قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۶۷۶ تا ۷۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۶۷۶

سگ ار چه بی فغان و شر نباشدسگ ما چون سگ دیگر نباشد
شنو از مصطفی کو گفت دیوممسلمان شد دگر کافر نباشد
سگ اصحاب کهف و نفس پاکاناگر بر در بود بر در نباشد
سگ اصحاب را خوی سگی نیستگر این سر سگ نمود آن سر نباشد
که موسی را درخت آن شب چو اخترنمود آذر ولیک آذر نباشد

غزل شماره ۶۷۷

عجب آن دلبر زیبا کجا شدعجب آن سرو خوش بالا کجا شد
میان ما چو شمعی نور می دادکجا شد ای عجب بی ما کجا شد
دلم چون برگ می لرزد همه روزکه دلبر نیم شب تنها کجا شد
برو بر ره بپرس از رهگذریانکه آن همراه جان افزا کجا شد
برو در باغ پرس از باغبانانکه آن شاخ گل رعنا کجا شد
برو بر بام پرس از پاسبانانکه آن سلطان بی همتا کجا شد
چو دیوانه همی گردم به صحراکه آن آهو در این صحرا کجا شد
دو چشم من چو جیحون شد ز گریهکه آن گوهر در این دریا کجا شد
ز ماه و زهره می پرسم همه شبکه آن مه رو بر این بالا کجا شد
چو آن ماست چون با دیگرانستچو این جا نیست او آن جا کجا شد
دل و جانش چو با الله پیوستاگر زین آب و گل شد لاکجا شد
بگو روشن که شمس الدین تبریزچو گفت الشمس لا یخفی کجا شد

غزل شماره ۶۷۸

به صورت یار من چون خشمگین شددلم گفت اه مگر با من به کین شد
به صد وادی فرورفتم به سوداکه چه چاره که چاره گر چنین شد
به سوی آسمان رفتم چو دیواناز این درد آسمان من زمین شد
مرا گفتند راه راست برگیرچه ره گیرم که یار راستین شد
مرا هم راه و همراهست یارمکه روی او مرا ایمان و دین شد
به زیر گلبنش هر کس که بنشستسعادت با نشستش همنشین شد
در این گفتارم آن معنی طلب کننفس های خوشم او را کمین شد
ازیرا اسم ها عین مسماستز عین اسم آدم عین بین شد
اگر خواهی که عین جمع باشیهمین شد چاره و درمان همین شد
مخوان این گنج نامه دیگر ای جانکه این گنج از پی حکمت دفین شد
به کهگل چون بپوشم آفتابیجهانی کی درون آستین شد
اگر تو زین ملولی وای بر توکه تو پیرار مردی این یقین شد
زره بر آب می دان این سخن راهمان آبست الا شکل چین شد
ز خود محجوبشان کردم به گفتنبه پیش حاسدان واجب چنین شد
خمش باشم لب از گفتن ببندمکه مشتی بیس با پیری قرین شد

غزل شماره ۶۷۹

چو دیوم عاشق آن یک پری شدز دیو خویشتن یک سر بری شد
چو ناگاهان بدیدش همچو برقیبرون پرید عقلش را سری شد
در انگشت پری مهر سلیمانچو دید آن جان و دل در چاکری شد
چو سر چاکری عشق دریافتفراز هفت چرخ مهتری شد
چو لب تر کرد او از جام عشقشبدان خشکی لب او از تری شد
چو شد او مشتری عشق جنیکمینه بندگانش مشتری شد
چو گاوی بود بی جان و زبان دیوبداد جان و عشقش سامری شد
همه جور و جفا و محنت عشقبر او شیرین چو مهر مادری شد
مگر درد فراق و جور هجرانکه تاب آن نبودش زان بری شد
ز دست هجر او تا پیش مخدومکه شمس الدینست بهر داوری شد
چو دیو آمد به پیشش خاک بوسیداز آتش با ملایک همپری شد
از آن مستی به تبریز است گردانکه از جانش هوای کافری شد

غزل شماره ۶۸۰

نگارا مردگان از جان چه دانندکلاغان قدر تابستان چه دانند
بر بیگانگان تا چند باشیبیا جان قدر تو ایشان چه دانند
بپوشان قد خوبت را از ایشانکه کوران سرو در بستان چه دانند
خرامان جانب میدان خویش آمباش آن جا خران میدان چه دانند
بزن چوگان خود را بر در ماکه خامان لطف آن چوگان چه دانند
بهل ویرانه بر جغدان منکرکه جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستانگدایان طبع سلطانان چه دانند
یکی مشتی از این بی دست و بی پاحدیث رستم دستان چه دانند

غزل شماره ۶۸۱

کسی که غیر این سوداش نبودز ذوق ماش یاد ماش نبود
مثال گوی در میدان حیرتدوان باشد اگر چه پاش نبود
وجودی که نرست از سایه خوشپناه سایه عنقاش نبود
نماید آینه سیمای هر کسازیرا صورت و سیماش نبود
به روزی صد هزاران عیب و خوبیبگوید آینه غوغاش نبود
ندارد آینه با زشت بغضیهوای چهره زیباش نبود
دهانی زین شکر مجروح گرددکه دندان های شکرخاش نبود
به پرهای عجب دل برپریدیولیک از دام او پرواش نبود
برو چون مه پی خورشید می کاهکه بی کاهش جمال افزاش نبود

غزل شماره ۶۸۲

یکی لحظه از او دوری نبایدکز آن دوری خرابی ها فزاید
تو می گویی که بازآیم چه باشدتو بازآیی اگر دل در گشاید
بسی این کار را آسان گرفتندبسی دشوارها آسان نماید
چرا آسان نماید کار دشوارکه تقدیر از کمین عقلت رباید
به هر حالی که باشی پیش او باشکه از نزدیک بودن مهر زاید
اگر تو پاک و ناپاکی بمگریزکه پاکی ها ز نزدیکی فزاید
چنانک تن بساید بر تن یاربه دیدن جان او بر جان بساید
چو پا واپس کشد یک روز از دوستخطر باشد که عمری دست خاید
جدایی را چرا می آزماییکسی مر زهر را چون آزماید
گیاهی باش سبز از آب شوقشمیندیش از خری کو ژاژ خاید
سرک بر آستان نه همچو مسمارکه گردون این چنین سر را نساید

غزل شماره ۶۸۳

ز خاک من اگر گندم برآیداز آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گرددتنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارتتو را خرپشته ام رقصان نماید
میا بی دف به گور من ای برادرکه در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفتهدهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندیخراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستانز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریدستهمان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشقبگو از می بجز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریزبپرد روح من یک دم نپاید

غزل شماره ۶۸۴

ز رویت دسته گل می توان کردز زلفت شاخ سنبل می توان کرد
ز قد پرخم من در ره عشقبر آب چشم من پل می توان کرد
ز اشک خون همچون اطلس منبراق عشق را جل می توان کرد
ز هر حلقه از آن زلفین پربندپر گردن کشان غل می توان کرد
تو دریایی و من یک قطره ای جانولیکن جزو را کل می توان کرد
دلم صدپاره شد هر پاره نالانکه از هر پاره بلبل می توان کرد
تو قاف قندی و من لام لب تلخز قاف و لام ما قل می توان کرد
مرا همشیره است اندیشه تواز این شیره بسی مل می توان کرد
رهی دورست و جان من پیادهولی دل را چو دلدل می توان کرد
خمش کن زان که بی گفت زبانیجهان پربانگ و غلغل می توان کرد

غزل شماره ۶۸۵

دل با دل دوست در حنین باشدگویای خموش همچنین باشد
گویم سخن و زبان نجنبانمچون گوش حسود در کمین باشد
دانم که زبان و گوش غمازندبا دل گویم که دل امین باشد
صد شعله ی آتش است در دیدهاز نکته دل که آتشین باشد
خود طرفه تر این که در دل آتشچندین گل و سرو و یاسمین باشد
زان آتش باغ سبزتر گرددتا آتش و آب همنشین باشد
ای روح مقیم مرغزاری توکان جا دل و عقل دانه چین باشد
آن سوی که کفر و دین نمی گنجدکی ما و من فلان دین باشد

غزل شماره ۶۸۶

ای مطرب جان چو دف به دست آمداین پرده بزن که یار مست آمد
چون چهره نمود آن بت زیباماه از سوی چرخ بت پرست آمد
ذرات جهان به عشق آن خورشیدرقصان ز عدم به سوی هست آمد
غمگین ز چیی مگر تو را غولیاز راه ببرد و همنشست آمد
زان غول ببر بگیر سغراقیکان بر کف عشق از الست آمد
این پرده بزن که مشتری از چرخاز بهر شکستگان به پست آمد
در حلقه این شکستگان گردیدکان دولت و بخت در شکست آمد
این عشرت و عیش چون نماز آمدوین دردی درد آبدست آمد
خامش کن و در خمش تماشا کنبلبل از گفت پای بست آمد

غزل شماره ۶۸۷

کی باشد کاین قفص چمن گرددو اندرخور گام و کام من گردد
این زهر کشنده انگبین بخشدوین خار خلنده یاسمن گردد
آن ماه دو هفته در کنار آیدوز غصه حسود ممتحن گردد
آن یوسف مصر الصلا گویدیعقوب قرین پیرهن گردد
بر ما خورشید سایه اندازدوان شمع مقیم این لگن گردد
آن چنگ نشاط ساز نو یابدوین گوش حریف تن تنن گردد
در خرمن ماه سنبله کوبیمچون نور سهیل در یمن گردد
خم های شراب عشق برجوشدهنگام کباب و بابزن گردد
سیمرغ هوای ما ز قاف آیددام شبلی و بوالحسن گردد
هر ذره مثال آفتاب آیدهر قطره به موهبت عدن گردد
هر بره ز گرگ شیر آشامدهر پیل انیس کرگدن گردد
ز انبوهی دلبران و مه رویانهر گوشه شهر ما ختن گردد
هر عاشق بی مراد سرگشتهمستغرق عشق باختن گردد
چون قالب مرده جان نو یابدفارغ ز لفافه و کفن گردد
آن عقل فضول در جنون آیدهوش از بن گوش مرتهن گردد
جان و دل صد هزار دیوانهاز بوسه یار خوش دهن گردد
آن روز که جان جمله مخمورانساقی هزار انجمن گردد
وان کس که سبال می زدی بر عشقدر عشق شهیر مرد و زن گردد
در چاه فراق هر کی افتاده ستره یابد و همره رسن گردد
باقیش مگو درون دل می دارآن به که سخن در آن وطن گردد

غزل شماره ۶۸۸

روی تو به رنگریز کان ماندزلف تو به نقش بند جان ماند
گر سایه برگ گل فتد بر توبر عارض نازکت نشان ماند
روزی گذرد ز هجر تو سالیمسکین عاشق چنان جوان ماند
دلتنگ نیم اگر چه دل تنگمکآخر دل من بدان دهان ماند
در چشم من آی تا تو هم بینییک تن که به صد هزار جان ماند

غزل شماره ۶۸۹

دوش از بت من جهان چه می شدوز ماه من آسمان چه می شد
در پیش رخش چه رقص می کردوز آتش عشق جان چه می شد
چشم از نظرش چه مست می گشتوز قند لبش دهان چه می شد
از تیر مژه چه صید می کردوان ابروی چون کمان چه می شد
می شد که به لاله رنگ بخشدور نی سوی گلستان چه می شد
آن لحظه به سبزه گل چه می گفتوز نرگسش ارغوان چه می شد
جز از پی نور بخش کردنبر چرخ دوان دوان چه می شد
گر زانک نه لطف بی کران داشتآن ماه در این میان چه می شد
بنمود ز لامکان جمالییا رب که از او مکان چه می شد
بگشاد نقاب بی نشانیوین عالم بانشان چه می شد
شب رفت و بماند روز مطلقوین عقل چو پاسبان چه می شد
از دیده غیب شمس تبریزاین دیده غیب دان چه می شد

غزل شماره ۶۹۰

ای عشق که جمله از تو شادندوز نور تو عاشقان بزادند
تو پادشهی و جمله عشاقهمرنگ تو پادشه نژادند
هر کس که سری و دیده ای داشتدیدند تو را سری نهادند
خورشید تویی و ذره از توستوان نور به نور بازدادند
چون بوی عنایت تو باشدزالان همه رستم جهادند
چون از بر تو مدد نباشدگر حمزه و رستمند بادند
ای دل برجه که ماه رویاناز پرده غیب رو گشادند
مستند و طریق خانه دانندزیرا که نه مست از فسادند
تا عشق زید زیند ایشانتا یاد بود همه به یادند

