قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۳۲۶ تا ۳۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۳۲۶

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالتلیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت
صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنونفریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت
انگشتری حاجت مهریست سلیمانیرهنست به پیش تو از دست مده صحبت
بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهیکو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت
ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز اووی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت
ما لنگ شدیم این جا بربند در خانهچرنده و پرنده لنگند در این حضرت
ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلیهم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت
از نیست برآوردی ما را جگری تشنهبردوخته ای ما را بر چشمه این دولت
خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشتههم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
در خار ببین گل را بیرون همه کس بینددر جزو ببین کل را این باشد اهلیت
در غوره ببین می را در نیست ببین شی ء راای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت
خاری که ندارد گل در صدر چمن نایدخاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت
کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگیکاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت
خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمداز غیب برون جسته خوبان جهت دعوت

غزل شماره ۳۲۷

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ستکز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست
بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتراز خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست
عمر ابدی تابان اندر ورق بستاننی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست
نامش ورقی بوده ملک ابد اندر ویاسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست
پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندیشمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست

غزل شماره ۳۲۸

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلتپرباد چرا نبود سرمست چنین دولت
هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاریصد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت
مرغان هوایی را بازان خدایی رااز غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت
خود از کف دست من مرغان عجب رویندمی از لب من جوشد در مستی آن حالت
آن دانه آدم را کز سنبل او باشدبفروشم جنت را بر جان نهم جنت

غزل شماره ۳۲۹

بیایید بیایید که گلزار دمیده ستبیایید بیایید که دلدار رسیده ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان رابه خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نمایدبر آن یار بگریید که از یار بریده ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتادکه دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامتمگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست
بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگوییدچه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست

غزل شماره ۳۳۰

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافتسرمست همی گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دیدبگریختم از خانه خمار مرا یافت
بگریختنم چیست کز او جان نبرد کسپنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت
گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابدآن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جستوی بخت که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگاندستار برو گوشه دستار مرا یافت
من از کف پا خار همی کردم بیرونآن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاندوان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیلهامروز مه اندر بن انبار مرا یافت
از خون من آثار به هر راه چکیدستاندر پی من بود به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابانآن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهوبا صبر و تانی و به هنجار مرا یافت
در کام من این شست و من اندر تک دریاصاید به سررشته جرار مرا یافت
جامی که برد از دلم آزار به من دادآن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت
این جان گران جان سبکی یافت و بپریدکان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتارکان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت

غزل شماره ۳۳۱

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیستدیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص روندهآن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانستاما نه چنین جان که بجز غصه و غم نیست
من بی من و تو بی تو درآییم در این جوزیرا که در این خشک بجز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مردکو آب حیاتست و بجز لطف و کرم نیست

غزل شماره ۳۳۲

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ستاز خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست
این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ستوین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست
گنجی ست در این خانه که در کون نگنجداین خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست
بر خانه منه دست که این خانه طلسم ستبا خواجه مگویید که او مست شبانه ست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ستبانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست
فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافتسلطان زمینست و سلیمان زمانه ست
ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکنکاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست
سوگند به جان تو که جز دیدن رویتگر ملک زمینست فسونست و فسانه ست
حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه ستواله شده مرغان که چه دامست و چه دانه ست
این خواجه چرخست که چون زهره و ماه ستوین خانه عشق است که بی حد و کرانه ست
چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته ستدل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست
در حضرت یوسف که زنان دست بریدندای جان تو به من آی که جان آن میانه ست
مستند همه خانه کسی را خبری نیستاز هر کی درآید که فلانست و فلانه ست
شومست بر آستانه مشین خانه درآ زودتاریک کند آنک ورا جاش ستانه ست
مستان خدا گر چه هزارند یکی اندمستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست
در بیشه شیران رو وز زخم میندیشکاندیشه ترسیدن اشکال زنانه ست
کان جا نبود زخم همه رحمت و مهرستلیکن پس در وهم تو ماننده فانه ست
در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دلدرکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست

غزل شماره ۳۳۳

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیستتو ابر در او کش که بجز خصم قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستستوی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست
بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمیزیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست
در مذهب عشاق به بیماری مرگستهر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست
در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدیمی دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست
هر نی که بدیدی به میانش کمر عشقتنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست
شمس الحق تبریز چو در دام کشیدتمنگر به چپ و راست که امکان حذر نیست

غزل شماره ۳۳۴

از اول امروز حریفان خراباتمهمان توند ای شه و سلطان خرابات
امروز چه روزست بگو روز سعادتاین قبله دل کیست بگو جان خرابات
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیستکو مست خرابست به فرمان خرابات
صد زهره ز اسرار به آواز درآمدکز ابر برآ ای مه تابان خرابات
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیمچون زنده شدیم از بت خندان خرابات
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مستکاین رخت گرو کن بر دربان خرابات
هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دلاو کافر خویش است و مسلمان خرابات

غزل شماره ۳۳۵

همه خوف آدمی را از درونستولیکن هوش او دایم برونست
برون را می نوازد همچو یوسفدرون گرگی ست کو در قصد خونست
بدرد زهره او گر نبینددرون را کو به زشتی شکل چونست
بدان زشتی به یک حمله بمیردولیکن آدمی او را زبونست
الف گشت ست نون می بایدش ساختکه تا گردد الف چیزی که نونست
اگر نه خود عنایات خداوندبدیدستی چه امکان سکون ست
نه عالم بد نه آدم بد نه روحیکه صافی و لطیف و آبگون ست
که او را بود حکم و پادشاهینپنداری که این کار از کنونست
نمی گویم که در تقدیر شه بودحقیقت بود و صد چندین فزونست
خداوندی شمس الدین تبریزورای هفت چرخ نیلگونست
به زیر ران او تقدیر رامستاگر چه نیک تندست و حرونست
چو عقل کل بویی برد از ویشب و روز از هوس اندر جنونست
که پیش همت او عقل دیده ستکه همت های عالی جمله دونست
کدامین سوی جویم خدمتش راکه منزلگاه او بالای سونست
هر آن مشکل که شیران حل نکردندبر او جمله بازی و فسونست
نگفتم هیچ رمزی تا بدانیز عین حال او این ها شجونست
ایا تبریز خاک توست کحلمکه در خاکت عجایب ها فنونست

غزل شماره ۳۳۶

بده یک جام ای پیر خراباتمگو فردا که فی التاخیر آفات
به جای باده درده خون فرعونکه آمد موسی جانم به میقات
شراب ما ز خون خصم باشدکه شیران را ز صیادیست لذات
چه پرخونست پوز و پنجه شیرز خون ما گرفتست این علامات
نگیرم گور و نی هم خون انگورکه من از نفی مستم نی ز اثبات
چو بازم گرد صید زنده گردمنگردم همچو زاغان گرد اموات
بیا ای زاغ و بازی شو به همتمصفا شو ز زاغی پیش مصفات
بیفشان وصف های باز را هممجردتر شو اندر خویش چون ذات
نه خاکست این زمین طشتیست پرخونز خون عاشقان و زخم شهمات
خروسا چند گویی صبح آمدنماید صبح را خود نور مشکات

غزل شماره ۳۳۷

ببستی چشم یعنی وقت خوابستنه خوابست آن حریفان را جوانست
تو می دانی که ما چندان نپاییمولیکن چشم مستت را شتاب ست
جفا می کن جفاات جمله لطف ستخطا می کن خطای تو صواب ست
تو چشم آتشین در خواب می کنکه ما را چشم و دل باری کبابست
بسی سرها ربوده چشم ساقیبه شمشیری که آن یک قطره آبست
یکی گوید که این از عشق ساقیستیکی گوید که این فعل شرابست
می و ساقی چه باشد نیست جز حقخدا داند که این عشق از چه بابست

غزل شماره ۳۳۸

سماع از بهر جان بی قرارستسبک برجه چه جای انتظارست
مشین این جا تو با اندیشه خویشاگر مردی برو آن جا که یارست
مگو باشد که او ما را نخواهدکه مرد تشنه را با این چه کارست
که پروانه نیندیشد ز آتشکه جان عشق را اندیشه عارست
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنیددر آن ساعت هزار اندر هزارست
شنیدی طبل برکش زود شمشیرکه جان تو غلاف ذوالفقارست
بزن شمشیر و ملک عشق بستانکه ملک عشق ملک پایدارست
حسین کربلایی آب بگذارکه آب امروز تیغ آبدارست

غزل شماره ۳۳۹

سماع آرام جان زندگانیستکسی داند که او را جان جانست
کسی خواهد که او بیدار گرددکه او خفته میان بوستان ست
ولیک آن کو به زندان خفته باشداگر بیدار گردد در زیان ست
سماع آن جا بکن کان جا عروسیستنه در ماتم که آن جای فغانست
کسی کو جوهر خود را ندیدهستکسی کان ماه از چشمش نهانست
چنین کس را سماع و دف چه بایدسماع از بهر وصل دلستان ست
کسانی را که روشان سوی قبله ستسماع این جهان و آن جهانست
خصوصا حلقه ای کاندر سماعندهمی گردند و کعبه در میانست
اگر کان شکر خواهی همان جاستور انگشت شکر خود رایگانست

غزل شماره ۳۴۰

دگربار این دلم آتش گرفتسترها کن تا بگیرد خوش گرفتست
بسوز ای دل در این برق و مزن دمکه عقلم ابر سوداوش گرفتست
دگربار این دلم خوابی بدیدستکه خون دل همه مفرش گرفتست
چو سایه کل فنا گردم ازیراجهان خورشید لشکرکش گرفتست
دلم هر شب به دزدی و خیانتز لعل بار سلطان وش گرفتست
کجا پنهان شود دزدی دزدیکه مال خصم زیر کش گرفتست
بسی جان که همی پرد ز قالبولی پایش حریف کش گرفتست
ز ذوق زخم تیرش این دل منبه دندان گوشه ترکش گرفتست

غزل شماره ۳۴۱

بیا کامروز ما را روز عیدستاز این پس عیش و عشرت بر مزیدست
بزن دستی بگو کامروز شادی ستکه روز خوش هم از اول پدیدست
چو یار ما در این عالم کی باشدچنین عیدی به صد دوران کی دیدست
زمین و آسمان ها پرشکر شدبه هر سویی شکرها بردمیدست
رسید آن بانگ موج گوهرافشانجهان پرموج و دریا ناپدیدست
محمد باز از معراج آمدز چارم چرخ عیسی دررسیدست
هر آن نقدی کز این جا نیست قلبستمیی کز جام جان نبود پلیدست
زهی مجلس که ساقی بخت باشدحریفانش جنید و بایزیدست
خماری داشتم من در ارادتندانستم که حق ما را مریدست
کنون من خفتم و پاها کشیدمچو دانستم که بختم می کشیدست

غزل شماره ۳۴۲

مرا چون تا قیامت یار اینستخراب و مست باشم کار اینست
ز کار و کسب ماندم کسبم اینسترخا زر زن تو را دینار اینست
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دلچه چاره فعل آن دیدار اینست
گل صدبرگ دید آن روی خوبشبه بلبل گفت گل گلزار اینست
چو خوبان سایه های طیر غیبندبه سوی غیب آ طیار این ست
مکرر بنگر آن سو چشم می مالکه جان را مدرسه و تکرار اینست
چو لب بگشاد جان ها جمله گفتندشفای جان هر بیمار اینست
چو یک ساغر ز دست عشق خوردندیقینشان شد که خود خمار اینست
گرو کردی به می دستار و جبهسزای جبه و دستار اینست
خبر آمد که یوسف شد به بازارهلا کو یوسف ار بازار اینست
فسونی خواند و پنهان کرد خود راکمینه لعب آن طرار اینست
ز ملک و مال عالم چاره دارممرا دین و دل و ناچار اینست
میان گر پیش غیر عشق بندممسیحی باشم و زنار اینست
به گرد حوض گشتم درفتادمجزای آن چنان کردار اینست
دلا چون درفتادی در چنین حوضتو را غسل قیامت وار اینست
رخ شه جسته ای شهمات اینستچو دزدی کردی ای دل دار اینست
مشین با خود نشین با هر که خواهیز نفس خود ببر اغیار اینست
خمش کن خواجه لاغ پار کم گودلم پاره ست و لاغ پار اینست
خمش باش و در این حیرت فروروبهل اسرار را کاسرار اینست

غزل شماره ۳۴۳

ز همراهان جدایی مصلحت نیستسفر بی روشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشیپس شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بی شما می خواند آن یارشما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیااز این پس بی نوایی مصلحت نیست
در این مطبخ که قربانست جان هاچو دونان نان ربایی مصلحت نیست
بگو آن حرص و آز راه زن راکه مکر و بدنمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبانتو را بی دست و پایی مصلحت نیست
چو پای تو نماند پر دهندتکه بی پر در هوایی مصلحت نیست
چو پر یابی به سوی دام حق پرکه از دامش رهایی مصلحت نیست
همای قاف قربی ای برادرهما را جز همایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهیدر این جو آشنایی مصلحت نیست
خمش باش و فنای بحر حق شوبه هنبازی خدایی مصلحت نیست

غزل شماره ۳۴۴

به جان تو که سوگند عظیمستکه جانم بی تو دربند عظیمست
اگر چه خضر سیرآب حیاتستبه لعلت آرزومند عظیمست
سخن ها دارم از تو با تو بسیارولی خاموشیم پند عظیمست
هر آن کز بیم تو خاموش باشداگر چه خر خردمند عظیمست
هر آن کس کو هنر را ترک گویدز بهر تو هنرمند عظیمست
فکندم خویش را چون سایه پیشتفکندن پیشت افکند عظیمست
که بغداد تو را داد بزرگستسمرقند تو را قند عظیمست
حریصم کرد طمع داد قندتاگر چه بنده خرسند عظیمست
بریدستی مرا از خویش و پیوندکه دل را با تو پیوند عظیمست
خمش کن همچو عشق ای زاده عشقاگر چه گفت فرزند عظیمست
رکاب شمس تبریزی گرفتمکه زین شمس زرکند عظیمست

غزل شماره ۳۴۵

بگو ای یار همراز این چه شیوه ستدگرگون گشته ای باز این چه شیوه ست
عجب ترک خوش رنگ این چه رنگستعجب ای چشم غماز این چه شیوه ست
دگربار این چه دامست و چه دانه ستکه ما را کشتی از ناز این چه شیوه ست
دریدی پرده ما این چه پرده ستیکی پرده برانداز این چه شیوه ست
منم آن کهنه عشقی که دگربارگرفتم عشق از آغاز این چه شیوه ست
بدان آواز جان دادن حلالستزهی آواز دمساز این چه شیوه ست
مسلمانان شما این شور بینیدکه مثلش نیست هنباز این چه شیوه ست
شراب و عشق و رنگم هر سه غمازیکی پنهان سه غماز این چه شیوه ست

غزل شماره ۳۴۶

شنیدم مر مرا لطفت دعا گفتبرای بنده خود لطف ها گفت
چه گویم من مکافات تو ای جانکه نیکی تو را جانا خدا گفت
ولیکن جان این کمتر دعاگوهمه شب روی ماهت را دعا گفت

غزل شماره ۳۴۷

قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بی قراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفته ستکه این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتش های نو نومرا با یارکان اکنون چه کارست
همی نالد درون از بی قراریبدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گرددنمی داند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت می خراشدنمی دانی که خاری در سرا رست
گریزان شو از آن خار و به گل روکه شمس الدین تبریزی بهارست

غزل شماره ۳۴۸

صدایی کز کمان آید نذیریستکه اغلب با صدایش زخم تیریست
موثر را نگر در آب آثارکاثر جستن عصای هر ضریریست
پس لا تبصرونت تبصرونی ستبصر جستن ز الهام بصیریست
تو هر چه داری نه جویانش بودیطلب ها گوش گیری و بشیریست
چنان کن که طلب ها بیش گرددکثیرالزرع را طمع وفیریست
مشو نومید از ظلمی که کردیکه دریای کرم توبه پذیریست
گناهت را کند تسبیح و طاعاتکه در توبه پذیری بی نظیریست
شکسته باش و خاکی باش این جاکه می جوید کرم هر جا فقیریست
کرم دامن پر از زر کرد و آوردکه تا وا می خرد هر جا اسیریست
عزیزی بخشد آن کس را که خواری ستبزرگی بخشد آن را که حقیریست
که هستی نیستی جوید همیشهزکات آن جا نیاید که امیریست
ازیرا مظهر چیزیست ضدشاز این دو ضد را ضد خود ظهیریست
تو بر تخته سیاهی گر نویسینهان گردد که هر دو همچو قیریست
بود فرقی ز تری تا ترست خطچو گردد خشک پنهان چون ضمیریست
خمش کن گر چه شرحش بی شمارستطبیعت ها عدو هر کثیریست

غزل شماره ۳۴۹

مبر رنج ای برادر خواجه سختستبه وقت داد و بخشش شوربختست
اگر چه باغ را نیمی گرفته ستولیکن سخت بی میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسهمشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستندچه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گر چه یک پاره ست چون کوهسخااش مرده است و لخت لختست

غزل شماره ۳۵۰

ز بعد وقت نومیدی امیدیستبه زیر کوری اندر سینه دیدیست
نبینی نور چون دانی تو کوریسیه نادیده کی داند سپیدیست
قرین صد هزاران نقش و معنینهان تصریف سلطان وحیدیست
که جنباننده این نقش و معنی ستچو بادی رقص های شاخ بیدیست
مشو نومید از دشنام دلدارکه بعد رنج روزه روز عیدیست
که یبقی الحب ما بقی العتابکه هر نقصی کشاننده مزیدیست
رها کن گفت به از گفت یابییقین هر حادثی را خود ندیدیست