غزل شماره ۴۰۱
اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیستتا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست
چون خیالت بر که آید چشمه ها گردد روانخود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست
آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگرلعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست
بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیفمرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست
ابر رحمت هر سحر گر می ببارد آن ز تستوین دل گریان من جز کودک گهواره نیست
همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شدلیک اندر دست من زان پاره ها یک پاره نیست
آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زدتا جهد استاره ای کز ابر یک استاره نیست
غزل شماره ۴۰۲
نقش بند جان که جان ها جانب او مایلستعاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
آنک باشد بر زبان ها لا احب الافلینباقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمیناز زمین تا آسمان ها منزل بس مشکلست
دل مثال ابر آمد سینه ها چون بام هاوین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
آب از دل پاک آمد تا به بام سینه هاسینه چون آلوده باشد این سخن ها باطلست
این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکدبام کو از ابر گیرد ناودانش قایلست
آنک برد از ناودان دیگران او سارقستآنک دزدد آب بام دیگران او ناقلست
هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقستهر که نرگس ها بچیند دسته بند عاملست
گر چه کف های ترازو شد برابر وقت وزنچون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست
هر کی پوشیده ست بر وی حال و رنگ جان اوهر جوابی که بگوید او به معنی سائلست
گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهدگر چه ظالم می نماید نیست ظالم عادلست
پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بوددل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست
در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویشدل مترسان ای برادر گر چه منزل هایلست
هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگرزانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل ست
هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگرانزانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست
پنبه ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته ایزانک روح ساده تو زنگ ها را قابلست
هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رستمی خور از انفاس روح او که روحش بسملست
این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی رفیقمرد را تنها بگوید هین که مردک غافل ست
وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلندوصل از آن کس خواه باری کو به معنی واصل ست
گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسدخود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست
نکته ها را یاد می گیری جواب هر سوالتا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست
گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمالشمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست
غزل شماره ۴۰۳
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیستور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست
ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بدچرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست
سال ها شد که بیرون درت چون حلقه ایمبر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست
بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیالخواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست
ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس منجز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست
غزل شماره ۴۰۴
هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشتهله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت
می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخرکه به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت
چو از این هوش برستی به مساقات و به مستیدهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت
چو در اسرار درآیی کندت روح سقاییبه فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت
بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفرکندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت
دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحتبه از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت
تو اگرهای نگویی و اگر هوی نگوییهمه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت
چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجیهوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت
تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادیبرهانید به آخر کرم مظلمه پوشت
همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کنبه خموشیت میسر شود این صید وحوشت
تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندیکشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت
غزل شماره ۴۰۵
به خدا کت نگذارم که روی راه سلامتکه سر و پا و سلامت نبود روز قیامت
حشم عشق درآمد ربض شهر برآمدهله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت
دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کننه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت
چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستمهله ای سرده مستم برهانم به تمامت
هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نههله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت
ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبرهله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت
چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدمبرو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت
هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانیهمه دیدار کریمست در این عشق کرامت
نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویراننکند والده ما را ز پی کینه حجامت
نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولینبود هیچ کسی را ز دل و دیده سآمت
بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتمبنه ارزید خوشی هاش به تلخی ندامت
هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدیکه تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت
چو در این حوض درافتی همه خویش بدو دهبه مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت
همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعینرسد هیچ کسی را بجز این عشق امامت
غزل شماره ۴۰۶
چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیستچاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست
چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرمخود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست
بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی بروتا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست
گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بسور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست
این قدر عقل نداری که ببینی آخرگر نه شاهیست پس این بارگه سلطان چیست
گر نه اندر تتق ازرق زیباروییستدر کف روح چنین مشعله تابان چیست
چونک از دور دلت همچو زنان می لرزدتو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست
آتش دیده مردان حجب غیب بسوختتو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست
شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشمچشمه شهد از او در بن هر دندان چیست
غزل شماره ۴۰۷
چشم پرنور که مست نظر جانانستماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست
خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشدسجده گاه ملک و قبله هر انسانست
هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دمبهر ناموس منی آن نفس او شیطانست
و آنک آن لحظه نبیند اثر نور برواو کم از دیو بود زانک تن بی جانست
دل به جا دار در آن طلعت باهیبت اوگر تو مردی که رخش قبله گه مردانست
دست بردار ز سینه چه نگه می داریجان در آن لحظه بده شاد که مقصود آنست
جمله را آب درانداز و در آن آتش شوکآتش چهره او چشمه گه حیوانست
سر برآور ز میان دل شمس تبریزکو خدیو ابد و خسرو هر فرمانست
غزل شماره ۴۰۸
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکستتا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکستصافیست و مثل درد به پستی بنشست
لذت فقر چو باده ست که پستی جویدکه همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست
تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیستپس سزای متکبر سر بی ذوق بس است
گریه شمع همه شب نه که از درد سرستچون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
کف هستی ز سر خم مدمغ برودچون بگیرد قدح باده جان بر کف دست
ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجوطمع خام مکن تا نخلد کام ز شست
بحر می غرد و می گوید کای امت آبراست گویید بر این مایده کس را گله هست
دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوشدر خطابات و مجابات بلی اند و الست
نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفتنی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
هله خامش به خموشیت اسیران برهندز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
لب فروبند چو دیدی که لب بسته یاردست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست
غزل شماره ۴۰۹
تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترستآدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست
گربزانند که از عقل و خبر می دزدندخود چه دارند کسی را که ز خود بی خبرست
خود خود را تو چنین کاسد و بی خصم مدانکه جهان طالب زر و خود تو کان زرست
که رسول حق الناس معادن گفته ستمعدن نقره و زرست و یقین پرگهرست
گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنجخویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست
خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنیکه یکی دزد سبک دست در این ره حذرست
سحر ار چند که تاریست حساب روزستهر که را روی سوی شمس بود چون سحرست
روح ها مست شود از دم صبح از پی آنکصبح را روی به شمس است و حریف نظرست
چند بر بوک و مگر مهره فروگردانیکه تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست
مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدیگوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست
بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باشکه همه سیم و زر و مال تو مار سقرست
یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب بزیصد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خورست
از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاکآه و فریاد همی آید گوش تو کرست
خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنکتوشه راه تو خون دل و آه سحرست
دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفاکه دل پاک تو آیینه خورشید فرست
مونس احمد مرسل به جهان کیست بگوشمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست
غزل شماره ۴۱۰
دوش آمد بر من آنک شب افروز منستآمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنک سرسبزی خاک ست و گهربخش فلکچاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست
در کف عقل نهد شمع که بستان و بیاتا در من که شفاخانه هر ممتحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنیاین لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیستگفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلی ستمیل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگوکه ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت استکان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغپیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بی پا راخوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بودفتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجندزانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدیعشق را چند بیان ها است که فوق سخنست
غزل شماره ۴۱۱
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدستهله چون می نزند ره ره او را کی زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگدبد و نیک همه را نعره مطرب مدد است
دف دریدست طرب را به خدا بی دف اومجلس یارکده بی دم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبردست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کنداین همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست
غزل شماره ۴۱۲
آنک بی باده کند جان مرا مست کجاستو آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورمو آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست
و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از اوو آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست
جان جان ست وگر جای ندارد چه عجباین که جا می طلبد در تن ما هست کجاست
غمزه چشم بهانه ست و زان سو هوسی ستو آنک او در پس غمزه ست دل خست کجاست
پرده روشن دل بست و خیالات نمودو آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشدو آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
غزل شماره ۴۱۳
من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشستهمه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر کی استاد به کاری بنشست آخر کارکار آن دارد آن کز طلب آن ننشست
هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنیدتا نبردش به سراپرده سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمودبر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست
هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دیدتا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
هر کی در خواب خیال لب خندان تو دیدخواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست
ترشی های تو صفرای رهی را ننشاندوز علاج سر سودای فراوان ننشست
هر که را بوی گلستان وصال تو رسیدهمچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست
غزل شماره ۴۱۴
روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشستدر شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست
بر سر غنچه بسته که نهان می خنددسایه سرو خوش نادره بالا چه خوشست
زاغ اگر عاشق سرگین خر آمد گو باشبلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوشست
بانک سرنای چه گر مونس غمگینان ستاز دم روح نفخنا دل سرنا چه خوشست
گر چه شب بازرهد خلق ز اندیشه به خوابدر رخ شمس ضحی دیده بینا چه خوشست
بت پرستانه تو را پای فرورفت به گلتو چه دانی که بر این گنبد مینا چه خوشست
چون تجلی بود از رحمت حق موسی رازان شکرریز لقا سینه سینا چه خوشست
که صدا دارد و در کان زر صامت هم هستگه خمش بودن و گه گفت مواسا چه خوشست
غزل شماره ۴۱۵
تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدستبر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسیدر ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدیکآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه رادل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل استجان محجوب از او مفخر حجاب شدست
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدستای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز اوزعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست
چند عثمان پر از شرم که از مستی اوچون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست
طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلیدمن دکان بستم کو فاتح ابواب شدست
غزل شماره ۴۱۶
مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش استنبود بسته بود رسته و روییده خوش است
تف و بوی جگر سوخته و جوشش خونگرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است
ز ابر پرآب دو چشمش ز تصاریف فراقبر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است
بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدناین جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است
پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا استسر او را کف معشوق بمالیده خوش است
دیدن روی دلارام عیان سلطانی استهم خیال صنم نادره در دیده خوش است
این سعادت ندهد دست همیشه امادیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است
عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باشپیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است
بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل استوصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است
غزل شماره ۴۱۷
من پری زاده ام و خواب ندانم که کجا استچونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ما است
چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسبدخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزا است
خرج بی دخل خدایی است ز دنیا مطلبهر که را هست زهی بخت ندانم که که را است
غزل شماره ۴۱۸
سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت تو استبستان جام و درآشام که آن شربت تو است
عدد ذره در این جو هوا عشاقندطرب و حالت ایشان مدد حالت تو است
همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو استجرس و طبل رحیل از جهت رحلت تو است
هر که را همت عالی بود و فکر بلنددانک آن همت عالی اثر همت تو است
فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغنیست در عالم اگر باشد آن فکرت تو است
ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگرهم از او جوی دوا را که ولی نعمت تو است
ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دواهم از او شبهه تو است و هم از او حجت تو است
هم خمار از می آید هم از او دفع خمارهم از او عسرت تو است و هم از او عشرت تو است
بس که هر مستمعی را هوس و سودایی استنه همه خلق خدا را صفت و فطرت تو است
غزل شماره ۴۱۹
بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفتچه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت
هر لبی را که ببوسید نشان ها داردکه ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت
یک نشان آنک ز سودای لب آب حیاتهر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت
یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دلمی دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت
تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوستچه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت
غزل شماره ۴۲۰
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشتگفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق راآهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلتمنزل عشق از آن حال که پرسند گذشت
آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویندترک تاز غم سودای وی از چند گذشت
آن کف بحر گهربخش وراء النهر استروضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت
خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکندچون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت
ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمدلطف خار غم او را گل خوش خند گذشت
گر در بسته کند منع ز هفتاد بلاتا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت
هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدیدبند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت
مرد چونک به کف آورد چنین در یتیمخاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت
بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتندکاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت
غزل شماره ۴۲۱
ساقیا این می از انگور کدامین پشته ستکه دل و جان حریفان ز خمار آغشته ست
خم پیشین بگشا و سر این خم بربندکه چو زهرست نشاط همگان را کشته ست
بند این جام جفا جام وفا را برگیرتا نگویند که ساقی ز وفا برگشته ست
درده آن باده اول که مبارک باده ستمگسل آن رشته اول که مبارک رشته ست
صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیستتا چه عشق ست که اندر دل ما بسرشته ست
بر در خانه دل این لگد سخت مزنهان که ویران شود این خانه دل یک خشته ست
باده ای ده که بدان باده بلا واگرددمجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته ست
تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیمپیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته ست
غزل شماره ۴۲۲
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادستجانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکستغیر پیمودن باد هوس تو بادست
کار او دارد کآموخته کار توستزانک کار تو یقین کارگه ایجادست
آسمان را و زمین را خبرست و معلومکآسمان همچو زمین امر تو را منقادست
روی بنمای و خمار دو جهان را بشکننه که امروز خماران تو را میعادست
آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحیدشرقیانند که او در صفشان آحادست
خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنندهر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست
می نهد بر لب خود دست دل من که خموشاین چه وقت سخن ست و چه گه فریادست
غزل شماره ۴۲۳
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده استکه چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
مگر از چهره او باد صبا پرده ربودکه هزاران قمر غیب درخشان شده است
هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیستگر چه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است
ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان استلیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است
آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافتکه هزاران دل از او لعل بدخشان شده است
عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهدبر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است
مگرش دل سحری دید بدان سان که وی استکه از آن دیدنش امروز بدین سان شده است
تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مراشیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است
بر درخت تن اگر باد خوشش می نوزدپس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است
بهر هر کشته او جان ابد گر نبودجان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است
از حیات و خبرش باخبران بی خبرندکه حیات و خبرش پرده ایشان شده است
گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمیدهر سر موی چو سرنای چه نالان شده است
شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازدسوی دل پس ز چه جان هاش چو دربان شده است
غزل شماره ۴۲۴
دلبری و بی دلی اسرار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
نوبت کهنه فروشان درگذشتنوفروشانیم و این بازار ماست
نوبهاری کو جهان را نو کندجان گلزارست اما زار ماست
عقل اگر سلطان این اقلیم شدهمچو دزد آویخته بر دار ماست
آنک افلاطون و جالینوس ماستپرفنا و علت و بیمار ماست
گاو و ماهی ثری قربان ماستشیر گردونی به زیر بار ماست
هر چه اول زهر بد تریاق شدهر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست
دعوی شیری کند هر شیرگیرشیرگیر و شیر او کفتار ماست
ترک خویش و ترک خویشان می کنیمهر چه خویش ما کنون اغیار ماست
خودپرستی نامبارک حالتی ستکاندر او ایمان ما انکار ماست
هر غزل کان بی من آید خوش بودکاین نوا بی فر ز چنگ و تار ماست
شمس تبریزی به نور ذوالجلالدر دو عالم مایه اقرار ماست
غزل شماره ۴۲۵
عاشقان را جست و جو از خویش نیستدر جهان جوینده جز او بیش نیست
این جهان و آن جهان یک گوهر استدر حقیقت کفر و دین و کیش نیست
ای دمت عیسی دم از دوری مزنمن غلام آن که دوراندیش نیست
گر بگویی پس روم نی پس مروور بگویی پیش نی ره پیش نیست
دست بگشا دامن خود را بگیرمرهم این ریش جز این ریش نیست
جزو درویشند جمله نیک و بدهر کی نبود او چنین درویش نیست
هر که از جا رفت جای او دل ستهمچو دل اندر جهان جاییش نیست