غزل شماره ۶۹۱

هر چند که بلبلان گزینندمرغان دگر خمش نشینند
خود گیر که خرمنی ندارندنه از خرمن فقر دانه چینند
از حلقه برون نه ایم ما نیزهر چند که آن شهان نگینند
گر ولوله مرا نخواهنداز بهر چه کارم آفرینند
شیرین و ترش مراد شاهستدو دیگ نهاده بهر اینند
بایست بود ترش به مطبخچون مخموران بدان رهینند
هر حالت ما غذای قومیستزین اغذیه غیبیان سمینند
مرغان ضمیر از آسمانندروزی دو سه بسته زمینند
زانشان ز فلک گسیل کردندهر چند ستارگان دینند
تا قدر وصال حق بدانندتا درد فراق حق بینند
بر خاک قراضه گر بریزندآن را نهلند و برگزینند
شمس تبریز کم سخن بودشاهان همه صابر و امینند

غزل شماره ۶۹۲

رفتیم بقیه را بقا بادلابد برود هر آنک او زاد
پنگان فلک ندید هرگزطشتی که ز بام درنیفتاد
چندین مدوید کاندر این خاکشاگرد همان شدست کاستاد
ای خوب مناز کاندر آن گوربس شیرینست لا چو فرهاد
آخر چه وفا کند بناییکاستون ویست پاره ای باد
گر بد بودیم بد ببردیمور نیک بدیم یادتان باد
گر اوحد دهر خویش باشیامروز روان شوی چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهیاز طاعت و خیر ساز اولاد
آن رشته نور غیب باقیستکانست لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق کان خلاصه ستآن باقی ماند تا به آباد
این ریگ روان چو بی قرارستشکل دگر افکنند بنیاد
چون کشتی نوحم اندر این خشککان طوفانست ختم میعاد
زان خانه نوح کشتیی بودکز غیب بدید موج مرصاد
خفتیم میانه خموشانکز حد بردیم بانگ و فریاد

غزل شماره ۶۹۳

جانی که ز نور مصطفی زادبا او تو مگو ز داد و بیداد
هرگز ماهی سباحت آموختآزادی جست سرو آزاد
خاری که ز گلبن طرب رستگلزار به روی او شود شاد
دورست رواق های شادیاز آتش و آب و خاک و از باد
زین چار بسیط چون چلیپاترکیب موحدان برون باد
زان سو فلکیست نیک روشنزان سو ملکیست بسته مرصاد
کمتر بخشش دو چشم بخشدبینا و حکیم و تیز و استاد
با دیده جان چو واپس آییدر عالم آب و گل به ارشاد
بینی تو و دیگران نبینندهر سو نوری به رسم میلاد
در هر ابری هزار خورشیددر هر ویران بهشت آباد
تختی بنهی به قصر مردانهم خیمه زنی به بام اوتاد
بویی ببری ز شمس تبریزکو را است ملک مطیع و منقاد

غزل شماره ۶۹۴

آن کز دهن تو رنگ داردانصاف که رزق تنگ دارد
وان کس که جدل ببست با توبا عمر عزیز جنگ دارد
ماهی که بیافت آب حیوانبر خشک چرا درنگ دارد
در آینه عکس قیصر رومگر نیست بدانک زنگ دارد
در قدس دلت چو خوک دیدیملک قدست فرنگ دارد
ما را باری نگار خوش قولاندر بر خود چو چنگ دارد
زان زخمه او همیشه این چنگپس تن تن و بس ترنگ دارد
هر ذره که پای کوفت با مااز مشرق چرخ ننگ دارد
هر جان که در این روش بلنگدجان تو که عذر لنگ دارد
زیرا کاین بحر بس کریمستآن نیست که او نهنگ دارد
سگ طبع کسی که با چنین شیراو سرکشی پلنگ دارد
سنگین جانی که با چنین لعلسودای کلوخ و سنگ دارد
خامش کن و جاه گفت کم جویکاین جاه مزاج بنگ دارد

غزل شماره ۶۹۵

این قافله بار ما ندارداز آتش یار ما ندارد
هر چند درخت های سبزندبویی ز بهار ما ندارد
جان تو چو گلشنست لیکندلخسته به خار ما ندارد
بحریست دل تو در حقایقکو جوش کنار ما ندارد
هر چند که کوه برقرارستوالله که قرار ما ندارد
جانی که به هر صبوح مستستبویی ز خمار ما ندارد
آن مطرب آسمان که زهره ستهم طاقت کار ما ندارد
از شیر خدای پرس ما راهر شیر قفار ما ندارد
منمای تو نقد شمس تبریزآن را که عیار ما ندارد

غزل شماره ۶۹۶

بیچاره کسی که زر نداردوز معدن زر خبر ندارد
بیچاره دلی که ماند بی توطوطیست ولی شکر ندارد
دارد هنر و هزار دولتافسوس که آن دگر ندارد
می گوید دست جام بخششما بدهیمش اگر ندارد
بر وی ریزییم آب حیوانگر آب بر آن جگر ندارد
بی برگان را دهیم برگیزان برگ که شاخ تر ندارد
آن ها که ز ما خبر ندارندگویند دعا اثر ندارد
نزدیک آمد که دیده بخشیمآن را که به ما نظر ندارد
خاموش که مشکلات جان راجز دست خدای برندارد

غزل شماره ۶۹۷

دل بی لطف تو جان نداردجان بی تو سر جهان ندارد
عقل ار چه شگرف کدخداییستبی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویتهرگز سر آسمان ندارد
گلنار چو دید گلشن جانزین پس سر بوستان ندارد
در دولت تو سیه گلیمیگر سود کند زیان ندارد
بی ماه تو شب سیه گلیمستاین دارد و آن و آن ندارد
دارد ز ستاره ها هزارانبی ماه چراغدان ندارد
بی گفت تو گوش نیست جان رابی گوش تو جان زبان ندارد
وان جان غریب در تظلممی نالد و ترجمان ندارد
لیکن رخ زرد او گواهستو اشکی که غمش نهان ندارد
غماز شوم بود دم سردآن دم که دم خران ندارد
اصل دم سرد مهر جانستکان را مه مهر جان ندارد
چون دل سبکش کند بهارتصد گونه غمش گران ندارد
آن عشق جوان چو نوبهارتجز پیران را جوان ندارد
تا چند نشان دهی خمش کنکان اصل نشان نشان ندارد
بگذار نشان چو شمس تبریزآن شمس که او کران ندارد

غزل شماره ۶۹۸

آن کس که ز تو نشان نداردگر خورشیدست آن ندارد
ما بر در و بام عشق حیرانآن بام که نردبان ندارد
دل چون چنگست و عشق زخمهپس دل به چه دل فغان ندارد
امروز فغان عاشقان رابشنو که تو را زیان ندارد
هر ذره پر از فغان و ناله ستاما چه کند زیان ندارد
رقص است زبان ذره زیراجز رقص دگر بیان ندارد
هر سو نگران تست دل هاوان سو که تویی گمان ندارد
این عالم را کرانه ای هستعشق من و تو کران ندارد
مانند خیال تو ندیدمبوسه دهد و دهان ندارد
ماننده غمزه ات ندیدمتیر اندازد کمان ندارد
دادی کمری که بر میان بندطفل دل من میان ندارد
گفتی که به سوی ما روان شوبی لطف تو جان روان ندارد

غزل شماره ۶۹۹

بیچاره کسی که می نداردغوره به سلف همی فشارد
بیچاره زمین که شوره باشدوین ابر کرم بر او نبارد
باری دل من صبوح مستستوام شب دوش می گزارد
گفتم به صبوح خفتگان راپامزد ویم که سر برآرد
امروز گریخت شرم از مناو بر کف مست کی نگارد
ساقیست گرفته گوشم امروزیک لحظه مرا نمی گذارد
جام چو عصاش اژدها شدبر قبطی عقل می گمارد
خاموش و ببین که خم مستانچون جام شریف می سپارد

غزل شماره ۷۰۰

آن خواجه خوش لقا چه داردآیینه اش از صفا چه دارد
هان تا نروی تو در جوالشرختش بطلب که تا چه دارد
اندر سخنش کشان و بو گیرکز بوی می بقا چه دارد
در گلشن ذوق او فروروکز نرگس و لاله ها چه دارد
هر چند کز انبیا بلافیداز گوهر انبیا چه دارد
گر چه صلوات می فرستنداز صفوت مصطفی چه دارد
یا سایه خود بر او میندازکو خود چه کس است یا چه دارد
در ساقی خویش چنگ درزنمندیش که آن سه تا چه دارد
عمری پی زید و عمرو بردیزین پس بنگر خدا چه دارد
از سرمجموع اصل مگذرکاین اصل جدا جدا چه دارد
این کاه سخن دگر مپیمابندیش که کهربا چه دارد