غزل شماره ۳۷۶
امروز جنون نو رسیده ستزنجیر هزار دل کشیده ست
امروز ز کندهای ابلوجپهلوی جوال ها دریده ست
باز آن بدوی به هجده ای قلبآن یوسف حسن را خریده ست
جان ها همه شب به عز و اقبالدر نرگس و یاسمن چریده ست
تا لاجرم از بگاه هر جانچالاک و لطیف و برجهیده ست
امروز بنفشه زار و لالهاز سنگ و کلوخ بردمیده ست
بشکفت درخت در زمستاندر بهمن میوه ها پزیده ست
گویی که خدای عالمی نودر عالم کهنه آفریده ست
ای عارف عاشق این غزل گوکت عشق ز عاشقان گزیده ست
بر چهره چون زر تو گازیستآن سیمبرت مگر گزیده ست
شاید که نوازد آن دلی راکاندر غم او بسی طپیده ست
خاموش و تفرج چمن کنکامروز نیابت دو دیده ست
غزل شماره ۳۷۷
آن را که در آخرش خری هستاو را به طواف رهبری هست
بازار جهان به کسب برپاستزین در همه خارش وگری هست
تا خارششان همی کشاندهر جای که شور یا شری هست
در یم صدفی قرار گیردکو را به درونه گوهری هست
اما صدفی که در ندارددر جستن درش معبری هست
گه در یم و گاه سوی ساحلدر جستن قطره اش سری هست
خاموش و طمع مکن سکینهآن راست سکون که مخبری هست
غزل شماره ۳۷۸
ای گشته ز شاه عشق شهماتدر خشم مباش و در مکافات
در باغ فنا درآ و بنگردر جان بقای خویش جنات
چون پیشترک روی تو از خودبینی ز ورای این سماوات
سلطان حقایق و معانیوز نور قدیم چتر و رایات
چون گشت عیان مجو کرامتکز بهر نشان بود کرامات
تا ساحل بحر سیل پیداستچون غرقه شود کجاست هیهات
ما مات تویم شمس تبریزصد خدمت و صد سلام از مات
غزل شماره ۳۷۹
ای کرده میان سینه غارتای جان و هزار جان شکارت
جز کشتن عاشقان چه شغلتجز کشتن خلق چیست کارت
می کش که درست باد دستتای جان جهانیان نثارت
بس کشته زنده را که دیدماز غمزه چشم پرخمارت
بس ساکن بی قرار دیدمدر آتش عشق بی قرارت
یک مرده به خاک درنماندگر رنجه شوی کنی زیارت
جان بوسد خاک تو به هر دمبر بوی کنار بی کنارت
غزل شماره ۳۸۰
آن خواجه اگر چه تیزگوش استاستیزه کن و گران فروش است
من غره به سست خنده اوایمن گشتم که او خموش است
هش دار که آب زیر کاه استبحری است که زیر که به جوش است
هر جا که روی هش است مفتاحاین جا چه کنی که قفل هوش است
در روی تو بنگرد بخنددمغرور مشو که روی پوش است
هر دل که به چنگ او درافتادچون چنگ همیشه در خروش است
با این همه روح ها چه زنبورطواف ویند زانک نوش است
شیری است که غم ز هیبت اودر گور مقیم همچو موش است
شمس تبریز روز نقد استعالم به چه در حدیث دوش است
غزل شماره ۳۸۱
آن ره که بیامدم کدامستتا بازروم که کار خامست
یک لحظه ز کوی یار دوریدر مذهب عاشقان حرامست
اندر همه ده اگر کسی هستوالله که اشارتی تمامست
صعوه ز کجا رهد که سیمرغپابسته این شگرف دامست
آواره دلا میا بدین سوآن جا بنشین که خوش مقامست
آن نقل گزین که جان فزایستوان باده طلب که باقوامست
باقی همه بو و نقش و رنگستباقی همه جنگ و ننگ و نامست
خاموش کن و ز پای بنشینچون مستی و این کنار بامست
غزل شماره ۳۸۲
ای از کرم تو کار ما راستهر جای که خرمی ست ما راست
عاشق به جهان چه غصه داردتا جام شراب وصل برجاست
هر باد چغانه ای گرفتهکو منتظر اشارت ماست
هر آب چو پرده دار گشتهاندر پس پرده طرفه بت هاست
هر بلبل مست بر نهالیماننده راح روح افزاست
بسیار مگو که وقت آش استچون گرسنگی قوم شش تاست
غزل شماره ۳۸۳
هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابتهین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت
یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستیچون کلیدش را شکستی از کی باشد فتح بابت
در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشیآب حیوان را ببستی لاجرم رفتست آبت
بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می نمودینک محک عشق آمد کو سوالت کو جوابت
مهتر تجار بودی خویش قارون می نمودیخواب بود و آن فنا شد چونک از سر رفت خوابت
بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتیمی خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت
مخلص و معنی این ها گر چه دانی هم نهان کناندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت
غزل شماره ۳۸۴
عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرستعشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیکسینه عشاق او را غیب دانی دیگرست
بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شدزانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست
یک زمین نقره بین از لطف او در عین جانتا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست
عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حقلیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست
شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوندلیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست
دلبران راه معنی با دلی عاجز بدندوحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست
ای زبان ها برگشاده بر دل بربوده ایلب فروبندید کو را همزبانی دیگرست
شمس تبریزی چو جمع و شمع ها پروانه اشزانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست
غزل شماره ۳۸۵
خلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفاتهمچو خاتونان مه رو می خرامند این صفات
آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کندوان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات
چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زدهمسلمات مومنات قانتات تائبات
بی عدد پیش جنازه می دود خوهای توصبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات
در لحد مونس شوندت آن صفات باصفادر تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات
حله ها پوشی بسی از پود و تار طاعتتبسط جانت عرصه گردد از برون این جهات
هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار توزانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات
غزل شماره ۳۸۶
چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفاتچون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات
حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتقمسلمات مومنات قانتات تائبات
هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق نوازهر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات
هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیانهر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات
جان کهنه می فشان و جان تازه می ستاندر فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات
شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینیتا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات
روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسلهای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات
چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیلعقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات
عاشقان را وقت شورش ابله و شپشپ مبینکوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات
جان جمله پیشه ها عشقست اما آنک اوتره زار دل نبیند درفتد در ترهات
من خمش کردم چو دیدم خوشتر از خود ناطقیپیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات
شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکراز طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات
رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باشچند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
غزل شماره ۳۸۷
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنستنیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیستگفت آری من قصابم گردران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دلآن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم مندر دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرتآنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویشمی زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ستغنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ هابشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آنذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح توصد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست
غزل شماره ۳۸۸
خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیستخدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته استهیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست
ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ایعشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست
پست و بالا چند یازد از تکلف در هواچند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست
همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دوروانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست
غزل شماره ۳۸۹
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیستگر چه با من می نشینی چون چنینی سود نیست
چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بوددر میان جو درآیی آب بینی سود نیست
چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیستچون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست
گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمانچون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست
تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون پنیرگر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست
غزل شماره ۳۹۰
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مستمیر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شدباغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببینآب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرسروح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست
رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگریذره ذره خاک را از خالق جبار مست
تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماندمدتی پنهان شدست از دیده مکار مست
بیخ های آن درختان می نهانی می خورندروزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست
گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنجبا چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست
ساقیا باده یکی کن چند باشد عربدهدوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست
باد را افزون بده تا برگشاید این گرهباده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست
بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده هاهر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست
روی های زرد بین و باده گلگون بدهزانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست
باده ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیفزان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست
شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیستکافر و مومن خراب و زاهد و خمار مست
غزل شماره ۳۹۱
مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدستوان حیات باصفای باوفا مست آمدست
گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمشکو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست
آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکندای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست
می فریبم مست خود را او تبسم می کندکاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست
آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف اوآب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست
گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور منبرجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست
گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان اوبا خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست
عشق بی چون بین که جان را چون قدح پر می کندروی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست
یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزیدکز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست
غزل شماره ۳۹۲
گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیستگر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست
گر خرابات ازل از تاب رویش پر نگشتپس هزاران صومعه در محو جان آباد چیست
جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رسته اندجان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست
گر نه پرتوهای آن رخسار داد حسن دادپس به دیوان سرای عاشقان بیداد چیست
ساکنان آب و گل گر عشق ما را محرمندپس درون گنبد دل غلغله و فریاد چیست
گر نه آتش می زند آتش رخی در جان نهانپس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چیست
گر نه آتش رنگ گشتی جان ها در لامکانصد هزاران مشعله همچون شب میلاد چیست
گر نه تقصیر است از جان در فدا گشتن در اولطف نقد اولین و وعده و میعاد چیست
گر نه شمس الدین تبریزی قباد جان ها استصد هزاران جان قدسی هر دمش منقاد چیست
غزل شماره ۳۹۳
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیستهر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کندهر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گلمی دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کنتا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست
بی خبر بادا دل من از مکان و کان اوگر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست
غزل شماره ۳۹۴
چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش استدلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است
بنده بحر محیطم کز محیطی برتر استسنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است
باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیبزاغ را خالی ندارد گر چه بی آرایش است
صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمیعاشق اندر ذوق باشد گر چه در پالایش است
بنگر اندر جان که هست او از بلندی بی خبرگر چه اندر قالب او در خانه آلایش است
شمس تبریزی قدومت خانه اقبال راصحن را افروزش است و بام را اندایش است
غزل شماره ۳۹۵
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیستهر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابداین شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیمکاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی استچون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست
مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا استچونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست
شمس تبریزی تویی دریا و هم گوهر توییزانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست
غزل شماره ۳۹۶
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیستجمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده امنزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برونزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست
گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب بروزانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست
گر تو سر حق بدانستی برو با سر باشزانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست
راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نهزان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدانجز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست
مست بودم فاش کردم سر خود با یارکانزانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ماحد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ماخاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر استجان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست
در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت رازانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست
غزل شماره ۳۹۷
آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدستدر شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدست
مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضوریار چوگان زلف مه رو میر این میدان شدست
هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دارهش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شدست
بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوشخوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شدست
ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیرپا چه باشد سر چه باشد پا و سر یک سر شدست
غزل شماره ۳۹۸
از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مستوز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست
این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیبخم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست
تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقاندر بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست
چون فزون گردد تجلی از جمال حق ببینذره ذره هر دو عالم گشته موسی وار مست
از تقاضاهای مستان وز جواب لن تراندر شفاعت مو به موی احمد مختار مست
او سر است و ما چو دستار اندر او پیچیده ایماز شراب آن سری گردد سر و دستار مست
یوسف مصری فروکن سر به مصر اندرنگرشهر پرآشوب بین و جمله بازار مست
گر بگویم ای برادر خیره مانی زین عجبعرش و کرسی آسمان ها این همه کردار مست
شمس تبریزی برآمد در دلم بزمی نهاداز شراب عشق گشتست این در و دیوار مست
غزل شماره ۳۹۹
آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدستآخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاکوقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شومزانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست
زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حقزانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست
جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگرگفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست
چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرمشمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست
غزل شماره ۴۰۰
چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلستوین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شودمشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست
وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتستچون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست
لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنیور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست
چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آنصد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست
پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانکهر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست
پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شودآن امانت چونک شد محمول جان را حاملست
فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغیشهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست
گر چه حلواها خوری شیرین نگردد جان توذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست
این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمودکاین حجاب و حائل ست آن سوی آن چون مایلست
لیک طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ستدر پی رنج و بلاها عاشق بی طایلست
در تواضع های طبعت سر نخوت را نگرو اندر آن کبرش تواضع های بی حد شاکلست
هر حدیث طبع را تو پرورش هایی بدششرح و تاویلی بکن وادانک این بی حائلست
هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هستبا موید این طریقت ره روان را شاغلست
ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادهااز خدا می خواه شیرینی اجل کان آجلست
هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گاه بروجز به سوی بی سوی ها کان دگر بی حاصلست
تو وثاق مار آیی از پی ماری دگرغصه ماران ببینی زانک این چون سلسله ست
تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناکوان گهت او متهم دارد که این هم باطلست
از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفاآن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست