غزل شماره ۴۵۱
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکستنظاره تو بر همه جان ها مبارکست
یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکندانسته ای که سایه عنقا مبارکست
ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوشبر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست
ای صد هزار جان مقدس فدای اوکآید به کوی عشق که آن جا مبارکست
سودایییم از تو و بطال و کو به کوما را چنین بطالت و سودا مبارکست
ای بستگان تن به تماشای جان رویدکآخر رسول گفت تماشا مبارکست
هر برگ و هر درخت رسولیست از عدمیعنی که کشت های مصفا مبارکست
چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبانبی گوش بشنوید که این ها مبارکست
ای جان چار عنصر عالم جمال توبر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست
یعنی که هر چه کاری آن گم نمی شودکس تخم دین نکارد الا مبارکست
سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرستپا درنهم که راه تو بر پا مبارکست
می آیدم به چشم همین لحظه نقش تووالله خجسته آمد و حقا مبارکست
نقشی که رنگ بست از این خاک بی وفاستنقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست
بر خاکیان جمال بهاران خجسته ستبر ماهیان طپیدن دریا مبارکست
آن آفتاب کز دل در سینه ها بتافتبر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست
دل را مجال نیست که از ذوق دم زندجان سجده می کند که خدایا مبارکست
هر دل که با هوای تو امشب شود حریفاو را یقین بدان تو که فردا مبارکست
بفزا شراب خامش و ما را خموش کنکاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست
غزل شماره ۴۵۲
ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوستبدمستی ز نرگس خمارم آرزوست
هندوی طره ات چه رسن باز لولییستلولی گری طره طرارم آرزوست
اندر دلم ز غمزه غماز فتنه هاستفتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست
زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش ستغدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست
زان شمع بی نظیر که در لامکان بتافتپروانه وار سوخته هموارم آرزوست
گلزار حسن رو بگشا زانک از رختمه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست
بعد از چهار سال نشستیم دو به دویک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست
انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشقانکار سود نیست چو این کارم آرزوست
رانیم بالش شه و رانی به زخم ماربا مصطفای حسن در آن غارم آرزوست
تاتار هجر کرد سیاهی و عنبریزان مشک های آهوی تاتارم آرزوست
باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیستای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست
عارست ای خفاش تو را ناز آفتابصد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست
با داردار وعده وصلت رسید صبرهجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست
هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروزو اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست
دجال هجر بر سرم از غم قیامتیستلابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست
مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصلاز مکر توبه کردم مکارم آرزوست
تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مستاز گلشن وصال تو یک خارم آرزوست
زان طره های زلف کمرساز بنده راکز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست
موسی جان بدید درختی ز نور نارآن شعله درخت و از آن نارم آرزوست
تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دیناندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست
غزل شماره ۴۵۳
بد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشتشمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت
شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بوددر حبس بود این دل و دل دادنی نداشت
ای آنک ایمنست جهان در پناه تومه نیز بی لقای تو شب ایمنی نداشت
کبر و منی خلق حجاب تو می شوددر سایه بود از تو کسی کو منی نداشت
دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم توسیماب وار بر کف تو ساکنی نداشت
غزل شماره ۴۵۴
جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفتوان سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت
جان چست شد که تا بپرد وین تن گرانهم در زمین فروشد و بر آسمان نرفت
جان میزبان تن شد در خانه گلینتن خانه دوست بود که با میزبان نرفت
در وحشتی بماند که تن را گمان نبودجان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت
پایان فراق بین که جهان آمد این جهاناندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت
مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شویگویی رسول نامد وین را بیان نرفت
در هر دهان که آب از آزادیم گشاددر گور هیچ مور ورا در دهان نرفت
غزل شماره ۴۵۵
آن روح را که عشق حقیقی شعار نیستنابوده به که بودن او غیر عار نیست
در عشق باش که مست عشقست هر چه هستبی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
گویند عشق چیست بگو ترک اختیارهر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثارهیچ التفات شاه به سوی نثار نیست
عشقست و عاشقست که باقیست تا ابددل بر جز این منه که بجز مستعار نیست
تا کی کنار گیری معشوق مرده راجان را کنار گیر که او را کنار نیست
آن کز بهار زاد بمیرد گه خزانگلزار عشق را مدد از نوبهار نیست
آن گل که از بهار بود خار یار اوستوان می که از عصیر بود بی خمار نیست
نظاره گو مباش در این راه و منتظروالله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست
بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستیاین نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست
بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شوپرش دهد خدای که بر تن سوار نیست
اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمامچون روی آینه که به نقش و نگار نیست
چون ساده شد ز نقش همه نقش ها در اوستآن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست
از عیب ساده خواهی خود را در او نگرکو را ز راست گویی شرم و حذار نیست
چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافتتا روی دل چه یابد کو را غبار نیست
گویم چه یابد او نه نگویم خمش به استتا دلستان نگوید کو رازدار نیست
غزل شماره ۴۵۶
ما را کنار گیر تو را خود کنار نیستعاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
بی حد و بی کناری نایی تو در کنارای بحر بی امان که تو را زینهار نیست
زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقانچون چرخ بی قرار کسی را قرار نیست
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیستجز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست
تا کار و بار عشق هوای تو دیده امما را تحیریست که با کار کار نیست
یک میر وانما که تو را او اسیر نیستیک شیر وانما که تو را او شکار نیست
مرغان جسته ایم ز صد دام مردواردامیست دام تو که از این سو مطار نیست
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوحبا جام باده ای که مر آن را خمار نیست
گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراقگفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست
گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببینمپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست
کارم به یک دم آمد از دمدمه جفاهنگام مردنست زمان عقار نیست
گفتا که حال خویش فراموش کن بگیرزیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست
تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویشسوی مقربان وصالت گذار نیست
آبی بزن از این می و بنشان غبار هوشجز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست
غزل شماره ۴۵۷
ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوستوی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه ایمن هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق به عشاق تحفه برچون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفتکان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنونبیدار کن به زنگله ام کانم آرزوست
این علم موسقی بر من چون شهادتستچون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کنای عشق نکته های پریشانم آرزوست
ای باد خوش که از چمن عشق می رسیبر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همی نموددیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست
غزل شماره ۴۵۸
امروز چرخ را ز مه ما تحیریستخورشید را ز غیرت رویش تغیریست
صبح وجود را بجز این آفتاب نیستبر ذره ذره وحدت حسنش مقرریست
اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوحاشکال نو نماید گویی که دیگریست
اشکال نو به نو چو مناقض نمایدتاندر مناقضات خلافی مستریست
در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر استدر تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست
اندر خلیل لطف بد آتش نمود آبنمرود قهر بود بر او آب آذریست
گرگی نمود یوسف در چشم حاسدانپنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست
این دست خود همی برد از عشق روی اووان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست
آن پرده از نمد نبود از حسد بودزان پرده دوست را منگر زشت منظریست
دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوستتا کل او چگونه قبیحی و مقذریست
آن مار زشت را تو کنون شیر می دهینک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست
ای برق اژدهاکش از آسمان فضلبرتاب و برکشش که از او روح مضطریست
بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوستکز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریست
غزل شماره ۴۵۹
ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیسترو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست
ماننده خزانی هر روز سردتردر تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
هرگز خزان بهار شود این مجو محالحاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست
روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقمگفتم که این به دمدمه و های هوی نیست
گیرم که سوز و آتش عشاق نیستتشرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست
عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستیعاشق چو گنج ها و تو را یک تسوی نیست
از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشقگر چه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست
اول بدان که عشق نه اول نه آخرستهر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست
گر طالب خری تو در این آخرجهانخر می طلب مسیح از این سوی جوی نیست
یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دلدل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست
با خر میا به میدان زیرا که خرسواراز فارسان حمله و چوگان و گوی نیست
هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساختتا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست
در شهر مست آیم تا جمله اهل شهردانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست
آن عشق می فروش قیامت همی کندزان باده ای که درخور خم و سبوی نیست
زان می زبان بیابد آن کس که الکنستزان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست
بس کن چه آرزوست تو را این سخنوریباری مرا ز مستی آن آرزوی نیست
غزل شماره ۴۶۰
عاشق آن قند تو جان شکرخای ماستسایه زلفین تو در دو جهان جای ماست
از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفتو آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست
هر گل سرخی که هست از مدد خون ماستهر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست
هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیستعاشق و مسکین آن بی ضد و همتای ماست
از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشتتوی به تو دود شب ز آتش سودای ماست
نیست ز من باورت این سخن از شب بپرستا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست
شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوستکاهش مه از غم ماه دل افزای ماست
آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده ایخه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست
زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بودو آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست
اول و پایان راه از اثر پای ماستناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست
گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیستدر هوس آن سری اوست که هم پای ماست
گر چه که ما هم کژیم در صفت جسم خویشبر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست
رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دینبازبیاریم زود کان همه کالای ماست
غزل شماره ۴۶۱
شاه گشادست رو دیده شه بین که راستباده گلگون شه بر گل و نسرین که راست
شاه در این دم به بزم پای طرب درنهادبر سر زانوی شه تکیه و بالین که راست
پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی کی زددر تتق ابر تن ماه به تعیین که راست
ساغرها می شمرد وی بشده از شمارگر بنشد از شمار ساغر پیشین که راست
از اثر روی شه هر نفسی شاهدیسر کشد از لامکان گوید کابین که راست
ای بس مرغان آب بر لب دریای عشقسینه صیاد کو دیده شاهین که راست
هین که براقان عشق در چمنش می چرندتنگ درآمد وصال لایقشان زین که راست
سیمبر خوب عشق رفت به خرگاه دلچهره زر لایق آن بر سیمین که راست
خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیاندر دو جهان همچو او شاه خوش آیین که راست
غزل شماره ۴۶۲
یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواستهیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست
سرو بلندم تو را راست نشانی دهمراستتر از سروقد نیست نشانی راست
هست گواه قمر چستی و خوبی و فرشعشعه اختران خط و گواه سماست
ای گل و گلزارها کیست گواه شمابوی که در مغزهاست رنگ که در چشم هاست
عقل اگر قاضیست کو خط و منشور اودیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست
عشق اگر محرم است چیست نشان حرمآنک بجز روی دوست در نظر او فناست
عالم دون روسپیست چیست نشانی آنآنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست
چونک به راهش کند آن به برش درکشدبوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست
چیست نشانی آنک هست جهانی دگرنو شدن حال ها رفتن این کهنه هاست
روز نو و شام نو باغ نو و دام نوهر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست
نو ز کجا می رسد کهنه کجا می رودگر نه ورای نظر عالم بی منتهاست
عالم چون آب جوست بسته نماید ولیکمی رود و می رسد نو نو این از کجاست
خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدشاصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست
شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیانآنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست
غزل شماره ۴۶۳
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راستما به فلک می رویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایمباز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریمزین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجابر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ماقافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافتماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوستشعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمرکز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جانکی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست
بلک به دریا دریم جمله در او حاضریمور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست
آمد موج الست کشتی قالب ببستباز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
غزل شماره ۴۶۴
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاستنوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
درج عطا شد پدید غره دریا رسیدصبح سعادت دمید صبح چه نور خداست
صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیستاین خرد پیر کیست این همه روپوش هاست
چاره روپوش ها هست چنین جوش هاچشمه این نوش ها در سر و چشم شماست
در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سراین سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست
ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاکتا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست
آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیاندانک پس این جهان عالم بی منتهاست
مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ماکوزه ادراک ها تنگ از این تنگناست
از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمشنور تو هم متصل با همه و هم جداست
غزل شماره ۴۶۵
کار ندارم جز این کارگه و کارم اوستلاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوستبلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست
پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوستسر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوستقافله ام ایمنست قافله سالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خم اوستبر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست
خانه جسمم چرا سجده گه خلق شدزانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست
دست به دست جز او می نسپارد دلمزانک طبیب غم این دل بیمارم اوست
بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی اوگر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست
ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدیصله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست
شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاهمنکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست
گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تومن چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست
غزل شماره ۴۶۶
باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوستگر چه غلط می دهد نیست غلط اوست اوست
گاه خوش خوش شود گه همه آتش شودتعبیه های عجب یار مرا خوست خوست
نقش وفا وی کند پشت به ما کی کندپشت ندارد چو شمع او همگی روست روست
پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یارمغز نداری مگر تا کی از این پوست پوست
هر کی به جد تمام در هوس ماست ماستهر کی چو سیل روان در طلب جوست جوست
از هوس عشق او باغ پر از بلبل ستوز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست
مفخر تبریزیان شمس حق آگه بودکز غم عشق این تنم بر مثل موست موست
غزل شماره ۴۶۷
آنک چنان می رود ای عجب او جان کیستسخت روان می رود سرو خرامان کیست
حلقه آن جعد او سلسله پای کیستزلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست
در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیستوین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست
دیدم آن شاه را آن شه آگاه راگفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست
چون سخن من شنید گفت به خاصان خویشکاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست
عقل روان سو به سو روح دوان کو به کودل همه در جست و جو یا رب جویان کیست
دل چه نهی بر جهان باش در او میهمانبنده آن شو که او داند مهمان کیست
در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میراین دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست
عرصه دل بی کران گم شده در وی جهانای دل دریاصفت سینه بیابان کیست
غم چه کند با کسی داند غم از کجاستشاد ابد گشت آنک داند شادان کیست
ای زده لاف کرم گفته که من محسنممرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست
آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوندپس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست
نقد سخن را بمان سکه سلطان بجوکای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست
غزل شماره ۴۶۸
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریستآنک از او آگهست از همه عالم بریست
آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هستچهره او آفتاب طره او عنبریست
آه از آن موسیی کانک بدیدش دمیگشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طوربر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق از او بسته شد از چشم بندزانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل اوزرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسرکآتش از لطف او روضه نیلوفریست
چون رخ گلزار او هست چراگاه روحروح از آن لاله زار آه که چون پروریست
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافتآن گهری را که بحر در نظرش سرسریست
غزل شماره ۴۶۹
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیستپر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست
غصه در آن دل بود کز هوس او تهیستغم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شویبندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست
در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوستور سفری در دلست جز بر دلدار نیست
ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمششاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست
ماه ازل روی او بیت و غزل بوی اوبوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست
غزل شماره ۴۷۰
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیستدر شکرینه یقین سرکه انکار نیست
گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ایقبله ما غیر آن دلبر عیار نیست
کان شکرهاست او مستی سرهاست اوره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست
هر که دلی داشتست بنده دلبر شدستهر که ندارد دلی طالب دلدار نیست
گل چه کند شانه را چونک ورا موی نیستپود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست
با سر میدان چه کار آن که بود خرسوارتا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست
جان کلیم و خلیل جانب آتش دواننار نماید در او جز گل و گلزار نیست
ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرورنگ شب تیره را تاب مه یار نیست
ای غم پرخار رو در دل غمخوار رونقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست
دره غین تو تنگ میمت از آن تنگترتنگ متاع تو را عشق خریدار نیست
ای غم شادی شکن پر شکرست این دهنکز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست
غزل شماره ۴۷۱
پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبستعشرت پروانه را شمع و لگن واجبست
هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکشهر دمم از چنگ او تن تننن واجبست
دلو دو چشم مرا گر چه که کم نیست آبمردمک دیده را چاه ذقن واجبست
دلبر چون ماه را هر چه کند می رسدعاشق درگاه را خلق حسن واجبست
طره خویش ای نگار خوش به کف من سپارهر که در این چه فتاد داد رسن واجبست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیستحفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست
غمزه دزدیده را شحنه غم در پیستروشنی دیده را خوب ختن واجبست
عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زییکالبد مرده را گور و کفن واجبست
مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاضمنقطع درد را نزل وطن واجبست
نزل دل بارکش هست ملاقات خوشناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست
لطف کن ای کان قند راه دهانم ببنداشتر سرمست را بند دهن واجبست
غزل شماره ۴۷۲
کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاستآنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست
آنک به رقص آورد پرده دل بردرداین همه بویش کند دیدن او خود جداست
جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازلرقص هوا از فلک رقص درخت از هواست
دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرمشد نفسش آتشین عشق یکی اژدهاست
ساقی جان در قدح دوش اگر درد ریختدردی ساقی ما جمله صفا در صفاست
باده عشق ای غلام نیست حلال و حرامپر کن و پیش آر جام بنگر نوبت که راست
ای دل پاک تمام بر تو هزاران سلامجمله خوبان غلام جمله خوبی تو راست
سجده کنم پیش یار گوید دل هوش داردادن جان در سجود جان همه سجده هاست
غزل شماره ۴۷۳
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راستما به چمن می رویم عزم تماشا که راست
نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسیدصبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست
ای شه صاحب قران خیز ز خواب گرانمرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست
طبل وفا کوفتند راه سما روفتندعیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست
روم برآورد دست زنگی شب را شکستعالم بالا و پست پرلمعان و صفاست
ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بوزانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ هاست
ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گلگر چه در این آب و گل دستگه کیمیاست
غزل شماره ۴۷۴
ز عشق روی تو روشن دل بنین و بناتبیا که از تو شود سیااتهم حسنات
خیال تو چو درآید به سینه عاشقدرون خانه تن پر شود چراغ حیات
دود به پیش خیالت خیال های دگرچنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات
به گرد سنبل تو جان ها چو مور و ملخکه تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات
به مرده ای نگری صد هزار زنده شودخنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات
زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجتبه خانه خانه دوند از گریزخانه مات
کدام صبح که عشقت پیاله ای آردز خواب برجهد این بخت خفته گویدهات
فرودود ز فلک مه به بوی این بادهبگویدم که مرا نیز گویمش هیهات
طرب که از تو نباشد بیات می گرددبیار جام که جان آمدم ز عشق بیات
به پیش دیده من باش تا تو را بینمکه سیر می نشود دیده من از آیات
ندانم از سرمستیست شمس تبریزیکه بر لبت زده ام بوسه ها و یا بر پات
غزل شماره ۴۷۵
بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداستبدانک مست تجلی به ماه راه نماست
میان روز شتر بر سر مناره رودهر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست
بگرد عاشق اگر صد هزار خام بودمرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست
بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویمکه از دهان و لب من پری رخی گویاست
کسی که عاشق روی پری من باشدنزاده است ز آدم نه مادرش حواست
عجب مدار از آن کس که ماه ما را دیدچو آفتاب در آتش چو چرخ بی سر و پاست
سر بریده نگر در میان خون غلطاندمی قرار ندارد مگر سر یحیاست
او آفتاب و چو ماهست آن سر بی تنکه روز و شب متقلب در این نشیب و علاست
بر این بساط خرد را اگر خرد بودیبیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست
کسی که چهره دل دید اوست اهل خردکسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست
در این چمن نظری کن به زعفران رویانکه روی زرد و دل درد داغ آن سیماست
خموش باش مگو راز اگر خرد داریز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست
که برد مفخر تبریز شمس تبریزیخرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست