غزل شماره ۶۲۶
هر کآتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شدور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
جانیست تو را ساده نقش تو از آن زادهدر ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد
آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشینهر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد
گه جانب دل باشد گه در غم گل باشدماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد
کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگهکی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد
می خاید چون اشتر یعنی که دهانم پرخاییدن بی لقمه تصدیق ذقن دارد
مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شوگه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد
چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردشتا یار نعم گوید کر گفتن لن دارد
چون مست نعم گشتی بی غصه و غم گشتیپس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد
گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوشلیکن همه گوهرها دریای عدن دارد
غزل شماره ۶۲۷
عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درددیوانه همی گردد تدبیر همی درد
تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشقکز آتش عشق او تقصیر همی درد
تا حال جوان چه بود کان آتش بی علتدراعه تقوا را بر پیر همی درد
صد پرده در پرده گر باشد در چشمیابروی کمان شکلش از تیر همی درد
مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آیداز چنگل تعجیلش تاخیر همی درد
این عالم چون قیرست پای همه بگرفتهچون آتش عشق آید این قیر همی درد
شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرستپیراهن هر صبری زان میر همی درد
غزل شماره ۶۲۸
ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازدخوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد
ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تویا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد
ای عقل تو به باشی در دانش و در بینشیا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد
ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابیچیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد
بیخود شده آنم سرگشته و حیرانمگاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد
دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرینوز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد
آن جمله گهرها را اندرشکند در عشقوان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد
شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما رادر فعل کند تیغی در ذات سپر سازد
غزل شماره ۶۲۹
عاشق چو منی باید می سوزد و می سازدور نی مثل کودک تا کعب همی بازد
مه رو چو تویی باید ای ماه غلام توتا بر همه مه رویان می چربد و می نازد
عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشیبا خلق نپیوندد با خویش نپردازد
فارس چو تویی باید ای شاه سوار منکز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردنای شاه که او خود را در عشق دراندازد
چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دانچندان که کشش بیند سوی تو همی یازد
باری دل و جان من مستست در آن معدنهر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه اودر بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد
آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونشآن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزیباشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد
غزل شماره ۶۳۰
گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشدچون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد
بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستتبر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد
وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دیهر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد
خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودااندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد
آن چاره همی کردم آن مات نمی آمدآن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد
از مات تو قوتی کن یاقوت شو او را توتا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد
غزل شماره ۶۳۱
نومید مشو جانا کاومید پدید آمداومید همه جان ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستتکان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندانکان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستورییوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب توآن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمدوی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالاروزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کنآن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد
غزل شماره ۶۳۲
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمدبرگیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردونکان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویانکان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سوداییکان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستش داوود نبی مستشتا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا مابر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گرددزو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
برخیز به میدان رو در حلقه رندان رورو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غم هاش همه شادی بندش همه آزادییک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقمجز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسنرو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد
غزل شماره ۶۳۳
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمدوان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمدچیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمدوان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینهدی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همی جستم دی من به چراغ او راامروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در برزان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بینوان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمدوز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادیوان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردمیا رب چه سعادت ها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشموقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
وقتست که درتابم چون صبح در این عالموقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما بردند مرا جاناجایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد
غزل شماره ۶۳۴
نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیندوز سوختگان ره گرمی و طلب بیند
گر سجده کنان آید در امن و امان آیدور بی ادبی آرد سیلی و ادب بیند
حکمی که کند یزدان راضی بود و شادانور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند
گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آیدور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند
گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویرانجان خضری باید تا جان سبب بیند
آمد شعبان عمدا از بهر برات ماتا روزی و بی روزی از بخشش رب بیند
ماه رمضان آمد آن بند دهان آمدزد بر دهن بسته تا لذت لب بیند
آمد قدح روزه بشکست قدح ها راتا منکر این عشرت بی باده طرب بیند
سغراق معانی را بر معده خالی زنمعشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند
با غره دولت گو هم بگذرد این نوبتچون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند
نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شوتا برف وجود تو خورشید عرب بیند
خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گویدکو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند
غزل شماره ۶۳۵
مستان می ما را هم ساقی ما بایدبا آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گهوالله که کلاه از شه بستاند و برباید
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرمتا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی راتا باد نپیماید تا باده بپیماید
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرمنی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
چون شمع بسوزاند پروانه مسکین راچون جعد براندازد چون چهره بیاراید
پروانه چو بی جان شد جانیش دهد نسیهوان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
رطلی ز می باقی کز غایت راواقیهر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزیچندانک بیفزایی این باده بیفزاید
غزل شماره ۶۳۶
بمیرید بمیرید در این عشق بمیریددر این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدکز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندانچو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبابر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآییدچو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگستهم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
غزل شماره ۶۳۷
برانید برانید که تا بازنمانیدبدانید بدانید که در عین عیانید
بتازید بتازید که چالاک سواریدبنازید بنازید که خوبان جهانید
چه دارید چه دارید که آن یار نداردبیارید بیارید در این گوش بخوانید
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بدبگویید بگویید اگر مست شبانید
شرابیست شرابیست خدا را پنهانیکه دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید
دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزدز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید
گشادست گشادست سر خابیه امروزکدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید
صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباحسبک روح کند راح اگر سست و گرانید
رسیدند رسیدند رسولان نهانیدرآرید درآرید برونشان منشانید
دریغا و دریغا که در این خانه نگنجندکه ایشان همه کانند و شما بند مکانید
مبادا و مبادا که سر خویش بگیریدکه ایشان همه جانند و شما سخره نانید
بکوشید بکوشید که تا جان شود این تننه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید
زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانستدر آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید
سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیستعروسی همه آن جاست شما طبل زنانید
خموشید خموشید خموشانه بنوشیدبپوشید بپوشید شما گنج نهانید
به دیدار نهانید به آثار عیانیدپدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیزپراکنده به هر خانه چو خورشید روانید
در این بحر در این بحر همه چیز بگنجدمترسید مترسید گریبان مدرانید
دهان بست دهان بست از این شرح دل منکه تا گیج نگردید که تا خیره نمانید
غزل شماره ۶۳۸
ملولان همه رفتند در خانه ببندیدبر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
به معراج برآیید چو از آل رسولیدرخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
چو او ماه شکافید شما ابر چراییدچو او چست و ظریفست شما چون هلپندید
ملولان به چه رفتید که مردانه در این راهچو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید
چو مه روی نباشید ز مه روی متابیدچو رنجور نباشید سر خویش مبندید
چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیایدمدانید که چونید مدانید که چندید
چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتیدچو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید
چو در کان نباتید ترش روی چراییدچو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید
چنین برمستیزید ز دولت مگریزیدچه امکان گریزست که در دام کمندید
گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیستمپیچید مپیچید بر استیزه مرندید
چو پروانه جانباز بسایید بر این شمعچه موقوف رفیقید چه وابسته بندید
از این شمع بسوزید دل و جان بفروزیدتن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید
ز روباه چه ترسید شما شیرنژادیدخر لنگ چرایید چو از پشت سمندید
همان یار بیاید در دولت بگشایدکه آن یار کلیدست شما جمله کلندید
خموشید که گفتار فروخورد شما راخریدار چو طوطیست شما شکر و قندید
غزل شماره ۶۳۹
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدیآنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شدآن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شیشه بدل شدبنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعله ها مردآن مشعله زین روزن اسرار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محضستکز جوشش آن قلزم زخار برآمد
یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیستکآدم ز تک صلصل فخار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دیدامروز در این لشکر جرار برآمد
گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شداز برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها کن بنگر آینه عینکان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدست مگوییدکز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد
غزل شماره ۶۴۰
تا باد سعادت ز محمد خبر افکندزان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
از حال گدا نیست عجب گر شود او پستتیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند
روزی پسر ادهم اندر پی آهومانند فلک مرکب شبدیز برافکند
دادیش یکی شربت کز لذت و بویشمستیش به سر برشد و از اسب درافکند
گفتند همه کس به سر کوی تحیرمسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند
از نام تو بود آنک سلیمان به یکی مرغدر ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند
از یاد تو بود آنک محمد به اشارتغوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند
غزل شماره ۶۴۱
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتادکز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسنتا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشیدبس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حمله او دیدبفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلشدر غارت شکر همه ما را حشر افتاد
خونی بک هجران به هزیمت علم انداختبر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیتگفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد
غزل شماره ۶۴۲
در خانه نشسته بت عیار کی داردمعشوق قمرروی شکربار کی دارد
بی زحمت دیده رخ خورشید که بیندبی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد
گفتی به خرابات دگر کار ندارمخود کار تو داری و دگر کار کی دارد
زندان صبوحی همه مخمور خمارندای زهره کلید در خمار کی دارد
ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشقآن کان شکرهای به قنطار کی دارد
یک غمزه دیدار به از دامن دیناردیدار چو باشد غم دینار کی دارد
جان ها چو از آن شیر ره صید بدیدنداکنون چو سگان میل به مردار کی دارد
چون عین عیانست ز اقرار کی لافداقرار چو کاسد شود انکار کی دارد
ای در رخ تو زلزله روز قیامتدر جنت حسن تو غم نار کی دارد
با غمزه غمازه آن یار وفاداراندیشه این عالم غدار کی دارد
گفتی که ز احوال عزیزان خبری دهبا مخبر خوبت سر اخبار کی دارد
ای مطرب خوش لهجه شیرین دم عارفیاری ده و برگو که چنین یار کی دارد
بازار بتان از تو خرابست و کسادستبازار چه باشد دل بازار کی دارد
امروز ز سودای تو کس را سر سر نیستدستار کی دارد سر دستار کی دارد
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدااز پار کی گوید غم پیرار کی دارد
غزل شماره ۶۴۳
در کوی خرابات مرا عشق کشان کردآن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتماو روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانهکز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شدکز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشتبغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
آن کس که ورا کرد به تقلید سجودیفرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
آن ها که بگفتند که ما کامل و فردیمسرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
سلطان عرفناک بدش محرم اسرارتا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشقجبریل امین را ز پی خویش دوان کرد
غزل شماره ۶۴۴
تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شدهر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یاجوج و چو ماجوجهر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانندگر باس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنجآخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد
زان روز که دیدیمش ما روزفزونیمخاری که ورا جست گلستان یقین شد
هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بستوان سنگ سیه نیز از او لعل ثمین شد
بسیار زمین ها که به تفصیل فلک شدبسیار یسار از کف اقبال یمین شد
گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شدور رهزن دین بود کنون قدوه دین شد
گر چاه بلا بود که بد محبس یوسفاز بهر برون آمدنش حبل متین شد
هر جزو چو جندالله محکوم خداییستبر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد
خاموش که گفتار تو ماننده نیلستبر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد
خاموش که گفتار تو انجیر رسیدستاما نه همه مرغ هوا درخور تین شد
غزل شماره ۶۴۵
بار دگر آن آب به دولاب درآمدوان چرخه گردنده در اشتاب درآمد
بار دگر آن جان پر از آتش و از آبدر لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
بار دگر آن صورت پنهانی عالماز روزن جان دوش چو مهتاب درآمد
خورشید که می درد از او مشرق و مغرباز لطف بود گر به سطرلاب درآمد
بار دگر آن صبح بخندید و بتابیدتا خفته صدساله هم از خواب درآمد
بار دگر آن قاضی حاجات ندا کردخیزید که آن فاتح ابواب درآمد
بار دگر از قبله روان گشت رسالتدر گوش محمد چو به محراب درآمد
چون رفت محمد به در خیبر ناسوتنقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد
از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شدوز بیم مسبب همه اسباب درآمد
آری لقبش بود سعادت بک عالمزان پیش که اشخاص به القاب درآمد
بگشاد محمد در خمخانه غیبیبسیار کسادی به می ناب درآمد
از بهر دل تشنه و تسکین چنین خونآن جام می لعل چو عناب درآمد
خاموش کن امروز که این روز سخن نیستزحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد
غزل شماره ۶۴۶
بار دگر آن مست به بازار درآمدوان سرده مخمور به خمار درآمد
سرهای درختان همه پربار چرا شدکان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد
یک حمله دیگر همه در رقص درآییممستانه و یارانه که آن یار درآمد
یک حمله دیگر همه دامن بگشاییمکز بهر نثار آن شه دربار درآمد
یک حمله دیگر به شکرخانه درآییمکز مصر چنین قند به خروار درآمد
یک حمله دیگر بنه خواب بسوزیمزیرا که چنین دولت بیدار درآمد
یک حمله دیگر به شب این پاس بداریمکان لولی شب دزد به اقرار درآمد
یک حمله دیگر برسان باده که مستیدر عربده ویران شده دستار درآمد
یک حمله دیگر به سلیمان بگراییمکان هدهد پرخون شده منقار درآمد
این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیستاز دست مسیحی که به بیمار درآمد
اکنون بزند گردن غم های جهان راکاقبال تو چون حیدر کرار درآمد
دارالحرج امروز چو دارالفرجی شدکان شادی و آن مستی بسیار درآمد
بربند لب اکنون که سخن گستر بی لببی حرف سیه روی به گفتار درآمد
غزل شماره ۶۴۷
تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاریکاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراریکان جا که گزینی ملک آن جات نشاند
غزل شماره ۶۴۸
ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیواردر بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببینیدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتیدیک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتیداز خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتیک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما بادافسوس که بر گنج شما پرده شمایید
غزل شماره ۶۴۹
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صیدبربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدمزیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدمتا سر تجلی ازل جمله بیان شد
نه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشدکشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمدو آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کفنقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافتدر حال گذارید و در آن بحر روان شد
بی دولت مخدومی شمس الحق تبریزنی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد
غزل شماره ۶۵۰
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدیآنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شدآن جامه بدل کرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شیشه بدل شدبنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
شب رفت حریفان صبوحی به کجاییدکان مشعله از روزن اسرار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دیدامروز در این لشکر جرار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدست بگوییدکز چرخ صفا آن مه انوار برآمد