غزل شماره ۴۲۶
غیر عشقت راه بین جستیم نیستجز نشانت همنشین جستیم نیست
آن چنان جستن که می خواهی بگوکان چنان را این چنین جستیم نیست
بعد از این بر آسمان جوییم یارزانک یاری در زمین جستیم نیست
چون خیال ماه تو ای بی خیالتا به چرخ هفتمین جستیم نیست
بهتر آن باشد که محو این شویمکز دو عالم به از این جستیم نیست
صاف های جمله عالم خورده گیرهمچو درد درد دین جستیم نیست
خاتم ملک سلیمان جستنیستحلقه ها هست و نگین جستیم نیست
صورتی کاندر نگین او بدستدر بتان روم و چین جستیم نیست
آن چنان صورت که شرحش می کنمجز که صورت آفرین جستیم نیست
اندر آن صورت یقین حاصل شودکز ورای آن یقین جستیم نیست
جای آن هست ار گمان بد بریمز آنک بی مکری امین جستیم نیست
پشت ما از ظن بد شد چون کمانزانک راهی بی کمین جستیم نیست
زین بیان نوری که پیدا می شوددر بیان و در مبین جستیم نیست
غزل شماره ۴۲۷
در دل و جان خانه کردی عاقبتهر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنیوانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شدهقصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول می کردم دلایاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بی خویش بردی در حرمعقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر رااستن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گرشمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سوست یک سر سوی تودوسرم چون شانه کردی عاقبت
دانه ای بیچاره بودم زیر خاکدانه را دردانه کردی عاقبت
دانه را باغ و بستان ساختیخاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بترمردی و مردانه کردی عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهیکاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علمعاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی که مر هر ذره راروشن و فرزانه کردی عاقبت
غزل شماره ۴۲۸
این چنین پابند جان میدان کیستما شدیم از دست این دستان کیست
عشق گردان کرد ساغرهای خاصعشق می داند که او گردان کیست
جان حیاتی داد کوه و دشت راای خدایا ای خدایا جان کیست
این چه باغست این که جنت مست اوستوین بنفشه و سوسن و ریحان کیست
شاخ گل از بلبلان گویاترستسرو رقصان گشته کاین بستان کیست
یاسمن گفتا نگویی با سمنکاین چنین نرگس ز نرگسدان کیست
چون بگفتم یاسمن خندید و گفتبیخودم من می ندانم کان کیست
می دود چون گوی زرین آفتابای عجب اندر خم چوگان کیست
ماه همچون عاشقان اندر پیشفربه و لاغر شده حیران کیست
ابر غمگین در غم و اندیشه استسر پرآتش عجب گریان کیست
چرخ ازرق پوش روشن دل عجبروز و شب سرمست و سرگردان کیست
درد هم از درد او پرسان شدهکای عجب این درد بی درمان کیست
شمس تبریزی گشاده ست این گرهای عجب این قدرت و امکان کیست
غزل شماره ۴۲۹
عاشقی و بی وفایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
قصد جان جمله خویشان کنیمهر چه خویش ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطان این اقلیم شدهمچو دزد آویخته بر دار ماست
خویش و بی خویشی به یک جا کی بودهر گلی کز ما بروید خار ماست
خودپرستی نامبارک حالتیستکاندر او ایمان ما انکار ماست
آنک افلاطون و جالینوس توستاز منی پرعلت و بیمار ماست
نوبهاری کو نوی خود بدیدجان گلزارست اما زار ماست
این منی خاکست زر در وی بجوکاندر او گنجور یار غار ماست
خاک بی آتش بننماید گهرعشق و هجران ابر آتشبار ماست
طالبا بشنو که بانگ آتشستتا نپنداری که این گفتار ماست
طالبا بگذر از این اسرار خودسر طالب پرده اسرار ماست
نور و نار توست ذوق و رنج تورو بدان جایی که نور و نار ماست
گاه گویی شیرم و گه شیرگیرشیرگیر و شیر تو کفتار ماست
طالب ره طالب شه کی بودگر چه دل دارد مگو دلدار ماست
شهر از عاقل تهی خواهد شدناین چنین ساقی که این خمار ماست
عاشق و مفلس کند این شهر رااین چنین چابک که این طرار ماست
مدرسه عشق و مدرس ذوالجلالما چو طالب علم و این تکرار ماست
شمس تبریزی که شاه دلبری ستبا همه شاهنشهی جاندار ماست
غزل شماره ۴۳۰
گم شدن در گم شدن دین منستنیستی در هست آیین منست
تا پیاده می روم در کوی دوستسبز خنگ چرخ در زین منست
چون به یک دم صد جهان واپس کنمبنگرم گام نخستین منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوستدر میان جان شیرین منست
شمس تبریزی که فخر اولیاستسین دندان هاش یاسین منست
غزل شماره ۴۳۱
عشوه دشمن بخوردی عاقبتسوی هجران عزم کردی عاقبت
بازگردی زان خسان زن صفتسوی این مردان چو مردی عاقبت
سیر گردی زان همه جفتان تو زودچونک فرد فرد فردی عاقبت
چون گل زردی ز عشق لاله ایلاله گردی گر چه زردی عاقبت
چونک خاک شمس تبریزی شدینور سقفی لاجوردی عاقبت
غزل شماره ۴۳۲
این چنین پابند جان میدان کیستما شدیم از دست این دستان کیست
می دود چون گوی زرین آفتابای عجب اندر خم چوگان کیست
آفتابا راه زن راهت نزدچون زند داند که این ره آن کیست
سیب را بو کرد موسی جان بدادبازجو آن بو ز سیبستان کیست
چشم یعقوبی از این بو باز شدای خدا این بوی از کنعان کیست
خاک بودیم این چنین موزون شدیمخاک ما زر گشت در میزان کیست
بر زر ما هر زمان مهر نوستتا بداند زر که او از کان کیست
جمله حیرانند و سرگردان عشقای عجب این عشق سرگردان کیست
جمله مهمانند در عالم ولیککم کسی داند که او مهمان کیست
نرگس چشم بتان ره می زندآب این نرگس ز نرگسدان کیست
جسم ها شب خالی از ما روز پرما و من چون گربه در انبان کیست
هر کسی دستک زنان کای جان منو آنک دستک زن کند او جان کیست
شمس تبریزی که نور اولیاستبا چنان عز و شرف سلطان کیست
غزل شماره ۴۳۳
اندر این جمع شررها ز کجاستدود سودای هنرها ز کجاست
من سر رشته خود گم کردمکاین مخالف شده سرها ز کجاست
گر نه دل های شما مختلفنددر من از جنگ اثرها ز کجاست
گر چو زنجیر به هم پیوستیماین فروبستن درها ز کجاست
گر نه صد مرغ مخالف این جاستجنگ و برکندن پرها ز کجاست
ساقیا باده به پیش آر که میخود بگوید که دگرها ز کجاست
تو اگر جرعه نریزی بر خاکخاک را از تو خبرها ز کجاست
غزل شماره ۴۳۴
هم به بر این بت زیبا خوشکستمن نشستم که همین جا خوشکست
مطرب و یار من و شمع و شراباین چنین عیش مهیا خوشکست
من و تو هیچ از این جا نرویمپهلوی شکر و حلوا خوشکست
خجل است از رخ یارم گل تربا چنین چهره و سیما خوشکست
هر صباحی ز جمالش مستیمخاصه امروز که با ما خوشکست
بجهم حلقه زلفش گیرمکه در آن حلقه تماشا خوشکست
شمس تبریز که نور دل ها استدایما با گل رعنا خوشکست
غزل شماره ۴۳۵
هر کی بالاست مر او را چه غمستهر کی آن جاست مر او را چه غمست
که از این سو همه جان ست و حیاتکه از این سو همه لطف و کرمست
خود از این سو که نه سویست و نه جاقدم اندر قدم اندر قدم ست
این عدم خود چه مبارک جایستکه مددهای وجود از عدمست
همه دل ها نگران سوی عدماین عدم نیست که باغ ارمست
این همه لشکر اندیشه دلز سپاهان عدم یک علمست
ز تو تا غیب هزاران سال ستچو روی از ره دل یک قدمست
غزل شماره ۴۳۶
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامتگفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانیگفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردمکز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهدگفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمتگفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شهگفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جانت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاریگفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصرگفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزنگفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقواگفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقتگفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامش که گر بگویم من نکته های او رااز خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
غزل شماره ۴۳۷
هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامتجرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت
ای ماه روی از تو صد جور اگر بیایدتن را بود چو خلعت جان را بود سلامت
هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارندعشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت
گه جام مست گردد از لذت می توگه می به جوش آید از چاشنی جامت
معنی به سجده آید چون صورت تو بیندهر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت
عاشق چو مستتر شد بر وی ملامت آیدزیرا که نقل این می نبود بجز ملامت
غزل شماره ۴۳۸
هر دم سلام آرد کاین نامه از فلانستگویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست
زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسهبینی دراز کردن آیین نر خرانست
هر جا که سیمبر بد می دانک سیم بر بدجان و جهان مگویش کان جان ز تو جهانست
بتراش زر به ناخن از کان و چاره ای کنپنهان مدار زر را بی زر صنم نهانست
گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتیدر گوش حلقه زر بر طمع او نشانست
ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینیچونک عنایت آمد اقبال رایگانست
این یار زر نگیرد جانی بیار زرینزیرا که زر مرده آن سوی ناروانست
سنگی است سرخ گشته صد تخم فتنه کشتهمغرور زر پخته خام است و قلتبانست
خامش سخن چه باید آن جا که عشق آیدکمتر ز زر نباشی معشوق بی زبانست
غزل شماره ۴۳۹
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادتافغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتشآتش بود فراقت حقا و زان زیادت
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردیالا خیال خوبت شب می کند عیادت
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتیمنکر مشو مگو کی دانم که هست یادت
راز تو را بخوردم شب را گواه کردمشب از سیاه کاری پنهان کند عبادت
غزل شماره ۴۴۰
امروز شهر ما را صد رونق ست و جانستزیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشدشهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابدآن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر می زنند یعنیسلطان و خسرو ما آن ست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوانرحم آر بر ضعیفان عشق تو بی امانست
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاریچون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
چون کوفت او در دل ناآمده به منزلدانست جان ز بویش کان یار مهربانست
آن کو کشید دستت او آفریده ستتوان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
او ماه بی خسوف ست خورشید بی کسوفستاو خمر بی خمارست او سود بی زیانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرمشمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنهپهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شدباران نبات ها را در باغ امتحانست
بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینیهر کس که کرد والله خام ست و قلتبانست
خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان اوخود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست
غزل شماره ۴۴۱
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه هاستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل ست بی وفامن ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی زنمدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شودآوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفتشیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوآن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملولآن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عاممهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ماگفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردکان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آزاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شدکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یاررقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می گوید آن رباب که مردم ز انتظاردست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی ستوان لطف های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریفزین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرقمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
غزل شماره ۴۴۲
بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوستبر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه هاای گفت و گوی ما همگی گفت و گوی دوست
گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیمگاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکرکفگیر می زند که چنینست خوی دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمهتا جان ما بگیرد یک باره بوی دوست
چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیستمن در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیفندهی به هر دو عالم یکتای موی دوست
با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کوکو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیکاز طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کندکو های های سرد تو کو های هوی دوست
غزل شماره ۴۴۳
از دل به دل برادر گویند روزنیستروزن مگیر گیر که سوراخ سوزنیست
هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیرگر فاضل زمانه بود گول و کودنیست
زان روزنه نظر کن در خانه جلیسبنگر که ظلمت است در او یا که روشنیست
گر روشن است و بر تو زند برق روشنشمی دان که کان لعل و عقیق است و معدنیست
پهلوی او نشین که امیر است و پهلوانگل در رهش بکار که سروی و سوسنی است
در گردنش درآر دو دست و کنار گیربرخور از آن کنار که مرفوع گردنیست
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیرکان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
خواهم که شرح گویم می لرزد این دلمزیرا غریب و نادر و بی ما و بی منیست
آن جا که او نباشد این جان و این بدناز همدگر رمیده چو آبی و روغنیست
خواهی بلرز و خواه ملرز اینت گفتنیستگر بر لب و دهانم خود بند آهنیست
آهن شکافتن بر داوود عشق چیستخامش که شاه عشق عجایب تهمتنیست
غزل شماره ۴۴۴
ساقی بیار باده که ایام بس خوشستامروز روز باده و خرگاه و آتش است
ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریفمجلس چو چرخ روشن و دلدار مه وشست
بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواستدرکش شراب لعل که غم در کشاکش است
امروز غیر توبه نبینی شکسته ایامروز زلف دوست بود کان مشوش است
هفتاد بار توبه کند شب رسول حقتوبه شکن حق است که توبه مخمش است
آن صورت نهان که جهان در هوای او استبر آب و گل به قدرت یزدان منقش است
امروز جان بیابد هر جا که مرده ای استچشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است
شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم استاز تیر غم ندارد سغری که ترکش است
در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او استمنگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است
بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیربس دانه زیر خاک درختش منعش است
در خاک کی بود که دلش گنج گوهر استدلتنگ کی بود که دلارام در کش است
ای مرده شوی من زنخم را ببند سختزیرا که بی دهان دل و جانم شکرچش است
خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیستذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است
غزل شماره ۴۴۵
این طرفه آتشی که دمی برقرار نیستگر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
صورت چه پای دارد کو را ثبات نیستمعنی چه دست گیرد چون آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکارغیر نشانه ای ز امیر شکار نیست
هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریموان سو که بارگاه امیرست بار نیست
ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوشکاین ها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هر جا غبار خیزد آن جای لشکرستکآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست
تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیستدر گرد مرد جوی که با گرد کار نیست
ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدتجوینده ای که رحمت وی را شمار نیست
سیلت چو دررباید دانی که در رهشهست اختیار خلق ولیک اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنماما گلی که دید که پهلویش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باشاین جنس خار بودن فخرست عار نیست
غزل شماره ۴۴۶
گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ستاز عشق برنگردد آن کس که دلشده ست
مه نور می فشاند و سگ بانگ می کندمه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده ست
کوهست نیست که که به بادی ز جا رودآن گله پشه ست که بادیش ره زده ست
گر قاعده است این که ملامت بود ز عشقکری گوش عشق از آن نیز قاعده ست
ویرانی دو کون در این ره عمارتستترک همه فواید در عشق فایده ست
عیسی ز چرخ چارم می گوید الصلادست و دهان بشوی که هنگام مایده ست
رو محو یار شو به خرابات نیستیهر جا دو مست باشد ناچار عربده ست
در بارگاه دیو درآیی که داد دادداد از خدای خواه که این جا همه دده ست
گفتست مصطفی که ز زن مشورت مگیراین نفس ما زن ست اگر چه که زاهده ست
چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گوآخر نه عاشقی و نه این عشق میکده ست
گر نظم و نثر گویی چون زر جعفریآن سو که جعفرست خرافات فاسده ست
غزل شماره ۴۴۷
ای گل تو را اگر چه رخسار نازکسترخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهیکو سر دل بداند و دلدار نازکست
چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کنبسیار هم مکوش که بسیار نازکست
گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو استگر نی به وقت آی که اسرار نازکست
دل را ز غم بروب که خانه خیال او استزیرا خیال آن بت عیار نازک است
روزی بتافت سایه گل بر خیال دوستبر دوست کار کرد که این کار نازکست
اندر خیال مفخر تبریز شمس دینمنگر تو خوار کان شه خون خوار نازکست
غزل شماره ۴۴۸
امروز روز نوبت دیدار دلبرستامروز روز طالع خورشید اکبرست
دی یار قهرباره و خون خواره بود لیکامروز لطف مطلق و بیچاره پرورست
از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزنکان ها به او نماند او چیز دیگرست
هر کس که دید چهره او نشد خراباو آدمی نباشد او سنگ مرمرست
هر مومنی که ز آتش او باخبر بوددر چشم صادقان ره عشق کافرست
ای آنک باده های لبش را تو منکریدر چشم من نگر که پر از می چو ساغرست
زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیستآواز داد او که کمین بنده بر درست
گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق توگفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست
ای سیمبر به من نظری کن زکات حسنکاین چشم من پر از در و رخسار از زرست
گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنکدستیم بر در تو و دستیم بر سرست
گفتا که ذره ذره جهان عاشق منندرو رو که این متاع بر ما محقرست
پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشقکاین قصه پرآتش از حرف برترست
غزل شماره ۴۴۹
جانا جمال روح بسی خوب و بافرستلیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست
ای آنک سال ها صفت روح می کنیبنمای یک صفت که به ذاتش برابرست
در دیده می فزاید نور از خیال اوبا این همه به پیش وصالش مکدرست
ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمالهر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست
دل یافت دیده ای که مقیم هوای توستآوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست
از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزنکان ها به او نماند او چیز دیگرست
چاکرنوازیست که کردست عشق توور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست
هر دل که او نخفت شبی در هوای توچون روز روشنست و هوا زو منورست
هر کس که بی مراد شد او چون مرید توستبی صورت مراد مرادش میسرست
هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاددر کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست
پایم نمی رسد به زمین از امید وصلهر چند از فراق توم دست بر سرست
غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمناناندیشه کن در این که دلارام داورست
از روی زعفران من ار شاد شد عدونی روی زعفران من از ورد احمرست
چون برترست خوبی معشوقم از صفتدردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست
آری چو قاعده ست که رنجور زار راهر چند رنج بیش بود ناله کمترست
همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دیننی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست
غزل شماره ۴۵۰
از بامداد روی تو دیدن حیات ماستامروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
امروز در جمال تو خود لطف دیگرستامروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست
امروز آن کسی که مرا دی بداد پندچون روی تو بدید ز من عذرها بخواست
صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرماین وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست
در پیش بود دولت امروز لاجرممی جست و می طپید دل بنده روزهاست
از عشق شرم دارم اگر گویمش بشرمی ترسم از خدای که گویم که این خداست
ابروم می جهید و دل بنده می طپیداین می نمود رو که چنین بخت در قفاست
رقاصتر درخت در این باغ ها منمزیرا درخت بختم و اندر سرم صباست
چون باشد آن درخت که برگش تو داده ایچون باشد آن غریب که همسایه هماست
در ظل آفتاب تو چرخی همی زنیمکوری آنک گوید ظل از شجر جداست
جان نعره می زند که زهی عشق آتشینکآب حیات دارد با تو نشست و خاست
چون بگذرد خیال تو در کوی سینه هاپای برهنه دل به در آید که جان کجاست
روی زمین چو نور بگیرد ز ماه توگویی هزار زهره و خورشید بر سماست
در روزن دلم نظری کن چو آفتابتا آسمان نگوید کان ماه بی وفاست
قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژبا عشق همچو تیرم اینک نشان راست
در دل خیال خطه تبریز نقش بستکان خانه اجابت و دل خانه دعاست