قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۵۵۱ تا ۵۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۵۵۱

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بودگر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد توچون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود
آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شدگنج که در زمین بود ماه که در سما بود
با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنمتا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود
ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشدوصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود
هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمشعشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود
هر که رخش چنین بود شاه غلام او شودگر چه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود
این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهمگر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود
چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شودشاهد من رخش بود نرگس او گوا بود
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسدجز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود

غزل شماره ۵۵۲

چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می روددیر به خانه وارسد منزل دور می رود
در عوض بت گزین کزدم و مار همنشینوز تتق بریشمین سوی قبور می رود
شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنشسخت شکست گردنش سخت صبور می رود
زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفسپخته شود از این سپس چون به تنور می رود
صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رودمست خدا نمی رود مست غرور می رود
ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شدموسی وقت خویش شد جانب طور می رود
چند برید جامه ها بست بسی عمامه هاچون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود
آنک ز روم زاده بد جانب روم وارودوان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود
آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شدوان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود
آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بدهیچ گمان مبر که او در بر حور می رود
بانمکان و چابکان جانب خوان حق شدهوان دل خام بی نمک در شر و شور می رود
طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب اوشیر چو گربه می شود میر چو مور می رود
بس که بیان سر تو گر چه به لب نیاوریهمچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

غزل شماره ۵۵۳

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شودداغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توگوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود
جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کندعقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار منخواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییآب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویآن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیاین همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیباغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود
خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ایوز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار منمونس و غمگسار من بی تو به سر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشمسر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بدهم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود

غزل شماره ۵۵۴

این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شودبی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می شود
دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبیدر سر کوی شب روان از عسسی چه می شود
هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان بردکاین دل من ز آتش عشق کسی چه می شود
آن شکر چو برف او وان عسل شگرف اواز سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود
عشق تو صاف و ساده ای بحر صفت گشاده ایچونک در آن همی فتد خار و خسی چه می شود
از تبریز شمس دین دست دراز می کندسوی دل و دل من از دسترسی چه می شود

غزل شماره ۵۵۵

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کندنیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند
بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زندبارخدا تو حکم کن تا به ابد همین کند
چونک ستاره دلم با مه تو قران کنداه که فلک چه لطف ها از تو بر این زمین کند
باده به دست ساقیت گرد جهان همی رودآخر کار عاقبت جان مرا گزین کند
گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کندغیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند
از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کندچون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند
جان چو تیر راست من در کف تست چون کمانچرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند
دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان منزانک مرا به هر نفس لطف تو همنشین کند
سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حقدر تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

غزل شماره ۵۵۶

جور و جفا و دوریی کان کنکار می کندبر دل و جان عاشقان چون کنه کار می کند
هم تک یار یار کو راحت مطلقست اویار ز حکم و داوری با تو چه یار می کند
یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شودیک صفتی خریف را فصل بهار می کند
از صفتی فرشته را دیو و بلیس می کندوز تبشی شب مرا رشک بهار می کند
می زده را معالجه هم به می از چه می کنداشتر مست را ز می باز چه بار می کند
از کف پیر میکده مجلسیان خرف شدهدور ز حد گذشت کو آن که شمار می کند
هست شد آن عدم که او دولت هست ها بودمست شد آن خرد که او یاد خمار می کند
عشرت خشک لب شده آمد و تر همی زندآن تریی که اندر او آب غبار می کند
ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغلتا که نبیند او تو را با کی قرار می کند
جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گلجذبه خارخار بین کان دل خار می کند
مطرب جان بیا بزن تنتن تن تنن تننکاین دل مست از به گه یاد نگار می کند
یاد نگار می کند قصد کنار می کندروح نثار می کند شیر شکار می کند
تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش اوکز بن بامداد او ناله زار می کند
گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس اوتا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند
جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دانجسم جهار می کند روح سرار می کند
دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدیکو بحراک دست او دور سوار می کند
ای همراه راه بین بر سر راه ماه بینلیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند

غزل شماره ۵۵۷

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بودجان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنیگوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکنزانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومریدآن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد اوشاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنوددور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود

غزل شماره ۵۵۸

یار مرا چو اشتران باز مهار می کشداشتر مست خویش را در چه قطار می کشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست اوگردن من به بست او تا به چه کار می کشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برددام دلم به جانب میر شکار می کشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشترانساقی دشت می کند برکه و غار می کشد
رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کلدر دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد
آنک ضمیر دانه را علت میوه می کندراز دل درخت را بر سر دار می کشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ راگر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

غزل شماره ۵۵۹

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کنددشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند
هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبراو ملکست یا بشر بر در ما چه می کند
زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شدهسنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند
ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ایهر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند
گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنیروز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند
ور نه که دوش مست او آمد و درشکست اوپس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند
گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدماین همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند
از تبریز شمس دین سوی که رای می کندبحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند

غزل شماره ۵۶۰

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بودچونک جمال این بود رسم وفا چرا بود
این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شوداین همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود
درد فراق من کشم ناله به نای چون رسدآتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود
لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام اوقاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود
از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کندآن ترشی روی او روح فزا چرا بود
آن ترشی روی او ابرصفت همی شودور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود

غزل شماره ۵۶۱

طوطی جان مست من از شکری چه می شودزهره می پرست من از قمری چه می شود
بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشتخیره بمانده ام که او از گهری چه می شود
باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدمنرگس تازه خیره شد کز شجری چه می شود
جان سپهست و من علم جان سحرست و من شبماین دل آفتاب من هر سحری چه می شود
دل شده پاره پاره ها در نظر و نظاره هاکاین همه کون هر زمان از نظری چه می شود
از غلبات عشق او عقل چه شور می کندوز لمعان جان او جانوری چه می شود
من همگی چو شیشه ام شیشه گریست پیشه امآه که شیشه دلم از حجری چه می شود
باخبران و زیرکان گر چه شوند لعل کانبی خبرند از این کز او بی خبری چه می شود
از تبریز شمس دین راست شود دل و نظرآن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می شود

غزل شماره ۵۶۲

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گرددکه نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد
ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش اوشه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد
اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زایدکه عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد
وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستمرخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد
جهان طورست و من موسی که من بی هوش و او رقصانولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد
برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانانکه گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد
خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالمدر این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد

غزل شماره ۵۶۳

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر داردبه زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کارانبه دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کسیکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می آیدتو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشینکه هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر داردنه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستانمیان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزناگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می داراز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتیحریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانیکه میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

غزل شماره ۵۶۴

همی بینیم ساقی را که گرد جام می گرددز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد
دگر دل دل نمی باشد دگر جان می نیارامدکه آن ماه دل و جان ها به گرد بام می گردد
چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاندچو پخته کرد جان ها را به گرد خام می گردد
دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شدبه دست اوست آن دانه چه گرد دام می گردد
ز گردش فارغست آن مه چه منزل پیش او چه رهبرای حاجت ما دان که چون ایام می گردد
شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهندبه گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد
از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامیز انعامت که این عالم بر آن انعام می گردد
شبی گفتی به دلداری شبت را روز گردانمچو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد
به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کنخراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد
گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق رامی آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد
بده زان باده خوش بو مپرسش مستحقی توازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد
نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقشچه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد
اگر گبرم اگر شاکر تویی اول تویی آخرچو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد
دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولیحدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد

غزل شماره ۵۶۵

اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم داردکه نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد
مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشدبدان در پیش خورشیدش همی دارم که نم دارد
چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش اوخلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم دارد
اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورمکاسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد
مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکمچرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد
غمش در دل چو گنجوری دلم نور علی نوریمثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد
چو خورشیدست یار من نمی گردد بجز تنهاسپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد
مسلمان نیستم گبرم اگر ماندست یک صبرمچه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد
ز درد او دهان تلخست هر دریا که می بینیز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد
به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرقبپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد
خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزدبدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد
طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوشطبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد
اگر شان متهم داری بمانی بند بیماریکسی برخورد از استا که او را محترم دارد
خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغاکه غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد

غزل شماره ۵۶۶

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزددو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد
شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باریچنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد
نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادمچو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد
ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانستقرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد
سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازیرخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد
برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شودرافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد
چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتشاگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد

غزل شماره ۵۶۷

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشدنشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشیتو خود این را روا داری وانگه این روا باشد
نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارمببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد
بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالبدلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد
در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم منچه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد
دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچانبگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد
بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشینحذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد
فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرمبپرس از شاه کشمیرم کسی را کآشنا باشد
خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانستبیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد
خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشدسبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد
خریدی خانه دل را دل آن توست می دانیهر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد
قماشی کان تو نبود برون انداز از خانهدرون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد
مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالممسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد
که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسیقبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد
برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیردبه شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد
زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیرانز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد
خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخربیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد

غزل شماره ۵۶۸

چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشدچو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارشتو لطف آفتابی بین که در شب ها نهان باشد
دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانهبه گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینشهمیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد
بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق راهزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
هر آن آتش که می زاید غم و اندیشه را سوزدبه هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد
یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداریظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد
یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزییکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد
اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابههمان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد
دل آواره ما را از آن دلبر خبر آیدشبی استاره ما را به ماه او قران باشد
چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما راهوای سست بی آن دم مثال نردبان باشد
کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمدمکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
چو چشم چپ همی پرد نشان شادی دل دانچو چشم دل همی پرد عجب آن چه نشان باشد
بسی کمپیر در چادر ز مردان برده عمر و زرمبین چادر تو آن بنگر که در چادر نهان باشد
بسی ماه و بسی فتنه به زیر چادر کهنهبسی پالانیی لنگی که در برگستوان باشد
بسی خرگه سیه باشد در او ترکی چو مه باشدچه غم داری تو از پیری چو اقبالت جوان باشد
بریزد صورت پیرت بزاید صورت بختتز ابر تیره زاید او که خورشید جهان باشد
کسی کو خواب می بیند که با ماهست بر گردونچه غم گر این تن خفته میان کاهدان باشد
معاذالله که مرغ جان قفص را آهنین خواهدمعاذالله که سیمرغی در این تنگ آشیان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داریسخن با گوش و هوشی گو که او هم جاودان باشد

غزل شماره ۵۶۹

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمدنگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمدخرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شدشفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقانطبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمدوصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمدشقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گرددمهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دل ها را بخنداندمیی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابدشهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست اوولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمدو او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آیدرها کن حرف بشمرده که حرف بی شمار آمد

غزل شماره ۵۷۰

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمدخوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان داردبه دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربتهمی گوید خوشم زیرا خوشی ها زان دیار آمد
سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصیبه گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد
بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک بادکه زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد
همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانیبدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حقکه هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیباروبه هندستان آب و گل به امر شهریار آمد
ببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبرکه ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد

غزل شماره ۵۷۱

بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماندجمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند
به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آوارهکه از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند
سقای روح یک باده ز جام غیب دردادهببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند
به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیمارانو من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند
در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونسنهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند
بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شبنه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند
چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلاداللهببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند
فلک بازار کیوانست در او استاره گردان استشب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند
جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاریولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند

غزل شماره ۵۷۲

ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانندز زخم تیغ فردیت همه جانند و بی جانند
تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشیدرآ در دین بی خویشی که بس بی خویش خویشانند
چه دریاها که می نوشند چو دریاها همی جوشنداگر چه خود که خاموشند دانااند و می دانند
در آن دریای پرمرجان یکی قومند همچون جانورای گنبد گردان براق جان همی رانند
ایا درویش باتمکین سبک دل گرد زوتر هینمیان بزم مردان شین که ایشان جمله رندانند
ملوکانند درویشان ز مستی جمله بی خویشاناگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند
ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزندو کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند

غزل شماره ۵۷۳

برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گویدبه بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید
به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تنمیان بندد به خدمت روز و شب ها این سمر گوید
همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهیولیکن عقل استادست او مشروحتر گوید
درآید سنگ در گریه درآید چرخ در کدیهز عرش آید دو صد هدیه چو او درس نظر گوید
هزاران سیمبر بینی گشاییده بر او سینهچو آن عنبرفشان قصه نسیم آن سحر گوید
که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گویدکه را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید
حدیث عشق جان گوید حدیث ره روان گویدحدیث سکر سر گوید حدیث خون جگر گوید

غزل شماره ۵۷۴

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزدقیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزددو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچدچراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آیدبجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراندز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرداز آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

غزل شماره ۵۷۵

ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشدالا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد
الا ای قادر قاهر ز تن پنهان به دل ظاهرزهی پیدای پنهانم تو را خانه کجا باشد
تو گویی خانه خاقان بود دل های مشتاقانمرا دل نیست ای جانم تو را خانه کجا باشد
بود مه سایه را دایه به مه چون می رسد سایهبگو ای مه نمی دانم تو را خانه کجا باشد
نشان ماه می دیدم به صد خانه بگردیدماز این تفتیش برهانم تو را خانه کجا باشد