غزل شماره ۴۷۶
بخند بر همه عالم که جای خنده تو راستکه بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست
فتد به پای تو دولت نهد به پیش تو سرکه آدمی و پری در ره تو بی سر و پاست
پریر جان من از عشق سوی گلشن رفتتو را ندید به گلشن دمی نشست و نخاست
برون دوید ز گلشن چو آب سجده کنانکه جویبار سعادت که اصل جاست کجاست
چو اهل دل ز دلم قصه تو بشنیدندز جمله نعره برآمد که مست دلبر ماست
پس آدمی و پری جمع گشت بر من و گفتبده ز شرق نشان ها که این دمت چو صباست
جفات نیز شکروار چاشنی داردزهی جفا که در او صد هزار گنج وفاست
قفا بداد و سفر کرد شمس تبریزیبگو مرا تو که خورشید را چه رو و قفاست
غزل شماره ۴۷۷
ز آفتاب سعادت مرا شراباتستکه ذره های تنم حلقه خراباتست
صلای چهره خورشید ما که فردوسستصلای سایه زلفین او که جناتست
به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمودکه آسمان و زمین مست آن مراعاتست
ز هست و نیست برون ست تختگاه ملکهزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست
هزار در ز صفا اندرون دل بازستشتاب کن که ز تاخیرها بس آفاتست
حیات های حیات آفرین بود آن جااز آنک شاه حقایق نه شاه شهماتست
ز نردبان درون هر نفس به معراجندپیاله های پر از خون نگر که آیاتست
در آن هوا که خداوند شمس تبریزیستنه لاف چرخه چرخ ست و نی سماواتست
غزل شماره ۴۷۸
وجود من به کف یار جز که ساغر نیستنگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغربه دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
به غیر خون مسلمان نمی خورد این عشقبیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست
هزار صورت زاید چو آدم و حواجهان پرست ز نقش وی او مصور نیست
صلاح ذره صحرا و قطره دریابداند و مدد آرد که علم او کر نیست
به هر دمی دل ما را گشاید و بنددچرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست
خر از گشادن و بستن به دست خربندهشدست عارف و داند که اوست دیگر نیست
چو بیندش سر و گوش خرانه جنباندندای او بشناسد که او منکر نیست
ز دست او علف و آب های خوش خوردستعجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست
هزار بار ببستت به درد و ناله زدیچه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست
چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلابه نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست
هزار صورت جان در هوا همی پردمثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست
ولیک مرغ قفص از هوا کجا داندگمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست
سر از شکاف قفص هر نفس کند بیرونسرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست
شکاف پنج حس تو شکاف آن قفص استهزار منظر بینی و ره به منظر نیست
تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتشچو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست
نه هیزمست که آتش شدست در سوزشبدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست
برای گوش کسانی که بعد ما آیندبگویم و بنهم عمر ما ماخر نیست
که گوششان بگرفتست عشق و می آردز راه های نهانی که عقل رهبر نیست
بخفت چشم محمد ضعیف گشت ربابمخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست
خلایق اختر و خورشید شمس تبریزیکدام اختر کز شمس او منور نیست
غزل شماره ۴۷۹
ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینستبهانه کن که بتان را بهانه آیینست
از آن لب شکرینت بهانه های دروغبه جای فاتحه و کاف ها و یاسینست
وفا طمع نکنم زانک جور خوبان راطبیعت است و سرشت است و عادت و دینست
اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانیبه قاصد است و به مکر است و آن دروغینست
ز دست غیر تو اندر دهان من حلوابه جان پاک عزیزان که گرز رویینست
هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه راکه آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست
زر او دهد که رخش از فراق همچو زر استچرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست
جواب همچو شکر او دهد که محتاج استجواب تلخ تو را صد هزار تمکینست
جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون ماربقای گنج تو بادا که آن برونینست
قماش هستی ما را به ناز خویش بسوزکه آن زکات لطیفت نصیب مسکینست
برون در همه را چون سگان کو بنشانکه در شرف سر کوی تو طور سینینست
خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوندجفای عشق کشیدن فن سلاطین است
امام فاتحه خواند ملک کند آمینمرا چو فاتحه خواندم امید آمینست
هر آن فریب کز اندیشه تو می زایدهزار گوهر و لعلش بها و کابینست
چنانک مدرسه فقه را برون شوها استبدانک مدرسه عشق را قوانینست
خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاهکه زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست
غزل شماره ۴۸۰
به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیستولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیستمباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو استخراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو استکدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
رضا مده که دلم کام دشمنان گرددببین که کام دل من بجز رضای تو نیست
قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشتولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزیبر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزندبه جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست
غزل شماره ۴۸۱
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیستجهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
سزای آنک زید بی رخ تو زین بترستسزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست
نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جانکه خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
مبارکست هوای تو بر همه مرغانچه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست
میان موج حوادث هر آنک استادستبه آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست
بقا ندارد عالم وگر بقا داردفناش گیر چو او محرم بقای تو نیست
چه فرخست رخی کو شهیت را ماتستچه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست
ز زخم تو نگریزم که سخت خام بوددلی که سوخته آتش بلای تو نیست
دلی که نیست نشد روی در مکان داردز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست
کرانه نیست ثنا و ثناگران تو راکدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست
نظیر آنک نظامی به نظم می گویدجفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
غزل شماره ۴۸۲
برات عاشق نو کن رسید روز براتزکات لعل ادا کن رسید وقت زکات
برات و قدر خیالت دو عید چیست وصالچو این و آن نبود هست نوبت حسرات
به باغ های حقایق برات دوست رسیدز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات
چو طوطیان خبر قند دوست آوردندز دشت و کوه برویید صد هزار نبات
دو شادیست عروسان باغ را امروزوفات در بگشاد و خریف یافت وفات
بیا که نور سماوات خاک را آراستشکوفه نور حقست و درخت چون مشکات
جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیستکه جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات
ز لامکان برسیدست حور سوی ملکز بی جهت برسیدست خلد سوی جهات
طیور نعره ارنی همی زنند چراکه طور یافت ربیع و کلیم جان میقات
به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیانکه رعد نفخه صور آمد و نشور موات
اذان فاخته دیدیم و قامت اشجارخموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات
غزل شماره ۴۸۳
هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاستبدانک خصم دلست و مراقب تن هاست
به چنگ و تنتن این تن نهاده ای گوشیتن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست
هوای نفس تو همچون هوای گردانگیزعدو دیده و بیناییست و خصم ضیاست
تویی مگر مگس این مطاعم عسلینکه زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست
در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگسعجب که توبه و عقل و رایت تو کجاست
به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچیکه عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست
بگو به یوسف یعقوب هجر را دریابکه بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست
چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جاییچو مرده ای ست ضریر و عقیله احیاست
به جای دارو او خاک می زند در چشمبدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست
چو لا تعاف من الکافرین دیارادعای نوح نبیست و او مجاب دعاست
همیشه کشتی احمق غریق طوفان ستکه زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست
اگر چه بحر کرم موج می زند هر سوبه حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست
قفا همی خور و اندرمکش کلا گردنچنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست
گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خرانکه کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست
بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگینشکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست
بیا بخور خر مرده سگ شکار نه ایز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست
سگ محله و بازار صید کی گیردمقام صید سر کوه و بیشه و صحراست
رها کن این همه را نام یار و دلبر گوکه زشت ها که بدو دررسد همه زیباست
که کیمیاست پناه وی و تعلق اومصرف همه ذرات اسفل و اعلاست
نهان کند دو جهان را درون یک ذرهکه از تصرف او عقل گول و نابیناست
بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیستاگر به علم فلاطون بود برون سراست
جنون عشق به از صد هزار گردون عقلکه عقل دعوی سر کرد و عشق بی سر و پاست
هر آنک سر بودش بیم سر همش باشدحریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست
رود درونه سم الخیاط رشته عشقکه سر ندارد و بی سر مجرد و یکتاست
قلاوزی کندش سوزن و روان کندشکه تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست
حدیث سوزن و رشته بهل که باریکستحدیث موسی جان کن که با ید بیضاست
حدیث قصه آن بحر خوشدلی ها گوکه قطره قطره او مایه دو صد دریاست
چو کاسه بر سر بحری و بی خبر از بحرببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست
غزل شماره ۴۸۴
هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدستبه هر چه روی نهی بی وی ار نکوست بدست
چو مغز خام بود در درون پوست نکوستچو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست
درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفتبدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست
به خلق خوب اگر با جهان بسازد کسچو خلق حق نشناسد نه نیک خوست بدست
فراق دوست اگر اندک ست اندک نیستدرون چشم اگر نیم تای موست بدست
در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشتبه وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست
غزل رها کن از این پس صلاح دین را بیناز آنک خلعت نو را غزل رفوست بدست
غزل شماره ۴۸۵
سه روز شد که نگارین من دگرگونستشکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمه ای که در او آب زندگانی بودسبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضه ای که در او صد هزار گل می رستبه جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمماز آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسون ها زبون شیشه نشدکه کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشم های دیرینه ستگره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بی تو زندگانی نیستببین ببین که مرا بی تو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کناگر چه جرم من از جمله خلق افزونست
به گرد خویش برآید دلم که جرمم چیستاز آنک هر سببی با نتیجه مقرونست
ندا همی رسدم از نقیب حکم ازلکه گرد خویش مجو کاین سبب نه زان کونست
خدای بخشد و گیرد بیارد و ببردکه کار او نه به میزان عقل موزونست
بیا بیا که هم اکنون به لطف کن فیکونبهشت در بگشاید که غیر ممنونست
ز عین خار ببینی شکوفه های عجیبز عین سنگ ببینی که گنج قارونست
که لطف تا ابدست و از آن هزار کلیدنهان میانه کاف و سفینه نونست
غزل شماره ۴۸۶
به حق چشم خمار لطیف تابانتبه حلقه حلقه آن طره پریشانت
بدان حلاوت بی مر و تنگ های شکرکه تعبیه ست در آن لعل شکرافشانت
به کهربایی کاندر دو لعل تو درجستکه گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت
به حق غنچه و گل های لعل روحانیکه دام بلبل عقل ست در گلستانت
به آب حسن و به تاب جمال جان پرورکز آن گشاد دهان را انار خندانت
بدان جمال الهی که قبله دل هاستکه دم به دم ز طرب سجده می برد جانت
تو یوسفی و تو را معجزات بسیارستولی بس ست خود آن روی خوب برهانت
چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توندخدای عز و جل کی دهد بدیشانت
ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگسبرای دیدنت از جا بدی به بستانت
چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روانکجا دهد شه سردان به دست سردانت
شعاع روی تو پوشیده کرد صورت توکه غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت
هزار صورت هر دم ز نور خورشیدتبرآید از دل پاک و نماید احسانت
درون خویش اگر خواهدت دل ناپاکز ابلهی و خری می کشد به زندانت
نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقلنه پای بند کند جاده هیچ سلطانت
تو را که در دو جهان می نگنجی از عظمتابوهریره گمان چون برد در انبانت
به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعردلم ز پرده ستاید هزار چندانت
دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیستولیک جان را گلشن کنم به ریحانت
بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزیکه تو غریب مهی و غریب ارکانت
غزل شماره ۴۸۷
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفاتبه هر که قدر تو دانست می دهند برات
هلال وار ز راه دراز می آیندبرای کارگزاری ز قاضی الحاجات
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیستز مخزن زر سلطان همی کشند زکات
پی گشادن درهای بسته می آیندگرفته زیر بغل ها کلیدهای نجات
به دست هر جان زنبیل زفت می آیدشنیده بانگ تعالو لتاخذوا الصدقات
بیا بیا گذری کن ببین زکات ملکبه طور موسی عمران و غلغل میقات
دریده پهلوی همیان از آن زر بسیاردریده قوصره هاشان ز بار قند و نبات
ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند بردخمش کن و بنشین دور و می شنو صلوات
غزل شماره ۴۸۸
در این سلام مرا با تو دار و گیر جداستدمی عظیم نهان ست و در حجاب خداست
ز چنگ سخت عجیب ست آن ترنگ ترنگچه هاست نعره برآورده کان چه هاست چه هاست
شراب لعل بیاورد شاه کاین رکنی ستخمش که وقت جنون و نه وقت کشف غطاست
غزل شماره ۴۸۹
اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراستبرون شیشه ز حال درون شیشه گواست
پدید باشد مستی میان صد هشیارز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست
علی الخصوص شرابی که اولیا نوشندکه جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خداست
خم شراب میان هزار خم دگربه کف و تف و به جوش و به غلغله پیداست
چو جوش دیدی می دان که آتش ست ز جانخروش دیدی می دانک شعله سوداست
بدانک سرکه فروشی شراب کی دهدتکه جرعه اش را صد من شکر به نقد بهاست
بهای باده من المومنین انفسهمهوای نفس بمان گر هوات بیع و شراست
هوای نفس رها کردی و عوض نرسیدمگو چنین که بر آن مکرم این دروغ خطاست
کسی که شب به خرابات قاب قوسینستدرون دیده پرنور او خمار لقاست
طهارتی ست ز غم باده شراب طهوردر آن دماغ که باده ست باد غم ز کجاست
ابیت عند ربی نام آن خراباتستنشان یطعم و یسقن هم از پیمبر ماست
غزل شماره ۴۹۰
مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توستهمیشه سجده گهم آستان خرگه توست
به هر شبی کشدم تا به روز زنده کندنوای آن سگ کو پاسبان درگه توست
ز پیش آب و گل من بدید روح تو راخرد بگفت که سجده کنش که او شه توست
سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابدنهاده روی بر آن خاک خوش که او ره توست
چه باشدت اگر این شوره خاک را که منمبه نعل بازنوازی که آن گذرگه توست
ایا دو دیده تبریز شمس دین به حقتو کهربای دلی دل به عاشقی که توست
غزل شماره ۴۹۱
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادستچرا ز باد مکافات داد و بیدادست
به باد و بود محمد نگر که چون باقیستز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
ز باد بولهب و جنس او نمی بینیکه از برای فضیحت فسانه شان یادست
چنین ثبات و بقا باد را کجا باشددر این ثبات که قاف کمتر آحادست
نبود باد دم عیسی و دعای عزیرعنایت ازلی بد که نورست ادست
اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیستاگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست
ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزددرون باد ندانی که تیغ پولادست
کهی بود که بجز باد در جهان نشناختکهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست
تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریادکه از درون دلم موج های فریادست
اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زندیقین شود که نه بادست ملک آبادست
غزل شماره ۴۹۲
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدستبه بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویشتنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور می گردیاگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشویجمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچیدبه ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
شکایت ار ز زمانه کند بگو تو بروزمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست
درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه اییگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست
در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیستمگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست
نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزیببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست
غزل شماره ۴۹۳
تو مردی و نظرت در جهان جان نگریستچو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمدمدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتیو زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
رهی که جمله جان ها به هر شبی بپرندکه شهر شهر قفص ها به شب ز مرغ تهیست
چو مرغ پای ببسته ست دور می نپردبه چرخ می نرسد وز دوار او عجمیست
علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپردحقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست
خموش باش که پرست عالم خمشیمکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست
غزل شماره ۴۹۴
به شاه نهانی رسیدی که نوشتمی آسمانی چشیدی که نوشت
نگار ختن را حیات چمن رامیان گلستان کشیدی که نوشت
ایا جان دلبر ایا جمله شکرچه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت
ز مستان سلامت ز رندان پیامتکه قفل طرب را کلیدی که نوشت
چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبیکه در سر شرابی پزیدی که نوشت
دلا خوش گزیدی غم شمس تبریزگزیده کسی را گزیدی که نوشت
غزل شماره ۴۹۵
اگر مر تو را صلح آهنگ نیستمرا با تو ای جان سر جنگ نیست
تو در جنگ آیی روم من به صلحخدای جهان را جهان تنگ نیست
جهانیست جنگ و جهانیست صلحجهان معانی به فرسنگ نیست
هم آب و هم آتش برادر بدندببین اصل هر دو بجز سنگ نیست
که بی این دو عالم ندارد نظاماگر روم خوبست بی زنگ نیست
مرا عقل صد بار پیغام دادخمش کن که فخرست آن ننگ نیست
غزل شماره ۴۹۶
طرب ای بحر اصل آب حیاتای تو ذات و دگر مهان چو صفات
اه چه گفتم کجاست تا به کجاکو یکی وصف لایق چو تو ذات
هر که در عشق روت غوطی خوردریش خندی زند به هست و فوات
شرق تا غرب شکرین گرددگر نماید بدو شکرت نبات
جان من جام عشق دلبر دیدلعل چون خون خویش گفت که هات
جان بنوشید و از سرش تا پایآتشی برفروخت از شررات
مست شد جان چنان که نشناسدخویشتن را ز می جز از طاعات
بانگ آمد ز عرش مژده تو راکه ز من درگذشت نور عطات
مژده از بخششی که نتوان یافتبه دو صد سال خون چشم و عنات
که به هر قطره از پیاله اومرده زنده شود عجوز فتات
گرش از عشق دوست بو بودیکی نگوسار گشتی هرگز لات
چون شدی مست او کجا دانیتو رکوع و سجود در صلوات
چونک بیخود شدی ز پرتو عشقجسم آن شاه ماست جان صلات
چو بمردی به پای شمس الدینزنده گشتی تو ایمنی ز ممات
داد مخدوم از خداوندیشبهر ملک ابد مثال و برات
غزل شماره ۴۹۷
صوفیان آمدند از چپ و راستدر به در کو به کو که باده کجاست
در صوفی دل ست و کویش جانباده صوفیان ز خم خداست
سر خم را گشاد ساقی و گفتالصلا هر کسی که عاشق ماست
این چنین باده و چنین مستیدر همه مذهبی حلال و رواست
توبه بشکن که در چنین مجلساز خطا توبه صد هزار خطاست
چون شکستی تو زاهدان را نیزالصلا زن که روز روز صلاست
مردمت گر ز چشم خویش انداختمردم چشم عاشقانت جاست
گر برفت آب روی کمتر غمجای عاشق برون آب و هواست
آشنایان اگر ز ما گشتندغرقه را آشنا در آن دریاست
غزل شماره ۴۹۸
فعل نیکان محرض نیکیستهمچو مطرب که باعث سیکیست
بهر تحریض بندگان یزداناز بد و نیک شاکر و شاکیست
نکر فرعون و شکر موسی کردبه بهانه ز حال ما حاکیست
جنس فرعون هر کی در منیستجنس موسی هر آنک در پاکیست
از پی غم یقین همه شادیستو از پی شادی تو غمناکیست
خاک باشی گزید احمد از آنشاه معراج و پیک افلاکیست
خاک باشی بروید از تو نباتگنج دل یافت آنک او خاکیست
ما همه چون یکیم بی من و توپس خمش باش این سخن با کیست
غزل شماره ۴۹۹
عشق جز دولت و عنایت نیستجز گشاد دل و هدایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نکردشافعی را در او روایت نیست
لایجوز و یجوز تا اجل ستعلم عشاق را نهایت نیست
عاشقان غرقه اند در شکراباز شکر مصر را شکایت نیست
جان مخمور چون نگوید شکرباده ای را که حد و غایت نیست
هر که را پرغم و ترش دیدینیست عاشق و زان ولایت نیست
گر نه هر غنچه پرده باغی ستغیرت و رشک را سرایت نیست
مبتدی باشد اندر این ره عشقآنک او واقف از بدایت نیست
نیست شو نیست از خودی زیرابتر از هستیت جنایت نیست
هیچ راعی مشو رعیت شوراعیی جز سد رعایت نیست
بس بدی بنده را کفی باللهلیکش این دانش و کفایت نیست
گوید این مشکل و کنایاتستاین صریح است این کنایت نیست
پای کوری به کوزه ای برزدگفت فراش را وقایت نیست
کوزه و کاسه چیست بر سر رهراه را زین خزف نقایت نیست
کوزه ها را ز راه برگیریدیا که فراش در سعایت نیست
گفت ای کور کوزه بر ره نیستلیک بر ره تو را درایت نیست
ره رها کرده ای سوی کوزهمی روی آن بجز غوایت نیست
خواجه جز مستی تو در ره دینآیتی ز ابتدا و غایت نیست
آیتی تو و طالب آیتبه ز آیت طلب خود آیت نیست
بی رهی ور نه در ره کوششهیچ کوشنده بی جرایت نیست
چونک مثقال ذره یره استذره زله بی نکایت نیست
ذره خیر بی گشادی نیستچشم بگشا اگر عمایت نیست
هر نباتی نشانی آب استچیست کان را از او جبایت نیست
بس کن این آب را نشانی هاستتشنه را حاجت وصایت نیست
غزل شماره ۵۰۰
قبله امروز جز شهنشه نیستهر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باشهمه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه درازآتشی کو دراز و کوته نیست
در چه طبع تو خیالاتستیوسفی بی خیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکندهمره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک راعشق آن یک که پاره ده نیست
گه گهی می کشند گوش تو راسوی آن عالمی که گه گه نیست
شمس تبریز شاه ترکانسترو به صحرا که شه به خرگه نیست