قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۵۲۶ تا ۵۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۵۲۶

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شدطشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد
می گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جوچون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تومشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوش ها کو عقل برد از هوش هاتا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزینسرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمدکاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده امزان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطره های هوش ها مغلوب بحر هوش شدذرات این جان ریزه ها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنمشمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

غزل شماره ۵۲۷

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زندوین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شودآدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملکزان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکانشوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خوردگه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمیکم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتریمه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحلزهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدحنی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کندنی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوانی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شودجان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عملتا نقش های بی بدل بر کسوه معلم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوختهآتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق اوبر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

غزل شماره ۵۲۸

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کندچون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند
اول نماید مار کر آخر بود گنج گهرشیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند
دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کندوان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند
تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کندخار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند
بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختنوان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند
روشن کن استارگان چاره گر بیچارگانبر بنده او احسان کند هم بند را تحسین کند
جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کنددر گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند
گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفاچون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
آمین او آنست کو اندر دعا ذوقش دهداو را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند
ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهدکاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین کند
با ذوق مسکین رستمی بی ذوق رستم پرغمیگر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند
دل را فرستادم به گه کو تیز داند رفت رهتا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند

غزل شماره ۵۲۹

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورددیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد
ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسدزان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلسوان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خوردچون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد
آن کو به غصب و دزدیی آهنگ پالیزی کنداز داد و داور عاقبت اشکنجه های غز خورد
ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بودترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد
وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسداز پوست ها فارغ شود کی غصه قندز خورد
صفراییی کز طبع بد از نار شیرین می رمدنار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد
خامش نخواهد خورد خود این راح های روح راآن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد

غزل شماره ۵۳۰

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسدسلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد
امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنمکان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد
مست و خرامان می روم پوشیده چون جان می رومپرسان و جویان می روم آن سو که سلطان می رسد
اقبال آبادان شده دستار دل ویران شدهافتان شده خیزان شده کز بزم مستان می رسد
فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسرنسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان می رسد
پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستانشو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان می رسد
هان ای پسر هان ای پسر خود را ببین در من نگرزیرا ز بوی زعفران گویند خندان می رسد
بازآمدی کف می زنی تا خانه ها ویران کنیزیرا که در ویرانه ها خورشید رخشان می رسد
ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی بروکز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان می رسد
گه خونی و خون خواره ای گه خستگان را چاره ایخاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان می رسد
امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگوزیرا ز مستی های او حرفم پریشان می رسد

غزل شماره ۵۳۱

صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی کار شدمستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد
خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شدچشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد
گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شدچون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد
ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پسکس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد
ما موسییم و تو مها گاهی عصا گه اژدهاای شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد
لعلت شکرها کوفته چشمت ز رشک آموختهجان خانه دل روفته هین نوبت دیدار شد
هر بار عذری می نهی وز دست مستی می جهیای جان چه دفعم می دهی این دفع تو بسیار شد
ای کرده دل چون خاره ای امشب نداری چاره ایتو ماه و ما استاره ای استاره با مه یار شد
ای ماه بیرون از افق ای ما تو را امشب قنقچون شب جهان را شد تتق پنهان روان را کار شد
گر زحمت از تو برده ام پنداشتی من مرده امتو صافی و من درده ام بی صاف دردی خوار شد
از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تودر عشق مکرآموز تو بس ساده دل عیار شد
نی تب بدم نی درد سر سر می زدم دیوار برکز طمع آن خوش گلشکر قاصد دلم بیمار شد

غزل شماره ۵۳۲

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمندنی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند
ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلیحال دل بی هوش را هرگز نداند هوشمند
بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برندزان باده ها که عاشقان در مجلس دل می خورند
خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می کندفرهاد هم از بهر او بر کوه می کوبد کلند
مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می رمدبر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند
افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوشای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند
این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو مازین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند
عالم چو سرنایی و او در هر شکافش می دمدهر ناله ای دارد یقین زان دو لب چون قند قند
می بین که چون در می دمد در هر گلی در هر دلیحاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند
دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگوبی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند
من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام روخوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند

غزل شماره ۵۳۳

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنندمستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتروز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگرخورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسیبی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زومن کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیاوی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند
حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پرگنج کننقد ابد را سنج کن مستان سلامت می کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبروی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگووان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگووان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیستآن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند
آن جان بی چون را بگو وان دام مجنون را بگووان در مکنون را بگو مستان سلامت می کنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگووان یار و همدم را بگو مستان سلامت می کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگووان طور سینا را بگو مستان سلامت می کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگووان نور روزم را بگو مستان سلامت می کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگووان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیاای از تو جان ها آشنا مستان سلامت می کنند

غزل شماره ۵۳۴

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنندوان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می کنند
وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می کنندوان عمر باقی را بگو مستان سلامت می کنند
وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می کنندوان شور و سودا را بگو مستان سلامت می کنند
ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنندوی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند
ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می کنندیک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می کنند
ای آرزوی آرزو مستان سلامت می کنندآن پرده را بردار زو مستان سلامت می کنند

غزل شماره ۵۳۵

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رودآب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود
عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنامرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود
بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهمجان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود
هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساختهچون من قفص پرداخته سوی سلیمان می رود
از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانییمست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود
جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمانزین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود
در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگردر گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود
میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و توای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود
مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساختهخورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود
این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافتهدر نور تو دربافته بیرون ایوان می رود
چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بودیا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود

غزل شماره ۵۳۶

آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شودآمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود
هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شودهم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود
گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شداما دل اندر ابر تن چون برق ها رخشان شود
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقانزیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود
ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شدیا رب خجسته حالتی کان برق ها خندان شود
زان صد هزاران قطره ها یک قطره ناید بر زمینور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود
جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه ایبا نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود
طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمانزان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود
ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخورکان دانه ها زیر زمین یک روز نخلستان شود
از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کندشاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود
وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شودآن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود
چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مستهر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود

غزل شماره ۵۳۷

کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خودای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه ایدر پیشه ای بی پیشگی کردست ما را نام زد
هر روز همچون ذره ها رقصان به پیش آن ضیاهر شب مثال اختران طواف یار ماه خد
کاری ز ما گر خواهدی زین باده ما را ندهدیاندر سری کاین می رود او کی فروشد یا خرد
سرمست کاری کی کند مست آن کند که می کندباده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد
مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذردمستی سغراق احد با تو درآید در لحد
آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگانوان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد
ای دل از این سرمست شو هر جا روی سرمست روتو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد
هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشینهر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد
می گرد گرد شهر خوش با شاهدان در کش مکشمی خوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد
چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورملطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد

غزل شماره ۵۳۸

گر آتش دل برزند بر مومن و کافر زندصورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند
عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان شودآن گوهری کو آب شد آب بر گوهر زند
پیدا شود سر نهان ویران شود نقش جهانموجی برآید ناگهان بر گنبد اخضر زند
گاهی قلم کاغذ شود کاغذ گهی بیخود شودجان خصم نیک و بد شود هر لحظه ای خنجر زند
هر جان که اللهی شود در لامکان پیدا شودماری بود ماهی شود از خاک بر کوثر زند
از جا سوی بی جا شود در لامکان پیدا شودهر سو که افتد بعد از این بر مشک و بر عنبر زند
در فقر درویشی کند بر اختران پیشی کندخاک درش خاقان بود حلقه درش سنجر زند
از آفتاب مشتعل هر دم ندا آید به دلتو شمع این سر را بهل تا باز شمعت سر زند
تو خدمت جانان کنی سر را چرا پنهان کنیزر هر دمی خوشتر شود از زخم کان زرگر زند
دل بیخود از باده ازل می گفت خوش خوش این غزلگر می فروگیرد دمش این دم از این خوشتر زند

غزل شماره ۵۳۹

مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کندآن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند
ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست رامستی که هر دو دست را پابند دامت می کند
ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقانحسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند
ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبیمه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند
آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کندای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند
یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهدیک لحظه صحبت می کند یک لحظه شامت می کند
یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندتیک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند
چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست اواین مهره ات را بشکند والله تمامت می کند
گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بودلیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند
تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتیماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند
خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرینپخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند

غزل شماره ۵۴۰

مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کندآن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند
ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست رامستی که هر دو دست را پابند دامت می کند
ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقانحسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند
ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبیمه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند
ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشیبا این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می کند
آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کندای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند
بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیانگر نیم مست ناقصی مست تمامت می کند
از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون می جهداندازه لب نیست این این لطف عامت می کند
ماه از غمت دو نیم شد رخساره ها چون سیم شدقد الف چون جیم شد وین جیم جامت می کند
در عشق زاری ها نگر وین اشک باری ها نگروان پخته کاری ها نگر کان رطل خامت می کند
ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود اوبر جان حلالت می کند بر تن حرامت می کند
پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شومای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می کند
بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گوکان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت می کند

غزل شماره ۵۴۱

صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بوددر پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخااندر سخا هم بی شکی پنهان عوض جویی بود
هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنتدر کشتی نوح آمدی کی وقف و ره پویی بود
حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای رویعین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود
یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدنزیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود
خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تربی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود
ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بودکی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود
خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتیور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود

غزل شماره ۵۴۲

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شدخورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوانهین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنیکز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوانزیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوختهرخ ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد
بشکست بازار زمین بازار انجم را ببینکز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد
تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز منبر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد
استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نهاقبال آن جانی که او بی مثل و بی اشباه شد
تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگراین نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد
معنی همی گوید مکن ما را در این دلق کهندلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد
من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآتا خرقه ها و کهنه ها از فر جان دیباه شد
بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پریکان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

غزل شماره ۵۴۳

یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خودهیکل یارم که مرا می فشرد در بر خود
گاه چو قطار شتر می کشدم از پی خودگاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود
گه چو نگینم به مزد تا که به من مهر نهدگاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود
خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کندخلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود
گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطنگاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود
گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفرگاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود
گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبانگاه مرا خار کند در ره بداختر خود
هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشدتا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود
من به شهادت نشدم مومن آن شاهد جانمومنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود
هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفشتیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود
همپر جبریل بدم ششصد پر بود مراچونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود
حارس آن گوهر جان بودم روزان و شباندر تک دریای گهر فارغم از گوهر خود
چند صفت می کنیش چونک نگنجد به صفتبس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود

غزل شماره ۵۴۴

ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شودچه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شودچونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود
نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شودکار کنی کار کنی جان تو این کاره شود
عزم سفر دارد جان می نهیش بند گرانبرسکلد بند تو را عاقبت آواره شود
چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شودچون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود
عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از اولیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود
شه بچه ای باید کو مشتری لعل بودنادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود
بشنو از قل خدا هست زمین مهد شماگر نبود طفل چرا بسته گهواره شود
چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشیآتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود
گردش این سایه من سخره خورشید حق استنی چو منجم که دلش سخره استاره شود

غزل شماره ۵۴۵

بی تو به سر می نشود با دگری می نشودهر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبریهیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن منآب حیاتی ندهد یا گهری می نشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغانتا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرستبی ره و رای تو شها رهگذری می نشود
چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفرمرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب منتا تو قدم درننهی خود سحری می نشود
دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلیتا به بهارت نرسد او شجری می نشود
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذرزانک از این بحث بجز شور و شری می نشود

غزل شماره ۵۴۶

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شودوارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشدیا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر کی شدت حلقه در زود برد حقه زرخاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شودخاک چه دانست که او غمزه غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبتبی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مراکوه پی مژده تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بودآنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود

غزل شماره ۵۴۷

سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شوددیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود
باده او را نخورم ور نخورم پس کی خوردگر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود
باده او همدل من بام فلک منزل منگر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود
دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برودغم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود

غزل شماره ۵۴۸

چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسدحسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهدکشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری لعل نمود شکریبو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروریو آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد
نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه امگر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد
چرخ سجود می کند خرقه کبود می کندچرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد
جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ماسجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد
دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکترپرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد
سر مکش از چنین سری کآید تاج از آن سرشکبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد
نقد الست می رسد دست به دست می رسدزود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
من که خریده ویم پرده دریده ویمرگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد
گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمیگفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد

غزل شماره ۵۴۹

آب زنید راه را هین که نگار می رسدمژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار راکز رخ نوربخش او نور نثار می رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهانعنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسدغم به کناره می رود مه به کنار می رسد
تیر روانه می رود سوی نشانه می رودما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد
باغ سلام می کند سرو قیام می کندسبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورندروح خراب و مست شد عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی مازان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

غزل شماره ۵۵۰

پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسدآب سیاه درمرو کآب حیات می رسد
نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زندبهر روان عاشقان صد صلوات می رسد
جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شوزانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد
رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شودجذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد
در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن اباکآب حیات خضر را در ظلمات می رسد