غزل شماره ۵۰۱
امشب از چشم و مغز خواب گریختدید دل را چنین خراب گریخت
خواب دل را خراب دید و یباببی نمک بود از این کباب گریخت
خواب مسکین به زیر پنجه عشقزخم ها خورد وز اضطراب گریخت
عشق همچون نهنگ لب بگشادخواب چون ماهی اندر آب گریخت
خواب چون دید خصم بی زنهارمول مولی بزد شتاب گریخت
ماه ما شب برآمد و این خوابهمچو سایه ز آفتاب گریخت
خواب چون دید دولت بیدارهمچو گنجشک از عقاب گریخت
شکرلله همای بازآمدچونک باز آمد این غراب گریخت
عشق از خواب یک سوالی کردچون فروماند از جواب گریخت
خواب می بست شش جهت را درچون خدا کرد فتح باب گریخت
شمس تبریز از خیالت خوابچون خطاییست کز صواب گریخت
غزل شماره ۵۰۲
اندرآ عیش بی تو شادان نیستکیست کو بنده تو از جان نیست
ای تو در جان چو جان ما در تنسخت پنهان ولیک پنهان نیست
دست بر هر کجا نهی جانستدست بر جان نهادن آسان نیست
جان که صافی شدست در قالبجز که آیینه دار جانان نیست
جمع شد آفتاب و مه این دموقت افسانه پریشان نیست
مستی افزون شدست و می ترسمکاین سخن را مجال جولان نیست
دست نه بر دهان من تا منآن نگویم چو گفت را آن نیست
غزل شماره ۵۰۳
بر شکرت جمع مگس ها چراستنکته لاحول مگسران کجاست
هر نظری بر رخ او راست نیستجز نظری کو ز ازل بود راست
اسب خسان را به رخی پی بزنعشوه ده ای شاه که این روی ماست
عشوه و عیاری و جور و دغلتو نکنی ور کنی از تو رواست
از تو اگر سنگ رسد گوهرستگر تو کنی جور به از صد وفاست
تیره نظر چونک ببیند دو نقشجامه درد نعره زند کاین صفاست
چونک هر اندیشه خیالی گزیدمجلس عشاق خیالش جداست
کعبه چو از سنگ پرستان پرستروی به ما آر که قبله خداست
آنک از این قبله گدایی کنددر نظرش سنجر و سلطان گداست
جز که به تبریز بر شمس دینروح نیاسود و نخفت و نخاست
غزل شماره ۵۰۴
خیز که امروز جهان آن ماستجان و جهان ساقی و مهمان ماست
در دل و در دیده دیو و پریدبدبه فر سلیمان ماست
رستم دستان و هزاران چو اوبنده و بازیچه دستان ماست
بس نبود مصر مرا این شرفاین که شهش یوسف کنعان ماست
خیز که فرمان ده جان و جهاناز کرم امروز به فرمان ماست
زهره و مه دف زن شادی ماستبلبل جان مست گلستان ماست
کاسه ارزاق پیاپی شده ستکیسه اقبال حرمدان ماست
شاه شهی بخش طرب ساز ماستیار پری روی پری خوان ماست
آن ملک مفخر چوگان و گویشکر که امروز به میدان ماست
آن ملک مملکت جان و دلدر دل و در جان پریشان ماست
کیست در آن گوشه دل تن زدهپیش کشش کو شکرستان ماست
خازن رضوان که مه جنت ستمست رضای دل رضوان ماست
شور درافکنده و پنهان شدهاو نمک عمر و نمکدان ماست
گوشه گرفتست و جهان مست اوستاو خضر و چشمه حیوان ماست
چون نمک دیگ و چو جان در بدناز همه ظاهرتر و پنهان ماست
نیست نماینده و خود جمله اوستخود همه ماییم چو او آن ماست
بیش مگو حجت و برهان که عشقدر خمشی حجت و برهان ماست
غزل شماره ۵۰۵
پیشتر آ روی تو جز نور نیستکیست که از عشق تو مخمور نیست
نی غلطم در طلب جان جانپیش میا پس به مرو دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافتماه بر کیست که مشهور نیست
پرده اندیشه جز اندیشه نیستترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگسوی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و غم بعد از اینبا رخ چون ماه تو معذور نیست
هر دل بی عشق اگر پادشاستجز کفن اطلس و جز گور نیست
تابش اندیشه هر منکریمقت خدا بیند اگر کور نیست
پیر و جوان کو خورد آب حیاتمرگ بر او نافذ و میسور نیست
پرده حق خواست شدن ماه و خورعشق شناسید که او حور نیست
مفخر تبریز تویی شمس دینگفتن اسرار تو دستور نیست
غزل شماره ۵۰۶
کار من اینست که کاریم نیستعاشقم از عشق تو عاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کردجز که همین شیر شکاریم نیست
در تک این بحر چه خوش گوهریکه مثل موج قراریم نیست
بر لب بحر تو مقیمم مقیممست لبم گر چه کناریم نیست
وقف کنم اشکم خود بر میتکز می تو هیچ خماریم نیست
می رسدم باده تو ز آسمانمنت هر شیره فشاریم نیست
باده ات از کوه سکونت بردعیب مکن زان که وقاریم نیست
ملک جهان گیرم چون آفتابگر چه سپاهی و سواریم نیست
می کشم از مصر شکر سوی رومگر چه شتربان و قطاریم نیست
گر چه ندارم به جهان سروریدردسر بیهده باریم نیست
بر سر کوی تو مرا خانه گیرکز سر کوی تو گذاریم نیست
همچو شکر با گلت آمیختمنیست عجب گر سر خاریم نیست
قطب جهانی همه را رو به توستجز که به گرد تو دواریم نیست
خویش من آنست که از عشق زادخوشتر از این خویش و تباریم نیست
چیست فزون از دو جهان شهر عشقبهتر از این شهر و دیاریم نیست
گر ننگارم سخنی بعد از ایننیست از آن رو که نگاریم نیست
غزل شماره ۵۰۷
کیست که او بنده رای تو نیستکیست که او مست لقای تو نیست
غصه کشی کو که ز خوف تو نیستیا طربی کان ز رجای تو نیست
بخل کفی کو که ز قبض تو نیستیا کرمی کان ز عطای تو نیست
لعل لبی کو که ز کان تو نیستمحتشمی کو که گدای تو نیست
متصل اوصاف تو با جان هایک رگ بی بند و گشای تو نیست
هر دو جهان چون دو کف و تو چو جانکف چه دهد کان ز سخای تو نیست
چشم کی دیدست در این باغ کونرقص گلی کان ز هوای تو نیست
غافل ناله کند از جور خلقخلق بجز شبه عصای تو نیست
جنبش این جمله عصاها ز توستهر یک جز درد و دوای تو نیست
زخم معلم زند آن چوب کیستکیست که او بند قضای تو نیست
همچو سگان چوب تو را می گزنددر سرشان فهم جزای تو نیست
دفع بلای تن و آزار خلقجز به مناجات و ثنای تو نیست
بشکنی این چوب نه چوبش کمستدفع دو سه چوب رهای تو نیست
صاحب حوت از غم امت گریختجان به کجا برد که جای تو نیست
بس کن وز محنت یونس بترسبا قدر استیزه به پای تو نیست
غزل شماره ۵۰۸
شیر خدا بند گسستن گرفتساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یاردزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شببرق ز رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کبابعقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر می قهقهه آغاز کردخابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تیربال و پر غصه گسستن گرفت
پیر خرد دید که سرده تویدست ز مستان تو شستن گرفت
طفل دلم را به کرم شیر دهچون سر پستان تو جستن گرفت
جان من از شیر تو شد شیرگیروز سگی نفس برستن گرفت
ساقی باقی چو به جان باده دادعمر ابد یافت و بزستن گرفت
بیش مگو راز که دلبر به خشمجانب من کژ نگرستن گرفت
غزل شماره ۵۰۹
مرغ دلم باز پریدن گرفتطوطی جان قند چریدن گرفت
اشتر دیوانه سرمست منسلسله عقل دریدن گرفت
جرعه آن باده بی زینهاربر سر و بر دیده دویدن گرفت
شیر نظر با سگ اصحاب کهفخون مرا باز خوریدن گرفت
باز در این جوی روان گشت آببر لب جو سبزه دمیدن گرفت
باد صبا باز وزان شد به باغبر گل و گلزار وزیدن گرفت
عشق فروشید به عیبی مراسوخت دلش بازخریدن گرفت
راند مرا رحمتش آمد بخواندجانب ما خوش نگریدن گرفت
دشمن من دید که با دوستماو ز حسد دست گزیدن گرفت
دل برهید از دغل روزگاردر بغل عشق خزیدن گرفت
ابروی غماز اشارت کنانجانب آن چشم خمیدن گرفت
عشق چو دل را به سوی خویش خوانددل ز همه خلق رمیدن گرفت
خلق عصااند عصا را فکندقبضه هر کور که دیدن گرفت
خلق چو شیرند رها کرد شیرطفل که او لوت کشیدن گرفت
روح چو بازیست که پران شودکز سوی شه طبل شنیدن گرفت
بس کن زیرا که حجاب سخنپرده به گرد تو تنیدن گرفت
غزل شماره ۵۱۰
باز به بط گفت که صحرا خوشستگفت شبت خوش که مرا جا خوشست
سر بنهم من که مرا سر خوشستراه تو پیما که سرت ناخوشست
گر چه که تاریک بود مسکنمدر نظر یوسف زیبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشستدوست چو بالاست به بالا خوشست
در بن دریا به تک آب تلخدر طلب گوهر رعنا خوشست
بلبل نالنده به گلشن به دشتطوطی گوینده شکرخا خوشست
تابش تسبیح فرشته ست و روحکاین فلک نادره مینا خوشست
چونک خدا روفت دلت را ز حرصرو به دل آور دل یکتا خوشست
از تو چو انداخت خدا رنج کاررو به تماشا که تماشا خوشست
گفت تماشای جهان عکس ماستهم بر ما باش که با ما خوشست
عکس در آیینه اگر چه نکوستلیک خود آن صورت احیا خوشست
زردی رو عکس رخ احمرستبگذر از این عکس که حمرا خوشست
نور خدایی ست که ذرات رارقص کنان بی سر و بی پا خوشست
رقص در این نور خرد کن کز اوتحت ثری تا به ثریا خوشست
ذره شدی بازمرو که مشوصبر و وفا کن که وفاها خوشست
بس کن چون دیده ببین و مگودیده مجو دیده بینا خوشست
مفخر تبریز شهم شمس دینبا همه فرخنده و تنها خوشست
غزل شماره ۵۱۱
همچو گل سرخ برو دست دستهمچو میی خلق ز تو مست مست
بازوی تو قوس خدا یافت یافتتیر تو از چرخ برون جست جست
غیرت تو گفت برو راه نیسترحمت تو گفت بیا هست هست
لطف تو دریاست و منم ماهیشغیرت تو ساخت مرا شست شست
مرهم تو طالب مجروح هاستنیست غم ار شست توام خست خست
ای که تو نزدیکتر از دم به مندم نزنم پیش تو جز پست پست
گر چه یکی یوسف و صد گرگ بوداز دم یعقوب کرم رست رست
مست همه گرد در این شهر مادزد و عسس را شه ما بست بست
غزل شماره ۵۱۲
صبر مرا آینه بیماریستآینه عاشق غمخواریست
درد نباشد ننماید صبورکه دل او روشن یا تاریست
آینه جویی ست نشان جمالکه رخم از عیب و کلف عاریست
ور کلفی باشد عاریتیستقابل داروست و تب افشاریست
آینه رنج ز فرعون دورکان رخ او رنگی و زنگاریست
چند هزاران سر طفلان بریدکم ز قضا دردسری ساریست
من در آن خوف ببندم تمامچون که مرا حکم و شهی جاریست
گفت قضا بر سر و سبلت مخندکاین قلمی رفته ز جباریست
کور شو امروز که موسی رسیددر کف او خنجر قهاریست
حلق بکش پیش وی و سر مپیچکاین نه زمان فن و مکاریست
سبط که سرشان بشکستی به ظلمبعد توشان دولت و پاداریست
خار زدی در دل و در دیدشاناین دمشان نوبت گلزاریست
خلق مرا زهر خورانیده ایاز منشان داد شکرباریست
از تو کشیدند خمار درازتا به ابدشان می و خماریست
هیزم دیک فقرا ظالمستپخته بدو گردد کو ناریست
دم نزدم زان که دم من سکستنوبت خاموشی و ستاریست
خامش کن که تا بگوید حبیبآن سخنان کز همه متواریست
غزل شماره ۵۱۳
کیست در این شهر که او مست نیستکیست در این دور کز این دست نیست
کیست که از دمدمه روح قدسحامله چون مریم آبست نیست
کیست که هر ساعت پنجاه باربسته آن طره چون شست نیست
چیست در آن مجلس بالای چرخاز می و شاهد که در این پست نیست
می نهلد می که خرد دم زندتا بنگویند که پیوست نیست
جان بر او بسته شد و لنگ ماندزانک از این جاش برون جست نیست
بوالعجب بوالعجبان را نگرهیچ تو دیدی که کسی هست نیست
برپرد آن دل که پرش شه شکستبر سر این چرخ کش اشکست نیست
نیست شو و واره از این گفت و گویکیست کز این ناطقه وارست نیست
غزل شماره ۵۱۴
قصد سرم داری خنجر به مشتخوشتر از این نیز توانیم کشت
برگ گل از لطف تو نرمی بیافتبر مثل خار چرایی درشت
تیغ زدی بر سرم ای آفتابتا شدم از تیغ تو من گرم پشت
تیغ حجابست رها کن حجاببر رخ من گرم بزن یک دو مشت
وصف طلاق زن همسایه کردگفت به خاری زن خود هشت هشت
گفت چرا هشت جوابش بداددر عوض زشت بدان قحبه رشت
بهر طلاقست امل کو چو مارحبس حطامست و کند خشت خشت
آتش در مال زن و در حطامتا برهی ز آتش وز زاردشت
بس کن و کم گوی سخن کم نویسبس بودت دفتر جان سر نوشت
غزل شماره ۵۱۵
خانه دل باز کبوتر گرفتمشغله و بقر بقو درگرفت
غلغل مستان چو به گردون رسیدکرکس زرین فلک پر گرفت
بوطربون گشت مه و مشتریزهره مطرب طرب از سر گرفت
خالق ارواح ز آب و ز گلآینه ای کرد و برابر گرفت
ز آینه صد نقش شد و هر یکیآنچ مر او راست میسر گرفت
هر که دلی داشت به پایش فتادهر که سر او سر منبر گرفت
خرمن ارواح نهایت نداشتمورچه ای چیز محقر گرفت
گر ز تو پر گشت جهان همچو برفنیست شوی چون تف خود درگرفت
نیست شو ای برف و همه خاک شوبنگر کاین خاک چه زیور گرفت
خاک به تدریج بدان جا رسیدکز فر او هر دو جهان فر گرفت
بس که زبان این دم معزول شدبس که جهان جان سخنور گرفت
غزل شماره ۵۱۶
بازرسیدیم ز میخانه مستبازرهیدیم ز بالا و پست
جمله مستان خوش و رقصان شدنددست زنید ای صنمان دست دست
ماهی و دریا همه مستی کنندچونک سر زلف تو افتاده شست
زیر و زبر گشت خرابات ماخنب نگون گشت و قرابه شکست
پیر خرابات چو آن شور دیدبر سر بام آمد و از بام جست
جوش برآورد یکی می کز اوهست شود نیست شود نیست هست
شیشه چو بشکست و به هر سوی ریختچند کف پای حریفان که خست
آن که سر از پای نداند کجاستمست فتادست به کوی الست
باده پرستان همه در عشرتندتنتن تنتن شنو ای تن پرست
غزل شماره ۵۱۷
ای ز بگه خاسته سر مست مستمست شرابی و شراب الست
عشق رسانید تو را همچو جاماز بر ما تا بر خود دست دست
بازوی تو قوس خدا یافت یافتتیر تو از چرخ برون جست جست
هر گهری کان ز خزینه خداستدر دو لب لعل تو آن هست هست
فاش شد این عشق تو بی قصد مابند بدرید ز دل جست جست
فاش شد آن راز که در نیم شبزیر زبان گفته بدم پست پست
کرم خورد چوب و بروید ز چوبعشق ز من رست و مرا خست خست
غزل شماره ۵۱۸
نفسی بهوی الحبیب فارتلما رات الکوس دارت
مدت یدها الی رحیقو النفس بنوره استنارت
لما شربته نفس و تراخفت و تصاعدت و طارت
لاقت قمرا اذا تجلیالشمس من الحیا توارت
جادت بالروح حین لاقتلا التفتت و لا استشارت
غزل شماره ۵۱۹
ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرجتا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج
چندان فروخور آن دهان تا پیشت آید ناگهانکرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج
خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهانایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج
باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتنتا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج
گر سینه آیینه کنی بی کبر و بی کینه کنیدر وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج
چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وارهیزین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج
هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنیدر دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج
اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو رافرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج
دیویست در اسرار تو کز وی نگون شد کار توبربند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج
دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمیجز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج
خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدنچون می زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج
غزل شماره ۵۲۰
ای مبارک ز تو صبوح و صباحای مظفر فر از تو قلب و جناح
ای شراب طهور از کف حوربر حریفان مجلس تو مباح
ای گشاده هزار در بر ماوی بداده به دست ما مفتاح
وانمودی هر آنچ می گویندموذنان صبح فالق الاصباح
هرچ دادی عوض نمی خواهیگر چه گفتند السماح رباح
غزل شماره ۵۲۱
یا راهبا انظر الی مصباحمتشعشعا و استغن عن اصباح
انظر الی راح تناهی لطفهو سبی النهی یا لطف ها من راح
فالراح نسخ للعقول بنورهکالشمس عزل للنجوم و ماح
الجد یسجد راحنا متخاضعاو اعوذ من راح یزید مزاحی
اهل المزاح و اهل راح هالکلا خیر فیهم مسکرا او صاحی
العقل مساح الزمان و اهلهفتجانبوا من عاقل مساح
الراح اجنحه لسکری انهایجتازهم بحرا بلا ملاح
ذا الراح لا شرقیه غربیهمن دنه مسکیه نفاح
نسخ الهموم و لیس ذاک لغفلهزاد العقول و مدها بلقاح
فتحوا العیون بطیبه و نسیمهسکروا به فاذا هم بملاح
صاروا سکاری نحو باب ملیکناملک الملوک و روحهم کریاح
ملک البصیره شمس دین سیدیظلنا به ذی عزه مرتاح
هاتوا من التبریز من صهبائهممن مازح متروق وشاح
غزل شماره ۵۲۲
ماه دیدم شد مرا سودای چرخآن مهی نی کو بود بالای چرخ
تو ز چرخی با تو می گویم ز چرخور نه این خورشید را چه جای چرخ
زهره را دیدم همی زد چنگ دوشای همه چون دوش ما شب های چرخ
جان من با اختران آسمانرقص رقصان گشته در پهنای چرخ
در فراق آفتاب جان ببیناز شفق پرخون شده سیمای چرخ
سر فروکن یک دمی از بام چرختا زنم من چرخ ها در پای چرخ
سنگ از خورشید شد یاقوت و لعلچشم از خورشید شد بینای چرخ
ماه خود بر آسمان دیگرستعکس آن ماهست در دریای چرخ
غزل شماره ۵۲۳
ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشدقهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد
چون کرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبرنقشی بدید آخر که او بر نقش ها عاشق نشد
جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشدآهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد
من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پریخانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد
ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتدای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد
بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجلهم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد
غزل شماره ۵۲۴
بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شدخورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوانشب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنیکز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیانزیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوختهرخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد
ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آوردای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دلکار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد
چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهدچون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شودکی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسدنیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد
غزل شماره ۵۲۵
بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شدخیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام روای جان بی آرام رو کان یار خلوت خواه شد
اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختیعقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد
جان های باطن روشنان شب را به دل روشن کنانهندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد
باشد ز بازی های خوش بی ذوق رود فرزین شوددر سایه فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد
شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شودچون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد
ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگریا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد
شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نهبنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد
در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زنیوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد
در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفاکان شه ز معراج شبی بی مثل و بی اشباه شد
خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلبزیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد
ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغیلاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد