غزل شماره ۳۰۱
هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشبکه براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب
چو طریق بسته بودست و طمع گسسته بودستتو برآ بر آسمان ها بگشا طریق و مذهب
نفسی فلک نیاید دو هزار در گشایدچو امیر خاص اقرا به دعا گشاید آن لب
سوی بحر رو چو ماهی که بیافت در شاهیچو بگوید او چه خواهی تو بگو الیک ارغب
چو صریر تو شنیدم چو قلم به سر دویدمچو به قلب تو رسیدم چه کنم صداع قالب
ز سلام خوش سلامان بکشم ز کبر دامانکه شدست از سلامت دل و جان ما مطیب
ز کف چنین شرابی ز دم چنین خطابیعجب ست اگر بماند به جهان دلی مودب
ز غنای حق برسته ز نیاز خود برستهبه مشاغل اناالحق شده فانی ملهب
بکش آب را از این گل که تو جان آفتابیکه نماند روح صافی چو شد او به گل مرکب
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربتکه به قرب کل گردد همه جزوها مقرب
دو جهان ز نفخ صورت چو قیامتست پیشمسوی جان مزلزلست و سوی جسمیان مرتب
به سخن مکوش کاین فر ز دلست نی ز گفتنکه هنر ز پای یابید و ز دم دید ثعلب
غزل شماره ۳۰۲
در هوایت بی قرارم روز و شبسر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنمروز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می خواستندجان و دل را می سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منستیک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کردگاه چنگم گاه تارم روز و شب
می زنی تو زخمه و بر می رودتا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوحزان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تودر میان این قطارم روز و شب
می کشم مستانه بارت بی خبرهمچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه امتا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنمعید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان توانتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عیدبا مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعدروز و شب را می شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه استز ابر دیده اشکبارم روز و شب
غزل شماره ۳۰۳
مجلس خوش کن از آن دو پاره چوبعود را درسوز و بربط را بکوب
این ننالد تا نکوبی بر رگشوان دگر در نفی و در سوزست خوب
مجلسی پرگرد بر خاشاک فکرخیز ای فراش فرش جان بروب
تا نسوزی بوی ندهد آن بخورتا نکوبی نفع ندهد این حبوب
نیر اعظم بدان شد آفتابکو در آتش خانه دارد بی لغوب
ماه از آن پیک و محاسب می شودکو نیاساید ز سیران و رکوب
عود خلقانند این پیغامبرانتا رسدشان بوی علام الغیوب
گر به بو قانع نه ای تو هم بسوزتا که معدن گردی ای کان عیوب
چون بسوزی پر شود چرخ از بخورچون بسوزد دل رسد وحی القلوب
حد ندارد این سخن کوتاه کنگر چه جان گلستان آمد جنوب
صاحب العودین لا تهملهماحرقن ذا حرکن ذا للکروب
من یلج بین السکاری لا یفقمن یذق من راح روح لا یتوب
اغتنم بالراح عجل و استعدمن خمار دونه شق الجیوب
این تنجو ان سلطان الهویجاذب العشاق جبار طلوب
غزل شماره ۳۰۴
هیچ می دانی چه می گوید ربابز اشک چشم و از جگرهای کباب
پوستی ام دور مانده من ز گوشتچون ننالم در فراق و در عذاب
چوب هم گوید بدم من شاخ سبززین من بشکست و بدرید آن رکاب
ما غریبان فراقیم ای شهانبشنوید از ما الی الله الماب
هم ز حق رستیم اول در جهانهم بدو وا می رویم از انقلاب
بانگ ما همچون جرس در کاروانیا چو رعدی وقت سیران سحاب
ای مسافر دل منه بر منزلیکه شوی خسته به گاه اجتذاب
زانک از بسیار منزل رفته ایتو ز نطفه تا به هنگام شباب
سهل گیرش تا به سهلی وارهیهم دهی آسان و هم یابی ثواب
سخت او را گیر کو سختت گرفتاول او و آخر او او را بیاب
خوش کمانچه می کشد کان تیر اودر دل عشاق دارد اضطراب
ترک و رومی و عرب گر عاشق استهمزبان اوست این بانگ صواب
باد می نالد همی خواند تو راکه بیا اندر پیم تا جوی آب
آب بودم باد گشتم آمدمتا رهانم تشنگان را زین سراب
نطق آن بادست کآبی بوده استآب گردد چون بیندازد نقاب
از برون شش جهت این بانگ خاستکز جهت بگریز و رو از ما متاب
عاشقا کمتر ز پروانه نه ایکی کند پروانه ز آتش اجتناب
شاه در شهرست بهر جغد منکی گذارم شهر و کی گیرم خراب
گر خری دیوانه شد نک کیر گاوبر سرش چندان بزن کآید لباب
گر دلش جویم خسیش افزون شودکافران را گفت حق ضرب الرقاب
غزل شماره ۳۰۵
آواز داد اختر بس روشنست امشبگفتم ستارگان را مه با منست امشب
بررو به بام بالا از بهر الصلا راگل چیدنست امشب می خوردنست امشب
تا روز دلبر ما اندر برست چون دلدستش به مهر ما را در گردنست امشب
تا روز زنگیان را با روم دار و گیرستتا روز چنگیان را تنتن تنست امشب
تا روز ساغر می در گردش است و بخششتا روز گل به خلوت با سوسنست امشب
امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزمشادی آنک ماهت بر روزنست امشب
داوودوار ما را آهن چو موم گرددکآهن رباست دلبر دل آهنست امشب
بگشای دست دل را تا پای عشق کوبدکان زار ترس دیده در مامنست امشب
بر روی چون زر من ای بخت بوسه می دهکاین زر گازدیده در معدنست امشب
آن کو به مکر و دانش می بست راه ما راپالان خر بر او نه کو کودنست امشب
شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبینوان نیزه درازش چون سوزنست امشب
خرگاه عنکبوتست آن قلعه حصینشبرگستوان و خودش چون روغنست امشب
خاموش کن که طامع الکن بود همیشهبا او چه بحث داری کو الکنست امشب
غزل شماره ۳۰۶
رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایببنشین میان مستان اینک مه و کواکب
آن روز پرعجایب وان محشر قیامتگشتست پیش حسنت مستغرق عجایب
چون طیبات خواندی بر طیبین فشاندیطیبتر از تو کی بود ای معدن اطایب
جان را ز تست هر دم سلطانیی مسلماین شکر از کی گویم از شاه یا ز صاحب
در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبانسر کرده در گریبان چون صوفیان مراقب
عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیششعشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب
ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجرانچون وصل گوش داری زان کس که نیست غایب
جان چیست فقر و حاجت جان بخش کیست جز توای قبله حوایج معشوقه مطالب
نک نقد شد قیامت اینک یکی علامتطالع شد آفتابت از جانب مغارب
درکش رمیدگان را محنت رسیدگان رازان جذبه های جانی ای جذبه تو غالب
تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیدهدام طلب دریده مطلوب گشته طالب
عشق و طلب چه باشد آیینه تجلینقش و حسد چه باشد آیینه معایب
کو بلبل چمن ها تا گفتمی سخن هانگذشت بر دهان ها یا دست هیچ کاتب
نه از نقش های صورت نه از صاف و نه از کدورتنه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتب
عقلم برفت از جا باقیش را تو فرماای از درت نرفته کس ناامید و غایب
غزل شماره ۳۰۷
کار همه محبان همچون زرست امشبجان همه حسودان کور و کرست امشب
دریای حسن ایزد چون موج می خرامدخاک ره از قدومش چون عنبرست امشب
دایم خوشیم با وی اما به فضل یزدانما دیگریم امشب او دیگرست امشب
امشب مخسب ای دل می ران به سوی منزلکان ناظر نهانی بر منظرست امشب
پهلو منه که یاری پهلوی تست آریبرگیر سر که این سر خوش زان سرست امشب
چون دستگیر آمد امشب بگیر دستیرقصی که شاخ دولت سبز و ترست امشب
والله که خواب امشب بر من حرام باشدکاین جان چو مرغ آبی در کوثرست امشب
غزل شماره ۳۰۸
خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقابتا سجده های شکر کند پیشت آفتاب
دامان تو گرفتم و دستم بتافتیهین دست درکشیدم روی از وفا متاب
گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیودیو او بود که می نکند سوی تو شتاب
یا رب کنم ببینم بر درگه نیازچندین هزار یا رب مشتاق آن جواب
از خاک بیشتر دل و جان های آتشینمستسقیانه کوزه گرفته که آب آب
بر خاک رحم کن که از این چار عنصر اوبی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب
وقتی که او سبک شود آن باد پای اوستلنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب
تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق راو اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب
با ساقیان ابر بگوید که برجهیدکز تشنگان خاک بجوشید اضطراب
گیرم که من نگویم آخر نمی رسداندر مشام رحمت بوی دل کباب
پس ساقیان ابر همان دم روان شوندبا جره و قنینه و با مشک پرشراب
خاموش و در خراب همی جوی گنج عشقکاین گنج در بهار برویید از خراب
غزل شماره ۳۰۹
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خرابکاندر خرابه دل من آید آفتاب
از پای درفتاده ام از شرم این کرمکان شه دعام گفت همو کرد مستجاب
بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنیگفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب
از نور آن نقاب چو سوزید عالمییا رب چگونه باشد آن شاه بی حجاب
بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدمواگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب
برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرادر بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب
آن را که لقمه های بلاها گوار نیستزانست کو ندید گوارش از این شراب
زین اعتماد نوش کنند انبیا بلازیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب
غزل شماره ۳۱۰
بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خوابآورد آتشی که نمیرد به هیچ آب
بنگر به خانه تن و بنگر به جان مناز جام عشق او شده این مست و آن خراب
میر شرابخانه چو شد با دلم حریفخونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب
چون دیده پر شود ز خیالش ندا رسداحسنت ای پیاله و شاباش ای شراب
دریای عشق را دل من دید ناگهاناز من بجست در وی و گفتا مرا بیاب
خورشیدروی مفخر تبریز شمس دیناندر پیش دوان شده دل های چون سحاب
غزل شماره ۳۱۱
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوبدست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب
مسخره باد گشت هر چه درختست و کشتو آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب
هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشدپای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب
چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیرخاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب
غزل شماره ۳۱۲
به جان تو که مرو از میان کار مخسبز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
هزار شب تو برای هوای خود خفتییکی شبی چه شود از برای یار مخسب
برای یار لطیفی که شب نمی خسبدموافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روزفغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب
شبی که مرگ بیاید قنق کرک گویدبه حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
از آن زلازل هیبت که سنگ آب شوداگر تو سنگ نه ای آن به یاد آر مخسب
اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستستمگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
خدای گفت که شب دوستان نمی خسبنداگر خجل شده ای زین و شرمسار مخسب
بترس از آن شب سخت عظیم بی زنهارذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
شنیده ای که مهان کام ها به شب یابندبرای عشق شهنشاه کامیار مخسب
چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشدکه جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
هزار بارت گفتم خموش و سودت نیستیکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب
غزل شماره ۳۱۳
رباب مشرب عشقست و مونس اصحابکه ابر را عربان نام کرده اند رباب
چنانک ابر سقای گل و گلستانسترباب قوت ضمیرست و ساقی الباب
در آتشی بدمی شعله ها برافزودبجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب
رباب دعوت بازست سوی شه بازآبه طبل باز نیاید به سوی شاه غراب
گشایش گره مشکلات عشاقستچو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب
جواب مشکل حیوان گیاه آمد و کاهکه تخم شهوت او شد خمیرمایه خواب
خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجاکه این گشاد ندادش مفتح الابواب
که عشق خلعت جانست و طوق کرمنابرای ملک وصال و برای رفع حجاب
به بانگ او همه دل ها به یک مهم آیندندای رب برهاند ز تفرقه ارباب
ز عشق کم گو با جسمیان که ایشان راوظیفه خوف و رجا آمد و ثواب و عقاب
غزل شماره ۳۱۴
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسببرو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیمتو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب می پویمتو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشدچو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه شتو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیمتو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزیکه شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب
قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو بروکه خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کندچو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب
منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوریچو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب
من از دماغ بریدم امید و از سر نیزتو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب
لباس حرف دریدم سخن رها کردمتو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب
غزل شماره ۳۱۵
چشم ها وا نمی شود از خوابچشم بگشا و جمع را دریاب
بنگر آخر که بی قرار شدستچشم در چشم خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خلق افتادندچون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهی و هم سپیدی چشماز می خواب هر دو گشت خراب
جمله اندیشه ها چو برگ بریختگرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشه ای و می گویدعقل اگر آن تست هین دریاب
بنگی شب نگر که چون دادستجمله خلق را از این بنگاب
چشم در عین و غین افتادستکار بگذشت از سوال و جواب
آن سواران تیزاندیشههمه ماندند چون خران به خلاب
غزل شماره ۳۱۶
چونک درآییم به غوغای شبگرد برآریم ز دریای شب
خواب نخواهد بگریزد ز خوابآنک بدیدست تماشای شب
بس دل پرنور و بسی جان پاکمشتغل و بنده و مولای شب
شب تتق شاهد غیبی بودروز کجا باشد همتای شب
پیش تو شب هست چو دیگ سیاهچون نچشیدی تو ز حلوای شب
دست مرا بست شب از کسب و کارتا به سحر دست من و پای شب
راه درازست برانیم تیزما به درازا و به پهنای شب
روز اگر مکسب و سوداگریستذوق دگر دارد سودای شب
مفخر تبریز توی شمس دینحسرت روزی و تمنای شب
غزل شماره ۳۱۷
یار آمد به صلح ای اصحابما لکم قاعدین عند الباب
نوبت هجر و انتظار گذشتفادخلوا الدار یا اولی الالباب
آفتاب جمال سینه گشادفاخلعوا فی شعاعه الاثواب
ادب عشق جمله بی ادبیستامه العشق عشقهم آداب
باده عشق ننگ و نام شکستلا راسا تری و لا اذناب
لذت عشق با دماغ آمیختکامتزاج العبید بالارباب
دختران ضمیر سرمستندوسط روض القلوب و الدولاب
گر شما محرم ضمیر نه ایدفاسالوهن من وراء حجاب
شمس تبریز جام عشق از توو خذ الکبد للشراب کباب
غزل شماره ۳۱۸
علونا سماء الود من غیر سلمو هل یهتدی نحو السماء النوائب
ایعلرا ظلام الکون نور و دادناو قد جاوز الکونین هذا عجائب
فان فارق الایام بین جسومنافوالله ان القلب ما هو غائب
فقلبی خفیف الظعن نحو احبتیو ان ثقلت عن ظعنهن الترائب
علیکم سلامی من صمیم سریرتیفانی کقلبی او سلامی لائب
و کیف یتوب القلب عن ذنب ودکمفقلبی مدا عما خلاکم لنائب
حواب لمن قد قال عابد بعلهاری البعل قد بالت علیه الثعالب
جواب نصیرالدین لیث فضائلاری الود قد بالت علیه الارانب
غزل شماره ۳۱۹
امسی و اصبح بالجوی اتعذبقلبی علی نار الهوی یتقلب
ان کنت تهجرنی تهذبنی بهانت النهی و بلاک لا اتهذب
ما بال قلبک قد قسی فالی متیابکی و مما قد جری اتعتب
مما احب بان اقول فدیتکماحیی بکم و قتیلکم اتلقب
و اشرتم بالصبر لی متسلیاما هکذی عشقوا به لا تحسبوا
ما عشت فی هذا الفراق سویعهلو لا لقاوک کل یوم ارقب
انی اتوب مناجیا و منادیافانا المسی بسیدی و المذنب
تبریز جل به شمس دین سیدیابکی دما مما جنیت و اشرب
غزل شماره ۳۲۰
ابشروا یا قوم هذا فتح بابقد نجوتم من شتاب الاغتراب
افرحوا قد جاء میقات الرضامن حبیب عنده ام الکتاب
قال لا تاسوا علی ما فاتکماذ بدی بدر خروق اللحجاب
ذا مناخ اوقفوا بعرانناذا نعیم لیس یحصیه الحساب
ان فی عتب الهوی الف الوفاان فی صمت الولا لطف الخطاب
قد سکتنا فافهموا سر السکوتیا کرام الله اعلم بالصواب
غزل شماره ۳۲۱
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ستتا روز بر دیوار ما بی خویشتن سر می زده ست
چرخ و زمین گریان شده وز ناله اش نالان شدهدم های او سوزان شده گویی که در آتشکده ست
بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تبچاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده ست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت اودستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده ست
صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نیزین واقعه در شهر ما هر گوشه ای صد عربده ست
نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورشکاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده ست
گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتینی خون کس را ریخته ست نی مال کس را بستده ست
آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همانکاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست
این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگوکان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده ست
تو عشق را چون دیده ای از عاشقان نشنیده ایخاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده ست
ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیاکاین روح باکار و کیا بی تابش تو جامدست
غزل شماره ۳۲۲
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمتبی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گلتا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت
آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سراهمچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
آمده ام که بوسه ای از صنمی ربوده ایبازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت
گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل توییگر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
جان و روان من تویی فاتحه خوان من توییفاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
صید منی شکار من گر چه ز دام جسته ایجانب دام بازرو ور نروی برانمت
شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برودر پی من چه می دوی تیز که بردرانمت
زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتیگوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت
از حد خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت
هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانک همی پرانمت
نی که تو شیرزاده ای در تن آهوی نهانمن ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت
گوی منی و می دوی در چوگان حکم مندر پی تو همی دوم گر چه که می دوانمت
غزل شماره ۳۲۳
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدتوان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ایوان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ایوان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره می کندوان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ایوان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بی قراریت از طلب قرار تستطالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش استترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بی مرادیت از طلب مراد تستور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نیتا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسداز مه و از ستاره ها والله عار آیدت
غزل شماره ۳۲۴
درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعتدرآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت
صلا زن پاکبازی را رها کن خاک بازی راکه یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت
کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینیکه وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت
چو بر می آید این آتش فغان می خیزد از عالمامانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت
جهان از ترس می درد و جان از عشق می پردکه مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت
غزل شماره ۳۲۵
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانستکه آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جاکه تا دل ها خنک گردد که دل ها سخت بریانست
نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهریکه در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می سوزدوان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست
خداوندا به احسانت به حق نور تابانتمگیر آشفته می گویم که دل بی تو پریشانست
تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیریخنک آن را که می گیری که جانم مست ایشانست
اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داریکه عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانست
بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی ترسینگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست
دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردمهزاران جان همی بخشد چه شد گر خصم یک جانست
منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودندکه جانان طالب جانست و جان جویای جانانست
که جان ذره ست و او کیوان که جان میوه ست و او بستانکه جان قطره ست و او عمان که جان حبه ست و او کانست
سخن در پوست می گویم که جان این سخن غیبستنه در اندیشه می گنجد نه آن را گفتن امکانست
خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردانوگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست