قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۶۰۱ تا ۶۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۶۰۱

آن عشق که از پاکی از روح حشم داردبشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد
گر جسم تنک دارد جان تو سبک داردهر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد
گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دلکو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد
ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدیبنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد
ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشتهبازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد
آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینهآن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد
این عشق همی گوید کان کس که مرا جویدشرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد
من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهمبیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد
القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شدانصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

غزل شماره ۶۰۲

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم داردوان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور توهر چند که جور تو بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو وی تابش نور از توای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود حشمش نبود خورشید بود تنهاآخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفتهدر سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد
گفتم به نگار من کز جور مرا مشکنگفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد
تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیداآن در بت من باشد یا شکل بتم دارد
شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شدوالله که بسی منت بر لوح و قلم دارد

غزل شماره ۶۰۳

گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان داردور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد
ای در غم بیهوده از بوده و نابودهکاین کیسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد
در شام اگر میری زینی به کسی بخشدجانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شهوالله که نیندیشد هر زنده که جان دارد
دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشمدیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد
چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلمتو عقل بسی آن را کو چون تو شبان دارد
گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر منآن را که تویی طاعت از خوف امان دارد
ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزهکوزه چه کند آن کس کو جوی روان دارد
تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مردهمن وقف کسی باشم کو جان و جهان دارد
تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما رازیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد
شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمدکان چرخ چه چرخست آن کان جا سیران دارد

غزل شماره ۶۰۴

هرک آتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهشزیرا رسن زلفش در دست رسن دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شدگر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
صد مه اگر افزاید در چشم خوشش نایدبا تنگی چشم او کان خوب ختن دارد
از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا داردیا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد
گر صورت شمع او اندر لگن غیرستبر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد
گر با دگرانی تو در ما نگرانی توما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد
بس مست شدست این دل وز دست شدست این دلگر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد
شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانستدر بیشه جان ما آن شیر وطن دارد

غزل شماره ۶۰۵

ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازدای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها رااو چیز دگر داند او چیز دگر سازد
در بحر عجایب ها باشد بجز از گوهراما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد
جز آب دگر آبی از نادره دولابیبی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد
بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابهچون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد
بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغنبنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد
جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفتهاز بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد
ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهیبر گرد میان من دو دست کمر سازد
می خندد این گردون بر سبلت آن مفتونخود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد
آن خر به مثال جو در زر فکند خود راغافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد
بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردمخود گوید جانانی کز گوش بصر سازد

غزل شماره ۶۰۶

با تلخی معزولی میری بنمی ارزدیک روز همی خندد صد سال همی لرزد
خربندگی و آنگه از بهر خر مردهبهر گل پژمرده با خار همی سازد
زنهار نخندی تو تا اوت نخنداندزیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد
ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردتتا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد
ای خسته افتاده بنگر که که افکندتچون درنگری او را هم اوت برانگیزد
گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویششیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد

غزل شماره ۶۰۷

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزدبی سر شو و بی سامان یعنی بنمی ارزد
چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدیبرخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد
در عشق چنان چوگان می باش به سر گردانچون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد
بی پا شد و بی سر شد تا مرد قلندر شدشاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد
چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردیخاک توم ای سلطان یعنی بنمی ارزد
بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم منآن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد
چون مردم دیوانه ویران کنم این خانهآن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد
تا دل به قمر دادم از گردش او شادمچون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد

غزل شماره ۶۰۸

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشدسیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد
آب حیوان ایمان خاک سیهی کفرانبر آتش تو هر دو ماننده خس باشد
جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شددل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد
شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشانبا کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد
ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین راوان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد
ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس روچون شمع تنت جان شد نی پیش و نی پس باشد
شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالاتا جز من پابرجا خود دست مرس باشد

غزل شماره ۶۰۹

در خانه غم بودن از همت دون باشدو اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزیزین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی درد تو از آن باشدوان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشدهر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد
سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجدپرواز چنین مرغی از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاریآن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد
جام می موسی کش شمس الحق تبریزیتا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد

غزل شماره ۶۱۰

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شدآواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگزوان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گرددآن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگزوان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده من لیکنبی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میردماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخرآن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

غزل شماره ۶۱۱

ای خفته شب تیره هنگام دعا آمدوی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد
بنگر به سوی روزن بگشای در توبهپرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد
از جرم و جفاجویی چون دست نمی شوییبر روی بزن آبی میقات صلا آمد
زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آریسودت نکند حسرت آنگه که قضا آمد
زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشدآن نور شود گلشن چون نور خدا آمد

غزل شماره ۶۱۲

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمدبگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شدمعشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمدشد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفتهر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
از لذت جام تو دل ماند به دام توجان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکستهبس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دمبر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

غزل شماره ۶۱۳

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمدوان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمدور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبیاز منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زدنک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
آمد شه معراجی شب رست ز محتاجیگردون به نثار او با دامن زر آمد
موسی نهان آمد صد چشمه روان آمدجان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغاعیسی نخورد حلوا کاین آخر خر آمد
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالمدر جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگزچون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغکز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد
باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خوزو پرس خبرها را کو کان خبر آمد

غزل شماره ۶۱۴

آن بنده آواره بازآمد و بازآمدچون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جاندر را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سربر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیدهکان را که گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وی گر فرق کنم از میپس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشدکی بیند رویش را چشمی که فرازآمد
من ترک سفر کردم با یار شدم ساکنوز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد
ای دل چو در این جویی پس آب چه می جوییتا چند صلا گویی هنگام نماز آمد

غزل شماره ۶۱۵

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستانددیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانهآن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالمدیوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بی سر همه چشمست اوکز دیده جان خود لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهیبا خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاریتا باز شود کاری زان طره که بفشاند
دیوانه دگر سانست او حامله جانستچشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند
زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهیتبریز همه عالم زو نور نو افشاند

غزل شماره ۶۱۶

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داندجز پادشه بی چون قدر تو کجا داند
عالم ز تو پرنورست ای دلبر دور از توحق تو زمین داند یا چرخ سما داند
این پرده نیلی را بادیست که جنبانداین باد هوایی نی بادی که خدا داند
خرقه غم و شادی را دانی که که می دوزدوین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند
اندر دل آیینه دانی که چه می تابدداند چه خیالست آن آن کس که صفا داند
شقه علم عالم هر چند که می رقصدچشم تو علم بیند جان تو هوا داند
وان کس که هوا را هم داند که چه بیچارستجز حضرت الاالله باقی همه لا داند
شمس الحق تبریزی این مکر که حق داردبی مهره تو جانم کی نرد دغا داند

غزل شماره ۶۱۷

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیندجان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
سر از پی آن باید تا مست بتی باشدپا از پی آن باید کز یار تعب بیند
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پردعقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و عجایب هامحجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند
عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سوچون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند
ارزد که برای حج در ریگ و بیابان هابا شیر شتر سازد یغمای عرب بیند
بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دلکز لعل لب یاری او لذت لب بیند
بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگرکان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند

غزل شماره ۶۱۸

چون جغد بود اصلش کی صورت باز آیدچون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید
چون افتد شیر نر از حمله حیز و غروز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید
پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچکپا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید
بگشای به امیدی تو دیده جاویدیتا تابش خورشیدش از عرش فرازآید
چنگا تو سری برکن در حلقه سر اندر کنتو خویش تهیتر کن تا چنگ به ساز آید

غزل شماره ۶۱۹

آن صبح سعادت ها چون نورفشان آیدآن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاندتن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک بارهچون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفتهبا قد به خم رفته در حین به میان آید
دل مریم آبستن یک شیوه کند با منعیسی دوروزه تن درگفت زبان آید
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشداین رقص کنان باشد آن دست زنان آید
شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدمآن جا و مکان در دم بی جان و مکان باشد

غزل شماره ۶۲۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آیدوز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بنددشکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید اومی مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شدزیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزماندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستیدر گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازیآن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از توغم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کسزیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشمبینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوشجان تازه کند زیرا صحرای تو می آید

غزل شماره ۶۲۱

در تابش خورشیدش رقصم به چه می بایدتا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی اوهر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحیتا ذره شود خود را می کوبد و می ساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جازیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تنکز دست گران جانی انگشت همی خاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانیچون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبیعمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزلتا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدینهم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید

غزل شماره ۶۲۲

جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می رویداز بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید
هر جا که نهی پایی از خاک بروید سروز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید
روزی که بپرد جان از لذت بوی توجان داند و جان داند کز دوست چه می بوید
یک دم که خمار تو از مغز شود کمترصد نوحه برآرد سر هر موی همی موید
من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارممی کاهم تا عشقت افزاید و افزوید
جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزیبی پای چو کشتی ها در بحر همی پوید

غزل شماره ۶۲۳

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باداز جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خورتا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردیای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شدحلوا شده کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران راای سینه بی کینه غوغات مبارک باد
این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شددریاش همی گوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت بادای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیدهپرهات بروییده پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردیکالای عجب بردی کالات مبارک باد

غزل شماره ۶۲۴

هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبدخورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
آن را که بخنداند خوش دست برافشاندوان را که بترساند دندان به دعا کوبد
مستست از آن باده با قامت خم دادهاین چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد
این عشق که مست آمد در باغ الست آمدکانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد
گر عشق نی مستستی یا باده پرستستیدر باغ چرا آید انگور چرا کوبد
تو پای همی کوبی و انگور نمی بینیکاین صوفی جان تو در معصره ها کوبد
گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدمچون باغ تو را باشد انگور که را کوبد
همخرقه ایوبی زان پای همی کوبیهر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد
از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمدوان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد
ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جوییدباشد که سعادت پا در پای شما کوبد
این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جانباشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد
پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودیتا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد
پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابیبا طایر معراجی تا فوق هوا کوبد
خاموش کن و بی لب خوش طال بقا می زنمی ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد

غزل شماره ۶۲۵

گر ماه شب افروزان روپوش روا داردگیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد
گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بواز خنبش روحانی صد گونه گوا دارد
آن مه چو گریزانه آید سپس خانهلیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد
غم گر چه بود دشمن گوید سر او با منبا مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد