد آمد در آشتی
صلح درآ، این قدر آخر بدانککرد کنون جبر و قدر آشتی
بس کن کین صبح مرا، دایمستنیست مرا بهر سپر آشتی

غزل شماره ۳۱۷۷

آدمیی، آدمیی، آدمیبسته دمی، زانک نه ی آن دمی
آدمیی را همه در خود بسوزآن دمیی باش اگر محرمی
کم زد آن ماه نو و بدر شدتا نزنی کم، نرهی از کمی
می برمی از بد و نیک کسان؟!آن همه در تست، ز خود می رمی
حرص خزانست و قناعت بهارنیست جهان را ز خزان خرمی
مغز بری در غم؟! نغزی ببربر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو ملک جانب گردون بپرهمچو فلک خم ده، اگر می خمی

غزل شماره ۳۱۷۸

در دل من پرده ی نو می زنیای دل و ای دیده و ای روشنی
پرده توی وز پس پرده تویهر نفسی شکل دگر می کنی
پرده چنان زن که بهر زخمه یپرده ی غفلت ز نظر برکنی
شب منم و خلوت و قندیل جانخیره که تو آتشی یا روغنی
بی من و تو، هر دو توی، هر دو منجان منی، آن منی، یا منی
نکته ی چون جان شنوم من ز چنگتنتن تنتن، که تو یعنی تنی
گر تنم و گر دلم و گر روانشاد بدانم که توم می تنی
از تو چرا تازه نباشم؟! که توتازگی سرو و گل و سوسنی
از تو چرا نور نگیرم؟! که توتابش هر خانه و هر روزنی
از تو چرا زور نیابم؟! که توقوت هر صخره و هر آهنی

غزل شماره ۳۱۷۹

این طریق دارهم یا سندی و سیدیاهد الی وصالهم، ذبت من التباعد
ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدیآن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی
یافاتی فدیتکم فی امل اتیتکمقد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد
جان شهان و حاجبان! چشم و چراغ طالبانبی تو ز جان و جا شدم، تو ز برم کجا شدی؟
یا ملک الا یا من، یا شرف الاماکنجاتک کی تعیذنی، سطوة کل معتدی
یار سرور و دولتم، خواجه ی هر سعادتملیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی
رحمتکم محیطة، رافتکم بسیطةسادتنا، تقبلو توبة کل عابد
مست میی نمی شوم، جز ز شراب اولینده قدحی، چه کم شود از خم فضل ایزدی؟
طلعتکم بدورنا، بهجتنا و نورناظل خیال طیفکم دولة کل ماجد
ای دل خسته هان و هان، تا نرمی ز سرخوشانپا نکشی ز عاشقان، ورنه جهود و مرتدی
قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهمیا سندی، جمالهم فتنة کل زاهد
قدر وصالشان بدان یاد کن، آنک پیش ازینهمچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی
خادعنی و غرنی، هیجنی و جرنینور هلال وصلکم من افق مشید
ای دل مست جست وجو، صورت عشق را بگوبر دو جهان خروج کن، هرچه کنی مویدی

غزل شماره ۳۱۸۰

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولاییو قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی
اخلایی اخلایی، مرا جانیست سوداییچو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: ایها المولی، الا یا نظرة الدنیافجدلی نظرة احیا، اذا ما شات ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دستکزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاهفمالم تات لقیاه متی تفرح بلقایی؟!
اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما راکه سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی
فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقیولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی
اخلایی اخلایی، امانت دست من گیریدکه مستم، ره نمی دانم، بدان معشوق زیبایی
فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکرافها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی
اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدمبران خاکم بخسبانید کآن سرمه ست و بینایی
الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهبفلا ندری من الذاهب، ولا ندری من الجایی
اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانمکه تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی
مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالیو بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی
اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوریبه کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی
و تبریزا صفوالیها، و شمس الدین تالیهافهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی
اخلایی اخلایی، زبان پارسی می گوکه نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

غزل شماره ۳۱۸۱

ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانیفالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی
ریحان به سفال اندر بسیار بود دانیآن جام سفالین کو؟ وان راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم، من ادمع اجفانییزداد لها صبغ فی احمر القانی
صفهای پری رویان، در بزم سلیمانیبا نغمه ی داودی، مرغ خوش الحانی
یا یوسف عللنی، لو لامک اخوانیکم من علل یشفی، من علة احزانی
شو گوش خرد برکش، چون طفل دبستانیتا پیر مغان بینی در بلبله گردانی
اقبلت علی وصلی، راحلت لهجرانیاین القدم الاول؟ این النظر الثانی

غزل شماره ۳۱۸۲

بغداد همانست که دیدی و شنیدیرو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!
زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردیباقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدیفرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاشخود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر، سوی الله تعالیفالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش، و ندزدمقفلی دهدم حکم حق، و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عینلا امنع عن رب ظریقی و تلیدی
مرا هو العین و بالعین تطریروحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندتشه را تو به میدان نه که بازیچه ی عیدی؟!
این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بسفاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزیتو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علی انیاتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیهان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آریدتا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیحوالقهوة والسکر وفاق لسعید
العزة لله تعالی، فتعالوافالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکرییا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانندتو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟!
لا حول ولا قوة الا بملیکیجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، بافکز سوسن و از سنبل آن پار چریدی

غزل شماره ۳۱۸۳

ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبیخرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی
جان جان مایی، معنی اسماییهستی اشیایی سر فتنه ی غوغایی
چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردماز شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم
یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلیلا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی
مولانا مولانا قد صرنا حیراناغفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا

غزل شماره ۳۱۸۴

کسی کو را بود خلق خداییازو یابند جانهای بقایی
به روزی پنج نوبت بر در اوهمی کوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوسبیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردنهر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
عنایت چون ز یزدان برتو باشدچه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!که جان بخشت کند از دلربایی
به جای راستی و صدق گیرندخیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداریکسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرارهمایان را همی بخشد همایی
ترا گردید رویش رزق باشدبه صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریزکه جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کردستهم از وی چشم می دارم رهایی
که دست جان او چندان درازستکه عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانمبه عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمدابما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نورمن الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلاو نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقیطلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوماقباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مراداو اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوماحیوتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذاماتکرم سیدی بالالبهاء
وآتانی علامته بعشقدوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقیتمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلالة ظلا علینافذاک جمیع طمعی وارنجایی
فحاشا بل عنایته بحورغریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلالو بالا لفاظ ما زج بالدماء

غزل شماره ۳۱۸۵

عزیزی و کریم و لطف داریولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیارز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یکدم چو ساقی کم دهد میبگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیششبجوشم همچو می در بی قراری
که از اندیشه بیزارم، بده میمرا تا کی به اندیشه سپاری؟!
چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!که حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستیکه بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیستولیکن در سخن اینست جاری
قفی یا ناقتی هذا مناخولا تسرین من هذاالدیار
فدیت العشق ما احلی هواهتقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهوواسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علینابحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکرفلا ادری یمینی من یساری

غزل شماره ۳۱۸۶

بگو ای تازه رو، کم کن ملولیکه تو رو تازه از اصل اصولی
خیالی گول گیری گر بیایدچنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیش از دل برون کنکه تا عبرت بگیرد هر فصولی
خیال بد رسول دیو باشدتو او را توبه ی ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتیترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشنخیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او بمالیترا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارندسبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیولفدسوها ثقاتی! فی السقول
خیالات مضلات کذابلحاها الله ربی بالافول
فطوبی للذی یعلو علاهو یقطع عرقها قبل الحصول
الهی قدیمی علیصفی القلب من غش الغلول
علی الله بیان ما نظمنامفاعیلن مفاعیلن فعولی

غزل شماره ۳۱۸۷

اتی النیروز مسرورالجنانیحاکی لطفه لطف الجنان
بهار از پرده ی غم جست بیرونبه کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالیخذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آنستکه می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالیوللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمزست موزونچه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لان ضیعت عمرا قبل هذاتدارک ما مضی فی ذاالزمان
مران از گوش صوت ارغنونمده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یومباصوات المثالث والمسانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابیفرو مگذار این را تا توانی

غزل شماره ۳۱۸۸

ادر کاسی و دعنی عن فنونیجننت فلا تحدث من جنونی
نه چون ماندست ما را، نی چگونهندانم تو دلاراما که چونی
رایت الناس للدنیا زبوناو ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همی باشکه عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوریو ما للخلق یا صاحی کنونی
اگر عشقم درون آرام گیردکجا بیندم این خلق برونی
و مادام الهوی تغلی فوادیفلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کنکه هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالیخراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق استکه رانندش درین دریایی خونی
فتبریز و شمس الدین قصدیانادیهم، خدونی اوصلونی

غزل شماره ۳۱۸۹

یا ساقی اسقنی براحعجل فقد استضا صباحی
واستنور جملة النواحییا معتمدی و یا شفایی
یا ساقیتی و نور عینییا راحة مهجتی وزینی
یا بدر اما تقل من این؟یا معتمدی و یا شفایی
چون از رخ او نظر ربودیهر لحظه که با خودی جهودی
بی آتش عشق دانک دودییا معتمدی و یا شفایی
قد جآء قلندر مباحییا ساقی اقبلی براح
واسقیه کذا الی الصباحیا معتمدی و یا شفایی
زان روی که جان و جان فزاییاز یک نظری تو دلربایی
حقست ترا که بی وفایییا معتمدی و یا شفایی
سر دست بر آن قرار بودنبا فصل خزان بهار بودن
با یار رمیده یار بودنیا معتمدی و یا شفایی
زان رو که ز هر خسیم خستهاسرار تو ای مه خجسته
گوییم ولیک بسته بستهیا معتمدی و یا شفایی
در عشق درآمدی بچستیوانگاه تو لوح ما بشستی
بستیم و تو بسته را شکستییا معتمدی و یا شفایی
زین آتش در هزار داغیموز داغ چو صد هزار باغیم
وز ذوق تو چشم وهم چراغیمیا معتمدی و یا شفایی
گویند که: در جفاست، اسرارباور کردم ز عشق آن یار
نی نی، نه حد جفاست این کاریا معتمدی و یا شفایی
ای دل تو به عشق چند جوشی؟!تا کی تو ز عاشقی خروشی؟!
در عشق خوش است هم خموشییا معتمدی و یا شفایی
ای نقش خیال شهره یاریاز دیده ی ما مرو تو، باری
ای از رخ دوست یادگارییا معتمدی و یا شفایی
ای باغ بمانده از بهاریگل رفت و بمانده سبزه زاری
می کن تو به صبر، دار دارییا معتمدی و یا شفایی
من بند تو یار می گزینملیک از تبریز شمس دینم
در آتش عاشقی چنینمیا معتمدی و یا شفایی

غزل شماره ۳۱۹۰

سلب العشق فوادی، حصل الیوم مرادیبزن ای مطرب عارف، که زهی دولت و شادی
اذن العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالواهله ای مژده شیرین، چه نسیمی و چه بادی!
کتب الروح سراحی الکاس صیاحیز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی
لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانیچو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟!
نه که بر کعبه ی اعظم دورانست و طوافی؟دورانی و طوافی لک، یا اهل ودادی
فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقاهله در گلشن جان رو، چو مریدی و مرادی
لتری فیه خمورا، و نشاطا و سروراکه چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی
انا قصرت کلامی، فتفضل بتمامیبگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی

غزل شماره ۳۱۹۱

کالی تیشی آینوسوای افندی چلبینیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی
گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروسگه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی فاعلاتن فلاعاتابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفیچه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جانهر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی
ارتمی اغاپسودی کایکا پراترانور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی
با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بسبا کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟
چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برمکای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!
دل همی گوید برو من از کجا، تو از کجا!من دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی
پوستها را رنگها و مغزها را ذوقهاپوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟!
کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستنشب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم دهای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی
شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جانتا گشایند از میان زنار کفر و معجبی

غزل شماره ۳۱۹۲

لا یغرنک سد هوس عن راییکم قصور هدمت من عوج الارآء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلتاننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیستنه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان می کندت، تا برود بیم از تویار ازان می گزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گرددشب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!

غزل شماره ۳۱۹۳

غدرالعشق فزلت قدمیمزج الفرقة دمعی بدمی
و حنی القلب بما اورثنیندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و نآیاسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنیشرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانمنیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترابدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمالحسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژممن اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدمامنک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبرز من بی دل و هذا قسمی
لا تبح قتلی بالصد وصلو اجرنی، انا صید الحرم

غزل شماره ۳۱۹۴

وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاریارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری
دل را مکن چو خاره، مگزین ز ما کنارهیا منیة الفواد، دار ولا تمار
ساقی خاص روحی، در ده می صبوحیاللیل قد تولی و البدر فی التواری
ای برده هوش ما را، یار آر دوش ما رااسقیتنا کوسا صرفا علی الخمار
مار را خراب کردی، غرق شراب کردیحتی بدا و افشا، ما کان فی سراری
سلطان خیل مایی، لیلی لیل مایییا لدة اللیالی، یا بهجة النهار
ای سر طور سینا وی نور چشم بیناانت الکبیر فینا، فارحم علی اصغار
هین نوبت جنون شد، مستی ما فزون شدیا مسکرالعقول، یا هادم الوقار
شاه سخن ور آمد، موج سخن درآمدنحن الصدا نصدی، والله خیر قاری

غزل شماره ۳۱۹۵

درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامیبد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینیکن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام
عقل تو پای بندی، عشق تو سربلندیالعقل فی الملام والعشق فی المدام
الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزاموالصبح قد تبدی فی مهجة الضلام
معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نیهم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
دل را کباب کردی، خون را شراب کردییا من فداک روحی یا سیدالانام
ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز بادهمن راوق قدیم، مستکمل القوام
مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشانزیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی
می گو تو هرچه خواهی، فرمان روا و شاهیسلمت یا عزیزی، یا صاحب السلام
باده چو با خیزان، چون پشه غم گریزانلا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی
تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینمفالشمس حیث تجری للمشرقین حامی

غزل شماره ۳۱۹۶

بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزیچون گذری بر سر کویش، پای نکونه که نلغزی
حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلدة کلبیاضحکنی نور فوادی، اسکرنی شربة ربی
وز در بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی؟!شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر، که بگنجی
طاب لحبی حرکاتی، صار خساری برکاتیانت حیاتی و تعدی، طال حیاتی بحیاتی
جان دل تو، دل جانی، قبله ی نظاره کنانیچونک شود خیره نظرشان، از ره دلشان بکشانی
عمرک یا عمر و تولی، زادک یا زید تجلیکم تنم اللیل؟! تنبه! قد ظهرالصبح، تجلی
خانه ی دل را دو دری کن، جانب جان راه بری کنطالب دریای حیاتی، سنگ دلا، رو گهری کن
یا سندی انت جمالی ، انت دلیلی ودلالیکیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی
جان و روان خیز روان کن، با شه شاهان سیران کنهیچ بطی جوید کشتی؟! جان شده ی ترک مکان کن
قد طلع البدر علینا، قد وصل الوصل الینایا فاتی وافق بدر فیه نذرنا والینا
ای طربستان، چه لطیفی؟! ای سرمستان چه ظریفی؟!ده بخوری تو بدهی یک، کی بود این شرط حریفی؟!
کل مساء و صباح یسکرناالعشق براحقد یاس المحزن منا، التحق الحزن بصاح
بس کن گفتار رها کن، باز شهی قصد هوا کنباز رو ای باز بدان شه، با شه خود عهد و وفا کن
بسکم الهجر فعودوا، فی طلب الوصل سعودامتنع الوصل بشح، اجتنبواالشح، وجودوا

غزل شماره ۳۱۹۷

سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کیارنی وجهک ساعة، نقتدی ایم هو کی
من ردا اکرامکم، نرتدی ایم هو کیفی سناسیمائکم نهتدی، ایم هو کی
خوش بود از جام تو، بیخودی ایم هو کیدر صبوح از نقل تو، نغتدی ایم هو کی
همچو مه در شهرها، شاهدی ایم هو کیاز همه بیندت، مقتدی ایم هو کی
حاضر و آواره را، مسندی ایم هو کیکعبه وار آفاق را، مسجدی ایم هو کی
برد عشقت از دلم، زاهدی ایم هو کیاسکتوا ذاک الخیال، قایدی ایم هو کی

غزل شماره ۳۱۹۸

گهی پرده سوزی، گهی پرده داریتو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرینتوی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادتخزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلهابه پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردینکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویندتوی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیدهکه جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دلقرار غم الحق دهد بی قراری
دلا معنی بی قراری بگویمبنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاریبطی الاجابة، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانیاموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصلفهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمساذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدناکذا عادة الشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقلفذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقبو ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضعو ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابیگهی ابرواری چو گوهر بتابی
زمین گوهرت را به جای چراغینهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من رود همبرم چون بیایی، مرا هم بیاری

غزل شماره ۳۱۹۹

الام طماعیة العاذلولا رای فی الحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بی دلیملامت رها کن، اگر عاقلی
یراد من الطبع نسیانکمو یا بی الطباع علی الناقل
تو عاقل ازانی که عاشق نه یترا قبله عشقست اگر مقبلی
و انی لا عشق، من عشقکمنحولی و کل فتی ناحل
به صورت فریبی مرا روز و شبز جان برنخیزی که بس کاهلی
و لوزلتم، ثم لم ابککمبکیت علی حبی الزائل
منم مرغ آبی، توی مرغ خاکازین منزلم من، تو زان منزلی
اینکر خدی دموعی و قدجری منه فی مسلک سابل؟
لکم دینکم خوان، ولی دین برووگر نی بوصل آ، اگر واصلی
اول دمع جری فوقه؟و اول حزن علی راحل؟
بر آفتابست مه در کمیازو دور ماند گه کاملی
وهبت السلو لمن لا منیو بت من العشق فی شاغل
چو جان ولی شد قرین قمرببارد چو باران بلا، بر ولی
ولو کنت فی اسر غیرالهویضمنت ضمان الی وائل
فلا استغیث الی ناصرولا اتضعضع من خاذل
ازین در برد جمله عالم مرادبرین در بمیرم، چو تو سایلی
کان الجفون علی مقلتیثیاب شققن علی ثاکل
برین در چو دری درون صدفچو دوری، چو ریمی، که در دملی

غزل شماره ۳۲۰۰

هذا طبیبی، عند الدوآءهذا حبیبی، عند الولاء
هذا لباسی، هذا کناسیهذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراقهذا خلاصی، عند البلاء
قالوا تسلی، حاشا و کلاقلبی مقیم، وسط الوفآء
این کان احمد، قلبی تعمدروحی فداه، عند الفنآء
ان کان شاکی، یبغی هلاکیسمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدارالا بدینار، عند الابآء
مونی حیاتی، حصدی نباتیحبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالیصبری محال فی الاتقآء
روحی مصیب، قلبی مصافصبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقینالما راینا، بدر الضیآء
یا ذوفنونی، ابصر جنونیفوق الظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر یکبار دیگرآمد که گیرد مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیردلیکن بخیلست، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوترپر می فشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو اینجاکاینجا نماند، بی اشتهایی
مستان کم زن، رستند از تندزدم گلیمی، من از کسایی