قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۵۷۶ تا ۶۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۵۷۶

دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشدکنون من هم نمی گنجم کز او این خانه پر باشد
ز شیرینی حدیثش شب شکافیدست جان را لبعجب دارم که می گوید حدیث حق مر باشد
غذاها از برون آید غذای عاشق از باطنبرآرد از خود و خاید که عاق چون شتر باشد
سبک رو همچو پریان شو ز جسم خویش عریان شومسلم نیست عریانی مر آن کس را که عر باشد
صلاح الدین به صید آمد همه شیران بود صیدشغلام او کسی باشد که از دو کون حر باشد

غزل شماره ۵۷۷

چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشداز آن گوشه چه می تابد عجب آن لعل کان باشد
چیست از دور آن گوهر عجب ماهست یا اخترکه چون قندیل نورانی معلق ز آسمان باشد
عجب قندیل جان باشد درفش کاویان باشدعجب آن شمع جان باشد که نورش بی کران باشد
گر از وی درفشان گردی ز نورش بی نشان گردینگه دار این نشانی را میان ما نشان باشد
ایا ای دل برآور سر که چشم توست روشنتربمال آن چشم و خوش بنگر که بینی هر چه آن باشد
چو دیدی تاب و فر او فنا شو زیر پر اوازیرا بیضه مقبل به زیر ماکیان باشد
چو ما اندر میان آییم او از ما کران گیردچو ما از خود کران گیریم او اندر میان باشد
نماید ساکن و جنبان نه جنبانست و نه ساکننماید در مکان لیکن حقیقت بی مکان باشد
چو آبی را بجنبانی میان نور عکس اوبجنبد از لگن بینی و آن از آسمان باشد
نه آن باشد نه این باشد صلاح الحق و دین باشداگر همدم امین باشد بگویم کان فلان باشد

غزل شماره ۵۷۸

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشدمرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطانکه تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستموگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گرددکی قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلشبمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد
بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهرهبرم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد
بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه راوگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدمامیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرمچه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد
زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصرزهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورتبپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرممرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزیتو خامش تا زبان ها خود چو دل جنبان من باشد

غزل شماره ۵۷۹

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمدمگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد
سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدندوجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد
دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیلامین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد
ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتندهمه خاکیش پاکی شد زیان ها جمله سود آمد
ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیدهچو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد
نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذتازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد
بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از توکجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد
همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمدیکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد
ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده ستحجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد

غزل شماره ۵۸۰

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمدمیان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد
بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان راکه بزم روح گستردند و باده بی خمار آمد
قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بینکز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد
چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزدچو او باشد قرار جان چرا جان بی قرار آمد
درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چارهکه آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد
چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمدکه لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد
رود جان بداندیشش به شمشیر و کفن پیششکه هرک از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد
نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخرکه عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد
اگر چه لطف شمس الدین تبریزی گذر داردز باد و آب و خاک و نار جان هر چهار آمد

غزل شماره ۵۸۱

مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمدزمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد
درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبانصبا برخواند افسونی که گلشن بی قرار آمد
سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگرچمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد
بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمدچو نرگس چشمکش می زد که وقت اعتبار آمد
چه گفت آن بید سرجنبان که از مستی سبک سر شدچه دید آن سرو خوش قامت که رفت و پایدار آمد
قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کف هاشانکه تصویرات زیباشان جمال شاخسار آمد
هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبرثنا و حمد می خواند که وقت انتشار آمد
چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکوبگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد
بفرمودند گل ها را که بنمایید دل ها رانشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد
به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضرکه گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد
جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگروکه این عشقی که من دارم چو تو بی زینهار آمد
چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کنجوابش داد کاین سجده مرا بی اختیار آمد
منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربتمرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد
برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخبر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد
رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان روبه گل گفت او نمی داند که دلبر بردبار آمد
چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولیبرای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد
کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می خنددچرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد
کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشدجفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد
زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسفپی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد
خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادمکه این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد
که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمانمرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد
هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسهدرون سینه زن پنهان دمی که بی شمار آمد

غزل شماره ۵۸۲

اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیندبه جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند
ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست اوکه معلوم ست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند
خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمی گنجددو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد بیند
شب قدرست وصل او شب قبرست هجر اوشب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند
خنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشبشود همچون سحر خندان عطای بی عدد بیند
برو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرمکه حیفست آن که بیگانه در این شب قد و خد بیند
شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانشکه تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند
ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باریکه هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند

غزل شماره ۵۸۳

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آیدبیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان راولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید
هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشددو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید
یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایحشود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید
غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرمغلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید
هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابدیقین می دان که نام او جنید و بایزید آید
درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایانکه از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید
خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریاامان یابند از موجی کز این بحر سعید آید
چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدینباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

غزل شماره ۵۸۴

یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر داردنمی خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد
دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهردل سنگین نمی خواهم که پندار گهر دارد
ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشتهز مالش های غم غافل به مالنده عبر دارد

غزل شماره ۵۸۵

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیردمرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندددل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبدازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارمتو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدینشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد

غزل شماره ۵۸۶

سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشدندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد
مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهددو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد
ز بدحالی نمی نالد دو چشم از غم نمی مالدکه او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد
نه روز بخت می خواهد نه شب آرام می جویدمیان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد
دو کاشانه ست در عالم یکی دولت یکی محنتبه ذات حق که آن عاشق از این هر دو به درباشد
ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست اواز این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد
دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جویدقبا کی جوید آن جانی که کشته آن کمر باشد
اگر عالم هما گیرد نجوید سایه اش عاشقکه او سرمست عشق آن همای نام ور باشد
اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشدوگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد
ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می گویمخداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد

غزل شماره ۵۸۷

صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمدچو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه داردبه خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزدکجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانهبرو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمدهوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد
ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدیچه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتیحکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبانکه او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد

غزل شماره ۵۸۸

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمداگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد
ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خوارهمیان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد
بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستمبه جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدمچو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد
پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزیولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد
اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرمازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد
تویی شاها و دیرینه مقام تست این سینهنمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد
شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتمنمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد
مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمدبرید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد

غزل شماره ۵۸۹

شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمدکنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد
ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنیعروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد
بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بینکه یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد
بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز منبه رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد
زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندمبه یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد
سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شدکه تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد
چو حلواهای بی آتش رسید از دیگ چوبین خوشسر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد
به گوش غنچه نیلوفر همی گوید که یا عبهرباستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلنمکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد
خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرتکه نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد

غزل شماره ۵۹۰

سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بودچو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شایدسفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود
مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخاییکمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود
بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر توکه تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود
ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادستسقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینیدر آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود
دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سردگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگلبه غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود

غزل شماره ۵۹۱

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می آیدمگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می آید
شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودیو یا یوسف بدین زودی از آن بازار می آید
چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست اینمگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می آید
سبوی می چه می جویی دهانش را چه می بوییتو پنداری که او چون تو از این خمار می آید
چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در رهچه نقصان حشمت مه را که بی دستار می آید
چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گلاز آن میخانه چون مستان چه ناهموار می آید
مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابشکه او در حلقه مستان چنین بسیار می آید
گلستان می شود عالم چو سروش می کند سیرانقیامت می شود ظاهر چو در اظهار می آید
همه چون نقش دیواریم و جنبان می شویم آن دمکه نور نقش بند ما بر این دیوار می آید
گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گرددگهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید
خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر منز شرم آن پری چهره به استغفار می آید

غزل شماره ۵۹۲

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماندبگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتدبه امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویرانبهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباریکف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند
مترسان دل مترسان دل ز سختی های این منزلکه آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند
رایناکم رایناکم و اخرجنا خفایاکمفان لم تنتهوا عنها فایانا و ایاکم
و ان طفتم حوالینا و انتم نور عینانافلا تستیاسوا منان فان العیش احیاکم
شکسته بسته تازی ها برای عشقبازی هابگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند
چو من خود را نمی یابم سخن را از کجا یابمهمان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند

غزل شماره ۵۹۳

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آیدتو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست اومرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیریدکه کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شدنخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می آید
روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمدعلم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید
در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهیکه اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید

غزل شماره ۵۹۴

امروز جمال تو سیمای دگر داردامروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستستامروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمی گنجدوان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاستدانم که از او عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیرافکن پیداست در آن چشمشکو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سوداکو برتر از این سودا سودای دگر دارد
گر پا نبود عاشق با پر ازل پردور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد
دریای دو چشم او را می جست و تهی می شدآگاه نبد کان در دریای دگر دارد
در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردماین جاش چه می جستی کو جای دگر دارد
امروز دلم عشقست فردای دلم معشوقامروز دلم در دل فردای دگر دارد
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبودکز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد

غزل شماره ۵۹۵

آن را که درون دل عشق و طلبی باشدچون دل نگشاید در آن را سببی باشد
رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانیوقت سحری آید یا نیم شبی باشد
جانی که جدا گردد جویای خدا گردداو نادره ای باشد او بوالعجبی باشد
آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیندصاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد
آن کس که چنین باشد با روح قرین باشددر ساعت جان دادن او را طربی باشد
پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آیدجانش چو به لب آید با قندلبی باشد
چون تاج ملوکاتش در چشم نمی آیداو بی پدر و مادر عالی نسبی باشد
خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدادر جمع سبک روحان هم بولهبی باشد

غزل شماره ۵۹۶

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آیدجان از مزه عشقش بی گشن همی زاید
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویشهم خیره همی خندد هم دست همی خاید
هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانشتا جان نشود حیران او روی ننماید
هر چیز که می بینی در بی خبری بینیتا باخبری والله او پرده بنگشاید
دم همدم او نبود جان محرم او نبودو اندیشه که این داند او نیز نمی شاید
تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیدهبا این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
دو لشکر بیگانه تا هست در این خانهدر چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
در زیر درخت او می ناز به بخت اوتا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بیندل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

غزل شماره ۵۹۷

امروز جمال تو بر دیده مبارک بادبر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خنددای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیدهدل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدمنوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تواز باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد

غزل شماره ۵۹۸

یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابدتا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
آن بخت که را باشد کآید به لب جوییتا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد
یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسفاو بوی پسر جوید خود نور بصر یابد
یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلویدر دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد
یا موسی آتش جو کآرد به درختی روآید که برد آتش صد صبح و سحر یابد
در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمناز خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی رااندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
شمشیر به کف عمر در قصد رسول آیددر دام خدا افتد وز بخت نظر یابد
یا چون پسر ادهم راند به سوی آهوتا صید کند آهو خود صید دگر یابد
یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آیدتا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد
یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران هاناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد
ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانهاز نور الم نشرح بی شرح تو دریابد
هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامیگر پاش فروماند از عشق دو پر یابد

غزل شماره ۵۹۹

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابدوان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشبکان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادقکز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشدتا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازیآموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جومی گردد در خرمن تا مشت کهی یابد
بالش چو نمی یابد از اطلس روی توباشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
زان نعل تو در آتش کردند در این سوداتا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کنتا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدشتا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

غزل شماره ۶۰۰

جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارددر جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
گر بشکند این جامم من غصه نیاشاممجامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جامست تن خاکی جانست می پاکیجامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله داردساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشدتیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد
عقلی که بر این روزن شد حارس این خانهخاک در او گردد گر علم و عمل دارد
شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیندکی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد
از آب حیات او آن کس که کشد گردندر عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد
خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشداما کر و فر خود در برج حمل دارد
جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدمنیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد
چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقصاز غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد