غزل شماره ۳۵۱
طبیب درد بی درمان کدامسترفیق راه بی پایان کدامست
اگر عقلست پس دیوانگی چیستوگر جانست پس جانان کدامست
چراغ عالم افروز مخلدکه نی کفرست و نی ایمان کدامست
پر از درست بحر لایزالیدرونش گوهر انسان کدامست
غلامانه است اشیاء را قباهامیان بندگان سلطان کدامست
یکی جزو جهان خود بی مرض نیستطبیب عشق را دکان کدامست
خرد عاجز شد اندر فکر عاجزکه سرکش کیست سرگردان کدامست
بت موزون به بتخانه بسی جستکه موزونات را میزان کدامست
چه قبله کرده ای این گفت و گو راطلب کن درس خاموشان کدامست
غزل شماره ۳۵۲
چو با ما یار ما امروز جفتستبگویم آنچ هرگز کس نگفته ست
همه مستند این جا محرمانندمیندیش از کسی غماز خفته ست
خزان خفت و بهاران گشت بیدارنمی بینی درخت و گل شکفته ست
اگر یک روز باقی باشد از دیزمین لب بسته است و گل نهفته ست
هلا در خواب کن اوباش تن راکه گوهرهای جانی جمله سفته ست
خمش کن زردهی زان در نیابیوگر محرم شوی بستان که مفتست
غزل شماره ۳۵۳
زهی می کاندر آن دستست هیهاتکه عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جاسر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزمز خویش و اقربا رسته ست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قافکه پیشش که کمربسته ست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکستههزاران دست و پا خسته ست هیهات
مرا گویی که صبر آهسته تر رانچه جای صبر و آهسته ست هیهات
بده آن پیر را جامی و بنشانکه این جا پیر بایسته ست هیهات
خصوصا جان پیری ها که عقل ستکه خوش مغزست و شایسته ست هیهات
از آن باغ و ریاض بی نهایتهمه عالم چو گلدسته ست هیهات
چو گلدسته ست پوسیده شود زودبه دشتی رو کز او رسته ست هیهات
میی درکش به نام دلرباییکه بس زیبا و برجسته ست هیهات
ز بس خون ها که او دارد به گردنخرد را طوق بسکسته ست هیهات
شکن هایی که دارد طره اوبهای مشک بشکسته ست هیهات
خمش کردم خموشانه به من دهکه دل را گفت پیوسته ست هیهات
غزل شماره ۳۵۴
ز میخانه دگربار این چه بویستدگربار این چه شور و گفت و گویست
جهان بگرفت ارواح مجردزمین و آسمان پرهای و هوی ست
بیا ای عشق این می از چه خمستاشارت کن خرابات از چه سوی ست
چه می گویم اشارت چیست کاین جانگنجد فکرتی کان همچو مویست
نیاید در نظر آن سر یک توکه در فکر آنچ آید چارتویست
چو ز اندیشه به گفت آید چه گویمکه خانه کنده و رسوای کویست
ز رسوایی به بحر دل رود بازکه دل بحرست و گفتن ها چو جویست
خزینه دار گوهر بحر بدخوستکه آب جو و چه تن جامه شویست
غزل شماره ۳۵۵
در این خانه کژی ای دل گهی راستبرون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سردرو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داریمنم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داریبه جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ واریبه پر و بال مردان را چه پرواست
نجس در جوی ما آب زلالستمگس بر دوغ ما بازست و عنقاست
صلا ای آفتاب لامکانیکه ذره ذره از تابش ثریاست
بحمدالله به عشق او بجستیماز این تنگی که محراب و چلیپاست
دهل برگیر و در بازار می روندا می کن که یوسف خوب سیماست
دریدم پرده ناموس و سالوسکه جان من ز جان خویش برخاست
غزل شماره ۳۵۶
تو را در دلبری دستی تمامستمرا در بی دلی درد و سقامست
بجز با روی خوبت عشقبازیحرامست و حرامست و حرامست
همه فانی و خوان وحدت تومدامست و مدامست و مدامست
چو چشم خود بمالم خود جز توکدامست و کدامست و کدامست
جهان بر روی تو از بهر روپوشلثامست و لثامست و لثامست
به هر دم از زبان عشق بر ماسلامست و سلامست و سلامست
ز هر ذره به گفت بی زبانیپیامست و پیامست و پیامست
غم و شادی ما در پیش تختتغلامست و غلامست و غلامست
اگر چه اشتر غم هست گرگینامامست و امامست و امامست
پس آن اشتر شادی پرشیرختامست و ختامست و ختامست
تو را در بینی این هر دو اشترزمامست و زمامست و زمامست
نه آن شیری که آخر طفل جان رافطامست و فطامست و فطامست
از آن شیری که جوی خلد از وینظامست و نظامست و نظامست
خمش کردم که غیرت بر دهانملگامست و لگامست و لگامست
غزل شماره ۳۵۷
چو آن کان کرم ما را شکارستبه هر دم هدیه ما را ده هزارست
که ما را نردبان زرین و سیمیننهد چون قصد ما بر بام یارست
بلادری ست در عالم نهانیکه بر ما گنج و بر بیگانه مارست
به پیش ما خزینه سیم مشمرکه ما را زر و سیم بی شمارست
ز پروانه اگر این افترا بوددو صد چندین ز دست شهریارست
غزل شماره ۳۵۸
نگار خوب شکربار چونستچراغ دیده و دیدار چونست
عجب آن غمزه غماز چونستعجب آن طره طرار چونست
عجب آن شهره بازار خوبیعجب آن رونق گلزار چونست
دلم از مهر در ماتم نشسته ستعجب در مهر دل دلدار چونست
ز لطف خویش یارم خواند آن یارعجب آن یار بی این یار چونست
به ظاهر بندگان را می نوازدعجب با بنده در اسرار چونست
چو اول دیدمش جانیم بخشیدبدانستم که در ایثار چونست
اگر دوباره کردی آن کرم رایقین گشتی که در تکرار چونست
عجب آن شعر اطلس پوش جعدشبگرد اطلس رخسار چونست
طبیب عاشقان را بازپرسیدکه تا آن نرگس بیمار چونست
عجب آن نافه تاتار چونستعجب آن طره بلغار چونست
عجب بر دایره خط محققکه بشکسته ست صد پرگار چونست
من زارم اسیر ناله زیرنپرسد روزکی کان زار چونست
دلم دزد نظر او دزد این دزدعجب آن دزد دزدافشار چونست
تو را ای دوست چون من یار غارمسری در غار کن کاین غار چونست
که تا بینم تو را جان برفشانمنمایم خلق را نظار چونست
نهایت نیست گفتم را ولیکننمودم شکل آن گفتار چونست
غزل شماره ۳۵۹
در این جو دل چو دولاب خرابستکه هر سویی که گردد پیشش آبست
وگر تو پشت سوی آب داریبه پیش روت آب اندر شتابست
چگونه جان برد سایه ز خورشیدکه جان او به دست آفتابست
اگر سایه کند گردن درازیرخ خورشید آن دم در نقابست
زهی خورشید کاین خورشید پیششچو سیماب از خطر در اضطرابست
چو سیماب ست مه بر کف مفلوجبجز یک شب دگر در انسکابست
به هر سی شب دو شب جمع ست و لاغردگر فرقت کشد فرقت عذابست
اگر چه زار گردد تازه روی ستضحوکی عاشقان را خوی و دابست
زید خندان بمیرد نیز خندانکه سوی بخت خندانش ایابست
خمش کن زانک آفات بصیرتهمیشه از سوال ست و جوابست
غزل شماره ۳۶۰
ایا ساقی توی قاضی حاجاتشرابی ده که آرد در مراعات
چنان گشتم ز مستی و خرابیکه نشناسم اشارات از عبارات
پدر بر خم خمرم وقف کردستسبیلم کرد مادر بر خرابات
دو گوشم بست یزدان تا رهیدمز حال دی و فردا و خرافات
دگرگون است کوی اهل تمییزکه آن جا رسم طاعاتست و زلات
در این کو کدخدا شاهی است باقیفرو روبیده این کو را ز آفات
غزل شماره ۳۶۱
اگر حوا بدانستی ز رنگتسترون ساختی خود را ز ننگت
سیاهی جانت ار محسوس گشتیهمه عالم شدی زنگی ز زنگت
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ استسرت را کس نکوبد جز به سنگت
اگر دریا درافتی ای منافقز زشتی کی خورد مار و نهنگت
مرا گویی که از معنی نظر کنرها کن صورت نقش و پلنگت
چه گویم با تو ای نقش مزورچه معنی گنجد اندر جان تنگت
هوای شمس تبریزی چو قدس استتو آن خوکی که نپذیرد فرنگت
غزل شماره ۳۶۲
دو چشم آهوانش شیرگیرستکز او بر من روان باران تیرست
کمان ابروان و تیر مژگانگواهانند کو بر جان امیرست
چو زلف درهمش درهم از آنمکه بوی او به از مشک و عبیرست
در آن زلفین از آن می پیچد این جانکه دل زنجیر زلفش را اسیرست
مگو آن سرو ما را تو نظیریکه ماه ما به خوبی بی نظیرست
بیندازم من این سر را به پیششاگر چه سر به پیش او حقیرست
خیال روی شه را سجده می کنخیال شه حقیقت را وزیرست
غزل شماره ۳۶۳
چنان کاین دل از آن دلدار مستستز خوف صاف ما آن یار مستست
خمارش نشکنم الا به خونماز این شادی دل غمخوار مستست
شفق وارم به هر صبحی به خون درکه در هر صبح آن خون خوار مستست
مده پند و مبر خونم به گردنکه چشم دلبر کین دار مستست
چرا این خاک همچون طشت خون ستکه چشم ساقی اسرار مستست
غزل شماره ۳۶۴
تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانستوالله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآیدیک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیمبالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیماندر شب قدر قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابدکهسار و زمین حریر و دیباست
از باد چو بوی او بپرسیمدر باد صدای چنگ و سرناست
بر خاک چو نام او نویسیمهر پاره خاک حور و حوراست
بر آتش از او فسون بخوانیمزو آتش تیزاب سیماست
قصه چه کنم که بر عدم نیزنامش چو بریم هستی افزاست
آن نکته که عشق او در آن جاستپرمغزتر از هزار جوزاست
وان لحظه که عشق روی بنموداین ها همه از میانه برخاست
خامش که تمام ختم گشته ستکلی مراد حق تعالاست
غزل شماره ۳۶۵
می دان که زمانه نقش سوداستبیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفصی ست این زمانهبیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی ست جهان و ما برونیمبر جوی فتاده سایه ماست
این جا سر نکته ای ست مشکلاین جا نبود ولیکن این جاست
جز در رخ جان مخند ای دلبی او همه خنده گریه افزاست
آن دل نبود که باشد او تنگزان روی که دل فراخ پهناست
دل غم نخورد غذاش غم نیستطوطی ست دل و عجب شکرخاست
مانند درخت سر قدم ساززیرا که ره تو زیر و بالاست
شاخ ار چه نظر به بیخ داردکان قوت مغز او هم از پاست
غزل شماره ۳۶۶
دود دل ما نشان سوداستوان دود که از دلست پیداست
هر موج که می زند دل از خونآن دل نبود مگر که دریاست
بیگانه شدند آشنایاندل نیز به دشمنی چه برخاست
هر سوی که عشق رخت بنهادهر جا که ملامت ست آن جاست
ما نگریزیم از این ملامتزیرا که قدیم خانه ماست
در عشق حسد برند شاهانزان روی که عشق شمع دل هاست
پا بر سر چرخ هفتمین نهکاین عشق به حجره های بالاست
هشیار مباش زان که هشیاردر مجلس عشق سخت رسواست
میری مطلب که میر مجلسگر چشم ببسته ست بیناست
این عشق هنوز زیر چادراین گرد سیاه بین که برخاست
هر چند که زیر هفت پرده ستپیداست که سخت خوب و زیباست
شب خیز کنید ای حریفانشمعست و شراب و یار تنهاست
غزل شماره ۳۶۷
دل آمد و دی به گوش جان گفتای نام تو این که می نتان گفت
درنده آنک گفت پیداسوزنده آنک در نهان گفت
چه عذر و بهانه دارد ای جانآن کس که ز بی نشان نشان گفت
گل داند و بلبل معربدرازی که میان گلستان گفت
آن کس نه که از طریق تحصیلآموخت ز بانگ بلبلان گفت
صیادی تیر غمزه ها راآن ابروهای چون کمان گفت
صد گونه زبان زمین برآورددر پاسخ آن چه آسمان گفت
ای عاشق آسمان قرین شوبا او که حدیث نردبان گفت
زان شاهد خانگی نشان کوهر کس سخنی ز خاندان گفت
کو شعشعه های قرص خورشیدهر سایه نشین ز سایه بان گفت
با این همه گوش و هوش مستستزان چند سخن که این زبان گفت
چون یافت زبان دو سه قراضهمشغول شد و به ترک کان گفت
وز ننگ قراضه جان عاشقترک بازار و این دکان گفت
در گوشم گفت عشق بس کنخاموش کنم چو او چنان گفت
غزل شماره ۳۶۸
گویم سخن شکرنباتتیا قصه چشمه حیاتت
رخ بر رخ من نهی بگویمکز بهر چه شاه کرد ماتت
در خرمنت آتشی درانداختکز خرمن خود دهد زکاتت
سرسبز کند چو تره زارتتا بازخرد ز ترهاتت
در آتش عشق چون خلیلیخوش باش که می دهد نجاتت
عقلت شب قدر دید و صد عیدکز عشق دریده شد براتت
سوگند به سایه لطیفتسوگند نمی خورم به ذاتت
در ذات تو کی رسند جان هاچون غرقه شدند در صفاتت
چون جوی روان و ساجدت کردتا پاک کند ز سیااتت
از هر جهتی تو را بلا دادتا بازکشد به بی جهاتت
گفتی که خمش کنم نکردیمی خندد عشق بر ثباتت
غزل شماره ۳۶۹
در شهر شما یکی نگاریستکز وی دل و عقل بی قراریست
هر نفسی را از او نصیبیستهر باغی را از او بهاریست
در هر کویی از او فغانیستدر هر راهی از او غباریست
در هر گوشی از او سماعیستهر چشم از او در اعتباریست
در کار شوید ای حریفانکاین جا ما را عظیم کاریست
پنهان یاری به گوش من گفتکاین جا پنهان لطیف یاریست
او بد که به این طریق می گفتکز تعبیه هاش دل نزاریست
او بود رسول خویش و مرسلکان لهجه از آن شهریاریست
نوحست و امان غرقگانستروحست و نهان و آشکاریست
گرد ترشان مگرد زین پسچون پهلوی تو شکرنثاریست
گرد شکران طبع کم گردکان شهوت نیز برگذاریست
این جا شکریست بی نهایتاین جا سر وقت پایداریست
خاموش کن ای دل و مپندارکو را حدیست یا کناریست
غزل شماره ۳۷۰
آمد رمضان و عید با ماستقفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشادوان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دلوان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنجگنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاکهر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گویدکم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمعمنصور و ابایزید با ماست
غزل شماره ۳۷۱
گر جام سپهر زهرپیماستآن در لب عاشقان چو حلواست
زین واقعه گر ز جای رفتیاز جای برو که جای این جاست
مگریز ز سوز عشق زیراجز آتش عشق دود و سوداست
دودت نپزد کند سیاهتدر پختنت آتشست کاستاست
پروانه که گرد دود گردددودآلودست و خام و رسواست
از خانه و مان به یاد نایدآن را که چنین سفر مهیاست
از شهر مگو که در بیابانموسیست رفیق من و سلواست
صحبت چه کنی که در سقیمیهر لحظه طبیب تو مسیحاست
دلتنگ خوشم که در فراخیهر مسخره را رهست و گنجاست
چون خانه دل ز غم شود تنگدر وی شه دلنواز تنهاست
دل تنگ بود جز او نگنجدتنگی دلم امان و غوغاست
دندان عدو ز ترس کندستپس روترشی رهایی ماست
خاموش که بحر اگر ترش روستهم معدن گوهرست و دریاست
غزل شماره ۳۷۲
من سر نخورم که سر گران ستپاچه نخورم که استخوان ست
بریان نخورم که هم زیان ستمن نور خورم که قوت جان ست
من سر نخوهم که باکلاهندمن زر نخوهم که بازخواهند
من خر نخوهم که بند کاهندمن کبک خورم که صید شاهند
بالا نپرم نه لک لکم منکس را نگزم که نی سگم من
لنگی نکنم نه بدتکم منکه عاشق روی ایبکم من
ترشی نکنم نه سرکه ام منپرنم نشوم نه برکه ام من
سرکش نشوم نه عکه ام منقانع بزیم که مکه ام من
دستار مرا گرو نهادییک کوزه مثلثم ندادی
انصاف بده عوان نژادیما را کم نیست هیچ شادی
سالار دهی و خواجه دهآن باده که گفته ای به من ده
ور دفع دهی تو و برون جهدر کس زنان خویشتن نه
من عشق خورم که خوشگوارستذوق دهنست و نشو جان ست
خوردم ز ثرید و پاچه یک چنداز پاچه سر مرا زیانست
زین پس سر پاچه نیست ما راما را و کسی که اهل خوانست
غزل شماره ۳۷۳
گر می نکند لبم بیانتسر می گوید به گوش جانت
گر لب ز سلام تو خموش استبس هم سخن است با نهایت
تن از تو همی کند کرانهجان بگرفته است در میانت
صورت اگرت چو تیر انداختجانش بکشید چون کمانت
هرچ از تو نهان کند بگویددر گوش ضمیر رازدانت
این دم اگر از میان برونیبازآرد دل کمرکشانت
در باطن کرده خاص خاصتدر ظاهر کرده امتحانت
خامش که چو در تو این غم انداختبس باشد این کشش نشانت
غزل شماره ۳۷۴
پرسید کسی که ره کدامستگفتم کاین راه ترک کامست
ای عاشق شاه دان که راهتدر جست رضای آن همامست
چون کام و مراد دوست جوییپس جست مراد خود حرامست
شد جمله روح عشق محبوبکاین عشق صوامع کرامست
کم از سر کوه نیست عشقشما را سر کوه این تمامست
غاری که در اوست یار عشقستجان را ز جمال او نظامست
هر چت که صفا دهد صوابستتعیین بنمی کنم کدامست
خامش کن و پیر عشق را باشکاندر دو جهان تو را امامست
غزل شماره ۳۷۵
مر عاشق را ز ره چه بیمستچون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشداو را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مهدر طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشدآن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جانتا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشقهم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستیدر پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریادری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریزمر حاتم را مگو کریمست