غزل شماره ۷۰۱
آن خواجه خوش لقا چه داردبازار مرا بها چه دارد
او عشوه دهد از او تو مشنورختش بطلب که تا چه دارد
نقدش برکش ببین که چندستدر نقد دگر دغا چه دارد
گر دست و ترازوی نداریتا برکشی کز صفا چه دارد
اندر سخنش کشان و بو گیرکز بوی می بقا چه دارد
شاد آن که بجست جان خود راکز حالت مرتضا چه دارد
در خویش ز اولیا چه بیندوز لذت انبیا چه دارد
گفتم به قلندری که بنگرکان چرخ که شد دوتا چه دارد
گفتا که فراغتیست ما راکو خود چه کس است یا چه دارد
مستم ز خدا و سخت مستمسبحان الله خدا چه دارد
از رحمت شمس دین تبریزهر سینه جدا جدا چه دارد
غزل شماره ۷۰۲
پرکندگی از نفاق خیزدپیروزی از اتفاق خیزد
تو ناز کنی و یار تو نازچون ناز دو شد طلاق خیزد
ور زان که نیاز پیش آریصد وصلت و صد عناق خیزد
از ناز شود ولایتی تنگدر دل سفر عراق خیزد
تو خون تکبر ار نریزیخون جوش کند خناق خیزد
رو دردی ناز را بپالازیرا طرب از رواق خیزد
یار آن طلبد که ذوق یابدزیرا طلب از مذاق خیزد
یارست نه چوب مشکن او راچون برشکنی طراق خیزد
این بانگ طراق چوب ما رادانیم که از فراق خیزد
غزل شماره ۷۰۳
آن کس که ز جان خود نترسداز کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسفاز حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارداز لشکر بی عدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبتاز جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دیداز عاقبت ابد نترسد
چون کوه احد دلی ببایدتا او ز جز احد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رستهر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجستکشته احد از لحد نترسد
هر جانوری کز اصل آبستگر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتستبر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونستزین عالم بی مدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعتگر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی راکز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابلهدل های شهان خلد نترسد
هم پرده خویش می درد کوپرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا اوزهر دنیا خورد نترسد
در حضرت آن چنان رقیبیدر شاهد بنگرد نترسد
زنهار به سر برو بدان رهکان جا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزداز کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانندآن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشدچون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجدهرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسنوز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دیدزان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامتاین بحر گهر دهد نترسد
غزل شماره ۷۰۴
آن جا که چو تو نگار باشدسالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیردچون رحمت بی کنار باشد
بوسی به دغا ربودم از توای دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا کن آن سوم راامروز یکی هزار باشد
من جوی و تو آب و بوسه آبهم بر لب جویبار باشد
از بوسه آب بر لب جویاشکوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه کم شود که سبزهدر دیده خیره خار باشد
موسی ز عصا چرا گریزدگر بر فرعون مار باشد
بر فرعونان که نیل خون گشتبر مومن خوشگوار باشد
هرگز نرمد خلیل ز آتشگر بر نمرود نار باشد
یعقوب کجا رمد ز یوسفگر بر پسرانش بار باشد
آن باد بهار جان باغستبر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ یابداشکوفه بر او سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهلعشقا سزدت که عار باشد
این را بر دست و آن بدین ماتکار دنیا قمار باشد
آن کس که ز بخت خود گریزدبگریخته شرمسار باشد
هین دام منه به صید خرگوشتا شیر تو را شکار باشد
ای دل ز عبیر عشق کم گویخود بو برد آن که یار باشد
غزل شماره ۷۰۵
ای کز تو همه جفا وفا شدآن عهد و وفای تو کجا شد
با روی تو سور شد عزاهابی روی تو سورها عزا شد
شد بی قدمت سرا خرابهباز از تو خرابه ها سرا شد
از دعوت تو فنا شود هستوز هجر تو هست ها فنا شد
ای کشته مرا به جرم آنکاز من راضی به جان چرا شد
آن تخم عطای تست در جانکو را کف دست باسخا شد
اعنات مهیجست جان راور نی ز چه روی جان گدا شد
گر عاشق داد نیست جودتپس جان ز چه عاشق دعا شد
زد پرتو ساقییت بر ابرکز عکس تو ابرها سقا شد
زد عکس صبوری تو بر کوهتسکین زمین و متکا شد
زد عکس بلندی تو بر چرخمعنی تو صورت سما شد
از حسن تو خاک هم خبر یافتشد یوسف خوب و دلربا شد
از گفت بدار چنگ کز ویبی گفت تو فهم بانوا شد
غزل شماره ۷۰۶
روزم به عیادت شب آمدجانم به زیارت لب آمد
از بس که شنید یاربم چرخاز یارب من به یارب آمد
یار آمد و جام باده بر کفزان می که خلاف مذهب آمد
هر بار ز جرعه مست بودماین بار قدح لبالب آمد
عالم به خمار اوست معجبپس وی چه عجب که معجب آمد
بر هر فلکی که ماه او تافتخورشید کمینه کوکب آمد
گویی مه نو سواره دیدشکز عشق چو نعل مرکب آمد
این بس نبود شرف جهان راکو روح و جهان چو قالب آمد
شاد آن دل روشنی که بینددل را که چه سان مقرب آمد
از پرتو دل جهان پرگلزیبا و خوش و مودب آمد
هر میوه به وقت خویش سر کردهر فصل چه سان مرتب آمد
بس کن که به پیش ناطق کلگویای خمش مهذب آمد
بس کن که عروس جان ز جلوهبا نامحرم معذب آمد
من بس نکنم که بی دلان رااین کلبشکر مجرب آمد
من بس نکنم به کوری آنکاندر ره دین مذبذب آمد
خامش که به گفت حاجتی نیستچون جذب فرغت فانصب آمد
خود گفتن بنده جذب حقستکز بنده به بنده اقرب آمد
غزل شماره ۷۰۷
آن یوسف خوش عذار آمدوان عیسی روزگار آمد
وان سنجق صد هزار نصرتبر موکب نوبهار آمد
ای کار تو مرده زنده کردنبرخیز که روز کار آمد
شیری که به صید شیر گیردسرمست به مرغزار آمد
دی رفت و پریر نقد بستانکان نقد خوش عیار آمد
این شهر امروز چون بهشتستمی گوید شهریار آمد
می زن دهلی که روز عیدستمی کن طربی که یار آمد
ماهی از غیب سر برون کردکاین مه بر او غبار آمد
از خوبی آن قرار جان هاعالم همه بی قرار آمد
هین دامن عشق برگشاییدکز چرخ نهم نثار آمد
ای مرغ غریب پربریدهبر جای دو پر چهار آمد
هان ای دل بسته سینه بگشاکان گمشده در کنار آمد
ای پای بیا و پای می کوبکان سرده نامدار آمد
از پیر مگو که او جوان شدوز پار مگو که پار آمد
گفتی با شه چه عذر گویمخود شاه به اعتذار آمد
گفتی که کجا رهم ز دستشدستش همه دستیار آمد
ناری دیدی و نور آمدخونی دیدی عقار آمد
آن کس که ز بخت خود گریزدبگریخته شرمسار آمد
خامش کن و لطف هاش مشمرلطفیست که بی شمار آمد
غزل شماره ۷۰۸
برخیز که ساقی اندرآمدوان جان هزار دلبر آمد
آمد می ناب وز پی نقلبادام و نبات و شکر آمد
آن جان و جهان رسید و از ویصد جان جهان مصور آمد
مشک آمد پیش طره اوکان طره ز حسن بر سر آمد
زد حلقه مشک فام و می گفتبگشای که بنده عنبر آمد
از تابش لعل او چه گویمکز لعل و عقیق برتر آمد
زان سنبل ابروش حیاتمبا برگ و لطیف و اخضر آمد
درده می خام و بین که ما رادر مجلس خام دیگر آمد
آن رایت سرخ کز نهیبشاسپاه فرج مظفر آمد
هر کار که بسته گشت و مشکلآن کار بدو میسر آمد
می ده که سر سخن ندارمزیرا که سخن چو لنگر آمد
غزل شماره ۷۰۹
جان از سفر دراز آمدبر خاک در تو بازآمد
در نقد وجود هر چه زر بوداز گنج عدم به گاز آمد
بی مهر تو هر که آسمان رفتدرهای فلک فرازآمد
بی آبی خویش جمله دیدندهرک از تو نه سرفراز آمد
جان رفت که بی تو کار سازدسوزید و نه کارساز آمد
اندر سفرش بشد حقیقتکو بی تو همه مجاز آمد
از گرد ره آمدست امروزرحم آر که پرنیاز آمد
سر را ز دریچه ای برون کنتا بیند کان طراز آمد
تا نعره عاشقان برآیدکان قبله هر نماز آمد
از پیش تو رفت باز جانمطبل تو شنید و بازآمد
ای اهل رباط وارهیدیتکز خط خوشش جواز آمد
آن چنگ طرب که بی نوا بودرقصی که کنون به ساز آمد
از سلسله نیاز رستیدکان بند هزار ناز آمد
ترک خر کالبد بگوییدکان شاه براق تاز آمد
نور رخ شمس حق تبریزعالم بگرفت و راز آمد
غزل شماره ۷۱۰
آن شعله نور می خرامدوان فتنه حور می خرامد
شب جامه سپید کرد زیراکان ماه ز دور می خرامد
مستان شبانه را بشارتساقی به سحور می خرامد
جان را به مثال عود سوزیمکان کان بلور می خرامد
آن فتنه نگر که بار دیگربا صد شر و شور می خرامد
آن دشمن صبرهای عاشقدر خون صبور می خرامد
جانم به فدای آن سلیمانکو جانب مور می خرامد
جز چهره عاشقان مبینیدکان شاه غیور می خرامد
در قالب خلق شمس تبریزچون نفخه صور می خرامد
غزل شماره ۷۱۱
امروز نگار ما نیامدآن دلبر و یار ما نیامد
آن گل که میان باغ جانستامشب به کنار ما نیامد
صحرا گیریم همچو آهوچون مشک تتار ما نیامد
ای رونق مطربان همین گوکان رونق کار ما نیامد
آرام مده تو نای و دف راکآرام و قرار ما نیامد
آن ساقی جان نگشت پیدادرمان خمار ما نیامد
شمس تبریز شرح فرماچون فصل بهار ما نیامد
غزل شماره ۷۱۲
خوش باش که هر که راز داندداند که خوشی خوشی کشاند
شیرین چو شکر تو باش شاکرشاکر هر دم شکر ستاند
شکر از شکرست آستین پرتا بر سر شاکران فشاند
تلخش چو بنوشی و بخندیدر ذات تو تلخیی نماند
گویی که چگونه ام خوشم منگویم ترشم دلت بماند
گوید که نهان مکن ولیکندر گوشم گو که کس نداند
در گوش تو حلقه وفا نیستگوش تو به گوش ها رساند
غزل شماره ۷۱۳
ساقی زان می که می چریدندبفزای که یارکان رسیدند
مهمان بفزود می بیفزازان خنب که اولیا چشیدند
زان می که ز بوش جمله ابدالدر خلق پدید و ناپدیدند
ای ساقی خوب شکرللهکان روی نکوت را بدیدند
ای آتش رخت سوز عشاقدر عشق تو رخت ها کشیدند
ای پرده فروکشیده بنگرکز عشق چه پرده ها دریدند
غزل شماره ۷۱۴
اول نظر ار چه سرسری بودسرمایه و اصل دلبری بود
گر عشق وبال و کافری بودآخر نه به روی آن پری بود
آن جام شراب ارغوانیوان آب حیات زندگانی
وان دیده بخت جاودانیآخر نه به روی آن پری بود
جمعیت جان های خرمدر سایه آن دو زلف درهم
در مجلس و بزم شاه اعظمآخر نه به روی آن پری بود
از رنگ تو گشته ایم بی رنگزان سوی جهان هزار فرسنگ
آن دم که بماند جان ما دنگآخر نه به روی آن پری بود
در عشق پدید شد سپاهیدر سایه چتر پادشاهی
افتاده دلم میان راهیآخر نه به روی آن پری بود
همچون مه نو ز غم خمیدنچون سایه به رو و سر دویدن
از عالم دل ندا شنیدنآخر نه به روی آن پری بود
آن مه که بسوخت مشتری رابشکست بتان آزری را
گر دل بگزید کافری راآخر نه به روی آن پری بود
گر هجده هزار عالم ای جانپر گشت ز قال و قال ای جان
وان شعله نور حالم ای جانآخر نه به روی آن پری بود
گر داد طریق عشق دادیمور زان مه و آفتاب شادیم
ور دیده نو در او گشادیمآخر نه به روی آن پری بود
آن دم که ز ننگ خویش رستیموان می که ز بوش بود مستیم
وان ساغرها که درشکستیمآخر نه به روی آن پری بود
باغی که حیات گشت وصلشخوشتر ز بهار و چار فصلش
شمس تبریز اصل اصلشآخر نه به روی آن پری بود
غزل شماره ۷۱۵
اول نظر ار چه سرسری بودسرمایه و اصل دلبری بود
گر عشق وبال و کافری بودآخر نه به روی آن پری بود
زان رنگ تو گشته ایم بی رنگزان سوی خرد هزار فرسنگ
گر روم گزید جان اگر زنگآخر نه به روی آن پری بود
رو کرده به چتر پادشاهیوز نور مشارقش سپاهی
گر یاوه شد او ز شاهراهیآخر نه به روی آن پری بود
همچون مه بی پری پریدنچون سایه به رو و سر دویدن
چون سرو ز بادها خمیدنآخر نه به روی آن پری بود
زان مه که نواخت مشتری راجان داد بتان آزری را
گر سهو فتاد سامری راآخر نه به روی آن پری بود
گر هجده هزار عالم ای جانپر گشت ز قال و قالم ای جان
گر حالم وگر محالم ای جانآخر نه به روی آن پری بود
چون ماه نزارگشته شادیمکاندر پی آفتاب رادیم
ور هم به خسوف درفتادیمآخر نه به روی آن پری بود
ناموس شکسته ایم و مستیمصد توبه و عهد را شکستیم
ور دست و ترنج را بخستیمآخر نه به روی آن پری بود
زان جام شراب ارغوانیزان چشمه آب زندگانی
گر داد فضولیی نشانیآخر نه به روی آن پری بود
فصلی بجز این چهار فصلشنی فصل ربیع و اصل اصلش
گر لاف زدیم ما ز وصلشآخر نه به روی آن پری بود
خاموش که گفتنی نتان گفترازش باید ز راه جان گفت
ور مست شد این دل و نشان گفتآخر نه به روی آن پری بود
غزل شماره ۷۱۶
دیر آمده ای سفر مکن زودای مایه هر مراد و هر سود
ای ز آتش عزم رفتن تواز بینی ها برآمده دود
هر عود تلف شود ز آتشدر آتش توست عید هر عود
اومید تو هر دمی بگویددستت گیرم به فضل خود زود
اما تو مگو که جهد و کوششسودم نکند که بودنی بود
معزول مکن تو قدرتم رامن بسته نیم چو تار در پود
هر لحظه بکاهمت چو خواهموز فضل توانمت بیفزود
بربند دهان ز گفت و سر نهدر سجده دوست کوست مسجود
غزل شماره ۷۱۷
آن کس که به بندگیت آیدبا او تو چنین کنی نشاید
ای روی تو خوب و خوی تو خوشچون تو گهری فلک نزاید
روی تو و خوی تو لطیفستسر دل تو لطیف باید
آن شخص که مردنیست فرداامروز چرا جفا نماید
چیزی که به خود نمی پسنددآن بر دگری چه آزماید
از خشم مخای هیچ کس راتا خشم خدا تو را نخاید
برخیز ز قصد خون خلقانتا بر سر تو فرونیاید
آن گاه قضا ز تو بگرددکان وسوسه در دلت نیاید
ای گفته که مردم این چه مردیستکابلیس تو را چنین بگاید
غزل شماره ۷۱۸
آخر گهر وفا بباریدآخر سر عاشقان بخارید
ما خاک شما شدیم در خاکتخم ستم و جفا مکارید
بر مظلومان راه هجراناین ظلم دگر روا مدارید
ای زهره ییان به بام این مهبر پرده زیر و بم بزارید
یا نیز شما ز درد دوریهمچون من خسته دلفکارید
محروم نماند کس از این درما را به کسی نمی شمارید
آن درد که کوه از او چو ذرستبر ذرگکی چه می گمارید
ای قوم که شیرگیر بودیتآن آهو را کنون شکارید
زان نرگس مست شیرگیرشبی خمر وصال در خمارید
زان دلبر گلعذار اکنونبس بی دل و زعفران عذارید
با این همه گنج نیست بی رنجبر صبر و وفا قدم فشارید
مردانه و مردرنگ باشیدگر در ره عشق مرد کارید
چون عاشق را هزار جانستبی صرفه و ترس جان سپارید
جان کم ناید ز جان مترسیدکاندر پی جان کامکارید
عشقست حریف حیله آموزگرد از دغل و حیل برآرید
در عشق حلال گشت حیلهدر عشق رهین صد قمارید
حقست اگر ز عشق آن سروبا جمله گلرخان چو خارید
حقست اگر ز عشق موسیبر فرعونان نفس مارید
جان را سپر بلاش سازیدکاندر کف عشق ذوالفقارید
در صبر و ثبات کوه قافیدچون کوه حلیم و باوقارید
چون بحر نهان به مظهر آیدماننده موج بی قرارید
هنگام نثار و درفشانیچون ابر به وقت نوبهارید
در تیر شهیت اگر شهیدیتدر پیش مهیت اگر غبارید
پاینده و تازه همچو سرویدچون شاخ بلند میوه دارید
ز آسیب درخت او چو سیبیدچون سیب درخت سنگسارید
گر سنگ دلان زنندتان سنگبا گوهر خویش یار غارید
چون دامن در پیش دوانیدگر همچو سجاف بر کنارید
چون همسفرید با مه خویشپیوسته چو چرخ در دوارید
هم عشق شما و هم شما عشقبا اشتر عشق هم مهارید
گر نقب زنست نفس و دزدستآخر نه در این حصین حصارید
از عشق خورید باده و نقلگر مقبل وگر حلال خوارید
دیدیت که تان همی نگارددیگر چه خیال می نگارید
اوتان به خود اختیار کردستچه در پی جبر و اختیارید
محکوم یک اختیار باشیدگر عاشق و اهل اعتبارید
خاموش کنم اگر چه با مندر نطق و سکوت سازوارید
غزل شماره ۷۱۹
ای اهل صبوح در چه کاریدشب می گذرد روا مدارید
ماننده آفتاب رخشاناز جام صبوح سر برآرید
ای شب شمران اگر شمارستباری شب زلف او شمارید
زخمی که زدست وانماییدگر پنجه شیر را شکارید
در خواب شوید ای ملولانوین خلوت را به ما سپارید
می آید آن نگار امشبچون منتظران آن نگارید
زان روی که شمس دین تبریزداند که شما در انتظارید
غزل شماره ۷۲۰
از بهر چه در غم و زحیریدوقت سفرست خر بگیرید
خیزید روان شوید یارانتا همچو روان صفا پذیرید
پران باشید در پی صیدآخر نه کم از کمان و تیرید
اندر حرکت نهانست روزیگر محتشمید وگر فقیرید
در اول روز تازه ز آنیدکه شب سوی غیب در مسیرید
غزل شماره ۷۲۱
هر سینه که سیمبر نداردشخصی باشد که سر ندارد
وان کس که ز دام عشق دورستمرغی باشد که پر ندارد
او را چه خبر بود ز عالمکز باخبران خبر ندارد
او صید شود به تیر غمزهکز عشق سر سپر ندارد
آن را که دلیر نیست در راهخود پنداری جگر ندارد
در راه فکنده است دریجز او که فکند برندارد
آن کس که نگشت گرد آن دربس بی گهرست و فر ندارد
وقت سحرست هین بخسبیدزیرا شب ما سحر ندارد
غزل شماره ۷۲۲
ما مست شدیم و دل جدا شداز ما بگریخت تا کجا شد
چون دید که بند عقل بگسستدر حال دلم گریزپا شد
او جای دگر نرفته باشداو جانب خلوت خدا شد
در خانه مجو که او هواییستاو مرغ هواست و در هوا شد
او باز سپید پادشاهستپرید به سوی پادشا شد
غزل شماره ۷۲۳
ساقی برخیز کان مه آمدبشتاب که سخت بی گه آمد
ترکانه بتاز وقت تنگستکان ترک ختا به خرگه آمد
در وهم نبود این سعادتاقبال نگر که ناگه آمد
عاشق چو پیاله پر ز خون بودچون ساغر می به قهقه آمد
با چون تو مه آنک وقت دریافتتعجیل نکرد ابله آمد
از خرمن عشق هر کی بگریختکاهست به خرمن که آمد
بی گه شد و هر کی اوست مقبلبگریخت ز خود به درگه آمد
اندر تبریزهای و هوییستآن را که ز هجر با ره آمد
غزل شماره ۷۲۴
گرمابه دهر جان فزا بودزیرا که در او پری ما بود
مر پریان را ز حیرت اوهر گوشه مقال و ماجرا بود
عقلست چراغ ماجراهاآن جا هش و عقل از کجا بود
در صرصر عشق عقل پشه ستآن جا چه مجال عقل ها بود
از احمد پا کشید جبریلاز سدره سفر چو ماورا بود
گفتا که بسوزم ار بیایمکان سو همه عشق بد ولا بود
تعظیم و مواصلت دو ضدنددر فسحت وصل آن هبا بود
آن جا لیلی شدست مجنونزیرا که جنون هزار تا بود
آن جا حسنی نقاب بگشودپیراهن حسن ها قبا بود
یوسف در عشق بد زلیخانی زهره و چنگ و نی نوا بود
وان نافخ صور مانده بی روحکان جا جز روح دوست لا بود
در بحر گریخت این مقالاتزیرا هنگام آشنا بود
غزل شماره ۷۲۵
کس با چو تو یار راز گویدیا قصه خویش بازگوید
عاقل کردست با تو کوتاهلیکن عاشق دراز گوید
از عشق تو در سجود افتدسودای تو در نماز گوید
از ناز همه دروغ گوییآنچ این دلم از نیاز گوید
من همچو ایازم و تو محمودبشنو سخنی کایاز گوید
پیش تو کسی حدیث من گفتگفتی تو که او مجاز گوید
چون زر سخنان من شنیدیگفتی به طریق گاز گوید